Saturday، April 25، 2009

Au Revoir Blogger!

به نظر میاد بعد از کلی کشتی گرفتن با بلاگر و ورد پرس امروز روز اسباب کشیه. امسال از آیدین عزیزم یک وب سایت عیدی گرفتم، زحمت اسباب کشی و کشتی گرفتن ها هم همه با خودش بود. هیچ وقت تو شمردن سالها و به خاطر سپردن تاریخ اتفاقات خوب نبودم، امروز که نگاه کردم دیدم حدود هفت ساله که اینجا می نویسم، سال های اول خیلی بیشتر و اخیرا کمتر! اوه هفت سالللللللللللل.........!
بعضی از پست های خیلی قدیمی رو که نگاه می کنم خنده ام می گیره، چقدر بچه بودیم! ها ها لابد چند سال دیگه هم که دوباره نوشته های این روزها رو نگاه کنم همین رو می گم. فکر نکنم هیچ وقت آدمیزاد کاملا برسه!
همه پست ها از اول تا پست قبلی به خونه جدید منتقل شدند، البته هنوز در و دیوار خونه جدید کلی کار داره که کم کم بهش می رسم. قراره یک فتوبلاگ درست و درمون هم به خونه اضافه بشه که در دست اقدام می باشد!

وب لاگ جدید اینجاست.

Sunday، April 05، 2009

سالگرد

ما دو سالمون شد :)

Tuesday، March 31، 2009

برف بهار!


باورتون می شه که این عکس مربوط به امروزه؟ 11 فروردین 1388!

Sunday، March 29، 2009

عصبانیت

نفر اول : نگاه کن، چه آدمهایی پیدا می شن.
نفر دوم: حرص نخور، چی کار کنیم باید تحمل کنیم دیگه.

من توی دلم:
اولا : اگر کسی مجبوره تحمل کنه ماییم نه شما.
دوما : اگر می خواستی تحمل کنی طوری نمی گفتی که من بشنوم!

Friday، March 20، 2009

نوروز مبارک


نرم نرمک می رسد اکنون بهار ...

Monday، March 09، 2009

سریال The big bang theory شدیدا توصیه می شود :)
بعد از دو روز ترافیک نوردی نزدیک عید به این نتیجه رسیدم که بی شعوری باید غیر قانونی اعلام بشه مخصوصا نزدیک سال نو!

Sunday، March 08، 2009

به بهانه روزمون

1- این روزهای جهانی می دونی مثل چی می مونه؟ مثل اون وقت هایی که می نویسی تا یادت نره. وقتی هم می نویسی اینطوری نیست که زود فراموش کنی ولی یه جور ایی می خوای خیالت راحت باشه تا اگر تو شلوغی های زندگی یادت رفت تو دفترت ببینی و بادآوری بشه. حالا قرار نیست فقط یه روز از 365 روز سال یاد مادرهای مهربون، پدر ها، کودکان، خانم ها یا خیلی مسائل دیگه باشیم ولی یک روز از تقویم رو به نامشون می کنیم تا اگر تو شلوغی ها یادمون رفت یک یادآوری باشه.

2- چند وقتیه که انگار بین خانم های ایرانی هم جا افتاده که مواظب سلامتیشون باشند، حداقل نسل ما حواسش بیشتر به خودش هست. فقط کاش یادمون نره مواظب روح و روانمون هم باشیم. چون وقتی حواسمون به خودمون نیست، اون کسی که از دستش می دیم همونیه که بقیه به خاطرش دوستمون دارند، و مهم تر از اون همونیه که خودمون دوستش داریم .

3- روزمون مبارک ;)

Saturday، February 28، 2009

متخصص استفاده از کلمات نیستم ولی تا به حال انقدر احساس ناتوانی نکرده بودم، نمیتوانم دوستم را تسکین بدهم، همین!

Wednesday، February 25، 2009

دیروز یک مامان بزرگ هشتاد ساله رو دیدم که کلاس کامپیوتر می رفت و لپ تاپ داشت! خیلی دلم می خواست بدونم چی بلده و از لپ تاپ چه استفاده ای می کنه ولی تو شلوغی مهمونی هیچ فرصت نشد.
شناخت یک فرهنگ یعنی هم خوبیهاش رو بشناسی هم بدیهاش رو. شیفته یک فرهنگ دیگه بودن تا حدی که یادت بره کی هستی و از کجا اومدی رو اصلا دوست ندارم ولی بسته بودن رو هم نمی پسندم. کنار گذاشتن هرچیزی که از فرهنگ دیگری است ، به نظرم کار اشتباهیه ،گاهی اوقات مثل اینه که بگی چون مادر و پدرم کاری رو بلد نبودند پس من هم نمی خوام یاد بگیرم و لازمم نمیشه. می شه جنبه های خوب فرهنگ دیگری رو یاد گرفت بدون اینکه از فرهنگ خودت غافل بشی، اینطوری به فرهنگ خودت هم کمک کردی و بهترش کردی. هیچ فرهنگی کامل نیست و مشکلات و مدل زندگی ما ایرانیها دلیل خوبیه برای اینکه باید فرهنگمون رو بهبود ببخشیم.

