چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

نوشته قبلی را از ایمیلهای گروه یک لحظه فلسفه کش رفتم!!! گروه جالبیه....... لینکشون یادم نیست! به اینجا سر بزنید !

The feeling of awed wonder that science can give us is one of the highest experiences of which the human psyche is capable. It is a deep aesthetic passion to rank with the finest that music and poetry can deliver. It is truly one of the things that makes life worth living and it does so, if anything, more effectively if it convinces us that the time we have for living it is finite.
Richard Dawkins
unweaving the rainbow
چه زمستون خوبی شدها!!!! برف برف برف!
فقط اگر این برفها بذارن من میتونم برم کوه!

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱

امروز نوشته های سولوژن و رامین باعث شدن ذهنم پرواز کنه به روزهای خوب مدرسه! در واقع عامل اصلیش یکی از جمله های سولوژن بود راجع به در و دیوار مدرسه و جاری بودن زندگی از آنها! البته فضای مدرسه ما با مدرسه فرزانگان که سولو راجع بهش نوشته بود خیلی فرق داشت و خوشبختانه از اون معلمهای تربیتی که رامین توصیفشون کرده بود هم نداشتیم!
مدرسه!!!

چرا دوروبریهای من شاد نیستند؟ یه جای کار ایراد داره، یه چیزی کمه و سوال مهم هم دقیقا اینجاست: چه چیزی کمه؟
یکی از دوستان میگفت که به نظر خودش، از هر نظر خوشبخته ولی خوشحال نیست، چرا؟ شاید یه دلیلش این باشه که دوروبرمون هیچ چیز سر جای خودش نیست. احساس میکنم همه( یا حداقل آدمهای دوروبر من) به یک تغییر احتیاج دارن. ایجاد تغییر به اراده و انرژی احتیاج داره و من متاسفانه هیچ کدوم از این دوتا را دوروبرم نمیبینم!
We all need something new, something that is true

کلاس الکترونیک.......!

گفتن اسم واحدش الکترونیک 3 است، استادش الکترونیک 2 درس میده و الکترونیک 1 امتحان میگیره!( یه جور دنده عقب رفتن!) کاش حداقل دنده عقب میرفت! امروز سر کلاس دیکته گفت و فلسفه درس داد!!! من هنوز اسمی برای این درس پیدا نکردم!!!

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۱

د
ل
ت
ن
گ
ی
میشه منو بفهمی؟ میشه کمی، فقط کمی با من مهربون باشی؟

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۱

کوته فکری، جهالت! حالم داره بهم می خوره دیگه..........
هنوز عصبانیم! داد دارم! این چه وضعشه؟ هان؟
عجب روزی شدها! اون از صبح و کلاس معارف 2 و اینم از بعد از ظهر و .... سر کلاس انقدر به استاد معارف چشم غره رفتم که تقریبا مطمئن بودم آخر کلاس یه چیزی بهم میگه!
چرا ؟ راه حلش چیه؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بحران دختران تحصیلکرده!!!
وزارت علوم در حال تصمیم گیری درباره راهکارهایی است که به طور پنهانی بتوان از زیاد شدن آمار دانشجویان دختر و فارغ التحصیلان دختر نسبت به پسران جلوگیری کرد. یک منبع مطلع در این زمینه به خبرنگار سایت زنان ایران گفته در حال حاضر نگرانیهایی در دستگاههای مختلف درباره افزایش شمار دختران تحصیلکرده وجود دارد که باعث شده مسئولان برای توقف این روند فکرهایی بکنند. وی درباره راههای کاهش تعداد دختران دانشجو و فارغ التحصیل نداد . به تازگی خبری در روزنامه ها به چاپ رسید که بر اساس یک نظر سنجی اعلام کرد که بیشتر دختران تحصیلکرده حاضر نیستند با مردانی که تحصیلات دانشگاهی ندارند ازدواج کنند. همچنین بسیاری از مسئولان کشور هشدار دادهاند که بحران دختران تحصیلکرده در راه است.
چیزی که این بالا خوندین دقیقا یکی از خبرهای روزنامه همشهری امروز بود ( در صفحه 25 این روزنامه چاپ شده بود). از خوندنش عصبانی شدم! شخصا معتقد نیستم که تحصیلات باعث از بین رفتن حماقت میشه ، گرچه بی تاثیر هم نیست اما شرط کافی هم نیست ولی به دلیل وجود مردهای کم سواد یا احمق زنها را هم باید در سطح آنها نگه دارن؟!!! ( آقایونی که اینجا را می خونن ناراحت نشن لطفا!) (من مطلقا منظورم اون دسته از مردها که صرفا دانشگاه نرفتن نیست.)
؟؟؟؟؟؟ این چه وضعشه؟؟؟؟؟؟

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۱


یک انسان از راه دور

توی اتوبوس نشسته بود، تقریبا روبروی من، کفشهای پاشنه بلند و زنانه، مانتو بلند، کاپشن مردانه،مقنعه، صورت دست نخورده و به قول بزرگترها دخترانه. چشمهایش درشت بودند و غمناک، نگاهش اینجا نبود، جایی آن دورها شاید.
معمولا به ظاهر آدمها توجهی ندارم، کمتر یادم می ماند که فلانی چه لباسی پوشیده ، آرایشش چگونه بوده یا در مورد آقایان مثلا فلانی اصلا ریش داشته یا نه، چیزی که خوب یادم می ماند چشمهایشان، طرز راه رفتن ، شاد یا غمگین بودن صورتهایشان و چیزهایی شبیه آن است. فکر میکنم اگر دانشجوی روانشناسی یا جامعه شناسی بودم این مسافرتهای درون شهری با اتوبوس تجربه های خیلی جالبی بودند ( گرچه الان هم هستند!)

اینجا نوشتن را دوست دارم، آزاد و رهاست ( البته این به این معنی نیست که هر چیزی را اینجا می نویسم)، یه جور تقسیم روزانه لحظات، افکار و دغدغه ها.


تهران لباس سفید پوشیده، آخ جون!
مهمونی خوبی بود، فقط یه توصیه ایمنی، بعد از انجام حرکات موزون یک لیوان آب یخ را یه دفعه سر نکشید، کار خوبی نیست!

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۱

مثلا قرار بود تو این چندروز تعطیلی الکترونیک بخونم!!!!
زود باش برو پای درسهات!!!

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱

لوس، ترسو، فراری!!!
از اون اولی که شناختمش متوجه شدم که با آدمهای دور وبر فرق داره، ساکت و بی صداست طوریکه به نظر می رسه همیشه تو فکره، عاشق ریاضیات است و به فلسفه و منطق هم علاقه مند، اولین باری که متوجه شدم با من راحته و از معدود آدمهایی هستم که با هاشون درددل میکنه دو سال پیش بود، قیافه اش تو هم بود ازش پرسیدم چی شده، اولش گفت هیچی کمی خسته است ولی کمی بعد یهو شروع کرد به تعریف کردن و منم فقط گوش کردم ، تا اون وقت ندیده بودم با کسی صحبت کنه . از اون روز بود که متوجه شدم وقتایی که تنها هستیم با یه احوالپرسی کوچک هم کلی حرف برای گفتن داره. من همیشه گوش میکنم، گرچه کاری هم از دستم برنمیاد . قبلا اینجا مطلبی نوشته بودم درباره عکس العملهای مختلف آدما برای جواب دادن به سوال ( مثل اینکه چرا حالشون خوب نیست و..) تو اون مطلب آدما را به سه دسته تقسیم کرده بودم ، این یکی تو هیچ کدوم از این سه دسته نیست، در واقع مثل دسته سوم دیر احساس راحتی میکنه و میتونه باهات حرف بزنه ولی برای اینکه به سوالت جواب بده نباید چند بار ازش بپرسی و تو چشماش نگاه کنی ، یکبار پرسیدن کافیه ولی بعد از سوالت باید به اندازه کافی تحمل سکوت را داشته باشی، تو چشماش هم نباید زیاد نگاه کنی چون احساس راحتی نمیکنه ، فقط باید چند دقیقه ساکت باشی و بهش وقت بدی تا کلماتش را پیدا کنه بعد از اون یه دنیا حرف برای گفتن داره که هیچکس فرصت بیانش را بهش نداده......
یه روز پر از شطرنج! اول تماشای چهارتا بازی و بعد هم تماشای مصاحبه قهرمان شطرنج انگلیس که برای بازی با قهرمان ایران به کشور ما آمده. آخرین باری که شطرنج بازی کردم دوم دبیرستان بودم!

