سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

برخورد آدم های مسن و گاهی میانسال با تکنولوژی یکی از اون موضوعات جالبه. منظورم بیشتر کار با موبایل، کامپیوتر، مایکروفر و از این جور چیزهاست. بعضی هاشون خیلی با دستگاه مورد نظر کاری ندارند، می ترسن خراب بشه، مثلا هیچ وقت گوشی موبایل رو خاموش نمی کنند فقط هروقت زنگ زد جواب می دن، یکی از عزیزهای ما موقع غذا گرم کردن به من و مامان می گفت غذا رو براش بذاریم تو مایکروفر هیچ وقت تا ما نبودیم با مایکروفر کاری نداشت. بعضی ها هم انقدر دکمه هایی رو که نمی دونن چی کار می کنه فشار می دن تا یک اتفاقی بیفته. یک سری هم هستند که سعی می کنند از دستگاه مورد نظر سر در بیارن، مثل یکی از همکارهای ما که همیشه صد و بیست تا سوال در مورد کامپیوتر، اینترنت وایمیل داره ( این همکار ما بالای 70 سال داره). گاهی اوقات از دست این سوال های همکارمون خسته می شیم ولی کلا من روحیه اش رو خیلی دوست دارم، شجاعت و کنجکاویش از متوسط هم سن و سالهاش خیلی بیشتره. یک مامان بزرگ مهربون هم می شناختم که وقتی نوه اش از ایران رفت ایمیل فرستادن و چت کردن رو یاد گرفت تا با نوه اش دائم در ارتباط باشه و دلش کمتر تنگ بشه.
گاهی اوقات هم تو فرآیند مواجهه شون با تکنولوژی اتفاقات بامزه ای میفته. مثل همکار خدابیامرز ما که وقتی کامپیوتر خراب شده بود ناراحت بود که ایمیل هاش سر سیم موندن!
فکر کنم برای شما هم پیش اومده که برای مامان بزرگ، بابا بزرگ گوشی موبایل خریده باشید، چند وقت پیش برای مامان بزرگ موبایل گرفته بودیم، بعد از یک هفته گوشی رو آورد پیش من، گفت فکر کنم خراب شده، بعد از اینکه ازش پرسیدم چی شده که خراب شده گفت گاهی بی خودی بوق می زنه و عکس یک نامه میاد روش! SMS هاش رو نشونش دادم و براش توضیح دادم که چه جوری می تونه اونا رو ببینه. تو این مدتی که مامان بزرگ و بابا بزرگ موبایل دار شدن هرازچندگاهی با یک شکایتی شبیه این گوشی رو میارن و هر دفعه هم وقتی براشون توضیح می دی فکر می کنن عجب نوه دانشمندی دارن!
آخرین اتفاق با مزه هم امروز بود، یکی ازآشناها می گفت تمام دفترچه گوشی رو خونده ولی نمی تونه sms بفرسته، بعد از اینکه به من نشون داد که چطوری sms می فرسته معلوم شد که به جای متن، multimedia رو انتخاب می کنه.
برای نسل مامان بزرگ، بابا بزرگ های ما ( حتی مامان، باباهای ما) دنیا خیلی سریع تغییر کرده و با جونیشون قابل مقایسه نیست. به نظرم تطبیق با جامعه کنونی انرژی خوبی ازشون می گیره، البته این تطبیق شجاعت زیادی هم لازم داره که تو خیلی هاشون هم این خصوصیت هست. گاهی وقتی دارم برای مامان بزرگ یا بابابزرگ توضیح می دم که چه جوری با موبایلشون کار کنند فکر می کنم که وقتی ما پیر بشیم دنیا چه شکلی شده....؟!

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

- متوجه نمی شد.
- توچی؟
Home Sweet Home
باید حس خوبی باشه، اینکه تو خونه خودت و کنار عزیزانت بتونی به آرزوهات برسی، باید اعتراف کنم که به کسانی که همچین حسی رو تجربه میکنند حسودیم میشه....

فکر کنم من و آیدین این تابستون زیادی مهمونی خداحافظی رفتیم.....

