یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

این روزها دلتنگم، یه جوریه که تو عصر تکنولوژی عزیزت تو همین شهر باشه و یه تلفن درست و حسابی دوروبرش نباشه تا ازش خبر بگیری......
دیدین گاهی اوقات تو خط وسط یا خط سرعت اتوبان یک ماشینی با سرعت مورچه کیلومتر بر ساعت می ره؟ آی آدم حرص می خوره از دستشون!

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

The greatest joy of life is to accomplish. It is the getting, not the having. It is the giving, not the keeping.
Frederick Banting

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

بیوتن بد نبود،خیلی خوشم نیومد. بازی با کلماتش جالب اما زیاد بود، به نظرم متن و داستان رو فدای بازی با کلمات کرده بود.
یک ماهی هست که یوگا رو شروع کردم، خیلی خوشم اومده. با تمام ورزش هایی که تا حالا انجام داده بودم متفاوته. یادمه هر وقت ورزشی رو شروع کردم جلسه اول با عضلات دردناک و از نفس افتاده برگشتم خونه. یوگا اینطوری نیست، آروم ، سر فرصت و موثره، با تک تک عضلاتت درگیر می شه و نرم شدن عضلات رو خوب حس می کنی. هیچ وقت هم موقع ورزش انقدر ارتباط جسم و ذهن رو ندیده بودم. مثلا موقعی که سر حال نبودم (منظورم خستگی جسمی یا مریضی نیست) بدون هیچ مشکلی شنا یا دوچرخه سواری کرده بودم ولی تو موقعیت مشابه برای بعضی حرکت های یوگا واقعا مشکل دارم. از طرفی اگر فیزیکی خیلی خسته باشم یوگا رو راحت تر انجام می دم تا مثلا شنا.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

از شلخته گی خوشم نمیاد، موقعی که سرم شلوغه ممکنه چند روز میزم و اتاقم بهم ریخته باشه، مثلا از اون بهم ریخته گی هایی که مدل نامنظمی شو خودم می دونم و چیزی رو گم نمی کنم. این جور بهم ریخته گی برام قابل درکه، مثلا می دونم دور و بری ها هم از این روزها دارند و ممکنه اتاقشون بازار شام باشه چند روز. یک شلخته گی که برام غیر قابل تحمله شلخته گی تو برنامه نویسیه، اونم وقتی دو نفر شریکی کار می کنند. تو کار شریکی بهم ریختگی که نظمش رو خودت بدونی بی معنیه. حالت بدترش وقتیه که اون برنامه نویس شلخته بالادستت باشه و نتونی چیزی بهش بگی! دیشب برای یک کار ساده کلی وقت صرف کردم تا مدل بی نظمیش رو متوجه شدم و تونستم کارم رو از پیش ببرم.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

آدم وقتی داره خربزه می خوره از پنجره نگاه می کنه ببینه این شتری که داره میاد دم در خونه اش بخوابه قد و قواره اش چه جوریه!
انشای فرانسه مونده، اصلاحی های مقاله هم کلی کار داره، یک صورت مساله هم هست که نصفه نیمه جواب دادی، یک بلوک دیاگرام اولیه داری فقط ولی به جای همه اینا بیوتن می خونی، موقع خوندن فصل 5 بیوتن ساعت 5 بعداز ظهر بهش زنگ می زنی و سعی می کنه بهت بگه که فقط 5تاست، تو هم می دونی 5تاست، ولی یک قطار 5ه، 5 ضربدر نمی دونم چند، گاهی اوقات آقایون وقتی می خوان سرت شیره بمالند بامزه می شن، هی می خواد باور کنی فقط 5 تاست، تو هم می دونی فقط 5 نیست، 5 ضربدر نمی دونم چنده.


بعد از خوندن 100 صفحه به این نتیجه رسیدم که این آقاهه فقط بی وتن نیست، بی خود هم هست، خودش معلوم نیست چیه و چند تکه است.

پ.ن. چقدر 5 داشت این پست!

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

نمایشگاه عکس دختران بی سرپرست در تهران
دختران بی سرپرست موسسه خیریه مهر ایرانیان برای دومین تابستان متوالی در کارگاه عکس حسن سربخشیان، عکاس و مستندساز اجتماعی نامدار ایران، شرکت کرده اند و در آستانه روز جهانی کودک آثارشان را از 14 تا 20 مهرماه در فرهنگسرای ملل تهران به نمایش گذاشته اند.

خبر رو تو سایت بی بی سی خوندم، بعضی از عکس ها رو هم اونجا دیدم، کار بچه ها نسبت به سنشون خیلی جالبه.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

اینجا داره پوست می اندازه، پوست انداختن هم وقت می بره! خیلی وقت بود که می خواستم به سر و وضعش برسم، یه چند روزی سرم خلوت شده و دارم کم کم یک تغییراتی ایجاد می کنم. درست می شه، به زودی!

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷

خوب است اسم آدم ها را روی نهرها گذاشتن و بعد، مدتی دنبالشان کردن تا معلوم شود چه ها در چنته دارند و چه ها می دانند و با خودشان چه ها کرده اند.

صید قزل آلا در آمریکا، ریچارد براتیگان

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۷

زود خسته می شم اینطور وقتها، انرژیم تموم می شه، وقتی ازت می خوان به اسم احترام یه جوری بشی که نیستی تو هم نمی تونی بگی نه، نه اینکه اصلا نتونی ولی نمی خوای هزینه اش رو بدی، ناراحتی بقیه و.... . حالا صد بار نه هزار بار توضیح بده که این اسمش احترام نیست، تظاهره. قبلا هم اینجا نوشتم، مردم ما تظاهر رفته تو خونشون، قاطی گلوبول هاشون شده، حالا هی خودت رو خسته کن براشون توضیح بده، باز میگن به احترام فلانی..... گاهی وقت ها نمی تونی بگی نه، اینطوری می شی، انرژیت معلوم نیست چی می شه.

یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۷



موقعی که عجله داری آخرین چیزی که می خوای یک کارمند تازه کاره بانکه که به چک طوری نگاه می کنه انگار یکی از ساکنان تازه کشف شده مریخ رو دیده! متوجه شدم که روزهای اول کارشه، همه هم بالاخره از این روزها دارند، سرم رو با موبایلم گرم کردم، ترسیدم نگاهش کنم بدتر هول بشه، البته زیر چشمی حواسم بود که با چک حقوق من چی کار می کنه! چند بار چک و برگهایی رو که پر کرده بودم نگاه کرد، یک کم سرش رو خاروند، چند بار بغلدستیشو صدا کرد که خانومه هم بهش گفت خودت انجام بده که یاد بگیری و بالاخره کار من و انجام داد.
پل نیومن درگذشت....

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

عشقولانه
دیروز رفته بودیم مهمونی، میزبان ما یک دختر کوچولوی سه ساله داره. وسط های مهمونی دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشو آورد و گفت برای من نقاشی بکش، گل و درخت و آدم و ابر و این جور چیزها. منم هرچی می گفت براش می کشیدم اینم بگم که نقاشی من از 7، 8 سالگی هیچ پیشرفتی نداشته و بهتر نشده ولی این دوست کوچولوی من فکر کنم از نقاشی ها خیلی خوشش اومده بود چون موقع رفتن که بهش گفتم به من یک بوس بده، یک جوری محکم من رو بوسید که تکه های پسته ای که چند دقیقه قبلش براش شکسته بودم، همه موند رو لپ من!

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

Of all forms of caution, caution in love is perhaps the most fatal to true happiness.

Bertrand Russell

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

Mud Structures
همیشه از دیدنت ذوق می کنه، همیشه از دیدنش ذوق می کنی، فرقی نمیکنه کجا همدیگر رو ببینید، حتی اگر تو مجلس ختم باشه، یهو همدیگر رو می بینید و می پرید تو بغل همدیگه بعد یهو متوجه می شید که نباید زیاد سر و صدا کنید، یواش احوال هم رو می پرسید و یک گوشه می شینید.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

این کاری است که توانسته ایم، ولی آن نیست که خواسته ایم

این جمله رو اول یک فرهنگ انگلیسی-فارسی دیدم، از مقدمه فرهنگ فارسی معین نقل کرده بود. رفتم تو فکر، چقدر از خواسته هام رو توانستم؟ چقدر خواستن و توانستنم به هم نزدیکند؟

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

بی بی

بی بی از اون زن های قدیمی بود، همون هایی که داستان زندگیشون برای نسل ما عجیب و باور نکردنیه. اینکه چطور اون همه بچه داشتند و چطور اون بچه ها رو یک تنه بزرگ کردند ، چطوری همیشه یادشون بود که یکی از اون همه نوه چه غذایی رو دوست داره، چه رنگی بهش میادو.... . تا وقتی که سر پا بود آخر هفته ها همه مهمونش بودند، بچه ها، نوه ها، نتیجه ها، حدود 70 نفر آدم گاهی بیشتر گاهی کمتر. داستان زندگی همه رو هم می دونست، از هیچ کدوم غافل نبود، همیشه اگر می خواستی بدونی کی قراره عروسی کنه، کی کنکور قبول شده، کی درسش تموم شده، کی اومده ایران، کی داره می ره و... باید از خونه بی بی خبر می گرفتی. با اون همه رفت و آمد خونه اش بوی تمیزی می داد و برق می زد. تو خونه اش باید مواظب می بودی به تمیزی خیلی حساس بود! هر سال سهم کلوچه، مربا و ترشی بچه ها و نوه ها از خونه بی بی می رسید دستشون. این اواخر هم که مریض بود و سر جا دستور پختش رو می داد، چند ماه پیش بود که یک شیشه مربا با برچسب اسم مامان برامون رسید. اون موقع که بچه بودیم خونه اش برامون حس بازیگوشی و دیدن هم بازی ها رو داشت، بزرگ که شدیم خونه اش را برای یک جور حس خانواده یک جور حس همبستگی دوست داشتیم ( مثل خونه همه مادربزرگ ها) . بی بی همیشه یک کاری برای انجام دادن داشت، یکی دو بار که مامان بابا هر دو ماموریت بودن و بی بی اومده بود پیش ما، وسایل پختن کلوچه رو هم با خودش آورده بود، من و داداشی هم هر دفعه یواشکی کلی خمیر کلوچه خوشمزه خوردیم.
تو این خانواده پر جمعیت هرکسی یه جوری از بی بی خاطره داره. هر کسی سهم خودش رو داره. بچه هاش که از جوونی دیدنش، نوه هاش که میان سالیش رو دیدن و ما ها که از اوائل پیری دیدیمش. بی بی هفته پیش از درد و رنج رها شد. روحش شاد.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

به نظرم خیلی بدیهی بود، کلی باهاش کلنجار رفتم تا بهش بگم این چیزی که من می گم تظاهر نیست، واقعیته ولی نمی دید، خیلی ساده واقعیت رو با تظاهر اشتباه گرفته بود و صحبت های من هم فایده ای نداشت، وسط حرف هامون به این فکر می کردم که شاید خیلی هم نمی شه انتظار داشت، انقدر تظاهر و واقعیت تو جامعه با هم مخلوط شدن و تظاهر جزء جدا نشدنی هر روزمون شده که دیگه راحت نمی شه از هم تشخیصشون داد.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

