یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۳

گامهایت به دنبال چیزی است که بیرون از چشمانت وجود ندارد ، بلکه درون آنهاست ......

شهرهای نامرئی ، ایتالو کالوینو

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۳

windy snow or snowy wind? which one?

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

the world year of physics
با اجازه جادی!

مهمترين چيزباز نايستادن از سوال كردن است. كنجكاوي به خودي خود دليلي براي وجود است. يك سوال ممكن است كمكي نباشدولي وقتي كه پرسشگر در اسرار جاودانگي(ابديت)، زندگي و ساختار شگفت انگيز ِ حقيقت انديشه مي كند مي تواند هيبت هستي را بنماياند .كافي است كه هر روز فقط تلاش كند كمي از اين راز را درك نمايد. هرگز يك كنجكاوي مقدس را از دست مده.-- آلبرت انيشتين


The important thing is not to stop questioning.Curiosity has its own reason for existing.One cannot help but be in awe when he contemplates the mysteries of eternity, of life, of the marvelous structure of reality.It is enough if one tries merely to comprehend a little of this mystery every day.Never lose a holy curiosity.
– Albert Einstein

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۳

..... شهرهایی که طی سالها و در مسیر تغییراتشان همواره شکل خود را به آرزوها می دهند ، و شهرهایی که در آنها آرزوها یا موفق می شوند شهر را از بین ببرند ، یا شهر آنها را از میان بر می دارد.

شهرهای نامرئی ، ایتالو کالوینو

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۳

دوشنبه:
صبح که از خونه بیرون می رفتم داشتم فکر می کردم اگر زمستون در تهران برف یا بارون نیاد همه تهرانیها خفه می شن ، کاش یک کم برف بیاد........ بعد از ظهر دو ساعت و نیم تا خونه تو راه بودم، یک ساعت و نیم تو صف تاکسیهای مختلف معطل شدم ، آخر سر هم مجبور شدم یک قسمت از راه را زیر برف بدون چتر پیاده روی کنم ، خونه که رسیدم یک آدم برفی کامل بودم! یاد این افتادم:

Be careful what you wish, cause you may get it!

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳

Time fliesخونه که رسیدم یادم اومد، آخرین کلاس دانشگاه بود، تموم شد!
بازم اومد، بازم رفت، بازم دلم تنگ می شه، خیلی...

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

no pain, no gain!

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳

کنکوری!

داشتیم صحبت می کردیم احساس کردم از آشپزخونشون بوی سوختگی میاد بهش گفتم بوی سوختگی میاد، یک نگاهی کرد، زد زیر خنده، گفت: یکی داره سیگار می کشه!
از اول با خودم قرار گذاشتم شیر یا خط کنم هروقت لبه سکه اومد الکترونیک بخونم، می بینی تقصیر من نیست که الکترونیک بلد نیستم تقصیر سکه است!

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۳

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳

نتیجه گیری امروز: هوا که بارونی می شه بعضی از راننده های محترم دست چپ و راستشون رو گم می کنند!
یک نتیجه دیگه: بعضی وقتها دونده بعد از دویدن خسته می شه بعضی وقتها هم از فکر دویدن خسته می شه....

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳

کمک!
کسی را می شناسید که با microwave office کار کرده باشه؟

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳

چرا از وقتی زیاد اینجا چیزی نمی نویسم تعداد خواننده های اینجا بیشتر شده؟!

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳

I like this:

Somewhere over the rainbow
Way up high
There's a land that I heard of
Once in a lullaby
Somewhere over the rainbow

Skies are blue
And the dreams that you dare to dream
Really do come true
Some day I'll wish upon a star

And wake up where the clouds are far behind me
Where troubles melt like lemondrops
Away above the chimney tops
That's where you'll find me .......

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

"I say that I always get my predictions right. I just get the timing wrong."

جالبه، به خوندنش می ارزه!