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

کم کم ظهر ها اینجا باید پاورچین راه بریم، نکنه یکی از همکارها بیدار بشه!
سوتی!
خیلی وقت ها من و مامان شریکی آشپزی می کنیم، گاهی اوقات هم شراکتمون می شه مصداق ضرب المثل آشپز که دو تا شد!
البته سوتی هامون غذا رو غیر قابل خوردن نمی کنه، فقط ترکیب معمولشون تغییر می کنه و کمی عجیب می شن، مثلا آلبالو پلو بدون هیچ مزه شیرینی، باقالی پلو با زیره،آبگوشت با سیب زمینی سرخ کرده و....!
نمی تونن همدیگر رو ببیند، از هم متنفرند، پشت سر هم هرچی دلشون می خواد می گن، اونوقت پای تلفن قربون صدقه همدیگر می روند!
همسایه هنرمند
همسایه ما دو تا بچه کوچک داره، دیشب برق رفته بود و بچه ها بی تابی می کردند، باباشون براشون گیتار می زد و شعرهای بچه گونه می خوند.

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

شیرینه، اون لحظه ای که بعد از روزها پای کامپیوتر نشستن و کد نوشتن نتیجه می گیری خیلی مزه میده.

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

اخبار مد
دیشب مهمونی بودیم، بعد از دیدن هم سن و سالهای عزیز به این نتیجه رسیدیم که آستین و یقه از مد افتاده!

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

Freedom is not given to us by anyone; we have to cultivate it ourselves. It is a daily practice... No one can prevent you from being aware of each step you take or each breath in and breath out.

Thich Nhat Hanh

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

کارهای کتاب رو من و یکی ازهمکارها انجام دادیم، ویراستاریش هم کار من و سه نفردیگه بود، حالا کتاب به نام مدیرعامل چاپ می شه، تو مقدمه هم از ما تشکر می کنه! امروز فایل مقدمه رو کامپیوتر باز بود دیدم اسمم رو ناقص تایپ کردن خودم درستش کردم!
Dans tes bras, je suis bien

فکر های بد نکنید فرانسه تمرین میکنم ;)


اگر آشپزی بلد نباشی گرسنه نمی مونی، اگر خیاطی بلد نباشی بدون لباس نمی مونی، اگر نجاری بلد نباشی بدون میز و صندلی نمی مونی،..............بعضی مهارت ها رو بلد نباشی یک کاریش می شه کرد، اگر صبر کردن بلد نباشی چی کارش می شه کرد؟

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

امروز آخر وقت کمی بیکار بودم، با دو تا از آقایون همکار بحث کار کردن خانوم ها پیش اومد، خیلی سعی کردم از کنار بحث کردن باهاشون رد بشم، نظرشون رو می دونستم و آخر وقت هم خسته بودم ولی آخرش انقدر لجم دراومد که نتونستم جلو خودم رو بگیرم! به نظرشون خانوم ها طوری آفریده شدند که تو خونه کار کنند و اگر هم بیرون خونه کار کنند فقط به خاطر پوله! به من هم میگفتند تو هم لابد فقط به خاطر پول کار می کنی! باید اعتراف کنم که خیلی عصبانی شدم، این طرز فکر رو تو اطرافیان خودم کمتر دیدم تو نسل خودمون هم همینطور، فکرنمی کردم دو تا آدمی که هر روزمی بینمشون و با هاشون پروژه مشترک دارم اینطوری به قضیه نگاه کنند.
البته تمام حرفهاشون به این دو جمله ایکه من گفتم ختم نمیشد ولی این دو نظر بیشتر از همه منو عصبانی کرد، سعی کردم تا جایی که میتونم باهاشون منطقی بحث کنم و نظرم رو بگم. موقعی که بحث سر این دو جمله کذایی بود همهش صورت یه آشنایی جلو چشمم بود.
یک خانوم همسن مادر خودم، بعداز یک عمر خانه داری یک کاری رو برای خودش شروع کرده بود، نیاز مالی هم نداشت، می گفت تا حالا کاری جز بچه داری و خونه داری نکردم، یک جای خالی حس می کردم، هیچ اثری از من تو دنیا نبود، می خواستم یک کاری انجام بدم که من توش وجود داشته باشه........