برخورد آدم های مسن و گاهی میانسال با تکنولوژی یکی از اون موضوعات جالبه. منظورم بیشتر کار با موبایل، کامپیوتر، مایکروفر و از این جور چیزهاست. بعضی هاشون خیلی با دستگاه مورد نظر کاری ندارند، می ترسن خراب بشه، مثلا هیچ وقت گوشی موبایل رو خاموش نمی کنند فقط هروقت زنگ زد جواب می دن، یکی از عزیزهای ما موقع غذا گرم کردن به من و مامان می گفت غذا رو براش بذاریم تو مایکروفر هیچ وقت تا ما نبودیم با مایکروفر کاری نداشت. بعضی ها هم انقدر دکمه هایی رو که نمی دونن چی کار می کنه فشار می دن تا یک اتفاقی بیفته. یک سری هم هستند که سعی می کنند از دستگاه مورد نظر سر در بیارن، مثل یکی از همکارهای ما که همیشه صد و بیست تا سوال در مورد کامپیوتر، اینترنت وایمیل داره ( این همکار ما بالای 70 سال داره). گاهی اوقات از دست این سوال های همکارمون خسته می شیم ولی کلا من روحیه اش رو خیلی دوست دارم، شجاعت و کنجکاویش از متوسط هم سن و سالهاش خیلی بیشتره. یک مامان بزرگ مهربون هم می شناختم که وقتی نوه اش از ایران رفت ایمیل فرستادن و چت کردن رو یاد گرفت تا با نوه اش دائم در ارتباط باشه و دلش کمتر تنگ بشه.
گاهی اوقات هم تو فرآیند مواجهه شون با تکنولوژی اتفاقات بامزه ای میفته. مثل همکار خدابیامرز ما که وقتی کامپیوتر خراب شده بود ناراحت بود که ایمیل هاش سر سیم موندن!
فکر کنم برای شما هم پیش اومده که برای مامان بزرگ، بابا بزرگ گوشی موبایل خریده باشید، چند وقت پیش برای مامان بزرگ موبایل گرفته بودیم، بعد از یک هفته گوشی رو آورد پیش من، گفت فکر کنم خراب شده، بعد از اینکه ازش پرسیدم چی شده که خراب شده گفت گاهی بی خودی بوق می زنه و عکس یک نامه میاد روش! SMS هاش رو نشونش دادم و براش توضیح دادم که چه جوری می تونه اونا رو ببینه. تو این مدتی که مامان بزرگ و بابا بزرگ موبایل دار شدن هرازچندگاهی با یک شکایتی شبیه این گوشی رو میارن و هر دفعه هم وقتی براشون توضیح می دی فکر می کنن عجب نوه دانشمندی دارن!
آخرین اتفاق با مزه هم امروز بود، یکی ازآشناها می گفت تمام دفترچه گوشی رو خونده ولی نمی تونه sms بفرسته، بعد از اینکه به من نشون داد که چطوری sms می فرسته معلوم شد که به جای متن، multimedia رو انتخاب می کنه.
برای نسل مامان بزرگ، بابا بزرگ های ما ( حتی مامان، باباهای ما) دنیا خیلی سریع تغییر کرده و با جونیشون قابل مقایسه نیست. به نظرم تطبیق با جامعه کنونی انرژی خوبی ازشون می گیره، البته این تطبیق شجاعت زیادی هم لازم داره که تو خیلی هاشون هم این خصوصیت هست. گاهی وقتی دارم برای مامان بزرگ یا بابابزرگ توضیح می دم که چه جوری با موبایلشون کار کنند فکر می کنم که وقتی ما پیر بشیم دنیا چه شکلی شده....؟!

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

- متوجه نمی شد.
- توچی؟
Home Sweet Home
باید حس خوبی باشه، اینکه تو خونه خودت و کنار عزیزانت بتونی به آرزوهات برسی، باید اعتراف کنم که به کسانی که همچین حسی رو تجربه میکنند حسودیم میشه....

فکر کنم من و آیدین این تابستون زیادی مهمونی خداحافظی رفتیم.....

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

کم کم ظهر ها اینجا باید پاورچین راه بریم، نکنه یکی از همکارها بیدار بشه!
سوتی!
خیلی وقت ها من و مامان شریکی آشپزی می کنیم، گاهی اوقات هم شراکتمون می شه مصداق ضرب المثل آشپز که دو تا شد!
البته سوتی هامون غذا رو غیر قابل خوردن نمی کنه، فقط ترکیب معمولشون تغییر می کنه و کمی عجیب می شن، مثلا آلبالو پلو بدون هیچ مزه شیرینی، باقالی پلو با زیره،آبگوشت با سیب زمینی سرخ کرده و....!
نمی تونن همدیگر رو ببیند، از هم متنفرند، پشت سر هم هرچی دلشون می خواد می گن، اونوقت پای تلفن قربون صدقه همدیگر می روند!
همسایه هنرمند
همسایه ما دو تا بچه کوچک داره، دیشب برق رفته بود و بچه ها بی تابی می کردند، باباشون براشون گیتار می زد و شعرهای بچه گونه می خوند.

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

شیرینه، اون لحظه ای که بعد از روزها پای کامپیوتر نشستن و کد نوشتن نتیجه می گیری خیلی مزه میده.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

اخبار مد
دیشب مهمونی بودیم، بعد از دیدن هم سن و سالهای عزیز به این نتیجه رسیدیم که آستین و یقه از مد افتاده!

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

Freedom is not given to us by anyone; we have to cultivate it ourselves. It is a daily practice... No one can prevent you from being aware of each step you take or each breath in and breath out.

