Round, like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel.
Never ending or beginning,
On an ever spinning wheel
Like a snowball down a mountain
Or a carnaval balloon
Like a carousell that's turning
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on it's face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Like a tunnel that you follow
To a tunnel of it's own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half forgotten dream
Or the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream.
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on it's face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind.....
جدی نگیرید ، یه کم خسته ام......!
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۳
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳
دوررررررر
چند روز پیش داشتیم سر یک موضوع خنده دار بحث می کردیم، بحث یهو شوخی شوخی جدی شد، من و یکی دیگه از دوستان نظرمون با بقیه فرق داشت، نظر بقیه هم همون نظر رایج جامعه بود، به صورت دوستام نگاه کردم، تصویری که تو ذهن اونا بود با مال من خیلی فرق داشت، یک احساسی داشتم......دوری، احساس کردم از اطرافیانم دورم ..............سال آخر دبیرستان بودم و ترم 11 کانون زبان، باید چند دقیقه درباره دو رشته ورزشی مورد علاقه مون صحبت می کردیم ، اون موقع کوه زیاد می رفتم، فوتبال هم زیاد تماشا می کردم، همین دو تا را به عنوان موضوع صحبت انتخاب کردم، برای بحث بعد از صحبت هم چند تا سوال که به نظرم جالب بود انتخاب کرده بودم ، با ذوق و شوق و پر انرژی چند دقیقه ای را صحبت کردم، تمام که شد قیافه بچه های کلاس بی حوصله بود، تنها موجود سر حال کلاس ( به جز خودم!) استاد بود که کلی خوشش اومده بود، بعد از کلاس بچه ها گفتند تو فوتبال هم تماشا می کنی؟ مگه پسری؟! ..............سال دوم دانشگاه بودم، ایندفعه برای کلاس CAE باید یک داستان می نوشتیم که با یک جمله خاص تمام می شد، نفر قبل از من یک داستان رمانتیک نوشته بود، داستان آرام و عاشقانه بود ، من تصویری شبیه فیلمهای هندی از داستان داشتم، زیاد برام جالب نبود، دور و برم را نگاه کردم،همه کلاس و استاد قیاقه جالبی پیدا کرده بودند ، کلی از داستان خوششون اومده بود، نفر بعدی من بودم، داستان من تو یک مدرسه ابتدایی بود، پر از سر و صدا و جنب و جوش ، اصلا با حال کلاس جور نبود! ایندفعه خودم از نوشته ام راضی نبودم ، البته موضوعش را دوست داشتم ولی چون با عجله روش کار کرده بودم نوشته روان و خوبی نبود. داستانم که تمام شد از قیافه ها معلوم بود ناراضیند که از حس خوشایند داستان قبلی بیرون اومدند، استاد هم با یک لبخند معنی دار نگاهم می کرد...............
گاهی احساس می کنی از آدمهای اطراف دوری ، گاهی رویاهایت را متفاوت با اطرافیان رنگ آمیزی می کنی ، آنوقت اگر نتیجه رنگ آمیزی را نشانشان بدهی ، چپ چپ نگاهت می کنند ، مثلامی گویند: چرا این قسمت را رنگ کردی؟ اینجا که رنگ لازم ندارد، باید سفید باشد، سفید سفید ، رنگهای این قسمت را پاک کن!
تو هم می ترسی ، از تهی بودن سفید، از یکنواختی و بی رنگی آن، پاک کن را قایم می کنی تا نبینند ، به صورتهایشان نگاه می کنی ، به نظرشان عجیب است که زحمت رنگ کردن قسمتهایی را به خودت بدهی که رنگ آمیزی نیاز ندارند، نمی دانند که از بی رنگی می ترسی، از گم شدن در سفیدی بی انتها.........
چند روز پیش داشتیم سر یک موضوع خنده دار بحث می کردیم، بحث یهو شوخی شوخی جدی شد، من و یکی دیگه از دوستان نظرمون با بقیه فرق داشت، نظر بقیه هم همون نظر رایج جامعه بود، به صورت دوستام نگاه کردم، تصویری که تو ذهن اونا بود با مال من خیلی فرق داشت، یک احساسی داشتم......دوری، احساس کردم از اطرافیانم دورم ..............سال آخر دبیرستان بودم و ترم 11 کانون زبان، باید چند دقیقه درباره دو رشته ورزشی مورد علاقه مون صحبت می کردیم ، اون موقع کوه زیاد می رفتم، فوتبال هم زیاد تماشا می کردم، همین دو تا را به عنوان موضوع صحبت انتخاب کردم، برای بحث بعد از صحبت هم چند تا سوال که به نظرم جالب بود انتخاب کرده بودم ، با ذوق و شوق و پر انرژی چند دقیقه ای را صحبت کردم، تمام که شد قیافه بچه های کلاس بی حوصله بود، تنها موجود سر حال کلاس ( به جز خودم!) استاد بود که کلی خوشش اومده بود، بعد از کلاس بچه ها گفتند تو فوتبال هم تماشا می کنی؟ مگه پسری؟! ..............سال دوم دانشگاه بودم، ایندفعه برای کلاس CAE باید یک داستان می نوشتیم که با یک جمله خاص تمام می شد، نفر قبل از من یک داستان رمانتیک نوشته بود، داستان آرام و عاشقانه بود ، من تصویری شبیه فیلمهای هندی از داستان داشتم، زیاد برام جالب نبود، دور و برم را نگاه کردم،همه کلاس و استاد قیاقه جالبی پیدا کرده بودند ، کلی از داستان خوششون اومده بود، نفر بعدی من بودم، داستان من تو یک مدرسه ابتدایی بود، پر از سر و صدا و جنب و جوش ، اصلا با حال کلاس جور نبود! ایندفعه خودم از نوشته ام راضی نبودم ، البته موضوعش را دوست داشتم ولی چون با عجله روش کار کرده بودم نوشته روان و خوبی نبود. داستانم که تمام شد از قیافه ها معلوم بود ناراضیند که از حس خوشایند داستان قبلی بیرون اومدند، استاد هم با یک لبخند معنی دار نگاهم می کرد...............
گاهی احساس می کنی از آدمهای اطراف دوری ، گاهی رویاهایت را متفاوت با اطرافیان رنگ آمیزی می کنی ، آنوقت اگر نتیجه رنگ آمیزی را نشانشان بدهی ، چپ چپ نگاهت می کنند ، مثلامی گویند: چرا این قسمت را رنگ کردی؟ اینجا که رنگ لازم ندارد، باید سفید باشد، سفید سفید ، رنگهای این قسمت را پاک کن!
تو هم می ترسی ، از تهی بودن سفید، از یکنواختی و بی رنگی آن، پاک کن را قایم می کنی تا نبینند ، به صورتهایشان نگاه می کنی ، به نظرشان عجیب است که زحمت رنگ کردن قسمتهایی را به خودت بدهی که رنگ آمیزی نیاز ندارند، نمی دانند که از بی رنگی می ترسی، از گم شدن در سفیدی بی انتها.........
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳
آخر تعطیلات
سیزده به در شد، عالی هم به در شد! بدمینتون، والیبال، وسطی، هفت سنگ، زووووووووو....البته به دلایل امنیتی من فقط بدمینتون و زووووو بازی کردم،( هنوز انقدرها از عمل لیزیک نگذشته !)، شب هم عوض تمام والیبال بازی نکردنها، حرکات موزون انجام دادم، از تابستون به این طرف خیلی وقت بود انقدر ورجه ورجه نکرده بودم!امروز هم من موندم و کلی کار انجام نداده و عضلات خشک شده و صدای گرفته ، عید بود دیگه، از بچه گی هم همیشه پیک شادی می موند برای دقیقه نود!
سیزده به در شد، عالی هم به در شد! بدمینتون، والیبال، وسطی، هفت سنگ، زووووووووو....البته به دلایل امنیتی من فقط بدمینتون و زووووو بازی کردم،( هنوز انقدرها از عمل لیزیک نگذشته !)، شب هم عوض تمام والیبال بازی نکردنها، حرکات موزون انجام دادم، از تابستون به این طرف خیلی وقت بود انقدر ورجه ورجه نکرده بودم!امروز هم من موندم و کلی کار انجام نداده و عضلات خشک شده و صدای گرفته ، عید بود دیگه، از بچه گی هم همیشه پیک شادی می موند برای دقیقه نود!