شاید گاهی منتظری که اینجا چیزی بنویسم، رد پایی یا چیزی شبیه آن، شاید فکر میکنی که برام آسان بوده یا سکوتم دلیل بی تفاوتیه. اینجا رد پایی نمی بینی چون اینجا برای همه می نویسم، چیزهایی را می نویسم که بخواهم با خوانندگان وب لاگم تقسیم کنم ،بعضی مسائل هستند که فقط در باره شان مینویسم ،بعضی را فقط می گویم، بعضی راهم میگویم وهم مینویسم و مسائل بسیاری هستند که نه می گویم ونه می نویسم. فقط خواستم بدانی که در هیچ موردی از دوستانم هیچ انتظاری ندارم، شلوغی و بهم ریختگی دنیاهایشان را می فهمم و می دانم که هرکس کوله باری به اندازه توان خود دارد. سنگین کردن کوله بار دیگران را دور از انصاف می دانم .تا به حال فکر نمیکنم کوله بار کسی را سنگین کرده باشم و قصد انجام چنین کاری را ندارم.

توچال اونم بعد از چند ماه! گرچه کم بود ولی خیلی خوب بود.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱

IMAGINE.......!!!!
با مریم موافقم، هدیه دادن به آدمایی که دوستشان داریم به روز یا قاعده و قانون خاصی نیاز نداره.

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۱

" موهاتو درست کن" ....." مو هاتو بپوشون"..... به این دو جمله حساسیت دارم( به دومی بیشتر)...........از بچگی تا بحال این جمله ها را بارها و در مکانهای مختلف شنیدم..... فکر کنم بهتره از اول اول شروع کنم، دفعه اولی که یکی از این جمله ها راشنیدم و خیلی جدی با این مسئله روبرو شدم، اول دبستان بودم، صبح که رفتم مدرسه یادم رفته بود مقنعه را سرم کنم و چون کلاه کاپشن روی سرم بود کسی هم متوجه موضوع نشده بود! تا موقع زنگ تفریح خودم هم متوجه نشده بودم که یه چیزی کمه ، در واقع تا وقتی که ناظم توی راهرو جلومو گرفت و حسابی باهام دعوا کرد.... خوب اون موقع نمیدونستم که این تازه اولشه................ آخرین روبرویی من با جمله اولی امروز بود، این جمله را از کسی شنیدم که هیچ انتظارش را نداشتم ، یکی از آدمایی که براش ارزش زیادی قائل بودم ( بودم یا هستم؟؟؟) ، از شنیدن این جمله تعجب کردم، ناراحت شدم و غصه دار شدم. تعجب کردم چون انتظارشنیدنش را از همچین آدمی نداشتم، ناراحت شدم چون از همون دفعه اول نفهمیدم چرا و کسی هم جواب قانع کننده ای برام نداشت ، دلیل دیگر ناراحتی این بود که برای چندمین بار احساس کردم از بعضی حقوق محرومم و غصه دار شدم چون دیدم که یک آدم باسواد خودش را تا حد یک مامور انتظامات پایین آورد.............. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه فکر میکردم اگر کسی روی ذهنم خطی کشید یه روز میتونم اون خط را پاک کنم بدون اینکه جاش باقی بمونه ولی ایندفعه مطمئن نیستم که این خط پاک بشه بدون اینکه جایی ازش باقی بمونه............. شاید اگر برای این آدم ارزش قائل نبودم انقدر دلخور نمی شدم.............





یه بعداز ظهر خوب!
دیروز بعد از مدتها یه بعدازظهر آروم داشتم ، یک ساعت و نیم وقت خالی برای کتاب خواندن و فکر کردن، عالی بود، از اون وقتایی که کمتر پیدا میکنم! کتاب خواندم، برای خودم چایی دم کردم و کلی از آرامش اطرافم لذت بردم. تو اون یک ساعت و نیم نه کسی زنگ در را زد، نه تلفن کرد واز معدود روزهایی بود که صدای ضبط همسایه هم بلند نبود!!! دلم می خواد اسمش را بگذارم یه بعد از ظهر آرامش!

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۱

ها ااااااااااااااااااااااااااا..........آخیش پروژه تمام شد!

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۱

از وب لاگ آیدا:
برای عواطف نمی شه حد و مرز تعيين کرد . حس ها رو نمی شه بسته بندی کرد ، طبقه بندی کرد ، به موقع مصرف کرد ، يا ذخيره کرد برای روز مبادا.....
از کجا شروع کنم؟ از دلیل سکوت؟ نه، می خوام از رمانی که تازه شروع کردم بنویسم ، چراغها را من خاموش میکنم نوشته زویا پیرزاد، چون خواندنش را تازه شروع کردم نمی خوام قضاوت کنم یا نظر بدم. فضای کتاب برام آشناست، تا حالا به خوزستان سفر کردید؟ درسته که تا حالا آبادان نبودم و طبیعتا خانه های شرکت نفت را هم ندیدم ولی در اهواز و دزفول فضایی شبیه آن ( خانه های سازمانی یکی از وزارتخانه ها احتمالا)
را دیدم. کتاب برام یه حس گرم و آشنا داره... خوزستان!!! خوزستان را معمولا دو دسته از ایرانیها بیشتر از بقیه دیدن یا اونایی که خوزستانی هستن یا اونایی که پدرهاشون مدتی آنجا کار کرده اند، در واقع چند باری که اونجا بودم کمتر توریست یا مسافری از این قبیل را دیدم. عیدها خوزستان یکی از زیباترین مناطق ایرانه، اونایی که با ماشین از تهران تا اهواز را رفته باشند دیدن که اوایل بهار این جاده از خرم آباد تا اندیمشک چقدر زیباست ( البته راننده ها احتمالا با این نظر اصلا موافق نیستند!!!!) رود دز را دیدید؟ سد دز را چطور؟ اولین باری که سد دز را دیدم دلم می خواست مهندس عمران بشم!
لابد فکر میکنید نوشته بالا اصولا ربطی به کتاب زویا پیرزاد نداره ، آره موافقم بیشتر راجع به خوزستان بود!!!

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۱

اون دور دورها...............
نمی تونم بنویسم، نمی دونم این سکوت تا کی طول میکشه......
till the day......

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۱

دلم گرفت ، وقتی اون مره خوب را دیدم کلی دلم گرفت ، یاد اون روزهایی افتادم که شاد و خندان از جلسه امتحان میومدم بیرون.......... تا حالا یه درس سه واحدی را نیفتاده بودم، جنبه اش را ندارم!!!! چرا اینطوری شد؟ از اول ترم که درسهامو خونده بودم، مهم آخرش بود که............!!!! یه موقعی وقتی امتحان میدادم تو امتحان غرق میشدم ولی این ترم موقع امتحانا اصلا از این خبرها نبود......... ترم خوبی بود ولی آخر ترم بدی بود.........