Thich Nhat Hanh

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

کارهای کتاب رو من و یکی ازهمکارها انجام دادیم، ویراستاریش هم کار من و سه نفردیگه بود، حالا کتاب به نام مدیرعامل چاپ می شه، تو مقدمه هم از ما تشکر می کنه! امروز فایل مقدمه رو کامپیوتر باز بود دیدم اسمم رو ناقص تایپ کردن خودم درستش کردم!
Dans tes bras, je suis bien

فکر های بد نکنید فرانسه تمرین میکنم ;)


اگر آشپزی بلد نباشی گرسنه نمی مونی، اگر خیاطی بلد نباشی بدون لباس نمی مونی، اگر نجاری بلد نباشی بدون میز و صندلی نمی مونی،..............بعضی مهارت ها رو بلد نباشی یک کاریش می شه کرد، اگر صبر کردن بلد نباشی چی کارش می شه کرد؟

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

امروز آخر وقت کمی بیکار بودم، با دو تا از آقایون همکار بحث کار کردن خانوم ها پیش اومد، خیلی سعی کردم از کنار بحث کردن باهاشون رد بشم، نظرشون رو می دونستم و آخر وقت هم خسته بودم ولی آخرش انقدر لجم دراومد که نتونستم جلو خودم رو بگیرم! به نظرشون خانوم ها طوری آفریده شدند که تو خونه کار کنند و اگر هم بیرون خونه کار کنند فقط به خاطر پوله! به من هم میگفتند تو هم لابد فقط به خاطر پول کار می کنی! باید اعتراف کنم که خیلی عصبانی شدم، این طرز فکر رو تو اطرافیان خودم کمتر دیدم تو نسل خودمون هم همینطور، فکرنمی کردم دو تا آدمی که هر روزمی بینمشون و با هاشون پروژه مشترک دارم اینطوری به قضیه نگاه کنند.
البته تمام حرفهاشون به این دو جمله ایکه من گفتم ختم نمیشد ولی این دو نظر بیشتر از همه منو عصبانی کرد، سعی کردم تا جایی که میتونم باهاشون منطقی بحث کنم و نظرم رو بگم. موقعی که بحث سر این دو جمله کذایی بود همهش صورت یه آشنایی جلو چشمم بود.
یک خانوم همسن مادر خودم، بعداز یک عمر خانه داری یک کاری رو برای خودش شروع کرده بود، نیاز مالی هم نداشت، می گفت تا حالا کاری جز بچه داری و خونه داری نکردم، یک جای خالی حس می کردم، هیچ اثری از من تو دنیا نبود، می خواستم یک کاری انجام بدم که من توش وجود داشته باشه........

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

این طرف دنیا
این طرف دنیا همه یا در حال رفتن هستند یا تو فکر رفتن.
دوستش داری، یک دوست قدیمی و خوبه، باهاش حرف می زنی و نگاهش می کنی، می دونی که تا یک سال دیگه اونم تبدیل می شه به یک عکس تو آلبوم یا بهتره بگم یک فایل jpg روی کامپیوتر، از این فکر دلتنگ می شی، شدیم نسل سرگردان، هرکدوم یک طرف دنیا........
هفته پیش با آیدین رفتیم کیش، فکر کنم دو تایی خوب از شلوغی تهران خسته بودیم چون بعد ازدیدن آرامش جزیره هوس کردیم یک مدت اونجا زندگی کنیم. با اینکه آفتاب گرفتن کنار دریا و شنا تو دریا رو خیلی دوست دارم یک بار بیشتر پلاژ نرفتم. فرض کن تو اون گرما آب دوش ها داغ بود و از سایه بون هم خبری نبود. تحمل آفتاب مداوم بدون هیچ سایه بونی کار من نبود، پلاژ بوفه هم نداشت و از نوشیدنی خنک هم خبری نبود! یک قسمت خوب سفر برنامه دلفین ها بود، واقعا لذت بردیم. باغ پرندگان هم جالب بود ولی داغ! اینترنت wireless بازار پردیس II هم خوب بود، روز آخرکلی دانلود کردیم!

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

از اون روزهایی که کلی کار داری و همه هم با الویت 1، آخر سر هم کارهات تموم نمی شن!

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

فکر کنم این بود :

To achieve the impossible it is precisely the unthinkable that must be thought.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

می گویند خیلی وقت پیش آدم روی درخت ها زندگی می کرده است. به طور حتم یکی از آن ها از وضعش راضی نبوده، در غیر این صورت در حال حاضر پاهای شما روی زمین نبود.

شرق بهشت، جان اشتاین بک

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

تا چند وقت پیش خیلی از ایران موندن راضی نبودم. فکر می کردم هیچ جای رشدی اینجا باقی نمونده، از هیچ نظر. پارسال اتفاقات متفاوتی برام پیش اومد و باعث شد آدم های جدیدی وارد زندگیم بشن. یکیشون معلم فرانسه عزیزم بود. یک معلم فوق العاده خلاق، پر انرژی و سرشار از زندگی. سر کلاسش کلی فرانسه یاد گرفتم، کلی روش تدریس و کلی هم زندگی. دائم یاد اون دو تا کوچولویی بودم که یه مدت بهشون زبان درس داده بودم،با خودم فکر می کردم طفلکی ها چی کشیدن از دست من، این چه وضع درس دادن بود!
نفر دوم مربی کلاس هستی شناسی بود که من و آیدین با هم می رفتیم، اونم باعث شد اطرافم رو خیلی بهتر ببینم، یک نگاه تازه به من داد، نگاهی که تا حالا نداشتم. نفر سوم یکی از دوستان همون کلاس بود و نفر چهارم هم خانم دکتری بود که زندگی یکی از عزیزان رو نجات داد. جدا به همه ما در اوج نا امیدی یک تکون اساسی داد. تو این یک سالی که با این خانم آشنا شدیم خیلی چیزها در مورد تندرستی ازش یاد گرفتیم.
اتفاقاتی که پیش اومد و آدم هایی که شناختم باعث شد بفهمم که هنوز گوشه و کنار این جامعه آدم های نازنینی هستند که ارزش شناختن دارند. آدم هایی که با بودنشون تغییرات مثبتی در زندگی بقیه ایجاد می کنند. باید اعتراف کنم که هنوز دوست دارم یه مدت تو یک جامعه متفاوت زندگی کنم ولی از اینکه این مدت اینجا موندم و این آدم ها رو شناختم خوشحالم.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

Do you have an older digital camera that you’re about to replace with a new model? Before you do, consider giving your old one to your son or daughter or a child in the neighborhood....