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳
خوزستان
برای اولین بار بود که آبادان و خرمشهر را می دیدم، ویران اما سبز، دلم برای مردمش سوخت، بهای اختلافات و اشتباهات را همیشه عده ای بیشتر از دیگران می پردازند. روی دیوار بعضی خونه ها هنوز جای ترکش و گلوله بود، می گفتند بریم از زیباترین مناطق آبادان بوده، هنوز هم بهتر از بقیه شهر بود اما قابل مقایسه با تعریفهای گذشته نبود. نمی دونستم عراق انقدر نزدیک است، در جاده ساحلی آبادان که می رفتیم ، همکار پدرم گفت اونور رودخونه را میبینی؟ عراق است! اینور رود ما بودیم و اونور عراق! از اهواز به طرف آبادان که می رفتیم، تو جاده یک تانک زنگ زده و قدیمی بود، راهنمای ما ( همکار پدرم) گفت تانک عراقیها بوده که نتونستند برش گردونند، بعد از جنگ به عنوان یادگاری اینجا مونده! می گفت موقع جنگ بعد از اینکه خرمشهر را گرفتند، این جاده را تا 50 ، 60 کیلومتری اهواز گرفته بودند، رد پا و یادگاریهاشون را هم هنوز می شد دید، مثل همون تانک یا پایه های قدیمی دکلهای برقی که انداخته بودند!
هتل کاروانسرای آبادان به طرز عجیبی شلوغ بود، کمی دیر رسیده بودیم، باید از خیر نهار می گذشتیم!
شهیون را هم برای اولین بار بود که می دیدم ، شهیون منطقه ای است بالای دریاچه سد دز، زمین سبز یا شقایقهای قرمز ، گلهای پونه زرد و گلهای وحشی رنگ و وارنگ، واقعا زیبا بود. بالای دریاچه امکاناتی برای قایق سواری بود، بعضیها هم چادر آورده بودند تا شب رو همونجا بمونند، تصمیم گرفتیم سفر بعد چادر ببریم و یک یا چند شب اونجا بمونبم.
رود دز هم که طبق معمول واقعا زیبا بود، بستر رود سنگیه و در نتیجه آب رود برعکس کارون کاملا زلاله.
تو جاده های خوزستان ، کنار باغها از عطر شکوفه های نارنج ( فاش) مست میشی، این موقع سال اونجا هوا معطره، گفتم که بهار ( مخصوصا نوروز) خوزستان چیز دیگریست!
شیراز
خیلی شلوغ بود! توریستها بیشتر به قسمتهای اصلی مکانها علاقه دارند، مثل ساختمان و حوض باغ ارم یا آرامگاه حافظ. خوشبختانه با گوشه کنارها کاری نداشتند، راههای فرعی و گوشه های خلوت و ساکت باغ ارم و حافظیه مال خودم بود! هوا هم بهاری و خوب بود، فالودهء سرای مشیر و باغ ارم خونم کم شده بود که جبران شدند! دوستان سفارش فال حافظ داده بودند که براشون گرفتم، ولی مسوولیتش با خودشونه چون با اون همه جمعیتی که اونجا بود فکر کنم حافظ سرگیجه گرفته بود!
کلا
اگر با لهجه محلی جایی آشنا باشی و بتونی با اون لهجه صحبت کنی ، مردم اون منطقه جور دیگه ای تحویلت می گیرند. مثلا برای نشان دادن راه ممکنه تا سر جاده با ماشین راهنماییت کنن . آشنایی با لهجه های محلی در سفر امتیاز خوبیه.
پلیس راه استان فارس از تمام استانهایی که ازشون رد شدیم فعال تر بودند و تعداد و حضورشون مشخص تر و استان خوزستان از همه کمتر!
در راه خوزستان که بودیم کنار جاده ایستادیم تا چیزی بخوریم، مامان سر صحبت را با یک زن عشایر باز کرد، چادرهاشون اونور جاده روبروی ما بود، اینور جاده تو یک تشت داشت لباس می شست ، خانومه آخرش گفت تشریف بیارین بریم چادر ما!
برای اولین بار بود که آبادان و خرمشهر را می دیدم، ویران اما سبز، دلم برای مردمش سوخت، بهای اختلافات و اشتباهات را همیشه عده ای بیشتر از دیگران می پردازند. روی دیوار بعضی خونه ها هنوز جای ترکش و گلوله بود، می گفتند بریم از زیباترین مناطق آبادان بوده، هنوز هم بهتر از بقیه شهر بود اما قابل مقایسه با تعریفهای گذشته نبود. نمی دونستم عراق انقدر نزدیک است، در جاده ساحلی آبادان که می رفتیم ، همکار پدرم گفت اونور رودخونه را میبینی؟ عراق است! اینور رود ما بودیم و اونور عراق! از اهواز به طرف آبادان که می رفتیم، تو جاده یک تانک زنگ زده و قدیمی بود، راهنمای ما ( همکار پدرم) گفت تانک عراقیها بوده که نتونستند برش گردونند، بعد از جنگ به عنوان یادگاری اینجا مونده! می گفت موقع جنگ بعد از اینکه خرمشهر را گرفتند، این جاده را تا 50 ، 60 کیلومتری اهواز گرفته بودند، رد پا و یادگاریهاشون را هم هنوز می شد دید، مثل همون تانک یا پایه های قدیمی دکلهای برقی که انداخته بودند!
هتل کاروانسرای آبادان به طرز عجیبی شلوغ بود، کمی دیر رسیده بودیم، باید از خیر نهار می گذشتیم!
شهیون را هم برای اولین بار بود که می دیدم ، شهیون منطقه ای است بالای دریاچه سد دز، زمین سبز یا شقایقهای قرمز ، گلهای پونه زرد و گلهای وحشی رنگ و وارنگ، واقعا زیبا بود. بالای دریاچه امکاناتی برای قایق سواری بود، بعضیها هم چادر آورده بودند تا شب رو همونجا بمونند، تصمیم گرفتیم سفر بعد چادر ببریم و یک یا چند شب اونجا بمونبم.
رود دز هم که طبق معمول واقعا زیبا بود، بستر رود سنگیه و در نتیجه آب رود برعکس کارون کاملا زلاله.
تو جاده های خوزستان ، کنار باغها از عطر شکوفه های نارنج ( فاش) مست میشی، این موقع سال اونجا هوا معطره، گفتم که بهار ( مخصوصا نوروز) خوزستان چیز دیگریست!
شیراز
خیلی شلوغ بود! توریستها بیشتر به قسمتهای اصلی مکانها علاقه دارند، مثل ساختمان و حوض باغ ارم یا آرامگاه حافظ. خوشبختانه با گوشه کنارها کاری نداشتند، راههای فرعی و گوشه های خلوت و ساکت باغ ارم و حافظیه مال خودم بود! هوا هم بهاری و خوب بود، فالودهء سرای مشیر و باغ ارم خونم کم شده بود که جبران شدند! دوستان سفارش فال حافظ داده بودند که براشون گرفتم، ولی مسوولیتش با خودشونه چون با اون همه جمعیتی که اونجا بود فکر کنم حافظ سرگیجه گرفته بود!
کلا
اگر با لهجه محلی جایی آشنا باشی و بتونی با اون لهجه صحبت کنی ، مردم اون منطقه جور دیگه ای تحویلت می گیرند. مثلا برای نشان دادن راه ممکنه تا سر جاده با ماشین راهنماییت کنن . آشنایی با لهجه های محلی در سفر امتیاز خوبیه.
پلیس راه استان فارس از تمام استانهایی که ازشون رد شدیم فعال تر بودند و تعداد و حضورشون مشخص تر و استان خوزستان از همه کمتر!
در راه خوزستان که بودیم کنار جاده ایستادیم تا چیزی بخوریم، مامان سر صحبت را با یک زن عشایر باز کرد، چادرهاشون اونور جاده روبروی ما بود، اینور جاده تو یک تشت داشت لباس می شست ، خانومه آخرش گفت تشریف بیارین بریم چادر ما!
چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۲
باز هم بهارررررررر.............
