پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۳
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳
دوررررررر
چند روز پیش داشتیم سر یک موضوع خنده دار بحث می کردیم، بحث یهو شوخی شوخی جدی شد، من و یکی دیگه از دوستان نظرمون با بقیه فرق داشت، نظر بقیه هم همون نظر رایج جامعه بود، به صورت دوستام نگاه کردم، تصویری که تو ذهن اونا بود با مال من خیلی فرق داشت، یک احساسی داشتم......دوری، احساس کردم از اطرافیانم دورم ..............سال آخر دبیرستان بودم و ترم 11 کانون زبان، باید چند دقیقه درباره دو رشته ورزشی مورد علاقه مون صحبت می کردیم ، اون موقع کوه زیاد می رفتم، فوتبال هم زیاد تماشا می کردم، همین دو تا را به عنوان موضوع صحبت انتخاب کردم، برای بحث بعد از صحبت هم چند تا سوال که به نظرم جالب بود انتخاب کرده بودم ، با ذوق و شوق و پر انرژی چند دقیقه ای را صحبت کردم، تمام که شد قیافه بچه های کلاس بی حوصله بود، تنها موجود سر حال کلاس ( به جز خودم!) استاد بود که کلی خوشش اومده بود، بعد از کلاس بچه ها گفتند تو فوتبال هم تماشا می کنی؟ مگه پسری؟! ..............سال دوم دانشگاه بودم، ایندفعه برای کلاس CAE باید یک داستان می نوشتیم که با یک جمله خاص تمام می شد، نفر قبل از من یک داستان رمانتیک نوشته بود، داستان آرام و عاشقانه بود ، من تصویری شبیه فیلمهای هندی از داستان داشتم، زیاد برام جالب نبود، دور و برم را نگاه کردم،همه کلاس و استاد قیاقه جالبی پیدا کرده بودند ، کلی از داستان خوششون اومده بود، نفر بعدی من بودم، داستان من تو یک مدرسه ابتدایی بود، پر از سر و صدا و جنب و جوش ، اصلا با حال کلاس جور نبود! ایندفعه خودم از نوشته ام راضی نبودم ، البته موضوعش را دوست داشتم ولی چون با عجله روش کار کرده بودم نوشته روان و خوبی نبود. داستانم که تمام شد از قیافه ها معلوم بود ناراضیند که از حس خوشایند داستان قبلی بیرون اومدند، استاد هم با یک لبخند معنی دار نگاهم می کرد...............
گاهی احساس می کنی از آدمهای اطراف دوری ، گاهی رویاهایت را متفاوت با اطرافیان رنگ آمیزی می کنی ، آنوقت اگر نتیجه رنگ آمیزی را نشانشان بدهی ، چپ چپ نگاهت می کنند ، مثلامی گویند: چرا این قسمت را رنگ کردی؟ اینجا که رنگ لازم ندارد، باید سفید باشد، سفید سفید ، رنگهای این قسمت را پاک کن!
تو هم می ترسی ، از تهی بودن سفید، از یکنواختی و بی رنگی آن، پاک کن را قایم می کنی تا نبینند ، به صورتهایشان نگاه می کنی ، به نظرشان عجیب است که زحمت رنگ کردن قسمتهایی را به خودت بدهی که رنگ آمیزی نیاز ندارند، نمی دانند که از بی رنگی می ترسی، از گم شدن در سفیدی بی انتها.........
