شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷
شناخت یک فرهنگ یعنی هم خوبیهاش رو بشناسی هم بدیهاش رو. شیفته یک فرهنگ دیگه بودن تا حدی که یادت بره کی هستی و از کجا اومدی رو اصلا دوست ندارم ولی بسته بودن رو هم نمی پسندم. کنار گذاشتن هرچیزی که از فرهنگ دیگری است ، به نظرم کار اشتباهیه ،گاهی اوقات مثل اینه که بگی چون مادر و پدرم کاری رو بلد نبودند پس من هم نمی خوام یاد بگیرم و لازمم نمیشه. می شه جنبه های خوب فرهنگ دیگری رو یاد گرفت بدون اینکه از فرهنگ خودت غافل بشی، اینطوری به فرهنگ خودت هم کمک کردی و بهترش کردی. هیچ فرهنگی کامل نیست و مشکلات و مدل زندگی ما ایرانیها دلیل خوبیه برای اینکه باید فرهنگمون رو بهبود ببخشیم.
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷
شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷
تحویل پروژه!
کلی کار کرده بودم و فکر می کردم همینطوری که پیش بره تا آخر ماه پروژه رو تحویل می دم. دیروز آخرهای وقت فهمیدم که یکی از اون موقع هایی که فکر می کردم نرم افزار داره پیغام میده: " دارم تو کارت دخالت بی جا می کنم ولی do you wish to continue?" و منم گفتم yes، نرم افزار داشته پیغام می داده: " مهندس داری گند می زنی، do you wish to continue?" !!!!
کلی کار کرده بودم و فکر می کردم همینطوری که پیش بره تا آخر ماه پروژه رو تحویل می دم. دیروز آخرهای وقت فهمیدم که یکی از اون موقع هایی که فکر می کردم نرم افزار داره پیغام میده: " دارم تو کارت دخالت بی جا می کنم ولی do you wish to continue?" و منم گفتم yes، نرم افزار داشته پیغام می داده: " مهندس داری گند می زنی، do you wish to continue?" !!!!
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
تشويق ورزشي!
تشويق شدن براي يك موضوع خاص خوبه ولي هيچي اون تشويق اول نمي شه. اون اولين بار كه بهت گفتن آفرين هميشه يك چيز ديگه است. تو مدرسه جز شاگردهاي خوب كلاس رياضي، فيزيك و زبان بودم، زمان دانشگاه هم استادها تحويلم گرفته بودند ولي هروقت تو مدرسه زنگ ورزش بود يا حتي ساعت تربيت بدني دانشگاه من آخرهاي صف بودم. تقريبا هيچ وقت شاگرد مورد علاقه مربي هاي ورزش نبودم. مربي هاي ورزشم هميشه غر مي زدند كه اين چه وضعشه ( حق هم داشتند!). اين جلسه سر كلاس يوگا مربيمون يك حركتي رو توضيح داد و ما هم انجام داديم، بايد تو حركت مي مونديم، مربي داشت راه مي رفت و نگاه مي كرد كه كسي اشتباه انجام نده و بلايي سرش نياد، يهو نزديك من ايستاد و گفت آفرين، دقيقا همينه،همه جمع بشين اينجا. تا خواستم از حركت بيام بيرون و برم تو جمع بقيه ديدم منظورش من بودم! خيلي مزه داد!
تشويق شدن براي يك موضوع خاص خوبه ولي هيچي اون تشويق اول نمي شه. اون اولين بار كه بهت گفتن آفرين هميشه يك چيز ديگه است. تو مدرسه جز شاگردهاي خوب كلاس رياضي، فيزيك و زبان بودم، زمان دانشگاه هم استادها تحويلم گرفته بودند ولي هروقت تو مدرسه زنگ ورزش بود يا حتي ساعت تربيت بدني دانشگاه من آخرهاي صف بودم. تقريبا هيچ وقت شاگرد مورد علاقه مربي هاي ورزش نبودم. مربي هاي ورزشم هميشه غر مي زدند كه اين چه وضعشه ( حق هم داشتند!). اين جلسه سر كلاس يوگا مربيمون يك حركتي رو توضيح داد و ما هم انجام داديم، بايد تو حركت مي مونديم، مربي داشت راه مي رفت و نگاه مي كرد كه كسي اشتباه انجام نده و بلايي سرش نياد، يهو نزديك من ايستاد و گفت آفرين، دقيقا همينه،همه جمع بشين اينجا. تا خواستم از حركت بيام بيرون و برم تو جمع بقيه ديدم منظورش من بودم! خيلي مزه داد!
چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷
مرخصی
دیروز که برگه مرخصی رو به رئیس دادم تو کله ام پراز ایده بود، یک لیست بلند و بالا از کارهایی که باید تو یک روز مرخصی انجام می شد. صبح که از خواب بیدار شدم همه سنگینی کار زیاد این چند وقت روی تنم بود، بعد از شستن صورت تصمیم گرفتم که کل لیست رو فراموش کنم و به جاش یک روز هیچ کار مهمی انجام ندم این بود که از صبح هیچ کار مهمی انجام ندادم. نزدیک های عصر جلو آینه به این نتیجه رسیدم که با این ابروها آخر هفته نمی شه رفت مهمونی ( از دست ما خانوم ها!!!)،آخر سر ابرو برداشتن رو از لیست کارهای مهم زندگی خط زدم و رفتم آرایشگاه!
دیروز که برگه مرخصی رو به رئیس دادم تو کله ام پراز ایده بود، یک لیست بلند و بالا از کارهایی که باید تو یک روز مرخصی انجام می شد. صبح که از خواب بیدار شدم همه سنگینی کار زیاد این چند وقت روی تنم بود، بعد از شستن صورت تصمیم گرفتم که کل لیست رو فراموش کنم و به جاش یک روز هیچ کار مهمی انجام ندم این بود که از صبح هیچ کار مهمی انجام ندادم. نزدیک های عصر جلو آینه به این نتیجه رسیدم که با این ابروها آخر هفته نمی شه رفت مهمونی ( از دست ما خانوم ها!!!)،آخر سر ابرو برداشتن رو از لیست کارهای مهم زندگی خط زدم و رفتم آرایشگاه!
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷
امروز فیلم Red Violin رو دیدیم. خوشم اومد، فیلم خوبی بود وحسابی چسبید. در فیلم به 5 زبان صحبت می شد. ایتالیایی، آلمانی، فرانسه، چینی و انگلیسی. دفعه های قبل که فیلم فرانسوی دیده بودم خیلی چیزی متوجه نمی شدم، ولی امروز خوشحال شدم از اینکه قسمتهای فرانسوی رو خوب متوجه می شدم.
نفرین ساندویچ
دیشب رفته بودیم گردش، شب جمعه بود و تهران و ترافیک و نبودن جای پارک. بعد از کمی چرخیدن دیدم چراغ یکی از ماشینهای پارک شده روشن شد. به آیدین گفتم وکمی جلوتر از ماشینه ایستادیم تا بره و ما جاش پارک کنیم. کمی صبر کردیم و خبری نشد، آیدین نگاه کرد و گفت راننده داره تو ماشین ساندویچ می خوره، گناه داره بیچاره، منم گفتم دیگه اینجاها جای پارک نیست حالا شاید راضی شد بره خونشون ساندویچ بخوره! خلاصه رفتیم موازی ماشینه و از آقاهه پرسیدیم شما می خواین برین؟ بیچاره ساندویچ رو گذاشت کنار، به ما لبخند زد، سری تکون داد و رفت. ماشینش پراید بود، بعد از اینکه رفت هرکاری کردیم ماشین تو اون جا پارک کوچیک جا نشد و مجبور شدیم بریم جلوتر یه جای پارک دیگه پیدا کنیم. یک ساعت بعد که برگشتیم دیدیم یک ماشین شبیه ما تو همون جا پارک کوچیک جا شده و پارک کرده! کلی خندیدیم، دفعه بعد حواسمون رو جمع میکنیم تا گرفتار نفرین ساندویچ نشیم!
دیشب رفته بودیم گردش، شب جمعه بود و تهران و ترافیک و نبودن جای پارک. بعد از کمی چرخیدن دیدم چراغ یکی از ماشینهای پارک شده روشن شد. به آیدین گفتم وکمی جلوتر از ماشینه ایستادیم تا بره و ما جاش پارک کنیم. کمی صبر کردیم و خبری نشد، آیدین نگاه کرد و گفت راننده داره تو ماشین ساندویچ می خوره، گناه داره بیچاره، منم گفتم دیگه اینجاها جای پارک نیست حالا شاید راضی شد بره خونشون ساندویچ بخوره! خلاصه رفتیم موازی ماشینه و از آقاهه پرسیدیم شما می خواین برین؟ بیچاره ساندویچ رو گذاشت کنار، به ما لبخند زد، سری تکون داد و رفت. ماشینش پراید بود، بعد از اینکه رفت هرکاری کردیم ماشین تو اون جا پارک کوچیک جا نشد و مجبور شدیم بریم جلوتر یه جای پارک دیگه پیدا کنیم. یک ساعت بعد که برگشتیم دیدیم یک ماشین شبیه ما تو همون جا پارک کوچیک جا شده و پارک کرده! کلی خندیدیم، دفعه بعد حواسمون رو جمع میکنیم تا گرفتار نفرین ساندویچ نشیم!
جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷
اشتراک در:
پستها (Atom)