فکر نکنم تا قبل از سفر برسم چیزی اینجا بنویسم، پارسال این موقع ها خلاصه ای از سالم را اینجا نوشتم، امسال خیال ندارم این کار را بکنم، خاطرات و نتایج امسالم ورود ممنوعند! خوزستان فکر نکنم به اینترنت دسترسی داشته باشم، تازه اگر هم امکانش باشد، این موقع سال آنجا انقدر زیباست که نمی توان خانه ماند، دلت می خواهد در طبیعت زیبایش گم شوی، بدوی، نفس عمیق بکشی، کمی خستگی این شهر دود آلود را در کنی. شیراز که رسیدیم شاید سری به اینجا زدم، این موقع سال شیراز خیلی شلوغ می شود، در مورد شیراز خودخواهم ، دلم می خواهد خلوت خلوت باشد، فقط برای خودم!
بگذریم نوروز مبارک، بهار پرطراوتی داشته باشید. : )
دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲
تکنولوژی
بوقققققق ، بوق اول ، هه هه حالا که گوشی را برنمی داره حداقل دو یا سه تا زنگ باید بزنه تا متوجه صداش بشه .....بوققققققققق....بوقققققققق ......بوقققققققق.............بوق پنجم ، حالا داره کیفش را می گرده ولی موبایل تو جیبشه یا برعکس!.......بوققققققق..........بوققققققققق.....بوقققققق...............بوققققققق.................بوق دهم ، گشتن قسمت اصلی کیف تمام شده حالا داره جیبهای کیف را می گرده ولی موبایل هنوز تو جیبشه.........بوققققققق..........بوققققققق..............بوق نمیدونم چندم، اگر پیداش نکنی قطع می شه ها!...........بوققققققققق......بوقققققق....بوققققققق.......بوق n ام ... قطع شد!
بوقققققق ، بوق اول ، هه هه حالا که گوشی را برنمی داره حداقل دو یا سه تا زنگ باید بزنه تا متوجه صداش بشه .....بوققققققققق....بوقققققققق ......بوقققققققق.............بوق پنجم ، حالا داره کیفش را می گرده ولی موبایل تو جیبشه یا برعکس!.......بوققققققق..........بوققققققققق.....بوقققققق...............بوققققققق.................بوق دهم ، گشتن قسمت اصلی کیف تمام شده حالا داره جیبهای کیف را می گرده ولی موبایل هنوز تو جیبشه.........بوققققققق..........بوققققققق..............بوق نمیدونم چندم، اگر پیداش نکنی قطع می شه ها!...........بوققققققققق......بوقققققق....بوققققققق.......بوق n ام ... قطع شد!
شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲
When I was one-and –twenty
When I was one-and -twenty
I heard a wise man say,
“Give crowns and pounds and guineas
But not your heart away;
Give pearls away and rubies
But keep your fancy free.”
But when when I was one-and –twenty
No use to talk to me.
When I was one-and -twenty
I heard him say again,
“ The heart out of the bosom
Was never given in vain;
‘Tis paid with sighs a plenty
And sold for endless rue.”
And I’m two-and-twenty,
And oh, ‘tis true, ‘tis true.
A.E.Housman
When I was one-and -twenty
I heard a wise man say,
“Give crowns and pounds and guineas
But not your heart away;
Give pearls away and rubies
But keep your fancy free.”
But when when I was one-and –twenty
No use to talk to me.
When I was one-and -twenty
I heard him say again,
“ The heart out of the bosom
Was never given in vain;
‘Tis paid with sighs a plenty
And sold for endless rue.”
And I’m two-and-twenty,
And oh, ‘tis true, ‘tis true.
A.E.Housman
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۲
دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲
امشب داشتم به برنامه نیمرخ رادیو لندن گوش می کردم، برنامه جالبی است، یاد عکس دخترک 19 ساله ای افتادم که در خانه یکی از آشنایان دیده بودم، دختری 19 ساله با قیافه ساده و روسری که کاملا چهره اش را پوشانده بود، عکسش در یک قاب ساده با یک باند سیاه کوچک بود ، مشابه این عکس را در خانه های بعضی آشناها دیده ام ، همه ظاهری ساده دارند، همه هم با یک توضیح ، اعدامهای سال 60 . بعد یاد صحبت یکی از دوستان افتادم که می گفت ما در ایران جوانی نداریم..................ولی از کسانی که جوانی را ندیدند خوشبخت تریم.......... داستان تلخی است داستان ما و آزادی.
یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲
هفته پیش به یک شرکت مکانیکی- برقی سر زدیم، حدود نیم ساعت با مدیر شرکت صحبت کردیم، می گفت موقعی که دانشجو بوده زیاد درس خوانده ( آمریکا درس خوانده بود) ولی وقتی شروع به کار کرده تازه بعضی از درسها را فهمیده ، می گفت دانشجوها تا کاربردهای عملی درسها را موقع خواندن نبینند درس را خوب درک نمی کنند، حرفش نتیجه گیری خیلی تازه یا عجیب و غریبی نبود ولی امروز سر کلاس این نتیجه گیری را خیلی خوب حس کردم. چند روز پیش با یک مهندس مکانیک درباره مسئله ای بحث می کردیم، صحبتهای ما بیشتر شبیه یک جلسه brain storming بود، پیشنهادات عجیب و غریب زیاد دادم، پیشنهادهای او هم دست کمی از من نداشت، بعد از کلی صحبت یکی از پیشنهادهای من به نظرش عملی تر آمد ، خانه که برگشتم فکرم هنوز مشغول مسئله بود، امروز درس کلاس به همان مسئله مربوط می شد، جواب خیلی از سوالاتم را گرفتم ، کلاس ساعت بدی بود، همیشه سر کلاس خواب بودم تقریبا، هیچ وقت مثل امروز با کنجکاوی و کامل به درس گوش نکرده بودم!
شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۲
بازهم هوا خوب شد ........منم که جنبه ندارم........ویروس پیاده روی........
تازگیها برای یک دوست عزیز انقدر دعاهای عجیب غریب کردم که فکر کنم تا حالا روی پرونده ام تو آسمون بک علامت تعجب چاپ کرده باشند، فعلا به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم نمونه این دعاهای منحصر به فرد را اینجا بنویسم، شاید بعدا که آبها از آسیاب افتاد برای تقویت روحیه تون این کار را کردم!
تازگیها برای یک دوست عزیز انقدر دعاهای عجیب غریب کردم که فکر کنم تا حالا روی پرونده ام تو آسمون بک علامت تعجب چاپ کرده باشند، فعلا به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم نمونه این دعاهای منحصر به فرد را اینجا بنویسم، شاید بعدا که آبها از آسیاب افتاد برای تقویت روحیه تون این کار را کردم!
چند طبقه؟!
1-
یک روش جیب بری در تاکسیها اینه که وانمود می کنند در خراب شده و راننده به بهانه بستن در جیب کسی را که جلو نشسته می زنه.
تراولهای بابا را از جیبش زدند رفتند باهاش لوازم خونه خریدند، به این می گن دزد خانواده دار!
2-
یک آقاهه پشت چراغ قرمز از یکی از این بچه های گل فروش گل خریده بود، موقع پول دادن که شد چراغ سبز شد ، آقاهه پاشو گذاشت رو گاز رفت یک کم جلوتر، پسره دنبال ماشین دوید و آقاهه ایستاد ( جلوش کمی ترافیک بود) ، پسره که بهش رسید ، آقاهه دوباره رفت جلوتر ، پسره هم باز دوید.... نمی دونم بالاخره چی شد ، چراغ برای ما سبز شد و رفتیم..........
3-
- این دست مبل چنده؟
- این از پوست کرکودیله ، کار اسپانیاست ، قابل نداره ،18 میلیون تومان.
- یعنی گاز هم می گیره؟!
1-
یک روش جیب بری در تاکسیها اینه که وانمود می کنند در خراب شده و راننده به بهانه بستن در جیب کسی را که جلو نشسته می زنه.
تراولهای بابا را از جیبش زدند رفتند باهاش لوازم خونه خریدند، به این می گن دزد خانواده دار!
2-
یک آقاهه پشت چراغ قرمز از یکی از این بچه های گل فروش گل خریده بود، موقع پول دادن که شد چراغ سبز شد ، آقاهه پاشو گذاشت رو گاز رفت یک کم جلوتر، پسره دنبال ماشین دوید و آقاهه ایستاد ( جلوش کمی ترافیک بود) ، پسره که بهش رسید ، آقاهه دوباره رفت جلوتر ، پسره هم باز دوید.... نمی دونم بالاخره چی شد ، چراغ برای ما سبز شد و رفتیم..........
3-
- این دست مبل چنده؟
- این از پوست کرکودیله ، کار اسپانیاست ، قابل نداره ،18 میلیون تومان.
- یعنی گاز هم می گیره؟!
پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲
جلسه رسمی بود، من و دوستم داشتیم سوالهامونو می پرسیدیم، آقاهه هم به قول خودش تا جایی که اسرار کاریش اجازه می داد برامون توضیح می داد، آقاهه خیلی پر انرژی بود ، رو صندلی جرقه می زد، منو یاد زبل خان می انداخت، قیافه اش هم شبیه یکی از مجریهای برنامه کودک بود ( عمو پورنگ!) ، خنده ام گرفته بود ، با کلی زحمت سعی می کردم قیافه ام را جدی نگه دارم ، دوست نداشتم جلسه از حالت رسمی دربیاد، یک نگاهی به دوستم انداختم دیدم یک لبخند گنده رو لبشه، از قیافه اش معلوم بود که ممکنه هر لحظه بزنه زیر خنده!
از طرف دانشگاه اینور اونور سر زدن تجربه جالبیه، برخوردهای متنوعی دیدیم ، این هم یک نمونه اش بود!
از طرف دانشگاه اینور اونور سر زدن تجربه جالبیه، برخوردهای متنوعی دیدیم ، این هم یک نمونه اش بود!
دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۲
شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۲
امروز داشتم به پایان نامه های یکی دو سال اخیر یک نگاهی می انداختم ( البته مخابراتیهاش!) ، تو همون ردیف یک پایان نامه چاق و چله توجهم را جلب کرد، عنوانش این بود: الکترومغناطیس از دیدگاه تئوری نسبیت خاص انیشتین، برای یک دانشکده فنی عنوان کمیابی بود ، با اینکه به کار من زیاد ربطی نداشت به نظرم جالب اومد، یک نگاهی بهش انداختم، مقدمه جالبی داشت ، بیشتر مطالب پایان نامه از روی کتاب دیدگاه های فلسفی فیزیکدانان معاصر بود.
من می خواهم بدانم خداوند این جهان را چگونه خلق کرده است. علاقه ای به این یا آن پدیده ندارم. در طیف این یا آن عنصر لطفی نمی بینم. من می خواهم اندیشه های او را بدانم.مابقی جزئیات است.
آلبرت انیشتین
من می خواهم بدانم خداوند این جهان را چگونه خلق کرده است. علاقه ای به این یا آن پدیده ندارم. در طیف این یا آن عنصر لطفی نمی بینم. من می خواهم اندیشه های او را بدانم.مابقی جزئیات است.
آلبرت انیشتین
پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲
دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲
شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲
چند روزی تو هفته های گذشته نمی خواستم زیاد مطالعه کنم، پای کامپیوتر بشینم یا تلویزیون تماشا کنم در نتیجه مقدار زیادی رادیو گوش کردم. خنده دار بود وقتی زیاد رادیو لندن یا رادیو فردا را گوش بدی و بعدش هم اخبار تلویزیون خودمون را ببینی یاد اون شخصیت بامزه رابین هود میفتی ، همون که راه می رفت داد می زد: " ساعت 1 نصف شب، همه جا امن و امانه!"
دیر
گاهی اوقات وقتی اشتباه می کنی خیلی زود نتیجه اش را می بینی و بهاش را می پردازی مثل اینکه پول نقد خرج کنی . نتیجه بعضی اشتباهات را سریع و زود نمی بینی ، اینجور موقعها مثل این می مونه که با credit card خرج کنی، آخر ماه که حسابات اومد معلوم می شه چی کار کردی، اگر خیلی خوش شانس باشی یکی دو ماه بعد نتیجه اشتباهت را می بینی و دفعه بعد خوب چشمانت را باز می کنی ، اگر هم بد شانس باشی یک موقعی می فهمی چی کار کردی که دیگه خیلی دیره ، بهای غیر قابل تصوری باید بپردازی .
گاهی اوقات وقتی اشتباه می کنی خیلی زود نتیجه اش را می بینی و بهاش را می پردازی مثل اینکه پول نقد خرج کنی . نتیجه بعضی اشتباهات را سریع و زود نمی بینی ، اینجور موقعها مثل این می مونه که با credit card خرج کنی، آخر ماه که حسابات اومد معلوم می شه چی کار کردی، اگر خیلی خوش شانس باشی یکی دو ماه بعد نتیجه اشتباهت را می بینی و دفعه بعد خوب چشمانت را باز می کنی ، اگر هم بد شانس باشی یک موقعی می فهمی چی کار کردی که دیگه خیلی دیره ، بهای غیر قابل تصوری باید بپردازی .
پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲
روزیکه تصمیم گرفت دنبال آرزوهایش بگردد رفت یک دوربین بزرگ خرید ، فردا عصر از سر کار که برگشت دوربین را برداشت و رفت روی پشت بام. شنیده بود که آرزوهای هرآدمی در یک بسته روبان پیچی و اسم دار قرار دارد. با دوربین اطراف را نگاه کرد ولی خبری نبود، اینور و آنور چند بسته آرزو دید ولی روی هیچ کدام اسمش نبود ، تمام بسته ها یی که می توانست ببیند به اسم دیگران بودند، از آن روز به بعد عصرها یک ساندویچ و دوربینش را برمی داشت و هردفعه از بالای یکی از تپه های اطراف خانه یا پشت بام دوستان و آشناها ، مشغول تماشای اطراف می شد . یک روز وقتی داشت به ساندویچ گاز می زد بسته اش را دید، بالای قله یکی از کوه های اطراف شهرش یک بسته برق میزد، دور بسته با روبان قرمز یک پاپیون پیچیده بودند، اسم خودش هم زیر پاپیون روی بسته نوشته بودند، چند بار با دقت نگاه کرد تا اشتباه نبیند، شوخی که نبود، راه درازی بود ، تازه هیچ وقت حاضر نبود آررزوهای خودش را با آرزوهای دیگری عوض کند. وقتی مطمئن شد تا خانه دوید، کوله پشتیش را برداشت ، حتی تا صبح هم نمی توانست صبر کند، همان شبانه راه افتاد. سر بالایی اول را آنقدر تند دوید که وقتی به بالای آن رسید دیگر نفس نداشت، تصمیم گرفت کمی آرامتر حرکت کند، به هر سر بالایی که می رسید تمام فکرش گذشتن از آن سربالایی بود و در سرازیری به فکر آرزوهایش بود، آرزوهای رنگ و وارنگ، نکند دیر به آن بالا برسد، نکند وقتی می رسد آرزوهایش گندیده باشند. وقتی رسید و بسته را باز کرد اول از کدام یکی شروع کند ؟ از بزرگترین یا از کوچکترین؟ اول از کدام رنگی شروع کند؟ سبز ، آبی یا صورتی؟ آنقدر شور و شوق داشت که شبها هم نمی خوابید، با یک چراغ قوه شبها به راهش ادامه می داد، فقط وقت غذا کمی استراحت می کرد، دوربینش را در می آورد و از آن بالا شهر را نگاه می کرد، هرچه شهر کوچکتر می شد ، او به آرزوهایش نزدیکتر می شد.
فقط یک سربالایی دیگر مانده بود، قلبش تند تند می زد.......... تنها یک قدم دیگر .......و حالا آنجا بود، کنار تمام آرزوهایش، قلبش از شادی و شوق داشت چهار نعل می تاخت ، سرش گیج می رفت، پاهایش دیگر نای ایستادن نداشتند ، چشمانش از زور بی خوابی باز نمی شدند، همانجا کنار بسته نشست. توان باقیمانده اش را جمع کرد، فریاد زد : رسیدم.......رسیدم........من اینجام!.......من اینجام!........یوهووووووو.......یوهوووووووو......آ.... آ...ر...ر...زو....زووووو....، کمی گوش کرد، فقط کوه بود که صدایش را به خودش بر می گرداند، روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد، آبی مهربان بزرگ........حالا فقط او بود ، آسمان ، کوه و آرزوهایش..... شادی قلبش فروکش کرد، آرام شد، قلبش پر از تنهایی شد، دستش را دراز کرد که بسته را باز کند، ولی نمی توانست، یک چیزی کم بود، از همان وقت که دوربین را خریده بود یک چیزی کم بود، وقتی کوله پشتی را هم می بست همین احساس را داشت، چیزی کم بود، تمام راه هم نگران بود نکند چیزی را جا گذاشته باشد، حالا هم که به بسته رسیده بود باز هم همان احساس را داشت.تنهایی که مزه نمی داد.
