یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

منم بازی!
يکی از دوستان منو دعوت کرد که تو بازی که انگار از شب يلدا شروع شده ، شرکت کنم ، بازی جالبيه پس منم بازی! اينطور که فهميدم بايد 5 نکته در مورد خودم بنويسم که کسی نمی دونسته، چيزهايی که من نوشتم بيشتر شبيه خاطره نکته دارن.

1- هميشه به آدمهای خوش خط حسوديم می شه! بعد از کنکور ليسانس يک سری کتاب آموزش خط خريدم و چند روزی هم تمرين کردم ولی بعدش حوصله ام سر رفت و بی خيالش شدم. نتيجه اش هم اين شد که هنوز بدخطم و ترجيح می دم گزارشهام رو تايپ کنم.

2- به اين نتيجه رسيده بودم ( هنوز هم سر حرفم هستم ) که خانومها تو ايران برگه عقد رو که امضا می کنند از حقوق انسانی محروم می شن، ولی خودم چند ماه ديگه اين برگه رو امضا می کنم!

3- شايد اصلا به قيافه ام نياد ولی دوم ، سوم راهنمايی که بودم با يکی از پسرهای فاميل دعوام شد و کارمون به کتک کاری کشيد! اون کلاس کنگ فو می رفت و حسابی ادعای زور بازو داشت ، منم که هيچ وقت نه زور بازو داشتم نه ادعاشو، ولی خوب اون روز حسابی لجم رو درآورد و نتيجه اش هم کتک کاری بود. هنوز وقتی يادم می ياد خنده ام می گيره و تعجب می کنم که اين چه کاری بود! سه، چهار سال پيش اين فاميل کذايی قطعات کامپيوتر خريد و فروش می کرد، کامپيوترم خراب شده بود، مامان بهش زنگ زد و اومد اون قطعه خراب رو برام عوض کرد، موقعی که رفت مامان گفت عجيبه نمی دونم چرا حس می کنم فلانی از تو حساب می بره!

4- دبستان که بودم دوست داشتم معلم بشم، راهنمايی که بودم دوست داشتم نويسنده بشم يا فضانورد ( خودم می دونم اينها ربطی به هم ندارند!) ، دبيرستان که بودم به غير از دو تا شغل قبلی فيزيکدان ، مهندس برق و مهندس متالوژی رو هم دوست داشتم. سال دوم مهندسی برق به اين نتيجه رسيده بودم که مهندس نرم افزار بهتری می شدم،الان هم که دارم فوق ليسانس می خونم گاهی که از مشقها و پروژه ها خسته می شم می گم کاش راهنمای تور شده بودم يا عکاس خبری ( می دونم اينها هم خيلی با ربط نيستند). خلاصه اينکه من مهندس مخابرات هستم و ترم ديگه فوق ليسانس مخابرات سيستم رو تموم می کنم!

5- وقتی از قواعد يه بازی خوشم نياد يا حوصله ام سر بره تقلب می کنم! هيچ وقت خودم رو مجبور نمی بينم که موقع بازی کاملا قواعدش رو رعايت کنم. هنوز قيافه کسی رو که تو بطری بازی روبروی من نشسته بود يادم نمی ره ، اون بايد يک کاری می گفت و من انجام می دادم، از کارهايی که می گفت هيچ خوشم نمی یومد، بيچاره نمی دونم چند بار حرفش رو عوض کرد تا من بالاخره قبول کردم و بازی ادامه پيدا کرد!

حالا منم بايد اين توپ رو بندازم تو زمين 5 نفر ديگه : پرستار کوچولو، پيمان، بهاره، soie و يکی از دوستان someonelikeyou .

پ.ن.1 : می دونم وب لاگ بهاره تعطيله ولی خوب می تونه دوباره راهش بندازه!

پ.ن. 2 : چقدر ملت از سوسک خاطره دارن!

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

چند تا الگوريتم با جواب، يک الگوريتم بدون جواب، داستان امينه و.....اين آخر هفته هم اينطوری گذشت.
آدميزاد يک عمر - يعنی صدها عمر- است که می کوشد شايد مرز بين افسانه و تاريخ، قصه و واقعيت، راست و دروغ، حق و ناحق را معلوم کند. هنوز که هنوز است پيدا نشده....
امينه، مسعود بهنود

امينه و سرگذشتش انقدر برام جالبند که نمی خوام کتاب رو تند تند بخونم، مبادا زود تموم بشه!
امروز داداشی می گفت فمينيست که هستی از داستان اين خانومه هم که خوشت اومده، بعدا اسم بچه ات رو بذار فمينه!

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

رفته بودم بدمينتون بازی کنم، گوشه سالن توپهای واليبال يک چشمکی می زدند! چند سالی می شه که بازی نکردم، توپم گوشه کمد خاک گرفته، امروز هم همه برای بدمينتون اومده بودند، هيچ کس نبود که باهاش واليبال بازی کنم!
با ديدن توپها و زمين واليبال و بوی سالن ورزش ياد تيم واليبال مدرسمون افتادم، هم دلم برای بچه ها تنگ شد، هم بازی ، هم داد و فريادهای کنار زمين.
داشتم برای شاگردهام توضيح می دادم که اگر از يه چيزی يکی داشتيم، جمله مون اينطوری می شه، اگر چند تا داشتيم هم اينجوری، ديدم دختر کوچولو دستش را بلند کرد، نگاهش کردم، پرسيد اگر از يک چيزی هيچی نداشتيم چی می گيم؟!