چند روز پیش داشتیم سر یک موضوع خنده دار بحث می کردیم، بحث یهو شوخی شوخی جدی شد، من و یکی دیگه از دوستان نظرمون با بقیه فرق داشت، نظر بقیه هم همون نظر رایج جامعه بود، به صورت دوستام نگاه کردم، تصویری که تو ذهن اونا بود با مال من خیلی فرق داشت، یک احساسی داشتم......دوری، احساس کردم از اطرافیانم دورم ..............سال آخر دبیرستان بودم و ترم 11 کانون زبان، باید چند دقیقه درباره دو رشته ورزشی مورد علاقه مون صحبت می کردیم ، اون موقع کوه زیاد می رفتم، فوتبال هم زیاد تماشا می کردم، همین دو تا را به عنوان موضوع صحبت انتخاب کردم، برای بحث بعد از صحبت هم چند تا سوال که به نظرم جالب بود انتخاب کرده بودم ، با ذوق و شوق و پر انرژی چند دقیقه ای را صحبت کردم، تمام که شد قیافه بچه های کلاس بی حوصله بود، تنها موجود سر حال کلاس ( به جز خودم!) استاد بود که کلی خوشش اومده بود، بعد از کلاس بچه ها گفتند تو فوتبال هم تماشا می کنی؟ مگه پسری؟! ..............سال دوم دانشگاه بودم، ایندفعه برای کلاس CAE باید یک داستان می نوشتیم که با یک جمله خاص تمام می شد، نفر قبل از من یک داستان رمانتیک نوشته بود، داستان آرام و عاشقانه بود ، من تصویری شبیه فیلمهای هندی از داستان داشتم، زیاد برام جالب نبود، دور و برم را نگاه کردم،همه کلاس و استاد قیاقه جالبی پیدا کرده بودند ، کلی از داستان خوششون اومده بود، نفر بعدی من بودم، داستان من تو یک مدرسه ابتدایی بود، پر از سر و صدا و جنب و جوش ، اصلا با حال کلاس جور نبود! ایندفعه خودم از نوشته ام راضی نبودم ، البته موضوعش را دوست داشتم ولی چون با عجله روش کار کرده بودم نوشته روان و خوبی نبود. داستانم که تمام شد از قیافه ها معلوم بود ناراضیند که از حس خوشایند داستان قبلی بیرون اومدند، استاد هم با یک لبخند معنی دار نگاهم می کرد...............
گاهی احساس می کنی از آدمهای اطراف دوری ، گاهی رویاهایت را متفاوت با اطرافیان رنگ آمیزی می کنی ، آنوقت اگر نتیجه رنگ آمیزی را نشانشان بدهی ، چپ چپ نگاهت می کنند ، مثلامی گویند: چرا این قسمت را رنگ کردی؟ اینجا که رنگ لازم ندارد، باید سفید باشد، سفید سفید ، رنگهای این قسمت را پاک کن!
تو هم می ترسی ، از تهی بودن سفید، از یکنواختی و بی رنگی آن، پاک کن را قایم می کنی تا نبینند ، به صورتهایشان نگاه می کنی ، به نظرشان عجیب است که زحمت رنگ کردن قسمتهایی را به خودت بدهی که رنگ آمیزی نیاز ندارند، نمی دانند که از بی رنگی می ترسی، از گم شدن در سفیدی بی انتها.........
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳
آخر تعطیلات
سیزده به در شد، عالی هم به در شد! بدمینتون، والیبال، وسطی، هفت سنگ، زووووووووو....البته به دلایل امنیتی من فقط بدمینتون و زووووو بازی کردم،( هنوز انقدرها از عمل لیزیک نگذشته !)، شب هم عوض تمام والیبال بازی نکردنها، حرکات موزون انجام دادم، از تابستون به این طرف خیلی وقت بود انقدر ورجه ورجه نکرده بودم!امروز هم من موندم و کلی کار انجام نداده و عضلات خشک شده و صدای گرفته ، عید بود دیگه، از بچه گی هم همیشه پیک شادی می موند برای دقیقه نود!
سیزده به در شد، عالی هم به در شد! بدمینتون، والیبال، وسطی، هفت سنگ، زووووووووو....البته به دلایل امنیتی من فقط بدمینتون و زووووو بازی کردم،( هنوز انقدرها از عمل لیزیک نگذشته !)، شب هم عوض تمام والیبال بازی نکردنها، حرکات موزون انجام دادم، از تابستون به این طرف خیلی وقت بود انقدر ورجه ورجه نکرده بودم!امروز هم من موندم و کلی کار انجام نداده و عضلات خشک شده و صدای گرفته ، عید بود دیگه، از بچه گی هم همیشه پیک شادی می موند برای دقیقه نود!