دوربین را برداشت و از بالا شهر را تماشا کرد، تصمیمش را گرفت، بسته را آن بالا باز نمی کرد، آنرا برمی داشت و برمی گشت پایین ، آن پایین حتما یکی بود تا شور و شوقش را با او تقسیم کند، چشمهایش از خستگی دیگر باز نمی شدند، سرش را گذاشت روی بسته، دو دقیقه بعد خواب بود.
فقط یک سربالایی دیگر مانده بود، قلبش تند تند می زد.......... تنها یک قدم دیگر .......و حالا آنجا بود، کنار تمام آرزوهایش، قلبش از شادی و شوق داشت چهار نعل می تاخت ، سرش گیج می رفت، پاهایش دیگر نای ایستادن نداشتند ، چشمانش از زور بی خوابی باز نمی شدند، همانجا کنار بسته نشست. توان باقیمانده اش را جمع کرد، فریاد زد : رسیدم.......رسیدم........من اینجام!.......من اینجام!........یوهووووووو.......یوهوووووووو......آ.... آ...ر...ر...زو....زووووو....، کمی گوش کرد، فقط کوه بود که صدایش را به خودش بر می گرداند، روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد، آبی مهربان بزرگ........حالا فقط او بود ، آسمان ، کوه و آرزوهایش..... شادی قلبش فروکش کرد، آرام شد، قلبش پر از تنهایی شد، دستش را دراز کرد که بسته را باز کند، ولی نمی توانست، یک چیزی کم بود، از همان وقت که دوربین را خریده بود یک چیزی کم بود، وقتی کوله پشتی را هم می بست همین احساس را داشت، چیزی کم بود، تمام راه هم نگران بود نکند چیزی را جا گذاشته باشد، حالا هم که به بسته رسیده بود باز هم همان احساس را داشت.تنهایی که مزه نمی داد.
دوربین را برداشت و از بالا شهر را تماشا کرد، تصمیمش را گرفت، بسته را آن بالا باز نمی کرد، آنرا برمی داشت و برمی گشت پایین ، آن پایین حتما یکی بود تا شور و شوقش را با او تقسیم کند، چشمهایش از خستگی دیگر باز نمی شدند، سرش را گذاشت روی بسته، دو دقیقه بعد خواب بود.
دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲
شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲
VISION
آخرهای دوره دبستان بود که عینکی شدم، به جای نوشته های معلم از پای تخته پرت و پلا می نوشتم ، تلویزیون را تارمی دیدم و .....اولها عینک را دوست داشتم ، برام تازگی داشت . کم کم موقع بازی و دویدن تو حیاط مدرسه بود که عینک تبدیل شد به یک موجود مزاحم........ دبیرستانی که بودم شروع کردم به استفاده از لنز، دید با لنز کاملتر بود، دیگر چیزی روی صورتم سنگینی نمی کرد، می تونستم راحت توی زمین والیبال بایستم ، لازم نبود نگران عینکم باشم ، کم کم به لنز عادت کردم، روی گواهینامه رانندگی هم این عادت ثبت شد:" رانندگی با لنز"....... سالها بود که دنیا بدون عینک یا لنز آنقدرها واضح نبود، بینایی کامل را کجا جا گذاشتم؟ لای کتابها؟ فیلمها؟ نکته های تستی و کتابهای کنکور؟ .......چه فرقی می کند کجا، مهم اینست که انقدر پراکنده و ذره ذره جا مانده بود که نمی شد دنبالش گشت! این اواخر از لنز و عینک متنفر بودم، تو هوای آلوده تهران لنز چشمانم را آزار می داد و عینک هم روی صورتم سنگینی می کرد. دلم بینایی کامل می خواست با چشمان خودم و بدون لنز یا عینک. دلم می خواست صبحها که از خواب بیدار می شم دنیا بدون عینک صاف و واضح باشد، شاید آرزوی خنده داری به نظر برسد ولی برای من آرزوی مهمی بود .
اولها آرزویم شدنی نبود بعدها شدنی بود ولی من می ترسیدم، هفته پیش تصمیمم را گرفتم، رفتم دنبال آرزویم و بالاخره یک آقای دکتر اخمو آرزویم را برآورده کرد !
دیگر داستان لنز و عینک تمام شد، خوشحالم، شاد شاد، می دانی باید مثل من سالها سنگینی عینک و دردسرهای لنز را تحمل کرده باشی تا این شادی را حس کنی.
MY HEART WANTS TO SING EVERY SONG IT HEARS.....
آخرهای دوره دبستان بود که عینکی شدم، به جای نوشته های معلم از پای تخته پرت و پلا می نوشتم ، تلویزیون را تارمی دیدم و .....اولها عینک را دوست داشتم ، برام تازگی داشت . کم کم موقع بازی و دویدن تو حیاط مدرسه بود که عینک تبدیل شد به یک موجود مزاحم........ دبیرستانی که بودم شروع کردم به استفاده از لنز، دید با لنز کاملتر بود، دیگر چیزی روی صورتم سنگینی نمی کرد، می تونستم راحت توی زمین والیبال بایستم ، لازم نبود نگران عینکم باشم ، کم کم به لنز عادت کردم، روی گواهینامه رانندگی هم این عادت ثبت شد:" رانندگی با لنز"....... سالها بود که دنیا بدون عینک یا لنز آنقدرها واضح نبود، بینایی کامل را کجا جا گذاشتم؟ لای کتابها؟ فیلمها؟ نکته های تستی و کتابهای کنکور؟ .......چه فرقی می کند کجا، مهم اینست که انقدر پراکنده و ذره ذره جا مانده بود که نمی شد دنبالش گشت! این اواخر از لنز و عینک متنفر بودم، تو هوای آلوده تهران لنز چشمانم را آزار می داد و عینک هم روی صورتم سنگینی می کرد. دلم بینایی کامل می خواست با چشمان خودم و بدون لنز یا عینک. دلم می خواست صبحها که از خواب بیدار می شم دنیا بدون عینک صاف و واضح باشد، شاید آرزوی خنده داری به نظر برسد ولی برای من آرزوی مهمی بود .
اولها آرزویم شدنی نبود بعدها شدنی بود ولی من می ترسیدم، هفته پیش تصمیمم را گرفتم، رفتم دنبال آرزویم و بالاخره یک آقای دکتر اخمو آرزویم را برآورده کرد !
دیگر داستان لنز و عینک تمام شد، خوشحالم، شاد شاد، می دانی باید مثل من سالها سنگینی عینک و دردسرهای لنز را تحمل کرده باشی تا این شادی را حس کنی.
MY HEART WANTS TO SING EVERY SONG IT HEARS.....
یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲
Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things!
Cream colored ponies and crisp apple strudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things!
Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eye lashes
Silver white winters that melt into spring
These are a few of my favorite things!
When the dog bites, when the bee stings
When I'm feeling sad,
I simply remember
my favorite things
and then I don't feeel so bad!
Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things!
My Favorite Things, Julie Andrews
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things!
Cream colored ponies and crisp apple strudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things!
Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eye lashes
Silver white winters that melt into spring
These are a few of my favorite things!
When the dog bites, when the bee stings
When I'm feeling sad,
I simply remember
my favorite things
and then I don't feeel so bad!
Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things!
My Favorite Things, Julie Andrews
چهارشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۲
بچه های خیابانی، بچه های آدامس فروش، گل فروش، فال فروش..........در تهران که زیاد رفت و آمد کنی به دیدن این بچه ها عادت می کنی، کم کم به پس زمینه منظره خیابانهای شهر تبدیل می شوند. من هم مثل بقیه تهرانیها هر روز این بچه ها را در نقاط مختلف شهر می بینم. امروز در خیابان شریعتی روبروی پارک کورش دو تا از این بچه ها را دیدم، یکیشون با بقیه بچه هایی که دیده بودم فرق داشت، این یکی خیلی کوچولو بود، بقیه بچه های فروشنده ای که تا به حال کنار خیابان دیده بودم از این یکی بزرگتر بودند، یک دختر کوچولوی تپلی با لپهای آویزون ، چشمهای درشت ، شرقی ، معصوم و کودکانه ، از اون کوچولوهایی که اگر در یک خانواده معمولی باشند بهشون می گن کوچولوی شیرین. همونطور که اون کوچولو در پیاده رو عریض روبروی پارک بالا و پایین می پرید یک سوال جدی و آزاردهنده گوشه ذهنم بالا و پایین می پرید، این کوچولو فردا کجاست؟ نه! سوال من دقیقا این بود این دختر کوچولو فردا کجاست؟ نه اینکه پسر کوچولوهای کنار خیابان در معرض خطر نباشند یا اینکه نباید نگران آنها بود، نه! ولی باید اعتراف کنم چیزی ته ذهنم برای دختر کوچولوها بیشتر نگران است...........