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

این مقاله مسخره داره تموم میشه!!! کاش پیشنهاد سینمای بهاره را قبول کرده بودم!!!! البته هر مقاله ای اگر سر و ته پاراگرافهاش به هم بچسبند و یه مقداری ازش حذف بشه و.......* خیلی زود ترجمه میشه!
* بقیه اش بدآموزی داشت، ننوشتم!
من از دست خودم عصبانیم، این بخش مغرور وجودم گاهی اوقات بدجوری پدرم را در میاره!!! دوباره داره با هم دعوامون میشه!
دارم مقاله تکواندو ترجمه می کنم!!!!( اه اه اه .......) !!!! اینا چقدر فلسفی همدیگه را کتک می زنن!!!!

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۱

:) من این روزها باید یه پاندول معکوس را کنترل کنم، فکر کنم آخرش بیفته زمین!!!
THE SOUND OF MUSIC

The hills are alive with the sound of music
With songs they have sung for a thousand years
The hills fill my heart with the sound of music
My heart wants to sing every song it hears

My heart wants to beat like the wings of a bird
That rise from the lake to the trees
My heart wants to sigh like a chime that flies
From a church on a breeze
To laugh like a brook when it trips and falls
Over stones on its way
To sing through the night
Like a lark who is learning to pray

I go to the hills when my heart is lonely
I know I will hear what I heard before
My heart will be blessed
With the sound of music
And I'll sing once more


You think you own whatever land you land on
The earth is just a dead thing you can claim
But I know ev'ry rock and tree and creature
Has a life, has a spirit, has a name

You think the only people who are people
Are the people who look and think like you
But if you walk the footsteps of a stranger
You'll learn things you never knew you never knew

Have you ever heard the wolf cry to the blue corn moon
Or asked the grinning bobcat why he grinned ?
Can you sing with all the voices of the mountain ?
Can you paint with all the colors of the wind ?
Can you paint with all the colors of the wind ?

Come run the hidden pine trails of the forest
Come taste the sun-sweet berries of the earth
Come roll in all the riches all around you
And for once, never wonder what they're worth

The rainstorm and the river are my brothers
The heron and the otter are my friends
In a cirle, in a hoop that never ends

Have you ever heard the wolf cry to the blue corn moon
Or let the eagle tell you there he's been
Can you sing with all the voices of the mountain ?
Can you paint with all the colors of the wind ?
Can you paint with all the colors of the wind ?

How high does the sycamore grow ?
If you cut it down, then you'll never know

And you'll never hear the wolf cry to the blue corn moon
For whether we are white or copper-skinned
We just sing with all the voices of the mountain
Need to paint with all the colors of the wind
You can own the earth and still
All you'll own is earth until
You can paint with all colors of the wind
حسهای گرم ، سبک و شیرینی تو دنیا وجود دارن که همه بهشون احتیاج داریم، یکی از این حسها حس خونه است....... جالبه هنوز وقتی از نزدیکی خونه قدیمی رد میشیم این حس میاد سراغم و با اینکه یکساله از اونجا اومدیم ولی هنوز نسبت به خونه جدید حس خاصی ندارم!!!! راجع به دلایلش زیاد فکر کردم و به نتایج جالبی هم رسیدم ولی براتون نمی نویسمشون!!!!!
راستی یه حس سبک، شیرین و گرم دیگه هم وجود داره........آره خودشه : حس مدرسه! این یکی متاسفانه پرونده اش بسته شده..........

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۱

..............آهان یک نفس عمیق .......عمیقتر............ بدو!...................

چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۱

یک خاطره برفی
بچه بودم، چند ساله؟ خاطرم نیست، یک روز برفی بود ومن سرماخورده بودم هرچی سعی کردم مامان را راضی کنم تا اندازه یک آدم برفی درست کردن بذاره از خونه بیرون برم ، فایده نداشت، شب که شد کلی سروصدا کردم و بعدش هم غمگین یه گوشه نشستم ، مطمئن بودم که همه همبازیهام الان تو حیاط خونشون یه آدم برفی خوشگل دارن و من.....! صبح که بیدار شدم هنوز تبدار بودم و مقررات قبلی سر جاش بود ، پرده را زدم کنار یهو دیدم....... آره گوشه باغچه یه آدم برفی خوشگل بود با یه دماغ هویجی! تعجب کردم اون موقع تو خونه ما بچه ای نبود که آدم برفی درست کنه ( بهتره بگم کوچکترین عضو خانواده کوچیکتر از این حرفا بود!!!)، بعدا فهمیدم که بابا صبح قبل از اینکه بره سر کار برام یه آدم برفی درست کرده بود!
A possible world is as real, and only as real, as conscious observers, especially inside the world, think it is!

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۱

آره کار سختیه......... تسکین دادن کار سختیه ولی مجبور که باشی یاد میگیری..........
خوشم نیومد زشت شد!!!
دارم تنوع ایجاد میکنم ولی خودم نمیتونم نتیجه اش را ببینم!!! نظری چیزی؟!!!
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.......






انسان یعنی همین
کوله بارت که سنگین شود زانوانت می لرزند حتی ممکن است زمین بخوری اما برمی خیزی ، ادامه میدهی چون انسانی و مغرور، همیشه از بالا تماشا کرده ای پس روی زمین ماندن را تاب نمی آوری ، همیشه استوار بوده ای پس لرزش زانوان را نیز بر نمی تابی .........

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱

far from the madding crowd..............

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۱

یوهوووووووووووو من میتونم برم کوه! بعد از یه ماه و نیم بالاخره میتونم برم کوه! یوهوووووووووووو !!!! خوشحالم !
can you sing with all the voices of the mountain?
can you paint with all the colors of the wind?

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۱

یه روز.........
امروز کمی عجیب بود ، عجیب و خوب....... یه نفر با اومدنش منو شاد کرد از دیدنش خیلی خوشحال شدم، ممنون!
بالاخره من یه امتحانم را خوب دادم!!!
هوا آلوده است خیلی زیاد ، آسمون خاکستریه، کاش بارون بیاد........ از بس تو هوای آلوده قدم زده بودم هوس گل کردم!!! شاید فکر کنید چه ربطی داره؟ ولی خوب من فکر می کنم کاملا مربوطه! سر راه یه گل فروشی بود ، از اون گل فروشیهای بزرگ که وقتی می ری تو هیچ کس ازت نمی پرسه چی می خوای، می تونی راحت قدم بزنی و هر گلی را که خواستی انتخاب کنی، اولش هیچ تصمیمی نگرفته بودم که چه گلی بخرم گفتم می رم یه نگاهی میندازم هر چی دلم خواست می خرم، وارد که شدم بوی گل مریم ........ اصلا نتونستم مقاومت کنم!!!! آخرش یه شاخه گل مریم و یه شاخه هم رز گل بهی خریدم و اومدم بیرون، دلم می خواست این گلها را بدم به اون دوستی که امروز منو شاد کرد ،آره اگر مثل اون موقعها خونه هامون نزدیک هم بود حتما این کار را میکردم........
لابد فکر میکنید این دختره چقدر خودشو تحویل میگیره،گل مریم!!! اسم فرقی نمیکنه هر جوری صداش کنن واقعا گل خوش بوییه!!!!

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۱

منتظرشون بودم،می دونستم که میان، با اینکه آمدنشون معمولا بعیده ولی اینبار کاملا مطمئن بودم که میان، آره با اخره آمدن الان هم اینجا هستن ، آره همینجا روی گونه هام ...... گرم و تلخ، شور نه تلخ، آمدن که تلخیها را بشورن کمی هم درد ها را تسکین بدن موفق هم بودن...... بهتر شدم، حالا می تونم برم سراغ درس و زندگی.........