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳
خوزستان
برای اولین بار بود که آبادان و خرمشهر را می دیدم، ویران اما سبز، دلم برای مردمش سوخت، بهای اختلافات و اشتباهات را همیشه عده ای بیشتر از دیگران می پردازند. روی دیوار بعضی خونه ها هنوز جای ترکش و گلوله بود، می گفتند بریم از زیباترین مناطق آبادان بوده، هنوز هم بهتر از بقیه شهر بود اما قابل مقایسه با تعریفهای گذشته نبود. نمی دونستم عراق انقدر نزدیک است، در جاده ساحلی آبادان که می رفتیم ، همکار پدرم گفت اونور رودخونه را میبینی؟ عراق است! اینور رود ما بودیم و اونور عراق! از اهواز به طرف آبادان که می رفتیم، تو جاده یک تانک زنگ زده و قدیمی بود، راهنمای ما ( همکار پدرم) گفت تانک عراقیها بوده که نتونستند برش گردونند، بعد از جنگ به عنوان یادگاری اینجا مونده! می گفت موقع جنگ بعد از اینکه خرمشهر را گرفتند، این جاده را تا 50 ، 60 کیلومتری اهواز گرفته بودند، رد پا و یادگاریهاشون را هم هنوز می شد دید، مثل همون تانک یا پایه های قدیمی دکلهای برقی که انداخته بودند!
هتل کاروانسرای آبادان به طرز عجیبی شلوغ بود، کمی دیر رسیده بودیم، باید از خیر نهار می گذشتیم!
شهیون را هم برای اولین بار بود که می دیدم ، شهیون منطقه ای است بالای دریاچه سد دز، زمین سبز یا شقایقهای قرمز ، گلهای پونه زرد و گلهای وحشی رنگ و وارنگ، واقعا زیبا بود. بالای دریاچه امکاناتی برای قایق سواری بود، بعضیها هم چادر آورده بودند تا شب رو همونجا بمونند، تصمیم گرفتیم سفر بعد چادر ببریم و یک یا چند شب اونجا بمونبم.
رود دز هم که طبق معمول واقعا زیبا بود، بستر رود سنگیه و در نتیجه آب رود برعکس کارون کاملا زلاله.
تو جاده های خوزستان ، کنار باغها از عطر شکوفه های نارنج ( فاش) مست میشی، این موقع سال اونجا هوا معطره، گفتم که بهار ( مخصوصا نوروز) خوزستان چیز دیگریست!
شیراز
خیلی شلوغ بود! توریستها بیشتر به قسمتهای اصلی مکانها علاقه دارند، مثل ساختمان و حوض باغ ارم یا آرامگاه حافظ. خوشبختانه با گوشه کنارها کاری نداشتند، راههای فرعی و گوشه های خلوت و ساکت باغ ارم و حافظیه مال خودم بود! هوا هم بهاری و خوب بود، فالودهء سرای مشیر و باغ ارم خونم کم شده بود که جبران شدند! دوستان سفارش فال حافظ داده بودند که براشون گرفتم، ولی مسوولیتش با خودشونه چون با اون همه جمعیتی که اونجا بود فکر کنم حافظ سرگیجه گرفته بود!
کلا
اگر با لهجه محلی جایی آشنا باشی و بتونی با اون لهجه صحبت کنی ، مردم اون منطقه جور دیگه ای تحویلت می گیرند. مثلا برای نشان دادن راه ممکنه تا سر جاده با ماشین راهنماییت کنن . آشنایی با لهجه های محلی در سفر امتیاز خوبیه.
پلیس راه استان فارس از تمام استانهایی که ازشون رد شدیم فعال تر بودند و تعداد و حضورشون مشخص تر و استان خوزستان از همه کمتر!