به نظرم ایده جالبی اومد، یک نفر هم این کار رو کرده و دوربینش رو به بچه خودش داده و در مورد نتایجش مطلبی نوشته که اینجا می تونید ببینید.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

آدم می تواند به هر چیزی، اگر تنها چیزی است که دارد، افتخار کند. هرقدر تهیدست تر باشد، بیشتر لازم می شود به آنچه دارد ببالد.

شرق بهشت، جان اشتابن بک
امسال نوروز خوبی داشتیم و خوش گذشت. هفته اول یه روز کاشان بودیم. محو معماری خانه بروجردی و از آن بیشتر خانه طباطبایی شده بودم. نتیجه دیدن کاشان چند ساعت گردش و عکاسی لذت بخش بود. آخر سر که وقت کم آورده بودیم نمی دونستم بچرخم و ندیده ها رو تماشا کنم یا عکس بگیرم. بعد از رسیدن به سرو وضع فتوبلاگ حتما عکسها رو اونجا می ذارم تا همه ببینید. چند روزی هم شمال رفتیم و حسابی خوردیم و خوابیدیم!
بهترین عیدی که گرفتم کتاب شرق بهشت بود. چند وقتی بود دلم یک کتاب کلاسیک می خواست.

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

Nothing is as practical as a good theory.

Kurt Lewin

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

نوروز نزدیک است. نزدیکی نوروز رو می شه از هوای نوبهار، باد خنک و مطبوع 8 صبح، شلوغی خیابانها، تماشای مردم در حال خرید، فرشهای شسته شده و آویزان از پشت بام و تراس، 45 دقیقه منتظر تاکسی ماندن برای یک مسیر مستقیم و خلاصه بیکاری توی شرکت و وب لاگ نویسی موقع کار متوجه شد! این روزها به قول یکی از همکارا ساعت 5 بعد از ظهر انگار توی این شهر یک بمب ساعتی ( بمب انسانی! ) منفجر می شه.

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

یک سری از کارهام انجام شده و به نظر میاد سرم کمی خلوت می شه این روزها. بعد از مدتی وقتی پیدا می شه که با آیدین چند تا از این فیلم های ندیده مون رو ببینیم، و فیلم داشتنمون به فیلم دیدن تبدیل بشه! چند شب پیش انیمیشن پرسپولیس رو دیدیم، فیلم جالبی بود، خوشم اومد. من انقلاب رو ندیدم ولی ماجراهایی که از چشم مرجان کوچولو بیان شد شبیه تعریف هایی بود که از بزرگترها شنیده بودم. موقع جنگ هم بچه بودم ولی صداهای بلند، پناه گاه رفتن ها و ترس های بچه گانه خودم رو به خاطر دارم. کلا طرز بیان فیلم رو دوست داشتم. تازه هر جای فیلم که فرانسه اش رو متوجه می شدم، کلی ذوق می کردم!

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶

طرف رو شیشه ویترین مغازه اش بزرگ نوشته بود Digital !
لابد Digital فروشی هم حرفه جدیده!
با اینکه برام آدم باارزشیه و به سهم خودش خیلی زحمت کشیده، بهش گفتم "نه" و خودم رو خلاص کردم. بعدش واقعا رها شدم، "نه" لازم بود. چند روزی ازش خبری نشد، فکر کردم قهر کرده، امروز صبح ای میل زده بود، خوشحال شدم، قهر نکرده!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

گاهی اوقات با یک نفر که صحبت می کنی، انگار تو سرت یه جرقه می زنه : آهان اشکال کارم اینه...!
صحبت با این دوست جدید رو دوست دارم، باعث می شه بهتر خودم رو ببینم.
Valentine's day!
پنجشنبه من تو بیمارستان گذشت. یکی از عزیزان عمل جراحی داشت و منم تو بخش راه نداده بودند، پایین تو سالن بیمارستان نشسته بودم و با موبایل از بابا که تو بخش رفته بود خبر می گرفتم. چند ساعت تنهایی تو سالن بیمارستان به نگرانی و تماشای مردم گذشت. خودم می دونستم که بیخودی انقدر مضطرب و نگرانم ولی کاریش هم نمی شد کرد. تا بعدازظهر که عزیز ما عملش تموم بشه و به هوش بیاد، سخت گذشت.
خوشبختانه همه چیز به خیر گذشت.
بالاخره بعد از مدتها تونستم بدون فیلتر شکن اینجا سر بزنم. خوشحالم، دلم تنگ شده بود!
بالاخره منم فوق لانس شدم. ماه پیش دفاع کردم و تموم شد. جلسه دفاع فوق رو بیشتر از دفاع لیسانس دوست داشتم، از کاری که انجام داده بودم و نتایجش خیلی راضی بودم، ( استادها هم همینطور!) و خلاصه اینکه خوشحالم که تموم شد و خوشحالم که خوب تموم شد. :)

یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

At night when all the world's asleep
The questions run so deep........
And even when the song is over
Where have I been
Was it just a dream?
And though your door is always open
Where do I begin
May I please come in?

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

توحش تو شهر ما موضوع عجیبی نیست. وحشی ها همه جا هستند، بدون شاخ و دم!