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۱

دیشب
امشب دلم می خواد بنویسم، چرا؟ نمی دونم! البته اینا را شما با تاخیر می خونید چون امشب خیال ندارم آن لاین بشم و پستش کنم!! زندگی به صورت سی ال ( این اصطلاح را از بهاره کش رفتم!)compact life!!!!
کلی کارهای مختلف هست که دلم می خواد انجام بدم ولی فعلا فقط باید به درسهام برسم ......
یه اتفاق بد: رفته بودم تربیت بدنی دانشگاه تا ببینم باید چی کار کنم ( آخه از ورزش معاف شدم!) آقایی که اونجا بود گفت باید مقاله ترجمه کنی ، کمک! به من گفتن باید یه مقاله راجع به تکواندو ترجمه کنم!!! کتک کاری !!! حالا ممکنه بعضیهاتون بگین نه، تکواندو ورزشه، ولی آخه آخرش همدیگه را میزنن دیگه!!!! ورزش یا غیر ورزش من اصلا از این موضوع خوشم نمیاد ........
راستی میدونین حافظ تا کجا اومده؟ تا توی جزوه الکترونیک!!! داشتم جزوه الکترونیک دوستم را می خوندم دیدم یه جا بالای جزوه اش نوشته:
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
شاید از این نوشته های بالا معلوم نباشه ، آره به نظر نمیاد زیاد معلوم باشه که من امروز کلی خوشحال بودم! آره امروز من شاد بودم ، شاد شاد اگرهم از نوشته هام معلوم نیست به خاطر خستگیه!
راستی خستگی روی شادی اثر می ذاره؟ نه، میتونی خسته باشی ولی شاد ، همینطوری که من هستم!

اینم نظر یار دبیرستانی من راجع به ترس ما از چیزهایی مثل شبیه سازی انسان:
آدما از هر چیزی که زندگی را پیچیده تر کنه میترسن. در واقع از هر چیزی که نظریه ها و تئوری های قبلیشون را زیر سوال ببره یا نیاز به تغییر درباورهاو قوانینشون را ایجاب کنه می ترسن.
پ.ن: با اینکه یار دبیرستانی من سرش شلوغه و این طرفها نمیاد اگر نظری داشتید براش بنویسید من بهش میگم!

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۱

می دونم می دونم اینجا خالیه سوت و کور ولی ...... ا مثلا من امتحان دارم ها!!!! اصلا میدونین چیه من برنامه امتحانی این هفته خودم را براتون مینویسم :
دوشنبه: الکترونیک
سه شنبه: زبان تخصصی
چهارشنبه: کنترل خطی!
خوب غیبتم موجه شد؟!!!!
نه اینکه این درسها سخت باشند ها نه! اون الکترونیک مضحک که مدار با کلاسه ، تو دانشگاه ما هم که خانه اش از پای بست ویرانه ( با اون استادهای توپ!!!) ، اون دو تای دیگه هم ........ مشکل اصلی مربوط به اون دو هفته ای میشه که من سر هیچ کلاسی نرفتم و اصلا درس نخوندم، می دونین اون دو هفته مثل چی بوده؟ مثل این که تخته پاک کن را برداری و آروم روی تخته بکشی، همه چی سر جاش میمونه ولی محو و کمرنگ و پر رنگ کردنش طول می کشه ، حالا فرض کنید کلی مطلب جدید هم بهش اضافه بشه!!!( چه شود!!!!!)

چند روز پیش یه مقاله راجه بهcloning خوندم ، چه جالب من تازه فهمیدم چی کار میکنن.... جالب بود!
بچه کوچولوها را دیدین شکلاتشون را نگه میدارن آخر سر بخورن؟ منم
چند تا مقاله و مطلب نخونده روی کامپیوتر هست که گذاشتم بعد از امتحانات بخونم !!! فقط منتظرم این امتحانات لعنتی تموم بشن............
آها من یه مطلب خیلی مهم یادم رفت، این هفته تولد هما و آیدین بود، بچه ها تولدتون مبارک، ببخشید بابت این همه تاخیر!!!! کاش سال دیگه کمی قبل از امتحانا به د نیا بیاین !!!






دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۱

آسمون را دیدید؟؟ اینروزها آسمون تهران واقعا زیباست......... امروز صبح که کوه ها را نگاه میکردم نزدیک قله کوهها رنگ آسمون ترکیب زیبایی از سرخ و آبی مه آلود بود............ وای کیف کردم.......... اگر از صبح انقدر سرتون شلوغ بوده که نتونستید یه سری به آسمون بزنید برین نگاهش کنید خیلی زیباست خستگیتون در می ره..........
من به یه تابع تبدیل مریض احتیاج دارم ، با این پروژه ای که استاد کنترل ما تعریف کرده تابع تبدیله باید یه چیزی در حد سکته باشه!!! آره دیگه تابع تبدیلی که براش 6 تا کنترلر طراحی کنی باید انواع و اقسام مرضهای کنترلی را داشته باشه و لابد باید در بیمارستان توابع تبدیل دنبالش بگردم!!! حالا بیمارستان توابع تبدیل کجاست؟؟؟ کتابهای کنترل خطی!!!!!!

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۱


با اجازه مامان و باباش!!!!
می خوام روحیه اینجا را شاد کنم!!!

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۱

لینکهای اینجا update شدن.
you never see me complain
I do my cryings in the rain.........

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۱

از دیشب طوفان بود، بعد از ظهر طوفان فرونشست........

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱

چند روز پیش بود؟ یادم نیست...... به توتلفن کردم و بعد از احوالپرسی گفتی داری میری بیرون و خودت بعدا زنگ می زنی و هنوز......... فکر نکنی ازت دلخور شدم ها نه! حتما سرت شلوغه ، کار داری یا.......آره با 18 واحد درس و امتحان حتما سرت شلوغه............ اصلا فکر نکنی با این کارت تنهاییام زیاد شدن ها نه از این فکر ها نکن، فکر نکنی ممکنه گاهی دلتنگت بشم ها ، می تونی فکر کنی که مریم باز تلفن کرده بود که گوش کنه که باهاش تقسیم کنی که اگه تونست مرهم بذاره .......... فکر نکنی که تنها کسی هستی که مریم تمام دیوارهای دورو بر را برات شکست و گذاشت از همشون رد بشی و ممکنه گاهی هم بخواد باهات تقسیم کنه، گاهی بخواد که گوش کنی ، نگران نباش انتظار مرهم ندارم نه من هیچ انتظاری ندارم هیچی.............. همیشه همینطوریه ، عزیز ترین آدمهای زندگیت اونهایی هستن که چگالی حضورشون از همه کمتره، بیشتر اوقات ازت دورن، وقتی بهشون احتیاج داری سرشون شلوغه، در مورد من عزیزان همیشه به طرز عجیبی با من هم فاز بودن و گاهی شبیه من. مثلا من هیچ وقت عادت نداشتم به دوستی بگم که دلم خیلی براش تنگ شده و دوستان عزیز من هم همینطور بودن ، زیاد با کلمات بلد نبودن ابراز احساسات کنن طوری که ممکنه فکر کنی براشون بی اهمیتی ولی بعد یه موقعی که اصلا انتظار نداشتی عکس العملی دیدی که ............. من دوست ندارم زیاد راجع به عزیزانم قضاوت کنم ، قضاوت کار سختیه خیلی سخت....... اینبار هم قضاوت نمیکنم بازم میگم از دستت دلخور نیستم اصلا! ( چون سرت شلوغه امیدوارم اصلا اینجا را نخونی) این نوشته ها فقط نتیجه دلتنگی هستن، دلتنگی من برای تو.همین!
و اما راجع به کلمات....... کلمات خیلی مهم هستن من این را از دوستان دانشگاهی یاد گرفتم، کلمات بخش مهمی از واکنش ما را نسبت به دیگران تشکیل میدن ودیگران برای نتیجه گیری از واکنش ما نسبت به خودشون به کلمات احتیاج دارن، من خیلی وقته که راحت تر از قبل می تونم به دوستانم بگم که دلم براشون تنگ شده و......... آره در استفاده از کلمات در مواقع لزوم صرفه جویی نکنید چون ممکنه سوء تفاهم ایجاد بشه و..... البته من هنوز در این زمینه مشکل دارم! فقط یه نفر هست که در مورد من به کلمات احتیاج نداره آره همین شخصیت جریانات تلفن و....... یه دوست دبیرستانی و قدیمی که امیدوارم به دلیل مشغله زیاد اصلا به اینجا سر نزنه یا وقتی سر بزنه که نوشته بالا به آرشیو منتقل شده باشه.......