Monday، February 23، 2009

گاهی شده حس کنم دنیا چقدر کوچیکه، روی سایت هایی مثل facebook که میرم تازه می بینم، دنیا واقعا کوچیکه!

Saturday، February 14، 2009

به همین سادگی

گاهی اوقات یک جمله، فقط چند کلمه ساده می تونه تمام آرامش آدم رو به هم بزنه.

Saturday، February 07، 2009

آب و هوای تهران کاملا مست شده! صبح یه جوری برف میومد که در عرض چند دقیقه همه جا سفید شد، بعد از ظهر باران بود و هوای بهاری.

Friday، February 06، 2009

فرهنگ!



دیروز که تهران برفی بود دوربین رو با خودم بردم تا اگر تو راه پیش اومد شکار لحظه ها کنم ولی عوض لحظه ها این بی فرهنگی نصیبم شد!
چند وقت پیش:
- این آهنگ مال کیه؟
- ساسی مانکن
- جانم؟ کی؟!!!

امروز:
مامان داشت تلویزیون تماشا می کرد.
- بیا نگاه کن ... جوون های ایرانی چقدر با استعدادند. چه با مزه آهنگ می خونن.
- کی هست مامان؟
- ساسی مانکن
- هان ؟!!!!!!!!!!!

Wednesday، February 04، 2009

بالاخره زمستون تهران هم رسید و ما یک برف درست و حسابی دیدیم :)

Thursday، January 15، 2009

تحویل پروژه!

کلی کار کرده بودم و فکر می کردم همینطوری که پیش بره تا آخر ماه پروژه رو تحویل می دم. دیروز آخرهای وقت فهمیدم که یکی از اون موقع هایی که فکر می کردم نرم افزار داره پیغام میده: " دارم تو کارت دخالت بی جا می کنم ولی do you wish to continue?" و منم گفتم yes، نرم افزار داشته پیغام می داده: " مهندس داری گند می زنی، do you wish to continue?" !!!!

Sunday، December 28، 2008

تشويق ورزشي!

تشويق شدن براي يك موضوع خاص خوبه ولي هيچي اون تشويق اول نمي شه. اون اولين بار كه بهت گفتن آفرين هميشه يك چيز ديگه است. تو مدرسه جز شاگردهاي خوب كلاس رياضي، فيزيك و زبان بودم، زمان دانشگاه هم استادها تحويلم گرفته بودند ولي هروقت تو مدرسه زنگ ورزش بود يا حتي ساعت تربيت بدني دانشگاه من آخرهاي صف بودم. تقريبا هيچ وقت شاگرد مورد علاقه مربي هاي ورزش نبودم. مربي هاي ورزشم هميشه غر مي زدند كه اين چه وضعشه ( حق هم داشتند!). اين جلسه سر كلاس يوگا مربيمون يك حركتي رو توضيح داد و ما هم انجام داديم، بايد تو حركت مي مونديم، مربي داشت راه مي رفت و نگاه مي كرد كه كسي اشتباه انجام نده و بلايي سرش نياد، يهو نزديك من ايستاد و گفت آفرين، دقيقا همينه،همه جمع بشين اينجا. تا خواستم از حركت بيام بيرون و برم تو جمع بقيه ديدم منظورش من بودم! خيلي مزه داد!

Wednesday، December 24، 2008

ياد گرفتن هرچيزي اولش سخته

تو كلاس داشتم فكر مي كردم يعني مي شه؟
مربي يوگاي ما يك خانم بالاي 50 ساله، دست و پا و كمرش رو تو يك زوايايي جابجا مي كنه كه من هنوز نمي تونم تصورش رو بكنم! يعني مي شه منم .....؟!!!

Tuesday، December 23، 2008

دوست داشتم:

Time you enjoyed wasting, was not wasted.

You've got to do your own growing, no matter how tall your father was
گاهي باور نمي كني، يعني اولش به نظرت مي رسه كه ممكن نيست ولي بعدش مي بيني كه مي شه، مي شه كه يك نفر انقدر وقيح باشه!

Saturday، November 29، 2008

مرز بین صمیمیت و بی احترامی یک خط باریکه، خیلی باریک، ولی اگر ازش رد شدی راه برگشتی نیست.

Tuesday، November 25، 2008

مرخصی

دیروز که برگه مرخصی رو به رئیس دادم تو کله ام پراز ایده بود، یک لیست بلند و بالا از کارهایی که باید تو یک روز مرخصی انجام می شد. صبح که از خواب بیدار شدم همه سنگینی کار زیاد این چند وقت روی تنم بود، بعد از شستن صورت تصمیم گرفتم که کل لیست رو فراموش کنم و به جاش یک روز هیچ کار مهمی انجام ندم این بود که از صبح هیچ کار مهمی انجام ندادم. نزدیک های عصر جلو آینه به این نتیجه رسیدم که با این ابروها آخر هفته نمی شه رفت مهمونی ( از دست ما خانوم ها!!!)،آخر سر ابرو برداشتن رو از لیست کارهای مهم زندگی خط زدم و رفتم آرایشگاه!