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
یک روز مهیج
1- خیلی بده که آدم وسط خیابون متوجه بشه که کیف پولش هنوز خونه است.
2- برای رانندگی در تهران به یک چیز نیاز حیاتی دارید : پر رویی.
3- راننده خوب اونیه که به اینرسی سرنشینان ماشین احترام بذاره .
4- جهت سبقت در اتوبان از سمت راسته ، هرکی گفته سبقت از سمت چپ لابد دست چپ و راستش را بلد نبوده.
5- هنوز VISION !
1- خیلی بده که آدم وسط خیابون متوجه بشه که کیف پولش هنوز خونه است.
2- برای رانندگی در تهران به یک چیز نیاز حیاتی دارید : پر رویی.
3- راننده خوب اونیه که به اینرسی سرنشینان ماشین احترام بذاره .
4- جهت سبقت در اتوبان از سمت راسته ، هرکی گفته سبقت از سمت چپ لابد دست چپ و راستش را بلد نبوده.
5- هنوز VISION !
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۲
باز هم یک چیزی را از یک جایی کش رفتم! ایندفعه لینک نوشته ای را که از وسطش اینو برداشتم را هم براتون می ذارم:
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
لینکش!
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
لینکش!
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲
جمعه، دی ۲۶، ۱۳۸۲
بعد از ظهر الیا کازان ، در بار انداز، آخر شب هم مارتین اسکورسیزی ، دارو دسته نیویورکی! به دانشجویی که جای درس خوندن روزی دو تا فیلم میبینه چی می گن؟؟؟نمونه؟ آره؟ کلمه اش همین بود؟! اونوقت نمونه در چی؟!! ;)
Gangs Of New York فیلم خوبی بود، آممممممم با اینکه چون از کشت و کشتار خوشم نمیاد مقدار زیادی سقف سینما فرهنگ را نگاه کردم (!) ولی فیلم خوبی بود! دو چیز فیلم را بیشتر از بقیه دوست داشتم موسیقیش و حالت چشمهای پسر کشیش.
راستی نکته جالب این بود، فیلمی را که در کانادا ، دیدنش برای آدمهای بالای 18 سال مجاز بوده کلی سانسور کرده بودند بعد برای همه در هر سنی آزاد شده بود، فکر کنم این وسط یادشون رفته بود که صحنه های خشن این فیلم ، حتی سانسور شده هاش برای بچه ها خوب نیست!
Gangs Of New York فیلم خوبی بود، آممممممم با اینکه چون از کشت و کشتار خوشم نمیاد مقدار زیادی سقف سینما فرهنگ را نگاه کردم (!) ولی فیلم خوبی بود! دو چیز فیلم را بیشتر از بقیه دوست داشتم موسیقیش و حالت چشمهای پسر کشیش.
راستی نکته جالب این بود، فیلمی را که در کانادا ، دیدنش برای آدمهای بالای 18 سال مجاز بوده کلی سانسور کرده بودند بعد برای همه در هر سنی آزاد شده بود، فکر کنم این وسط یادشون رفته بود که صحنه های خشن این فیلم ، حتی سانسور شده هاش برای بچه ها خوب نیست!
پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۲
این روزها زیاد قوی نیستم ، باد که می آید از زمین بلندم می کند، این روزها با غرورم که دعوا می کنیم ( ما خیلی با هم دعوا داریم!) در گوشهایم پنبه می گذارم ، زیاد حوصله جر و بحث ندارم ، غرورم این جمله را نمی فهمد:
No one can always be strong
حتی این جمله را به فارسی هم نمی فهمد! این روزها نگرانم ، می ترسم، نگرانی و ترس همراه هم هستند، مخلوط خوبی نیستند، اصلا! منتظرم، منتظر آخر هفته و هواپیمایی که تو را به تهران می رساند، به تمام مهربانی چشمهایت نیاز دارم، به شانه هایت هم همینطور، می خواهم اندازه یک نفس به آنها تکیه کنم، فقط یک نفس کافی است، یک نفس عمیق.
No one can always be strong
حتی این جمله را به فارسی هم نمی فهمد! این روزها نگرانم ، می ترسم، نگرانی و ترس همراه هم هستند، مخلوط خوبی نیستند، اصلا! منتظرم، منتظر آخر هفته و هواپیمایی که تو را به تهران می رساند، به تمام مهربانی چشمهایت نیاز دارم، به شانه هایت هم همینطور، می خواهم اندازه یک نفس به آنها تکیه کنم، فقط یک نفس کافی است، یک نفس عمیق.
جنس دوم!
از صبح با یکی از دوستان مشغول بدو بدو بودیم، باید پروژه کلاس کامپیوتر را تحویل می دادیم و ریزه کاریهاش مونده بود، کارمون که تمام شد نهار رفتیم بیرون، وارد رستوران که شدیم رفتم آبی به سر و صورتم بزنم ، یک خانومه جلو آینه ایستاده بود، مشغول تجدید رنگهای صورتش بود، صورتم را شستم، تو آینه نگاهش کردم ، کارش داشت تمام می شد ، صورتم را خشک کردم و برگشتم سر میز، خانومه پشت میز بغلی نشسته بود، روبروش یک آقاهه بود، خانومه مشغول لبخند زدن بود، یک لبخند نقاشی شده. رستوران خنده داری بود، محیط جالبی داشت، برای رفع خستگی جای خوبی بود، نهار که تمام شد رفتم دستهام را بشورم، یک خانوم دیگه جلو آینه بود، این یکی رنگ آمیزی صورت را بهتر بلد بود یا شاید هم بدتر ، چشمها و مژه هاش کاملا حالت مصنوعی داشتند، برگشتم پیش دوستم ، موقع رفتن دیدم خانوم دومی هم چند میز اونطرف تر روبروی آقای دومی نشسته، بازهم با همان لبخند، کمی مصنوعی تر! با خودم فکر کردم ، چرا انقدر تصنع؟!
به مدت دو ساعت با هم همسفر بودیم، هم به طور اتفاقی و هم اجباری، خانومه تقریبا همسن مادرم بود، روی داشبورد ماشینش عکس یک پسر کوچولو بود، پرسیدم : پسر شماست؟ گفت: نه نوه امه! با تعجب نگاهش کردم، وقتی سن خودش و دخترش را گفت تفاضل سنشون را چند بار حساب کردم، هر کاری کردم بیشتر از 15 نمی شد! تو ماشین کلی خوراکی داشت، هر با میوه ای چیزی می خورد، آینه اش را در می آورد و نگاهی به خودش می انداخت، تو اون دو ساعت حدود 5 بار این کار را تکرار کرد! دائم مواظب بود کمی رنگهای صورتش جابجا نشن یا خدای نکرده کم نشن! یک بار هم که به نظرش رسید در حال کم شدن هستند آنها را تجدید کرد.
یاد پاراگرافی از کتاب جنس دوم افتادم، پاراگرافی که خیلی عصبانیم کرد، پاراگراف این بود:
زن در برابر مرد پیوسته در حال نمایش است، دروغ می گوید و وانمود می کند که خود را به مثابه دیگری غیر اصلی می پذیرد و در حالیکه در برابر مرد در خلال تقلیدها و آرایشها و کلمه های هماهنگ شخصیتی تخیلی بر پا می دارد ، دروغ می گوید . این کمدی ها فشار دائمی ایجاد می کند؛ هر زنی کنار شوهرش ، معشوقش ، کم و بیش فکز می کند : (( من خودم نیستم. )) دنیای مردانه دنیایی سخت است ، زوایای تیز دارد ، صداها در آن خیلی طنین می اندازند، روشناییها شدیدند، زن در پس صحنه جای دارد، سلاحهای مردان را صیقل می دهد، در نبرد شرکت نمی جوید؛ آرایش خود را سر هم می کند، بزکش را ابداع می کند، حیله هایش را تدارک می بیند: پیش از آنکه وارد صحنه شود، با لباس خانه و سرپایی، در پشت صحنه گشتی می زند، این فضای ملایم، نرم و سست را دوست دارد.