راستی:
یک نفر تو نظرهای این پایین از غلطهای املایی و انشاییش معذرت خواهی کرده بود! با همه شما هستم:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی!
هرچی دلتون خواست و هر جور که دلتون خواست برام بنویسید، خوشحال میشم. با خرده گیری واین حرفها ممکنه حس آزادیتون دچار مشکل بشه، من خیال ندارم این کار را بکنم! در ضمن نوشته های خود من پر از اینجور غلطهاست!!!!!!
بهاره یه چیزایی راجع به آزادی نوشته بود، اگر تا حالا نخوندین یه سری اونجا بزنید خوبه!
اینم یه چیزی که به بحثهای آنجا مربوط میشه:
درسته که آزادی یه حس درونیه( مثلا در شرایط مساوی احساس آزادی دو نفر و تعریفشون از آزادی فرق میکنه) ولی این احساس شدیدا تحت تاثیر المانهای خارجی قرار داره، کسی که خودشو آزاد احساس میکنه قاعدتا باید واکنشهایی مطابق با احساسش داشته باشه، حالا فرض کنیم این شخص در شرایط استبداد و خفقان زندگی کنه در این صورت اگر بخواد مطابق با حسش رفتار کنه باید بهاش را بپردازه ( این بها می تونه خیلی سنگین باشه) و اگر هم جور دیگه ای رفتار کنه حس آزادیش سرکوب میشه .

بعد از نوشتن مطلب بالا یه سوالی برام پیش اومد:
چه جوری میشه به مقدار خوبی دنیای درونی و بیرونی را به هم نزدیک کرد؟
راجع به جواب سوال بالا به زودی یه چیزایی می نویسم، باشه طلبتون!!!!!

و یه سوال کلا بی ربط:
طرفداران شبیه سازی انسان تصادفا از اینجا رد نمیشن؟!!! اگر جواب مثبته میشه بگین چرا؟ من می خوام بدونم چرا؟

یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۱

کاملا غیر منتظره
چه مزه ای میده آدم کادو غیر منتظره بگیره ها!!! امروز این دوستان هم دانشگاهی حسابی منو غافلگیر کردن! مرسی!!! امروز که رسیدم خونه داشتم تصمیم میگرفتم که این تابلویی را که هدیه گرفتم کجا بذارم ، دور و بر اتاق را نگاه کردم و دیدم ا اینجا پر از هدیه هایی که من از بچه های دانشگاه گرفتم از جمله عروسکهای پت ومت و یه مار دراز بامزه!!! این مار دراز بامزه که اتفاقا دراز هم کادو شده بود امسال باعث شد من یه روز تولد شاد و خنده دار داشته باشم. آره دیگه اگر یه روز از پل سید خندان تا انقلاب را با یه مار دراز کادو شده سوار تاکسی و مقداری هم پیاده برین مطمئنا یه روز شاد و خنده دار خواهید داشت!!!! این تابلو امروزی هم خیلی قشنگ بود کلی شاد شدم ، قسمت جالبش اینجاست که یک نفر لو داد که اول قرار بوده برای من یه موش لنگ بخرن ولی چون به این نتیجه رسیدن که من احتمالا بزرگ شدم برام تابلو خریدن!!!!! مرسی بچه ها..........


هوسهای بی جا!!!!
من دلم دریا می خواد، هر دریایی هم نه ، دریای جنوب....... ساحل بندر عباس، چابهار ، کیش یا..........، دلم برای دریا تنگ شده..............
اوم .......دیگه چی؟!!! آهان
یه چیز ترسناک، شبیه سازی انسان! این موضوع شماها را نمیترسونه؟!!!



خنک.......سبک.....رها...... باد.......موج .....دریا.....زیبا......وسعیع........آبی....آبی....آسمان....پرواز....رهایی



پروژه مخابرت و تمریتهای کنترل..........دیر شد وای .....شب بخیر!!!

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱

این enetation لوس بی نمک دیگه جدا شورشو در آورده به زودی سیستم نظر سنجی اینجا را عوض میکنم. بعد از امتحانات!
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۱

زندگی مجازی
وقتی دوستانت را فقط روی اینترنت می بینی ، وقتی سلام و احوالپرسیها آنلاین و اف لاین هستن و از همه بدتر وقتی سه روز که اکانت نداشتی دلت برای دوستانت تنگ میشه و اونوقت تازه میفهمی که چند وقته فقط از طریق اینترنت ازشون باخبر بودی............... بیشتر از این چی میشه گفت؟ هیچی! اینجور وقتهاست که میفهمی زندگی مجازی یعنی چی..............

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱

سلام م م م !!!!!!!!
چه هفته هیجان انگیزی بود ها!!!!! هر روز که می رفتم دانشگاه دوستام منو دچار لحظات پر هیجان می کردن….. یکی میگفت فردا کوئیز داریم اون یکی میگفت فردا باید تمرین تحویل بدی نفر بعدی هم میگفت راستی فردا میان ترم داریم!!! شاهکار بود این هفته، یک هفته خنده دار، تا حالا ورقه امتحانی را انقدر تمیز تحویل نداده بودم، سفید مثل همین برفی که زمینها را پوشونده!!! ( خوشبختانه استادم موجود منطقی بود و با توضیح من کاملا قانع شد!)

چندروز پیش تو مطب دکتر صحنه ای دیدم که.............. با چشمهای خودم دیدم که دکتر محترم با مریضش به خاطر اینکه پول نداشت با بدترین لحنی که بلد بود صحبت کرد و بعد از اینکه کلی سرش منت گذاشت که تا حالا هم زیادی براش کار انجام داده، محترمانه از مطبش بیرونش کرد( البته کارش را انجام داد ها!!!!)............. از دیدن این صحنه احساس تهوع بهم دست داد........ دکتر میگفت این مردم را میبینی؟ دچار فقر فرهنگین اینا، می خواستم بپرسم تو دچار چه جور فقری هستی؟؟؟؟؟؟

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۱

نوشتن واقعا خوبه...... سبک میشم ولی یه چند وقتی زیاد اینجا نمیام باید به کارام برسم.... تازه انرژیم داره برمیگرده سر جاش!

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۱

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود................
عجب برفیه............چقدر زیباست..............تهران سفید پوش!
ذهنم خیلی شلوغه، 19 واحد درس داشتم و دو هفته است سر هیچ کلاسی نرفتم و تقریبا درس هم نخوندم. اگر کسی در دو هفته یکبار بیهوش بشه و دو بار هم سرما بخوره چقدر انرژی براش میمونه؟؟؟؟ من همانقدر انرژی دارم و به اندازه تمام این دو هفته هم باید دنبال استادها بدوم اونم 19 واحد! نه، دو طرف تساوی هیچ جوری با هم جور در نمیان.......... شاید با حذف چند واحد بشه دو طرف تساوی را با هم جور کرد ولی اونوقت تمام برنامه هایی که ریخته بودم میرن رو هوا.............. حالا اگر برنامه ها رو هم فراموش کنم و تغییرشون بدم کدوم درس را حذف کنم؟ مثلا اصول میکرو؟ آره میان ترمش را که ندادم، یه میان ترم 10 فصلی و حذفی! ولی آخه درس به این سادگی با اون استاد گلابی!!!!!!!!!! یا مثلا الکترونیک ،از اول هم با این درس مشکل داشتم ولی آخه ا ین درس هم که تا میان ترم خونده بودم............ یا..........
با هرکس صحبت میکنم میگه فدای سرت سلامتی آدم از همه چی مهمتره، باشه قبول مهمتره ولی ...............
آه خدایا تو خونه موندن چقدر سخته........