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

روزیکه تصمیم گرفت دنبال آرزوهایش بگردد رفت یک دوربین بزرگ خرید ، فردا عصر از سر کار که برگشت دوربین را برداشت و رفت روی پشت بام. شنیده بود که آرزوهای هرآدمی در یک بسته روبان پیچی و اسم دار قرار دارد. با دوربین اطراف را نگاه کرد ولی خبری نبود، اینور و آنور چند بسته آرزو دید ولی روی هیچ کدام اسمش نبود ، تمام بسته ها یی که می توانست ببیند به اسم دیگران بودند، از آن روز به بعد عصرها یک ساندویچ و دوربینش را برمی داشت و هردفعه از بالای یکی از تپه های اطراف خانه یا پشت بام دوستان و آشناها ، مشغول تماشای اطراف می شد . یک روز وقتی داشت به ساندویچ گاز می زد بسته اش را دید، بالای قله یکی از کوه های اطراف شهرش یک بسته برق میزد، دور بسته با روبان قرمز یک پاپیون پیچیده بودند، اسم خودش هم زیر پاپیون روی بسته نوشته بودند، چند بار با دقت نگاه کرد تا اشتباه نبیند، شوخی که نبود، راه درازی بود ، تازه هیچ وقت حاضر نبود آررزوهای خودش را با آرزوهای دیگری عوض کند. وقتی مطمئن شد تا خانه دوید، کوله پشتیش را برداشت ، حتی تا صبح هم نمی توانست صبر کند، همان شبانه راه افتاد. سر بالایی اول را آنقدر تند دوید که وقتی به بالای آن رسید دیگر نفس نداشت، تصمیم گرفت کمی آرامتر حرکت کند، به هر سر بالایی که می رسید تمام فکرش گذشتن از آن سربالایی بود و در سرازیری به فکر آرزوهایش بود، آرزوهای رنگ و وارنگ، نکند دیر به آن بالا برسد، نکند وقتی می رسد آرزوهایش گندیده باشند. وقتی رسید و بسته را باز کرد اول از کدام یکی شروع کند ؟ از بزرگترین یا از کوچکترین؟ اول از کدام رنگی شروع کند؟ سبز ، آبی یا صورتی؟ آنقدر شور و شوق داشت که شبها هم نمی خوابید، با یک چراغ قوه شبها به راهش ادامه می داد، فقط وقت غذا کمی استراحت می کرد، دوربینش را در می آورد و از آن بالا شهر را نگاه می کرد، هرچه شهر کوچکتر می شد ، او به آرزوهایش نزدیکتر می شد. فقط یک سربالایی دیگر مانده بود، قلبش تند تند می زد.......... تنها یک قدم دیگر .......و حالا آنجا بود، کنار تمام آرزوهایش، قلبش از شادی و شوق داشت چهار نعل می تاخت ، سرش گیج می رفت، پاهایش دیگر نای ایستادن نداشتند ، چشمانش از زور بی خوابی باز نمی شدند، همانجا کنار بسته نشست. توان باقیمانده اش را جمع کرد، فریاد زد : رسیدم.......رسیدم........من اینجام!.......من اینجام!........یوهووووووو.......یوهوووووووو......آ.... آ...ر...ر...زو....زووووو....، کمی گوش کرد، فقط کوه بود که صدایش را به خودش بر می گرداند، روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد، آبی مهربان بزرگ........حالا فقط او بود ، آسمان ، کوه و آرزوهایش..... شادی قلبش فروکش کرد، آرام شد، قلبش پر از تنهایی شد، دستش را دراز کرد که بسته را باز کند، ولی نمی توانست، یک چیزی کم بود، از همان وقت که دوربین را خریده بود یک چیزی کم بود، وقتی کوله پشتی را هم می بست همین احساس را داشت، چیزی کم بود، تمام راه هم نگران بود نکند چیزی را جا گذاشته باشد، حالا هم که به بسته رسیده بود باز هم همان احساس را داشت.تنهایی که مزه نمی داد.دوربین را برداشت و از بالا شهر را تماشا کرد، تصمیمش را گرفت، بسته را آن بالا باز نمی کرد، آنرا برمی داشت و برمی گشت پایین ، آن پایین حتما یکی بود تا شور و شوقش را با او تقسیم کند، چشمهایش از خستگی دیگر باز نمی شدند، سرش را گذاشت روی بسته، دو دقیقه بعد خواب بود.
Is it me you're looking for?
Is it you I'm looking for?