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

امروز از صبح فقط تصویر داشتم. باز از اون سرما خوردگی هایی که صدا رو با خودش می بره. نکته اش اینجا بود که فردا مهلت تحویل پروژه است و از صبح باید با مدیر کنترل پروژه و مدیر عامل و بقیه آدمهای مربوط و حتی نامربوط صحبت می کردم . هرکدوم اول با تعجب نگاهم می کردند، منم مجبور بودم با ایما و اشاره بهشون بفهمونم که امروز فقط تصویر دارم!
نه وقتی برای نوشتن، نه برای فکر کردن. نه وقتی برای پیاده روی، نه شنا.
نه وقتی برای دیدن دوستان، نه حتی وقتی برای با هم بودن.
همش درس و کار و مقاله!

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶

بعضی وقتها دوست داری آخر هفته، دو هفته استراحت کنی! آخرهای این هفته با آیدین به این نتیجه رسیده بودیم که کاش آدمیزاد هم می تونست TDMA بشه!
درست وقتی فکر می کنی توقعات استاد در حال تمام شدنه و داری به دفاع نزدیک می شی ، می فهمی که اشتباه فکر کردی!
دوست داشتم:

youth has no age.
Pablo Picasso

People talk about the meaning of life; there is no meaning of life, there are lots of meanings of different lives, and you must decide what you want your own to be.
Joseph Campbell

I say that the strongest principle of growth lies in human choice.
George Eliot

A mind always employed is always happy. This is the true secret, the grand recipe for felicity. Thomas Jefferson

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

دیشب داشتم یک کتاب پزشکی می خوندم یاد سالهای دبیرستان افتادم، اون موقع از زیست بدم میومد، ولی دیشب حسابی لذت بردم.

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

فکر نمی کردم فرانسه یاد گرفتن انقدر لذت بخش باشه، بعد از یک هفته ریاضی و بحث فنی و... کلاس فرانسه آخر هفته یک استراحت ذهنی لذت بخشه.
یک شغل لوس بی مزه، یک پروژه فوق لیسانس هیجان انگیز، زندگی باید متعادل باشه!

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

مقاله اول رو submit کردم، ترم اول کلاس فرانسه و کلاس GSM تموم شدن ، فکر کنم اینجا بیشتر به روز بشه!

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

امروز اول مهر است، امروز اول مهر است و بعد از 19 سال من هیچ کلاسی ندارم! حس عجیبیه.......
اگر وسوسه استاد و خانواده بالاخره کار خودش رو بکنه شاید باز هم اول مهر کلاس اولی بشم، ولی خیلی هم مطمئن نیستم.

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

"So, whatever you want to do, just do it....Making a damn fool of yourself is absolutely essential."
Gloria Steinem

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

زندگی از اون زاویه

آقای تاجر: الان رو چی کار می کنی؟ پروژه ات در چه زمینه ایه؟
وقتی یک نفر که هم رشته ات نیست و میدونی به احتمال زیاد فارسی تخصصی اش هم تعریفی نداره، این سوال رو می پرسه ، می مونی که چه جوری ساده براش بگی ماجرا چیه. البته من زیاد زحمت نکشیدم یک عنوان کلی انگلیسی تحویلش دادم.
- statistical signal processing!
- فوری گفت به DSP هم مربوط میشه؟
خوشم اومد، خوب باهوش بود.
- آره، یه جورایی.
- فکر کنم DSP چیز خوب و پر کاربردی باشه، نه؟
- آره، چطور مگه؟
- آخه chip هاش خوب فروش می ره!
جالب بود تا حالا ازاین زاویه دنیا رو نگاه نکرده بودم!

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

سهمیه بندی بنزین

بعد از شنیدن خبر هرچی تلویزیون خودمون رو این کانال اون کانال کردم همه جا امن و امان بود و هیچ خبری از آشوب و آتش سوزی نبود . امروز صبح خبر زیر رو در روز آنلاین دیدم:

از آنجا كه سهميه بندي بنزين واكنش ها و تبعات متفاوتي به دنبال داشته و حجم تخريب ها و ضايعات انساني بسيار زياد بوده، از سوي شوراي امنيت ملي به تمام رسانه ها اعلام شده از انعكاس تخريب ها خودداري كنند. در اين بخشنامه به رسانه ها دستور داده شده از درج هر خبري مبني بر تخريب، كشته شدن افراد و آتش سوزي در اين زمينه پرهيز نمايند.

این جور مواقع آدم یاد کارتون رابین هود می افته. ........ ساعت 1 نصف شب، همه جا امن و امانه.......!
بنزین بازی ابراهیم نبوی هم جالب بود امروز، البته با این مطلب که سهمیه بندی اثر چندانی بر زندگی مردم نداره موافق نیستم، فکر نمی کنم اینقدر ها هم بی اثر باشه.

پ.ن. :چند وقته برای باز کردن لینک هایی که اینجا می ذارم باید از فیلتر شکن استفاده کرد .خودم چند وقته با Tor زندگی می کنم وگرنه هیچی باز نمی شه!

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

Lots of Bonjovi!

The Last Night

I know, you, heard it all before
There's nothing worse than living less
When you yearn for something more
Makes no sense, its, hard to understand
When there's something that should fill you up
Keeps slipping through your hands

Lost Highway
Life changes like the weather

You grow up, grow old or hit the road ’round here
So I drive, watching white lines passing by

Everybody's Broken
It's ok, to be a little broken

Everybody's broken, in this life
It's ok, to feel a little broken
Everybody's broken, your alright
It's just life

........................





چند روز پیش تو میدون محسنی ایستاده بودیم، یکی از این غیر مجاز فروش ها (!) رد شد، نوار جدید، فیلم جدید..... . آلبوم جدید Bonjovi رو می خواستم، یک نگاهی به یارو انداختم بعد با خودم فکر کردم چه کاریه خوب downloadش می کنم. این اینتر نت همراه با نرم افزارهای file sharing هم چیز خوبیه!
هیچ وقت از این غیر مجاز فروشی ها چیزی نمی خرم، همیشه فکر می کنم اگر نوار یا سی دی خراب یا خالی بهم فروخت فردا باز هم اینجا هست یا نه!