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

این طرف دنیا
این طرف دنیا همه یا در حال رفتن هستند یا تو فکر رفتن.
دوستش داری، یک دوست قدیمی و خوبه، باهاش حرف می زنی و نگاهش می کنی، می دونی که تا یک سال دیگه اونم تبدیل می شه به یک عکس تو آلبوم یا بهتره بگم یک فایل jpg روی کامپیوتر، از این فکر دلتنگ می شی، شدیم نسل سرگردان، هرکدوم یک طرف دنیا........
هفته پیش با آیدین رفتیم کیش، فکر کنم دو تایی خوب از شلوغی تهران خسته بودیم چون بعد ازدیدن آرامش جزیره هوس کردیم یک مدت اونجا زندگی کنیم. با اینکه آفتاب گرفتن کنار دریا و شنا تو دریا رو خیلی دوست دارم یک بار بیشتر پلاژ نرفتم. فرض کن تو اون گرما آب دوش ها داغ بود و از سایه بون هم خبری نبود. تحمل آفتاب مداوم بدون هیچ سایه بونی کار من نبود، پلاژ بوفه هم نداشت و از نوشیدنی خنک هم خبری نبود! یک قسمت خوب سفر برنامه دلفین ها بود، واقعا لذت بردیم. باغ پرندگان هم جالب بود ولی داغ! اینترنت wireless بازار پردیس II هم خوب بود، روز آخرکلی دانلود کردیم!

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

از اون روزهایی که کلی کار داری و همه هم با الویت 1، آخر سر هم کارهات تموم نمی شن!

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

فکر کنم این بود :

To achieve the impossible it is precisely the unthinkable that must be thought.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

می گویند خیلی وقت پیش آدم روی درخت ها زندگی می کرده است. به طور حتم یکی از آن ها از وضعش راضی نبوده، در غیر این صورت در حال حاضر پاهای شما روی زمین نبود.

شرق بهشت، جان اشتاین بک

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

تا چند وقت پیش خیلی از ایران موندن راضی نبودم. فکر می کردم هیچ جای رشدی اینجا باقی نمونده، از هیچ نظر. پارسال اتفاقات متفاوتی برام پیش اومد و باعث شد آدم های جدیدی وارد زندگیم بشن. یکیشون معلم فرانسه عزیزم بود. یک معلم فوق العاده خلاق، پر انرژی و سرشار از زندگی. سر کلاسش کلی فرانسه یاد گرفتم، کلی روش تدریس و کلی هم زندگی. دائم یاد اون دو تا کوچولویی بودم که یه مدت بهشون زبان درس داده بودم،با خودم فکر می کردم طفلکی ها چی کشیدن از دست من، این چه وضع درس دادن بود!
نفر دوم مربی کلاس هستی شناسی بود که من و آیدین با هم می رفتیم، اونم باعث شد اطرافم رو خیلی بهتر ببینم، یک نگاه تازه به من داد، نگاهی که تا حالا نداشتم. نفر سوم یکی از دوستان همون کلاس بود و نفر چهارم هم خانم دکتری بود که زندگی یکی از عزیزان رو نجات داد. جدا به همه ما در اوج نا امیدی یک تکون اساسی داد. تو این یک سالی که با این خانم آشنا شدیم خیلی چیزها در مورد تندرستی ازش یاد گرفتیم.
اتفاقاتی که پیش اومد و آدم هایی که شناختم باعث شد بفهمم که هنوز گوشه و کنار این جامعه آدم های نازنینی هستند که ارزش شناختن دارند. آدم هایی که با بودنشون تغییرات مثبتی در زندگی بقیه ایجاد می کنند. باید اعتراف کنم که هنوز دوست دارم یه مدت تو یک جامعه متفاوت زندگی کنم ولی از اینکه این مدت اینجا موندم و این آدم ها رو شناختم خوشحالم.