بعد از دو سه ماه از درس دادن به بچه ها داره خوشم می ياد، اولش تو رودربايستی اين کار رو قبول کردم، ولی حالا خوشحالم که تو رودربايستی موندم!
جواب نمی ده، يک قسمت ساده پروژه شناسايی سيستم، جواب نمی ده!
از دست خانومها!
يه جوری راه می رفت، بهش گفتم بد نباشد ، شنيدم عمل جراحی داشتيد.
با نيش باز گفت: آره شکمم رو عمل کردم، انقدر خوب شده!

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

آن که در سر هوای پروازهای بلند دارد، بايد در بلند ترين قله خانه بسازد.
امينه، مسعود بهنود

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

بعد از امتحانا و ارائه سمينارها و بقيه شلوغيهای زندگی شايد يه وقتی هم برای ورزش پيدا کردم!

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

من اينجا کلی گل مريم دارم، خونه پر از عطر گلها شده.......... ممنون :)
من بايد دوشنبه سمينار ارائه بدم؟ آره خودم!

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

گاهی آدم لجش می گيره که به همه چی می شه زور گفت الا طبيعت! آهای با توام.............!

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵


کودکان خيابانی

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

تو شهر کتاب اول به قفسه کتابهايی که قديما می خوندم و حالا ديگه حوصله شون رو ندارم،يک نگاهی انداختم، بعد هم رفتم سراغ کتابهايی که يه موقعی نگاهشون هم نمی کردم ولی حالا موضوعشون،سبک نويسنده شون يا .... برام جالبه ، بعد با خودم فکر کردم از روی کتابهايی که می خونديم و می خونيم ، می شه فهميد چقدر نظراتمون تغيير کرده و ديدگاه هامون درباره موضوعات مختلف عوض شده.
خنده ام گرفته بود، يه جوری با تعجب نگاهم کرد انگار که تازه کشف کرده که اون دختر کوچولوهه ديگر اونقدرها هم کوچولو نيست!

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

وقتی تولد يک خانم دعوت می شی ممکنه شمع اين شکلی هم ببينی !

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

اينو دوست داشتم:
There's a lot of love behind a "NO". :)

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

کتاب زبانی که تدريس می کنم، آخر هر فصلش يک تمرين تستی داره، بچه ها بايد به نوار گوش کنند و برای هر سوال از بين دو تصوير، جواب درست رو علامت بزنند.متن يکی از تمرينهای امروزشون اين بود:
can you hit a ball?
yes, I can.
تصوير اول يه خانومه بود که با چوب بيس بال داشت يک توپ رو می زد، دومی هم يه آقاهه بود که توپ ازش رد شده بود و چوبش به توپ نخورده بود. موقعی که بچه ها دارند سوالها رو جواب می دن معمولا حواسم هست که چه جوری جواب درست رو انتخاب می کنند. نوار رو که نگه داشتم، پسر کوچولو با اعتماد به نفس گفت معلومه ديگه، خانومها که نمی تونند توپ رو اينجوری بزنند. اين رو گفت و تصوير دوم رو انتخاب کرد، دختر کوچولو يک کم عکسها رو با دقت نگاه کرد و اولی رو انتخاب کرد. آخر سر غلطهای هرکدوم رو چک کردم و جواب درست رو توضيح دادم، تا بالاخره به سوال کذايی رسيدم، پسر کوچولو هيچ جوری قبول نمی کرد که تو عکس خانومه توپ رو با چوبش زده، برای قانع کردن من هم يک سری حرکتهای عجيب انجام داد و گفت که آقاهه تو عکس توپ رو اينطوری می تونه بزنه. خنده ام گرفته بود، اگر آقاهه می خواست توپ رو با اون حرکتها بزنه، حداقل بايد سه بار توپ از جلوش رد می شد، فسقلی حاضر بود تمام قوانين فيزيک را نقض کنه ولی قبول نمی کرد که جوابش اشتباهه و خانومه تو عکس توپ را با چوبش زده !

پ.ن. پسر کوچولو 11 سالشه و فکر نکنم چيزی از قوانين فيزيک بدونه.

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

ديروز رفتيم فرهنگسرای نياوران، نمايشگاه آثار آيينه کاری منير فرمانفرمائيان، کارهای جالب و زيبايی بودند. :)
داشتم gender gap report 2006 را نگاه می کردم، ايران بين 115 کشور، 108ام است. خلاصه وضعيت و آمار و ارقام مربوط به ايران را در صفحه 76 اين گزارش می تونيد ببينيد.

Gender-based inequality is a phenomenon that transcends
the majority of the world’s cultures, religions, nations and
income groups. In most societies, the differences and
inequalities between women and men are manifest in the
responsibilities each are assigned, in the activities they
undertake, in their access to and control over resources
and in decision-making opportunities3. In recent history,
however, there has been increased recognition that genderbased
discrimination prevents societies as a whole, women
and men, from reaching their full potential
.

Equality between women and men (gender equality)
refers to the equal rights, responsibilities and opportunities
of women and men and girls and boys. This
entails that women’s and men’s rights, responsibilities
and opportunities not depend on whether they
are born male or female and that the interests, needs
and priorities of both women and men are taken into
consideration. Furthermore, there is increasing
acceptance that gender equality is not a women’s
issue, but should concern and fully engage men as
well as women, since equality between women and
men is seen both as a human rights issue and as a
precondition for, and indicator of, sustainable peoplecentred
development
.