جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۱

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود................
عجب برفیه............چقدر زیباست..............تهران سفید پوش!
ذهنم خیلی شلوغه، 19 واحد درس داشتم و دو هفته است سر هیچ کلاسی نرفتم و تقریبا درس هم نخوندم. اگر کسی در دو هفته یکبار بیهوش بشه و دو بار هم سرما بخوره چقدر انرژی براش میمونه؟؟؟؟ من همانقدر انرژی دارم و به اندازه تمام این دو هفته هم باید دنبال استادها بدوم اونم 19 واحد! نه، دو طرف تساوی هیچ جوری با هم جور در نمیان.......... شاید با حذف چند واحد بشه دو طرف تساوی را با هم جور کرد ولی اونوقت تمام برنامه هایی که ریخته بودم میرن رو هوا.............. حالا اگر برنامه ها رو هم فراموش کنم و تغییرشون بدم کدوم درس را حذف کنم؟ مثلا اصول میکرو؟ آره میان ترمش را که ندادم، یه میان ترم 10 فصلی و حذفی! ولی آخه درس به این سادگی با اون استاد گلابی!!!!!!!!!! یا مثلا الکترونیک ،از اول هم با این درس مشکل داشتم ولی آخه ا ین درس هم که تا میان ترم خونده بودم............ یا..........
با هرکس صحبت میکنم میگه فدای سرت سلامتی آدم از همه چی مهمتره، باشه قبول مهمتره ولی ...............
آه خدایا تو خونه موندن چقدر سخته........

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱

یار دبیرستانی مرسی! خیلی خوشحال شدم خیلی........
تازه چشمهامو باز کرده بودم، هنوز کمی خواب آلود بودم، در اتاق را باز کرد و اومد تو دیدم با قیافه نگران داره منو نگاه میکنه، پرسید: خوبی؟
بهش گفتم که خوبم و بهش لبخند زدم ولی قیافه اش هنوز نگران بود. تعجب کردم، مگه من بهش لبخند نمیزدم پس چرا قیافه اش هیچ تغییری نمیکرد؟ آهان پتو را زیاد بالا کشیده بودم فقط چشمهامو میدید! ولی خوب یعنی از چشمهام هیچی نفهمید؟! نه نه بعد از چند ثانیه قیافه اش باز شد، گفت خوشحالم که خوبی......... آره همه پدرها از چشمهای بچه هاشون میفهمن چه خبره..........

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۱

جمله عصبانی دیدین؟! در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی پر از جملات عصبانی بود.
اگه میپرسید حتما تمام ماجرا را میشنید، البته بهتره بگم اگه بیشترمیپرسید! بیشتر میپرسید یعنی چی؟
آدما برای جواب دادن به سوالات روشهای مختلفی دارن، مثلا من کسانی را میشناسم که با یه سوال هرچی تو دلشونه میریزن بیرون و بعد از یه سوال دو کلمه ای حدود نیم ساعت برات صحبت میکنن، بعضیها نه، باید هم ازشون بپرسی و هم با چشمهای پرسشگر تو چشماشون نگاه کنی اونوقت بعد از چند لحظه همه چیز را میگن . دسته بعدی کسانی هستند که تا چند بار ازشون نپرسی و کلی نگاهشون نکنی جوابتو نمیدن، در واقع دیرتر از بقیه احساس راحتی میکنن و میتونن حرفشونو بزنن .