مشکل بزرگ فقط این نیست که عادت کرده ایم دنیا را برامون تعریف کنند، مشکل بزرگ اینه که می ذاریم خودمون را هم برامون تعریف کنند.
از صبح با یکی از دوستان مشغول بدو بدو بودیم، باید پروژه کلاس کامپیوتر را تحویل می دادیم و ریزه کاریهاش مونده بود، کارمون که تمام شد نهار رفتیم بیرون، وارد رستوران که شدیم رفتم آبی به سر و صورتم بزنم ، یک خانومه جلو آینه ایستاده بود، مشغول تجدید رنگهای صورتش بود، صورتم را شستم، تو آینه نگاهش کردم ، کارش داشت تمام می شد ، صورتم را خشک کردم و برگشتم سر میز، خانومه پشت میز بغلی نشسته بود، روبروش یک آقاهه بود، خانومه مشغول لبخند زدن بود، یک لبخند نقاشی شده. رستوران خنده داری بود، محیط جالبی داشت، برای رفع خستگی جای خوبی بود، نهار که تمام شد رفتم دستهام را بشورم، یک خانوم دیگه جلو آینه بود، این یکی رنگ آمیزی صورت را بهتر بلد بود یا شاید هم بدتر ، چشمها و مژه هاش کاملا حالت مصنوعی داشتند، برگشتم پیش دوستم ، موقع رفتن دیدم خانوم دومی هم چند میز اونطرف تر روبروی آقای دومی نشسته، بازهم با همان لبخند، کمی مصنوعی تر! با خودم فکر کردم ، چرا انقدر تصنع؟!
به مدت دو ساعت با هم همسفر بودیم، هم به طور اتفاقی و هم اجباری، خانومه تقریبا همسن مادرم بود، روی داشبورد ماشینش عکس یک پسر کوچولو بود، پرسیدم : پسر شماست؟ گفت: نه نوه امه! با تعجب نگاهش کردم، وقتی سن خودش و دخترش را گفت تفاضل سنشون را چند بار حساب کردم، هر کاری کردم بیشتر از 15 نمی شد! تو ماشین کلی خوراکی داشت، هر با میوه ای چیزی می خورد، آینه اش را در می آورد و نگاهی به خودش می انداخت، تو اون دو ساعت حدود 5 بار این کار را تکرار کرد! دائم مواظب بود کمی رنگهای صورتش جابجا نشن یا خدای نکرده کم نشن! یک بار هم که به نظرش رسید در حال کم شدن هستند آنها را تجدید کرد.
یاد پاراگرافی از کتاب جنس دوم افتادم، پاراگرافی که خیلی عصبانیم کرد، پاراگراف این بود:
زن در برابر مرد پیوسته در حال نمایش است، دروغ می گوید و وانمود می کند که خود را به مثابه دیگری غیر اصلی می پذیرد و در حالیکه در برابر مرد در خلال تقلیدها و آرایشها و کلمه های هماهنگ شخصیتی تخیلی بر پا می دارد ، دروغ می گوید . این کمدی ها فشار دائمی ایجاد می کند؛ هر زنی کنار شوهرش ، معشوقش ، کم و بیش فکز می کند : (( من خودم نیستم. )) دنیای مردانه دنیایی سخت است ، زوایای تیز دارد ، صداها در آن خیلی طنین می اندازند، روشناییها شدیدند، زن در پس صحنه جای دارد، سلاحهای مردان را صیقل می دهد، در نبرد شرکت نمی جوید؛ آرایش خود را سر هم می کند، بزکش را ابداع می کند، حیله هایش را تدارک می بیند: پیش از آنکه وارد صحنه شود، با لباس خانه و سرپایی، در پشت صحنه گشتی می زند، این فضای ملایم، نرم و سست را دوست دارد.
مشکل بزرگ فقط این نیست که عادت کرده ایم دنیا را برامون تعریف کنند، مشکل بزرگ اینه که می ذاریم خودمون را هم برامون تعریف کنند.
دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲
شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۲
جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲
کیک کنترلی!
بعد از کمی کنترل خوندن تصمیم گرفتم کیک درست کنم ، تمام پارامترهای کیکم مطابق میلم کنترل شدند و همه چیز به خوبی پیش رفت و کیکه خوشمزه از آب دراومد. فقط یکی از پارامترهای کنترلیش کمتر از مقدار مطلوب شد اونم به خاطر یک فیدبک منفی بود که هر دفعه از جلو آشپزخونه رد می شد سیبها را چپ چپ نگاه می کرد و با صدای بلند اعلام می کرد که سیب دوست نداره!
بعد از کمی کنترل خوندن تصمیم گرفتم کیک درست کنم ، تمام پارامترهای کیکم مطابق میلم کنترل شدند و همه چیز به خوبی پیش رفت و کیکه خوشمزه از آب دراومد. فقط یکی از پارامترهای کنترلیش کمتر از مقدار مطلوب شد اونم به خاطر یک فیدبک منفی بود که هر دفعه از جلو آشپزخونه رد می شد سیبها را چپ چپ نگاه می کرد و با صدای بلند اعلام می کرد که سیب دوست نداره!
سهشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۲
در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلب هایمان خونی دو گانه ، شادی همراه با رنج، خنده همراه با اندوه، مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هریک دیوانه وار ارابه را به سوی خود می کشند . پس در جاده ای برفی ، سوارکارانی هستیم که در جستجوی ردپایی ، در جستجوی اندیشه ای سلیم، پیش می تازیم و زیبایی گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سیلی می زند ، و زیبایی گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش می برد و گلویمان را پاره می کند.
دیوانه وار، کریستین بوبن
دیوانه وار، کریستین بوبن
یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۲
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
علوم انسانی.........!
دیروز رفته بودیم بازدید از یک آنتنستان ، اونجا دو چیز زیاد بود آنتن و حلزون! بعد از دیدن چند نکته خنده دار ( از زاویه منطقی هم گریه دار!) به این نتیجه رسیدیم که اگر جامعه شناسشون بیشتر فکر کرده بود کار مهندسشون کمتر می شد ، پول کمتری هم تو سطل آشغال می ریختند!
سیاره اونا و سیاره ما
تو سیاره شون هرکس حرف هوشمندانه یا خنده داری بزنه بهش تعظیم می کنند ، کجاشو دیده سیاره ما خیلی جای هیجان انگیز تریه ، حداقل در این گوشه از سیارمون که من می بینم هرکس حرف هوشمندانه ای بزنه لهش می کنند ، هیجان از این بیشتر؟!
9-2=11!
پروژه ات را که تحویل بدی دلت می خواد بگی آخیسشششششش ولی وقتی یادت بیاد که شنبه باید 11 تا گزارش کار تحویل بدی که تا حالا 2 تاش را نوشتی اصلا نمی تونی از ته دل بگی آخیش!
دیروز رفته بودیم بازدید از یک آنتنستان ، اونجا دو چیز زیاد بود آنتن و حلزون! بعد از دیدن چند نکته خنده دار ( از زاویه منطقی هم گریه دار!) به این نتیجه رسیدیم که اگر جامعه شناسشون بیشتر فکر کرده بود کار مهندسشون کمتر می شد ، پول کمتری هم تو سطل آشغال می ریختند!
سیاره اونا و سیاره ما
تو سیاره شون هرکس حرف هوشمندانه یا خنده داری بزنه بهش تعظیم می کنند ، کجاشو دیده سیاره ما خیلی جای هیجان انگیز تریه ، حداقل در این گوشه از سیارمون که من می بینم هرکس حرف هوشمندانه ای بزنه لهش می کنند ، هیجان از این بیشتر؟!
9-2=11!
پروژه ات را که تحویل بدی دلت می خواد بگی آخیسشششششش ولی وقتی یادت بیاد که شنبه باید 11 تا گزارش کار تحویل بدی که تا حالا 2 تاش را نوشتی اصلا نمی تونی از ته دل بگی آخیش!
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲
بازی، زندگی، عمو، من.....