در راه خوزستان که بودیم کنار جاده ایستادیم تا چیزی بخوریم، مامان سر صحبت را با یک زن عشایر باز کرد، چادرهاشون اونور جاده روبروی ما بود، اینور جاده تو یک تشت داشت لباس می شست ، خانومه آخرش گفت تشریف بیارین بریم چادر ما!
برای اولین بار بود که آبادان و خرمشهر را می دیدم، ویران اما سبز، دلم برای مردمش سوخت، بهای اختلافات و اشتباهات را همیشه عده ای بیشتر از دیگران می پردازند. روی دیوار بعضی خونه ها هنوز جای ترکش و گلوله بود، می گفتند بریم از زیباترین مناطق آبادان بوده، هنوز هم بهتر از بقیه شهر بود اما قابل مقایسه با تعریفهای گذشته نبود. نمی دونستم عراق انقدر نزدیک است، در جاده ساحلی آبادان که می رفتیم ، همکار پدرم گفت اونور رودخونه را میبینی؟ عراق است! اینور رود ما بودیم و اونور عراق! از اهواز به طرف آبادان که می رفتیم، تو جاده یک تانک زنگ زده و قدیمی بود، راهنمای ما ( همکار پدرم) گفت تانک عراقیها بوده که نتونستند برش گردونند، بعد از جنگ به عنوان یادگاری اینجا مونده! می گفت موقع جنگ بعد از اینکه خرمشهر را گرفتند، این جاده را تا 50 ، 60 کیلومتری اهواز گرفته بودند، رد پا و یادگاریهاشون را هم هنوز می شد دید، مثل همون تانک یا پایه های قدیمی دکلهای برقی که انداخته بودند!
هتل کاروانسرای آبادان به طرز عجیبی شلوغ بود، کمی دیر رسیده بودیم، باید از خیر نهار می گذشتیم!
شهیون را هم برای اولین بار بود که می دیدم ، شهیون منطقه ای است بالای دریاچه سد دز، زمین سبز یا شقایقهای قرمز ، گلهای پونه زرد و گلهای وحشی رنگ و وارنگ، واقعا زیبا بود. بالای دریاچه امکاناتی برای قایق سواری بود، بعضیها هم چادر آورده بودند تا شب رو همونجا بمونند، تصمیم گرفتیم سفر بعد چادر ببریم و یک یا چند شب اونجا بمونبم.
رود دز هم که طبق معمول واقعا زیبا بود، بستر رود سنگیه و در نتیجه آب رود برعکس کارون کاملا زلاله.
تو جاده های خوزستان ، کنار باغها از عطر شکوفه های نارنج ( فاش) مست میشی، این موقع سال اونجا هوا معطره، گفتم که بهار ( مخصوصا نوروز) خوزستان چیز دیگریست!
شیراز
خیلی شلوغ بود! توریستها بیشتر به قسمتهای اصلی مکانها علاقه دارند، مثل ساختمان و حوض باغ ارم یا آرامگاه حافظ. خوشبختانه با گوشه کنارها کاری نداشتند، راههای فرعی و گوشه های خلوت و ساکت باغ ارم و حافظیه مال خودم بود! هوا هم بهاری و خوب بود، فالودهء سرای مشیر و باغ ارم خونم کم شده بود که جبران شدند! دوستان سفارش فال حافظ داده بودند که براشون گرفتم، ولی مسوولیتش با خودشونه چون با اون همه جمعیتی که اونجا بود فکر کنم حافظ سرگیجه گرفته بود!
کلا
اگر با لهجه محلی جایی آشنا باشی و بتونی با اون لهجه صحبت کنی ، مردم اون منطقه جور دیگه ای تحویلت می گیرند. مثلا برای نشان دادن راه ممکنه تا سر جاده با ماشین راهنماییت کنن . آشنایی با لهجه های محلی در سفر امتیاز خوبیه.
پلیس راه استان فارس از تمام استانهایی که ازشون رد شدیم فعال تر بودند و تعداد و حضورشون مشخص تر و استان خوزستان از همه کمتر!