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱

این داستان را مریم برام نوشته بود:(مرسی دوست خوب)
بچه که بود ازش پرسیدند:مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟
نگاه معصوم و کودکانه اش رو به چهره ادم بزرگ روبه روش دوخت._خوب هر دو رو دوست دارم.
_دروغ نگو کدوم رو بیشتر دوست داری؟
روح دست نخورده اش معنی دروغ رو نمیفهمید.شاید اسم یک جور شکلات بود از اون گرونهاش که یاد گرفته بود هیچ وقت اسمش رو نبره چون هر بار اخمهای بابا میرفت تو هم.لجوجانه زل زد به ادم بزرگ
_گفتم هردو رو
_پس مامان رو بیشتر دوست داری هان؟مگه بابا بده؟
انگشت کوچولوش رو روی لبش گذاشت.یادش نمی امد همچین چیزی گفته باشه .عجب ادم بزرگ زبون نفهمیه
همیشه مامان و بابا رو یک نفر حساب کرده بود که تو همه چیز مثل هم بودند.اصلا مامان یعنی بابا.بابا هم یعنی مامان.حالا ازش میخواستند از هم تفکیکشون کنه و بگه بیشتر به کدوم یکی تعلق داره.اینقدر انگشتش رو روی لبش فشار داد که خون الود شد.پرسید:_این خون توست یا مامان که توی تن منه؟
ادم بزرگ رفت.ادم بزرگ ترسیده بود.
با خودش فکر کرد اونکه چیزی نگفت.فقط تصمیم
گرفته بود خون مال هر کی بود اون رو بیشتر دوست داشته باشه.
خیلی از اون موقع میگذره و کوچولویی که هنوز اسم شکلاتهای گرون رو بلد نیست وبلاگ دوستش رو میخونه و به خودش میگه:
کاش بجای اون سوال مضحک بی جواب ازم پرسیده بودند مامان بابا رو چه قدر دوست داری؟
یه سوا ل:
دوستی یه نوع خودخواهیه؟ یعنی یه نفر با من دوسته چون با هم کوه و سینما و ... میریم ، گاهی همدم تنهاییاش میشم و ......... و وقتی یه مدت من نتونم همراهیش کنم اون باید ناراحت و دلخور بشه ، حتی اگر این همراهی نکردن من به دلیل بیماری باشه؟ ( و حتی احوالپرسی هم نکنه؟!!!) جدا آدما برای چی باهم دوست میشن؟ نمیدونم برای همه اینطوریه یعنی کلا دوستی انسانها به خاطر خودخواهیشونه یافقط بعضیها اینطورین؟!!!
هفته پیش یکی از دوستام منو پای تلفن میخکوب کرد!

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱

کدوم آدم احمقی همچین کاری میکنه؟
هیچ کس، من!
آره من هفته پیش یه عمل جراحی کوچیک داشتم (آپاندیس) و چون احساس کردم دوستام همه سرشون شو لوغه و هر کسی یه جورایی مشغوله به هیچکس چیزی نگفتم در واقع بهشون گفتم دارم میرم مسافرت! چون از دکتر و امپول و اینجور چیزا نمیترسم فکر نمیکردم زیاد سخت بگذره! وقتی دکتر گفت جنابعالی باید دوهفته تو خونه بمونی نزدیک بود داد بزنم ، اصلا به سکون عادت ندارم نمیتونم یه جا بمونم چه برسه به اینکه بخوابم! دوستام هم که فکر می کردن من رفتم مسافرت سراغی ازم نمیگرفتن خلاصه اینطوری شد که............. آخر این هفته خیلی سخت گذشت تقویمم داشت می ترکید ، کلی تمرین و امتحان و....و من که باید استراحت میکردم!
آخیش مثل اینکه کلمات دارن برمیگردن!!!!!
به هر حال من این هفته هم باید خونه باشم ولی دیگه با شرایط موجود کنار اومدم.... یه توانایی خیلی خوب و مفید انسان توانایی تطبیق با شرایطه که من چند روزی فراموشش کرده بودم!

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

کلمات فرار میکنن و جملات متلاشی میشن............ من نمیتونم بنویسم!
در مناطق کوهستانی، رنگ آبی شفافیتی کامل دارد، وضوحی سفید رنگ . این رنگ آبی ، چطور بگویم، میشوید و می سوزاند.
ابله محله کریستین بوبن


یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۱

may your world be filled with the excitement of discovery.
این جمله را اول کتاب کارلسون دیدم.
من خوبم، خوب خوب!!!!!!! دیگه هم قرار نیست مثل بچه های لوس بیام اینجا آه و ناله کنم!

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱

می دونی تنهایی را کی بیشتر حس میکنیم؟ موقع شادی ؟ نه! شادیها را با اکثر دورو بریها میشه تقسیم کرد ولی غم و غصه ها هستن که به این راحتیها نمیشه تقسیمشون کرد، تازه با هر کسی هم تقسیم نمیشن اینطوریه که یهو سنگین میشیم و بعد هم تنهایی سرک میکشه میگه حالا که هیچ کس نیست بذار حداقل من اینجا باشم منم که هیچ وقت مخالفت نمیکنم میگم باشه همینجا بمون فعلا هم اینجاست، فکر کنم یک هفته ای مهمون من باشه ............
سلام!
من خداحافظی را پس می گیرم مثل اینکه می تونم بنویسم و این خودش خیلی خوبه. این هفته من در سه چیز خلاصه میشه: سرما خوردگی، تنهایی و.... به هر حال اون سومی هم از دوتای اولی بهتر نیست! تازه این هفته دانشگاه نمیرم و دلم برای اونجا هم کلی تنگ میشه! در حال حاضر دو نفر قراره همدم تنهایی من بشن اولیش یه کچولوه . ......شازده کوچولو و دومی هم یه ابله، هر ابلهی نه ابله محله.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱

come what may!!!
من چند روزی نیستم فعلا خداحافظ!
کاش میشد از روی تقویم پرید، من دلم می خواد امشب از روی تقویم بپرم و هفته دیگه چهارشنبه فرود بیام! این هفته رو دوست ندارم ولی خوب مگه قراره همیشه اوضاع طوری باشه که من دوست دارم؟

این خط اینترنت لعنتی اعصابم را بهم ریخته! می خواستم اینجا کمی cat stevens بذارم، چی؟ wild world! ولی وقتی هر دودقیقه یکبار قطع میشه هیچی نمیتونم upload کنم! ( قابل توجه بهاره و زهرا!)

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۱

کامپیوتر من از بیهوشی دراومد!
این روزها:
این روزها اگر کسی با من حرف بزنه من جمع میشم، اگر تو چشمام نگاه کنه سرم را میندازم پایین و اگر کسی بهم لبخند بزنه منم بهش لبخند می زنم، آدما اگه جواب لبخندشونو ندی ناراحت میشن من نمی خوام کسی را ناراحت کنم. این روزها اگر با کسی مخالف باشم باهاش بحث نمیکنم، اگه سعی کنید یه موضوع ساده را به من توضیح بدید از کارتون پشیمون میشید و........ امیدوارم این روزها زودتر تموم بشن.........
باز همون مشکل قدیمی، مشکل از این قراره که من نمیتونم گریه کنم! این مشکل یه مدت حل شده بود ، تقریبا از اردیبهشت تا اواخر شهریور، ولی دوباره برگشته. گریه ضعف نیست ، گاهی اوقات بر هر درد بی درمان دواست! اشکها اون تلخ ترین لحظه ای را که توی هر احساس هست میشورن و ماها گاهی اوقات به این شستشو احتیاج داریم. میدونید اگر این تلخیها شسته نشن چی میشه؟



اون موقعها که بچه بود ازش پرسیدند:
مامان و بابا را چقدر دوست داری؟
تا اون جایی که می تونست دستاش را باز کرد ، یه نگاهی به فاصله دستاش انداخت و گفت:
- انقدر!
- فقط همینقدر؟!
کمی فکر کرد و بعد گفت نه یه عالمه، خیلی!
- خیلی یعنی چقدر؟
- یعنی اندازه زمین
- اندازه زمین؟!
- نه نه اوم........ اندازه خورشید
- اندازه خورشید؟
- نه نه...اوم............. اندازه تمام دنیا!
- آهان، اندازه تمام دنیا، پس خوش بحال مامان و بابا!
اون موقع از جوابی که داده بود خیلی خوشحال بود، یه چیز بزرگ کشف کرده بود، دنیا! ولی جدی جدی دنیا چقدر بزرگ بود؟
خوب میشه گفت اون اولها دنیا اندازه آغوش مادر بود ، بعد هم دنیا اندازه خونشون بود بعدا هی اون بزرگ شد و بزرگی دنیا هم دائم تغییر میکرد، کم کم مدرسه هم به ابعاد دنیا اضافه شد بعد جغرافی خوند و دنیا هی بزرگ و بزرگتر شد یه موقعی هم دنیا از اینجا تا نپتون و پلوتون بود و بعد........ حالا دیگه نمیدونه دنیا از کجا تا کجاست، فقط موقعی که داشت بزرگ میشد یه چیزی کشف کرد، فهمید که دوست داشتن اندازه نداره تو هیچ ظرفی هم جا نمیشه حتی یه ظرف اندازه تمام دنیا حتی اون دنیایی که دیگه نمیدونه چقدر بزرگه و حالا ، حالا از هیچ بچه ای نمیپرسه مامان و با با را چقدر دوست داری چون این سوال به نظرش بی معنیه.............