داشتند عمو زنجیرباف بازی می کردند، دلم می خواست بازی کنم، آسان ترین کار دنیا این بود که دستشان را بگیری و همراهشان بزنی زیر آواز....عمو زنجیر باف.....یک قدم جلو رفتم، اما دوباره برگشتم، می دانی عمو را دوست دارم ولی از زنجیر بیزارم، از عمویی که زنجیر می بافد بیزارتر .... شاید هم آنقدرها از او که زنجیر می بافد بیزار نیستم، نمی دانم، می دانی به این نتیجه رسیده ام که عمو آنقدرها هم مقصر نیست ، نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه*........شاید اگر عمو کمی فکر می کرد و اسیر جامعه ای که زنجیر بافتن را برایش تعریف کرده نمی بود آنقدرها هم از او بیزار نبودم......کاش به جای زنجیر بافتن شغل دیگری انتخاب می کرد، کاش شما انقدر مجذوب عمو زنجیر باف و زنجیرش نبودید، آنوقت شاید طور دیگری آواز می خواندید ، آنوقت شاید من هم آزادانه دست شما را می گرفتم و با هم می زدیم زیر آواز......چه می خواندیم؟ نمی دانم، از کودکی جز عمو زنجیرباف چیزی به ما نیاموخته اند، کاش خودمان شعر جدیدی می ساختیم، شعری که عمو داشته باشد اما زنجیر نه.......شاید اگر شغل عمو را عوض می کردیم او هم شادتر بود، می دانی آخر او فقط برای دیگران زنجیر نمی بافد ، خوب که نگاه کنی خودش هم گرفتار است، گفتم که نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه!*
می دانی دلم می خواهد شعر کودکان اطرافم را عوض کنم ، دلم می خواهد بساط زنجیر عمو را از شعرهایشان برچینم ، شاید آنها و عمویشان شادتر زندگی کنند.
کاش از کودکی به ما و عموها یاد داده بودند که یکدیگر را مساوی ببینیم ، آنوقت شاید مینشستیم دور هم و هر شعری که می خواستیم می ساختیم ، شعری که زنجیر نداشته باشد. می دانی عمو همیشه فکر می کند که اگر زنجیر را حذف کنی چیزی از او کم شده چون همیشه او را با زنجیرش شناخته اند ، دیگر نمی داند که تو برای خودت و او زندگی شاد و سبک می خواهی. فقط اگر عمو با زنجیرش شاد نبود، اگر انقدر خود خواه نبود شاید .............بگذریم، دلم برایتان تنگ می شود ولی وارد بازی نمی شوم ، من از زنجیر بیزارم............
*ژان پل سارتر
داشتند عمو زنجیرباف بازی می کردند، دلم می خواست بازی کنم، آسان ترین کار دنیا این بود که دستشان را بگیری و همراهشان بزنی زیر آواز....عمو زنجیر باف.....یک قدم جلو رفتم، اما دوباره برگشتم، می دانی عمو را دوست دارم ولی از زنجیر بیزارم، از عمویی که زنجیر می بافد بیزارتر .... شاید هم آنقدرها از او که زنجیر می بافد بیزار نیستم، نمی دانم، می دانی به این نتیجه رسیده ام که عمو آنقدرها هم مقصر نیست ، نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه*........شاید اگر عمو کمی فکر می کرد و اسیر جامعه ای که زنجیر بافتن را برایش تعریف کرده نمی بود آنقدرها هم از او بیزار نبودم......کاش به جای زنجیر بافتن شغل دیگری انتخاب می کرد، کاش شما انقدر مجذوب عمو زنجیر باف و زنجیرش نبودید، آنوقت شاید طور دیگری آواز می خواندید ، آنوقت شاید من هم آزادانه دست شما را می گرفتم و با هم می زدیم زیر آواز......چه می خواندیم؟ نمی دانم، از کودکی جز عمو زنجیرباف چیزی به ما نیاموخته اند، کاش خودمان شعر جدیدی می ساختیم، شعری که عمو داشته باشد اما زنجیر نه.......شاید اگر شغل عمو را عوض می کردیم او هم شادتر بود، می دانی آخر او فقط برای دیگران زنجیر نمی بافد ، خوب که نگاه کنی خودش هم گرفتار است، گفتم که نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه!*
می دانی دلم می خواهد شعر کودکان اطرافم را عوض کنم ، دلم می خواهد بساط زنجیر عمو را از شعرهایشان برچینم ، شاید آنها و عمویشان شادتر زندگی کنند.
کاش از کودکی به ما و عموها یاد داده بودند که یکدیگر را مساوی ببینیم ، آنوقت شاید مینشستیم دور هم و هر شعری که می خواستیم می ساختیم ، شعری که زنجیر نداشته باشد. می دانی عمو همیشه فکر می کند که اگر زنجیر را حذف کنی چیزی از او کم شده چون همیشه او را با زنجیرش شناخته اند ، دیگر نمی داند که تو برای خودت و او زندگی شاد و سبک می خواهی. فقط اگر عمو با زنجیرش شاد نبود، اگر انقدر خود خواه نبود شاید .............بگذریم، دلم برایتان تنگ می شود ولی وارد بازی نمی شوم ، من از زنجیر بیزارم............
*ژان پل سارتر
یک لحظه دلتنگی
یک چیز هیجان انگیز کشف کرده بودم، یهو دلم خواست هیجان و ذوق زدگیم را باهاش تقسیم کنم، هیجانم مربوط به یک علاقه مشترک بود، تا خواستم این کار را بکنم سرم خورد به سدی که بینمون ساخته شده بود، سرم را بلند کردم وبه سد نگاهی انداختم ، با خودم گفتم ا یادم نبود تو اینجایی........ برای یک لحظه دلتنگ شدم، ولی فقط یک دلتنگی لحظه ای بود، سرم با موضوع هیجان انگیز کذایی گرم شد و هیجانم را با یک دوست دیگر تقسیم کردم و به بقیه کارهام رسیدم.
یک چیز هیجان انگیز کشف کرده بودم، یهو دلم خواست هیجان و ذوق زدگیم را باهاش تقسیم کنم، هیجانم مربوط به یک علاقه مشترک بود، تا خواستم این کار را بکنم سرم خورد به سدی که بینمون ساخته شده بود، سرم را بلند کردم وبه سد نگاهی انداختم ، با خودم گفتم ا یادم نبود تو اینجایی........ برای یک لحظه دلتنگ شدم، ولی فقط یک دلتنگی لحظه ای بود، سرم با موضوع هیجان انگیز کذایی گرم شد و هیجانم را با یک دوست دیگر تقسیم کردم و به بقیه کارهام رسیدم.
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
امشب همه دور هم بودیم، بابا 50 ساله شد. موقع آوردن کیک تازه منوجه شدیم که شمع یادمون رفته، تو خونه شمع تزئینی زیاد بود ولی انقدر چاق و چله و پر ناز و ادا بودند که هیچ کدوم تو کیک جا نمی شدند، یکیشون یک ستاره نقره ای بود ، اون یکی یک گلوله سبز بعدی هم یک استوانه که بوی هندوانه می داد، اون یکی هم یک شمع مغرور و خوش تیپ قرمز بود که سرش را مغرورانه بالا گرفته بود ، چند تای دیگه هم بودند که همگی عاقل اندر سفیه به من نگاه می کردند ! آخر سر یک شمع ساده سرمه ای دیدم که آروم تو جاش نشسته بود، با پایه اش گذاشتمش کنار کیک و قرار شد همونجا تو پایه اش روشنش کنم . شمع خوبی بود، نه ناز و ادا داشت نه ابعادش برای منظور من نامتناسب بود، خلاصه خوب با هم کنار اومدیم !
مروز فقط می خوام استراحت کنم، آخرین کتابی که خوندم کمدیهای کیهانی ایتالو کالوینو بود، کتاب هیجان انگیزی بود، یک کتاب پر از خلاقیت، موجودات غیر بشری پر از احساسات بشری. واقعا ازش لذت بردم، امروز یک کتاب دیگه را شروع کردم، مثل آب برای شکلات اثر لورا اسکوئیول .
این هوا را دوست دارم، من بهش می گم، هوای سرحال و تر و تازه! البته سرحال سرد!
یه چیز دیگه هم هست که این روزها خیلی هست، یعنی چند وقتیه که هست ولی این روزها .......شماها خیلی تغییر کردین، انقدر عوض شدین که دیگه نمیشناسمتون، می دونین تغییرتون منو تنها کرده........
این هوا را دوست دارم، من بهش می گم، هوای سرحال و تر و تازه! البته سرحال سرد!
یه چیز دیگه هم هست که این روزها خیلی هست، یعنی چند وقتیه که هست ولی این روزها .......شماها خیلی تغییر کردین، انقدر عوض شدین که دیگه نمیشناسمتون، می دونین تغییرتون منو تنها کرده........
اشتراک در:
پستها (Atom)