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱

یار دبیرستانی مرسی! خیلی خوشحال شدم خیلی........
تازه چشمهامو باز کرده بودم، هنوز کمی خواب آلود بودم، در اتاق را باز کرد و اومد تو دیدم با قیافه نگران داره منو نگاه میکنه، پرسید: خوبی؟
بهش گفتم که خوبم و بهش لبخند زدم ولی قیافه اش هنوز نگران بود. تعجب کردم، مگه من بهش لبخند نمیزدم پس چرا قیافه اش هیچ تغییری نمیکرد؟ آهان پتو را زیاد بالا کشیده بودم فقط چشمهامو میدید! ولی خوب یعنی از چشمهام هیچی نفهمید؟! نه نه بعد از چند ثانیه قیافه اش باز شد، گفت خوشحالم که خوبی......... آره همه پدرها از چشمهای بچه هاشون میفهمن چه خبره..........

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۱

جمله عصبانی دیدین؟! در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی پر از جملات عصبانی بود.
اگه میپرسید حتما تمام ماجرا را میشنید، البته بهتره بگم اگه بیشترمیپرسید! بیشتر میپرسید یعنی چی؟
آدما برای جواب دادن به سوالات روشهای مختلفی دارن، مثلا من کسانی را میشناسم که با یه سوال هرچی تو دلشونه میریزن بیرون و بعد از یه سوال دو کلمه ای حدود نیم ساعت برات صحبت میکنن، بعضیها نه، باید هم ازشون بپرسی و هم با چشمهای پرسشگر تو چشماشون نگاه کنی اونوقت بعد از چند لحظه همه چیز را میگن . دسته بعدی کسانی هستند که تا چند بار ازشون نپرسی و کلی نگاهشون نکنی جوابتو نمیدن، در واقع دیرتر از بقیه احساس راحتی میکنن و میتونن حرفشونو بزنن .

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱

این داستان را مریم برام نوشته بود:(مرسی دوست خوب)
بچه که بود ازش پرسیدند:مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟
نگاه معصوم و کودکانه اش رو به چهره ادم بزرگ روبه روش دوخت._خوب هر دو رو دوست دارم.
_دروغ نگو کدوم رو بیشتر دوست داری؟
روح دست نخورده اش معنی دروغ رو نمیفهمید.شاید اسم یک جور شکلات بود از اون گرونهاش که یاد گرفته بود هیچ وقت اسمش رو نبره چون هر بار اخمهای بابا میرفت تو هم.لجوجانه زل زد به ادم بزرگ
_گفتم هردو رو
_پس مامان رو بیشتر دوست داری هان؟مگه بابا بده؟
انگشت کوچولوش رو روی لبش گذاشت.یادش نمی امد همچین چیزی گفته باشه .عجب ادم بزرگ زبون نفهمیه
همیشه مامان و بابا رو یک نفر حساب کرده بود که تو همه چیز مثل هم بودند.اصلا مامان یعنی بابا.بابا هم یعنی مامان.حالا ازش میخواستند از هم تفکیکشون کنه و بگه بیشتر به کدوم یکی تعلق داره.اینقدر انگشتش رو روی لبش فشار داد که خون الود شد.پرسید:_این خون توست یا مامان که توی تن منه؟
ادم بزرگ رفت.ادم بزرگ ترسیده بود.
با خودش فکر کرد اونکه چیزی نگفت.فقط تصمیم
گرفته بود خون مال هر کی بود اون رو بیشتر دوست داشته باشه.
خیلی از اون موقع میگذره و کوچولویی که هنوز اسم شکلاتهای گرون رو بلد نیست وبلاگ دوستش رو میخونه و به خودش میگه:
کاش بجای اون سوال مضحک بی جواب ازم پرسیده بودند مامان بابا رو چه قدر دوست داری؟
یه سوا ل:
دوستی یه نوع خودخواهیه؟ یعنی یه نفر با من دوسته چون با هم کوه و سینما و ... میریم ، گاهی همدم تنهاییاش میشم و ......... و وقتی یه مدت من نتونم همراهیش کنم اون باید ناراحت و دلخور بشه ، حتی اگر این همراهی نکردن من به دلیل بیماری باشه؟ ( و حتی احوالپرسی هم نکنه؟!!!) جدا آدما برای چی باهم دوست میشن؟ نمیدونم برای همه اینطوریه یعنی کلا دوستی انسانها به خاطر خودخواهیشونه یافقط بعضیها اینطورین؟!!!
هفته پیش یکی از دوستام منو پای تلفن میخکوب کرد!

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱

کدوم آدم احمقی همچین کاری میکنه؟
هیچ کس، من!
آره من هفته پیش یه عمل جراحی کوچیک داشتم (آپاندیس) و چون احساس کردم دوستام همه سرشون شو لوغه و هر کسی یه جورایی مشغوله به هیچکس چیزی نگفتم در واقع بهشون گفتم دارم میرم مسافرت! چون از دکتر و امپول و اینجور چیزا نمیترسم فکر نمیکردم زیاد سخت بگذره! وقتی دکتر گفت جنابعالی باید دوهفته تو خونه بمونی نزدیک بود داد بزنم ، اصلا به سکون عادت ندارم نمیتونم یه جا بمونم چه برسه به اینکه بخوابم! دوستام هم که فکر می کردن من رفتم مسافرت سراغی ازم نمیگرفتن خلاصه اینطوری شد که............. آخر این هفته خیلی سخت گذشت تقویمم داشت می ترکید ، کلی تمرین و امتحان و....و من که باید استراحت میکردم!
آخیش مثل اینکه کلمات دارن برمیگردن!!!!!
به هر حال من این هفته هم باید خونه باشم ولی دیگه با شرایط موجود کنار اومدم.... یه توانایی خیلی خوب و مفید انسان توانایی تطبیق با شرایطه که من چند روزی فراموشش کرده بودم!

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

کلمات فرار میکنن و جملات متلاشی میشن............ من نمیتونم بنویسم!
در مناطق کوهستانی، رنگ آبی شفافیتی کامل دارد، وضوحی سفید رنگ . این رنگ آبی ، چطور بگویم، میشوید و می سوزاند.
ابله محله کریستین بوبن


یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۱

may your world be filled with the excitement of discovery.
این جمله را اول کتاب کارلسون دیدم.
من خوبم، خوب خوب!!!!!!! دیگه هم قرار نیست مثل بچه های لوس بیام اینجا آه و ناله کنم!