در راه خوزستان که بودیم کنار جاده ایستادیم تا چیزی بخوریم، مامان سر صحبت را با یک زن عشایر باز کرد، چادرهاشون اونور جاده روبروی ما بود، اینور جاده تو یک تشت داشت لباس می شست ، خانومه آخرش گفت تشریف بیارین بریم چادر ما!
چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۲
باز هم بهارررررررر.............
فکر نکنم تا قبل از سفر برسم چیزی اینجا بنویسم، پارسال این موقع ها خلاصه ای از سالم را اینجا نوشتم، امسال خیال ندارم این کار را بکنم، خاطرات و نتایج امسالم ورود ممنوعند! خوزستان فکر نکنم به اینترنت دسترسی داشته باشم، تازه اگر هم امکانش باشد، این موقع سال آنجا انقدر زیباست که نمی توان خانه ماند، دلت می خواهد در طبیعت زیبایش گم شوی، بدوی، نفس عمیق بکشی، کمی خستگی این شهر دود آلود را در کنی. شیراز که رسیدیم شاید سری به اینجا زدم، این موقع سال شیراز خیلی شلوغ می شود، در مورد شیراز خودخواهم ، دلم می خواهد خلوت خلوت باشد، فقط برای خودم!
بگذریم نوروز مبارک، بهار پرطراوتی داشته باشید. : )
دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲
تکنولوژی
بوقققققق ، بوق اول ، هه هه حالا که گوشی را برنمی داره حداقل دو یا سه تا زنگ باید بزنه تا متوجه صداش بشه .....بوققققققققق....بوقققققققق ......بوقققققققق.............بوق پنجم ، حالا داره کیفش را می گرده ولی موبایل تو جیبشه یا برعکس!.......بوققققققق..........بوققققققققق.....بوقققققق...............بوققققققق.................بوق دهم ، گشتن قسمت اصلی کیف تمام شده حالا داره جیبهای کیف را می گرده ولی موبایل هنوز تو جیبشه.........بوققققققق..........بوققققققق..............بوق نمیدونم چندم، اگر پیداش نکنی قطع می شه ها!...........بوققققققققق......بوقققققق....بوققققققق.......بوق n ام ... قطع شد!
بوقققققق ، بوق اول ، هه هه حالا که گوشی را برنمی داره حداقل دو یا سه تا زنگ باید بزنه تا متوجه صداش بشه .....بوققققققققق....بوقققققققق ......بوقققققققق.............بوق پنجم ، حالا داره کیفش را می گرده ولی موبایل تو جیبشه یا برعکس!.......بوققققققق..........بوققققققققق.....بوقققققق...............بوققققققق.................بوق دهم ، گشتن قسمت اصلی کیف تمام شده حالا داره جیبهای کیف را می گرده ولی موبایل هنوز تو جیبشه.........بوققققققق..........بوققققققق..............بوق نمیدونم چندم، اگر پیداش نکنی قطع می شه ها!...........بوققققققققق......بوقققققق....بوققققققق.......بوق n ام ... قطع شد!
شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲
When I was one-and –twenty
When I was one-and -twenty
I heard a wise man say,
“Give crowns and pounds and guineas
But not your heart away;
Give pearls away and rubies
But keep your fancy free.”
But when when I was one-and –twenty
No use to talk to me.
When I was one-and -twenty
I heard him say again,
“ The heart out of the bosom
Was never given in vain;
‘Tis paid with sighs a plenty
And sold for endless rue.”
And I’m two-and-twenty,
And oh, ‘tis true, ‘tis true.
A.E.Housman
When I was one-and -twenty
I heard a wise man say,
“Give crowns and pounds and guineas
But not your heart away;
Give pearls away and rubies
But keep your fancy free.”
But when when I was one-and –twenty
No use to talk to me.
When I was one-and -twenty
I heard him say again,
“ The heart out of the bosom
Was never given in vain;
‘Tis paid with sighs a plenty
And sold for endless rue.”
And I’m two-and-twenty,
And oh, ‘tis true, ‘tis true.
A.E.Housman
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۲
اشتراک در:
پستها (Atom)