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد....
هر روز اتفاقاتی میفته که دلم بخواد درباره اش بنویسم ولی آخر روز می بینم وقت نشد، هر شب هم می گم بمونه فردا، این فردا هم معلوم نیست کی می رسه!

هر ماه بالاخره یکی دو نفر از دوستان و آشنا ها بودند که بخوام تولدشون رو تلفنی تبریک بگم یا براشون هدیه بخرم، چند وقته که دوستام در حال مهاجرتند، دیگه بیشتر ای میل می زنم .....
تمام اون روزهایی که رفتی دفتر استاد و به جوابها یا روشت ایراد گرفته ( نه اینکه ایراد نداشتند!) یک طرف، اون روزی که می ری دفترش و بهت می گه عالیه ، یک طرف دیگه! بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدم. حالا باید برم مرحله بعد.

شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶

بازهم یک هکر دیگه، یا شاید همون اولی، این دفعه همه لیست yahoo messenger و آدرس ها رو پاک کرده!

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

هرازگاهی به نظر می رسید که همه چیز دارد حل می شود،اما بعد دوباره پیچیدگی ها شروع می شدند.....

کلاغ آخر از همه می رسد، ایتالو کالوینو

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

روش های علمی این عیب را دارند که غالبا موثر نیستند،روش های موثر هم گاهی علمی نیستند؛ ولی این عیبشان محسوب نمی شود.
................................
اصولا نویسندگان بزرگ را نباید ملاقات کرد، همان خواندن آثارشان کافی است.

................................
فردریک به ادبیات خیلی علاقه داشت ، منتها نه به آن اندازه که آن را به حال خودش بگذارد.

چنین کنند بزرگان، ویل کاپی، ترجمه نجف دریابندری

این کتاب رو هرچند بار که بخونی بازهم مزه می ده!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

از بچه گی متنفر بودم از اینکه بهم بگن چه جوری لباس بپوش. این حس تنفر از وقتی شروع شد که به خاطر بلندتر بودن قدم از هم سن و سالهام ، تو خیابون هی جلو مامان رو می گرفتند و بهش می گفتند چرا دختر شما مانتو نپوشیده.
از وقتی طرح جدید مبارزه با بد حجابی شروع شده خوشبختانه تا امروز اثری ازشون تو مسیرهای رفت و آمدم ندیدم ( مسیر خونه به دانشگاه و برعکس!) ولی هر وقت گزارشها و عکس هاشو می بینم یاد اون نفرت قدیمی می افتم. به غیر از اون حس قدیمی، نسبت به خیابونها یه حس نامنی دارم، نمی دونم شاید من زیاد سخت می گیرم، شاید هم این حس ناامنی طبیعی باشه!
دیروز بیشترش به فیلم گذشت، اول Walk The Line ، بعداز ظهر هم چون هنوز برنامه ام جواب خوبی نداشت حوصله ام سر رفت و AS Good As It Gets تماشا کردم!
اولی خوب بود، دومی عالی بود. نتیجه دو تا فیلم در یک روز هم این شد که از صبح دارم Johnny Cash گوش می کنم و برنامه ام هم هنوز جواب خوبی نداره!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

چقدر شهامت علمی داری؟ وقتی نتایجت با چیزی که استاد گفته متفاوتند، چقدر به نتیجه ها شک داری؟ چقدر طول می کشه تا بری پیش استاد؟ تو دانشگاه چقدر شهامت علمی یاد گرفتی؟
؟؟؟؟

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

تنها در آنجا که ریشه های واقعی داری ، می توانی برگ و میوه بدهی.

ایتالو کالوینو، کلاغ آخر از همه می رسد

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

اعتراض
نمره ها رو زده بود به برد کنار اتاقش و زیرش هم نوشته بود که اگر به نمره تون اعتراض دارید به من ای میل بزنید. بعد از دو روز که جوابی نیومد، و بعد از کلی گشتن دنبال استاد محترم بالاخره پیداش کردم و در مورد نمره و اعتراض پرسیدم ، اول کمی رفت تو فکر بعدش گفت، آهان! حالا یادم اومد، من که نمی رسم ای میل ها رو نگاه کنم، نمره ها هم تغییری نمی کنه!
باید چی می گفتم؟ ممنون؟!!!
دیدی بعضی آدمها نسبت به محیط احساس ناامنی دارند؟ دائما حس می کنند بقیه می خوان سرشون کلاه بگذارند یا یه جوری بهشون ضرر بزنند. زندگی با این حس باید خیلی سخت باشه.
Overreaction?
Phobia?
which one?

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

دیروز بالاخره اون برگه رو امضا کردیم، چقدر هم امضا داشت! آیدین تا چهل تاشو شمرد!

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

وقتی 10 سالم بود فکر می کردم تا 15 سالگی این بحث ها ادامه داره و بعدش تموم می شه، 15 سالم که شد فکر می کردم تا 20 سالگی دیگه تمومه، تو 24 سالگی که می بینم هنوز ادامه داره به این نتیجه می رسم که تا من هستم و تو هستی این بحث ها هم هست. اختلاف نظرمون که از بین نمی ره، تو کوتاه نمیای منم که کار خودمو می کنم. فقط موندم بعد از این همه سال حرف گوش نکردن من چطور خسته نشدی.....

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

سیزده به در خوبی بود، فقط خیلی خیس بود، بزن و برقص هم نداشتیم! با اینکه بارون و روزهای بارونی رو خیلی دوست دارم ولی سیزده به در خشکش خوبه!

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

قراره بهینه سازی انجام بدم ولی به روابطی رسیدم که نشون می ده بهینه سازی ممکن نیست. هه هه باز تعطیلات تموم شد من موندم و یک پیک شادی نیمه کاره!