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱

می دونی تنهایی را کی بیشتر حس میکنیم؟ موقع شادی ؟ نه! شادیها را با اکثر دورو بریها میشه تقسیم کرد ولی غم و غصه ها هستن که به این راحتیها نمیشه تقسیمشون کرد، تازه با هر کسی هم تقسیم نمیشن اینطوریه که یهو سنگین میشیم و بعد هم تنهایی سرک میکشه میگه حالا که هیچ کس نیست بذار حداقل من اینجا باشم منم که هیچ وقت مخالفت نمیکنم میگم باشه همینجا بمون فعلا هم اینجاست، فکر کنم یک هفته ای مهمون من باشه ............
سلام!
من خداحافظی را پس می گیرم مثل اینکه می تونم بنویسم و این خودش خیلی خوبه. این هفته من در سه چیز خلاصه میشه: سرما خوردگی، تنهایی و.... به هر حال اون سومی هم از دوتای اولی بهتر نیست! تازه این هفته دانشگاه نمیرم و دلم برای اونجا هم کلی تنگ میشه! در حال حاضر دو نفر قراره همدم تنهایی من بشن اولیش یه کچولوه . ......شازده کوچولو و دومی هم یه ابله، هر ابلهی نه ابله محله.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱

come what may!!!
من چند روزی نیستم فعلا خداحافظ!
کاش میشد از روی تقویم پرید، من دلم می خواد امشب از روی تقویم بپرم و هفته دیگه چهارشنبه فرود بیام! این هفته رو دوست ندارم ولی خوب مگه قراره همیشه اوضاع طوری باشه که من دوست دارم؟

این خط اینترنت لعنتی اعصابم را بهم ریخته! می خواستم اینجا کمی cat stevens بذارم، چی؟ wild world! ولی وقتی هر دودقیقه یکبار قطع میشه هیچی نمیتونم upload کنم! ( قابل توجه بهاره و زهرا!)

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۱

کامپیوتر من از بیهوشی دراومد!
این روزها:
این روزها اگر کسی با من حرف بزنه من جمع میشم، اگر تو چشمام نگاه کنه سرم را میندازم پایین و اگر کسی بهم لبخند بزنه منم بهش لبخند می زنم، آدما اگه جواب لبخندشونو ندی ناراحت میشن من نمی خوام کسی را ناراحت کنم. این روزها اگر با کسی مخالف باشم باهاش بحث نمیکنم، اگه سعی کنید یه موضوع ساده را به من توضیح بدید از کارتون پشیمون میشید و........ امیدوارم این روزها زودتر تموم بشن.........
باز همون مشکل قدیمی، مشکل از این قراره که من نمیتونم گریه کنم! این مشکل یه مدت حل شده بود ، تقریبا از اردیبهشت تا اواخر شهریور، ولی دوباره برگشته. گریه ضعف نیست ، گاهی اوقات بر هر درد بی درمان دواست! اشکها اون تلخ ترین لحظه ای را که توی هر احساس هست میشورن و ماها گاهی اوقات به این شستشو احتیاج داریم. میدونید اگر این تلخیها شسته نشن چی میشه؟



اون موقعها که بچه بود ازش پرسیدند:
مامان و بابا را چقدر دوست داری؟
تا اون جایی که می تونست دستاش را باز کرد ، یه نگاهی به فاصله دستاش انداخت و گفت:
- انقدر!
- فقط همینقدر؟!
کمی فکر کرد و بعد گفت نه یه عالمه، خیلی!
- خیلی یعنی چقدر؟
- یعنی اندازه زمین
- اندازه زمین؟!
- نه نه اوم........ اندازه خورشید
- اندازه خورشید؟
- نه نه...اوم............. اندازه تمام دنیا!
- آهان، اندازه تمام دنیا، پس خوش بحال مامان و بابا!
اون موقع از جوابی که داده بود خیلی خوشحال بود، یه چیز بزرگ کشف کرده بود، دنیا! ولی جدی جدی دنیا چقدر بزرگ بود؟
خوب میشه گفت اون اولها دنیا اندازه آغوش مادر بود ، بعد هم دنیا اندازه خونشون بود بعدا هی اون بزرگ شد و بزرگی دنیا هم دائم تغییر میکرد، کم کم مدرسه هم به ابعاد دنیا اضافه شد بعد جغرافی خوند و دنیا هی بزرگ و بزرگتر شد یه موقعی هم دنیا از اینجا تا نپتون و پلوتون بود و بعد........ حالا دیگه نمیدونه دنیا از کجا تا کجاست، فقط موقعی که داشت بزرگ میشد یه چیزی کشف کرد، فهمید که دوست داشتن اندازه نداره تو هیچ ظرفی هم جا نمیشه حتی یه ظرف اندازه تمام دنیا حتی اون دنیایی که دیگه نمیدونه چقدر بزرگه و حالا ، حالا از هیچ بچه ای نمیپرسه مامان و با با را چقدر دوست داری چون این سوال به نظرش بی معنیه.............

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۱

کلی لبخند online و offline و غیره! مرسی :)
بسته پستی:
یه استاد عزیز یه موقعی بهم گفت که وقتی هر کاری از دستت بر میومد انجام دادی و منتظر نتیجه بودی بهتره همه چیز را بسپری به خدا، مثل یه بسته پستی، نه اینکه اصلا تلاش نکنی و منتظر بمونی ها نه، تلاش کن ولی نگرانیها را بذار کنار، حالا هم من یه بسته پستی دارم که سپردمش دست همون پستچی مهربون، فکر نکنم حالا حالاها به مقصد برسه ولی خوب مهم اینه که وقتی دستم رسید چه جوری ازش نگهداری کنم، میدونم که می رسه، هر بسته ای یه روزی به مقصد می رسه......


کامپیوتر من حالش خوب نیست! باید بره بیمارستان ، به زودی!

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱

فرض کنید مادر بزرگتون براتون فکس بفرسته، عصر تکنولوژی!!!

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱

اولین بار بود که خوندن یه کتاب کوچیک انقدر طول میکشید، اونم چه کتابی، لافکادیو!!! حدود دو هفته پیش یکی از دوستان که فکر میکرد قیافه من خیلی خسته است این کتاب رو بهم داد. شل سیلور استاین رو خیلی دوست دارم ، فقط ظاهرا برای بچه ها می نویسه. از اون قسمتی که لافکادیو نمی تونه تصمیم بگیره که شیر یا آدم خیلی خوشم اومد.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱

نمی دونم اسم اینو چی می ذارید ترس، بچگی یا ... از دعوا متنفرم، دو نفر که سر هم داد بزنن من یخ میزنم ، سردم میشه و ممکنه اشک تو چشمام جمع بشه...امروز تو دانشگاه دعوا شد طبق معمول بین بچه های بسیج و انجمن، سر هم داد میزدن و... واقعا احمقانه است، مسخره است ، ببینم اومدیم دانشگاه که چی کار کنیم؟ میشه بگین علم را برای چی میخوایم؟ جدا چی می خوایم؟ مدرک؟ وجهه اجتماعی؟ فهم و درک نمی خوایم نه؟ منطق چی ؟منطق نمی خوایم؟ خدای من آخه شما ها دانشجویین یعنی نمی تونید آروم و بدون داد وبیداد باهم بحث کنید؟ هان؟!! یعنی لازمه سر هم داد بزنید یا از اون بدتر کتک کاری کنید؟ یعنی ایران انقدر کوچیکه که جای هممون نیست؟؟ عصبانیم و پر از فریاد ، تا حالا اینجا داد نزده بودم ولی دیگه مجبورم اینهمه تو دفترم داد زدم کمی هم شما فریادهامو بشنوید. نمیدونم با این وضعیت و این کارها می خوایم به کجا برسیم ، بقیه دنیا مشغول ساختنن و ما هم داریم خراب میکنیم، به جون هم افتادیم، دائم مشغول تقسیم کردن هستیم، آره ماها تقسیم میشیم، به چی؟ به من و تو، ما و اونا، چپ و راست، بسیج و انجمن ، خودی و غیر خودی و.......اینجا بعضیها هستن که آدما رو آدم نمیبینن آدما رو به صورت ایدئولوژی متحرک میبینن.... میدونید یاد چی می افتم؟ کتاب کوری رو خوندید؟ آره یاد کوری می افتم ولی اینبار کورهایی که از منجلاب جهالت در نمیان ، اینبار کوری داستان ما کوری سیاهه، سیاه.........
اگر این استادها بذارن و من زودتر از 10 شب برسم خونه میتونم بیام اینجا و براتون پرت و پلا بنویسم!!!