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

این روزها همش دنبال مقدمات عقد هستیم. یکی از این مقدمات آزمایشگاه و کلاس آموزشی(!) بعدش بود. نمی شه گفت کلاس غیر مفیدی بود، ولی خنده دار هم بود. آخرهای کلاس آقایون رو می فرستند بیرون و یک نفر روشهای پیشگیری رو با جزئیات بیشتر می گه و بعدش هرکس هر سوالی داشت می پرسه، از بعضی سوالها تعجب می کردم، تا قبلش فکر می کردم متوسط اطلاعات هم سن و سالهای من بیشتر از این حرفها باشه!
پیاده روی دیروز
دیروز رفته بودم دنبال کارهام، تاکسی هم که پیدا نمی شد، بعد از عمری کلی پیاده روی کردم، یه جایی نزدیک خیابان فاطمی حسابی تشنه ام شده بود، یک شیر کاکائو خریدم و به پیاده روی ادامه دادم. شیر کاکائو که تموم شد دنبال یک سطل آشغال بودم، از دور یکی دیدم، نزدیک سطل آشغال که رسیدم یک نفر با یک کیسه بزرگ اومد دم سطل و شروع به گشتن تو آشغالها کرد، روم نشد جای شیر کاکائو را تو سطل بندازم، به راهم ادامه دادم، نزدیکیهای خیابون اصلی یک سطل دیگه بود، بازهم هنوز به سطل نرسیده بودم که یک نفر دیگه با یک کیسه بزرگ سر رسید، باز هم نتونستم آشغالم رو بندازم.... رسیده بودم نزدیک یوسف آباد، یک خانوم پیر اومد جلو، می خواست که براش داروهاش رو از داروخانه بخرم، کمی بهش پول دادم....
زیر آسمون این شهر چه خبره؟!

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

مهمونی میریم، مهمون میاد، بعدش دوباره ما مهمونی میریم، بازهم مهمون میاد.........من کی به کارهام برسم؟!
When you lose, don’t lose the lesson.

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵


نوروز مبارک :)
مراسم نوروز مقدمات زیادی داره، خرید و خونه تکونی و ....، از همه اینها چیدن هفت سین و خریدن گل رو بیشتر از همه دوست دارم. برای خرید گل هم چون از شلوغی خوشم نمیاد، دقیقه نود می رم گل فروشی! امروز نزدیک های غروب رفتم گل فروشی نزدیک خونه، بوی گل های سنبل تو مغازه اش پیچیده بود، مشتری دیگه ای هم نداشت و کاملا خلوت بود، با خیال راحت گشتم و گل انتخاب کردم. خوش گذشت!

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

زندگی
زندگی دانشجویی یه جورایی همیشه فشرده است، دوره لیسانس امتحانات که تموم می شد یه نفسی می کشیدیم، ولی حالا امتحان هم که نباشه پروژه هست، نه اینکه بد باشه ، مواقعی که جواب می گیری خوبه وقتی هم جواب نمی ده و گیج می زنی، سخته! این روزها گاهی جواب می گیرم، گاهی هم گیج می زنم. به غیر از این طبق معمول کتاب هم می خونم. گاهی هم به آقای دکتر گردن درد سر می زنم، هر دفعه هم می گه زیاد پای کامپیوتر نشین، فکر کنم آخرش باید یه جلسه مشترک بین آقای دکتر و استاد راهنما بذارم!
هوای تهران این روزها زیاد بوی دود نمی ده، کم کم بوی بهار هم می ده. بازهم نوبهار شده، من یه جا بند نیستم.

زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمند تر نیست. سالها پیش، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری، با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از اینهاست. فقط مرغهای دریایی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرو نشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمانها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریایی نیست. مرغ دریایی در اوج می میرد، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن میکند تا سقوط را نبیند.
آندره مالرو

زندگی این گونه می گذرد: انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند، و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد.
میلان کوندرا، عشق های خنده دار

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

ریاضیدان ها و مهندس ها!
امروز به این نتیجه رسیدم که اگر از اول به جای اون کتاب با دید مهندسی این کتاب با دید ریاضی رو خونده بودم پروژه ام اصلا پیش نمی رفت! آقای ریاضیدان محترم تا جایی که تونسته لقمه رو دور سرش چرخونده!
گاهی تلفن رو بر می داری ولی نمی دونی چی بگی ، گاهی هم دلت می خواد یه چیزهایی بگی ولی جرات نمی کنی.

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

بعضی آدمها انقدر عزیزند که وقتی غصه دارند، تو هم غصه داری.........

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

امروز بعد از مدتها یه دوست قدیمی رو دیدم، از اون آدمهایی که همیشه از دیدنشون خوشحال می شی. آخرین باری که ازش خبر داشتم گرفتاری داشت و اوضاع روحیش زیاد خوب نبود، امروز اونقدر وقت نشد همدیگر رو ببینیم ولی شیطنت گذشته باز تو چشمهاش بود، از دیدنش کلی ذوق کردم !
عکس های ماه گرفتگی دیشب رو می تونید اینجا ببینید.

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

بی خوابی
ساعت 2 از خواب پریدم، فکر کنم کابوس دیده بودم چون صدای قلبم میومد، باز هم فکرهایی که تموم نمی شن، مدتی از این دنده به اون دنده گذشت، فایده نداشت، بلند شدم، کمی قدم زدم، سردرد هم به بی خوابی اضافه شد، یک مسکن خوردم،باز کمی قدم زدم،آخر سر نشستم دم پنجره، بارون میومد، بارون رو خیلی دوست دارم، مدتی هم به تماشای بارون گذشت، آخر سر برگشتم تو تخت، این فکرها کی تموم می شن؟! تا سپیده صبح بیدار بودم، بارون هم تبدیل به برف شده بود.........
خواب بهترین خورش خوان این جهان است!