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱

از همون اول که شروع شد منتظر تموم شدنش بودم، اول ساعتها رو میشمردم بعد روزها رو بعد ماهها و حالا هم یکسال و نیمه که منتظرم تا تموم بشه! تا حالا دوبار صبرم تموم شده و دوباره نمیدونم از کجا صبر پیدا کردم و اینبار بازم دا ره تموم میشه برای سومین بار ولی اینبار هیچ ذخیره ای نیست هیچی! اینبار هیچ انرژی برام نمونده...... از همه بدتر اینکه از دست من کاری برنمیاد ، چندماه اول مشغول ریشه یابی بودم و وقتی ریشه هاشو شناختم و دیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم فقط دارم تماشا میکنم و........

دیروز مشغول خوندن یه قسمت از وب لاگ سولوژن بودم قسمت من کیستم؟ جالب بود بعضی از جمله ها برام خیلی آشنا بودن انگار خودم نوشته باشم و این اولین بار نیست که این اتفاق می افته از وقتی که وب لاگ خوانی رو شروع کردم روی خیلی از وب لاگها همچین حس آشنایی با کلمات و جمله ها داشتم و البته این موضوع اصلا ربطی به شناخت یا دیدن نویسنده جمله ها هم نداشته. در واقع خیلی از این جمله ها رو روی وب لاگ کسانی خوندم که تا به حال ندیدمشون ، مثل وب لاگ شهرزاد. ما آدما موجودات جالبی هستیم از خیلی نظر ها شبیه هم هستیم و در عین حال همه از هم دوریم!

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱

این داستان را اون اولها اینجا گذاشتم ، دلم می خواد دوباره اینجا باشه!



هوس شنا کرده بودم رفتم کنار دریا
عجب عظمتی چه وسعتی چه خوب میشه کمی از این وسعت را احساس کنم!برم بزنم به آب!
-ا ا وایسا کجا میری؟ خطرناکه ها جای عمیق نری ها!!غرق میشی مامان مواظب باش!
-چشم!
-ببین اون طناب را میبینی که اونجا کشیدن تا اونجا بیشتر نری ها تازه اون طناب واسه آدمای حرفه ایه
تو که زیاد هم وارد نیستی مواظب باش!
-باشه!
خلاصه زدم به آب.... چه احساسی.. من داشتم شنا میکردم میپریدم بالا ..پایین... هنوز پام رو زمین بود.
تصمیم گرفتم تا جایی برم که نوک پام رو زمین باشه می خواستم احساس امنیت کنم!
یک کله ملق.....چه آسمونی چه آفتابی عجب روز قشنگی اوخ جون!!!!!!!!!
هنوز پام به زمین میرسید واسه خودم جست و خیز میکردم... شیطنت..شادی... می خواستم دریا را با تمام وجود درک کنم.
ا.. داره عمیق میشه ها!! کم کم پام به زمین نمی رسید ولی گفتم حالا که داره خوش می گذره کمی جلوتر برم که اشکال نداره تازه تا اون طناب هم کلی فاصله است....آخ...... پام زخم شده بود.کف پام خراش برداشته بود ولی هنوز می تونستم از بیکرانی دریا لذت ببرم پس ادامه دادم.
کمی جلوتر یک زخم دیگه برداشتم سرم را کردم زیر آب ببینم چرا پام دوباره زخم شده که کلی ماهی بامزه و رنگ و وارنگ دیدم.....ا ....اینا چقدر قشنگند......دیگه زخمام یادم رفته بود.ماهیها را که دیدم کلی شارز شدم.
بازم ادامه دادم... تا نزدیک طناب یکی دو تا زخم دیگه هم برداشتم ولی انقدر خوش گذشت و خوب بود که همشون را فراموش کردم.از زیر طناب که خواستم رد بشم و کمی برم اون طرف تر طناب گرفت به کمرم و کمرم زخم شد...خیلی می سوخت اول خواستم برگردم بعد گفتم بی خیال هنوز کلی چیز برای کشف کردن هست که به این زخمها می ارزه!
یه ملق دیگه....یه جهش ..... یه موج....یوهو..............!!!!با موجها بالا و پایین می رفتم بعد یه فکری به ذهنم رسید ... نفس بگیرم برم پایین ببینم چه خبره! یه نفس عمیق بعد رفتم زیر آب... زخمام می سوخت یه چیزی هم پام را خراش داد....بدجوری می سوخت ولی.....ا ..اینجا چقدر قشنگه!
دوباره برگشتم بالا رفتم جلوتر یه نفس عمیق....پایین و پایین تر... عمیق و عمیق تر.....آخ دستم!بازم یه زخم دیگه بازم کلی چیز جدید برای کشف کردن!!! .....ااا یک کوسه بودها!!!! برگردم....ولی نه دیگه ساحل را نمی دیدم دور شده بودم رفته بودم تو عمق آبی دریا. خیلی خوب بود ولی کمی ترسیده بودم ...داشت طوفان می شد چند ساعت شنا کرده بودم؟!!! ......آخ زخمام هنوز می سوزن..ولی چه ماهیهای قشنگی بودن ها!!! از ماهیها که بگذریم حالا من وسط این دریای طوفانی چی کار کنم؟ اوم....خوب برم جلوتر ببینم چه خبره!!!!
خلاصه اینطوری شد که من هنوز وسط دریام!!! تصمیم گرفتم تا آب هست شنا کنم تا ماهی قشنگ هست لذت ببرم و تا عمق هست عمیق بشم.
امروز کلاسها تشکیل نشد ، بچه ها اکثرا رفتن پلی تکنیک تا توی تجمع شرکت کنن. این جمله را روی دیوار دانشگاه دیدم:
اندیشیدن را خطر مکن!
این وضع را دوست ندارم هیچ از این وضعیت خوشم نمیاد ولی ظاهرا چاره ای نیست. احساس میکنم همه چیز داره ازمون گرفته میشه، جوانی، شور، نشاط و مهمتر از همه فرصت زندگی! چرا باید اینطوری باشه؟ چرا؟؟؟؟ نمیتونم تحمل کنم که حماقتهای دیگران در زندگی من اثر بذاره .........یه حس بدی دارم احساس میکنم که همه چیز جلو چشمم خراب میشه و فرو میریزه، به قول رکسانا انحطاط!
کی بود میگفت نوشتن تسکین بودن؟ من چند وقتیه که بیشتر از قبل به این مسکن احتیاج دارم.........

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱

the future belongs to those who believe in the beauty of their dreams.
این توی off lineهام بود! مرسی دوست خوب.
این enetation دیگه داره شورشو در میاره!!
ترافیک اونم نیم ساعت تو دود و دم و بعد هم بفهمی کلاس تعطیله و تو خبر نداری.کارم از شوت بودن هم گذشته حتی تو تقویم هم یادداشت کرده بودم ها!به این میگن maximum overshoot! ا ببخشید باز مثل اینکه داره برقی میشه!

از یه چیزی خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم هنوز آدمایی هستن که منو میفهمن یا حداقل افکارم براشون غیر عادی نیست کلی امیدوار میشم.یه موقعی فکر میکردم خیلی غیر عادیم و هیچ کس منو نمیفهمه ولی حالا اوضاع بهتره.....

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۱

اون موقعها که بچه بودم هروقت بابا می خواست بره مسافرت کلی دردسر داشت تا من راضی بشم و سر و صدا نکنم، اون موقعها دختر لوس بابا بودم ولی بعدها که بزگتر شدم دیگه سر و صدایی در کار نبود فقط از وقتی که میرفت همش منتظر بودم تا برگرده همیشه هم کلی دلم براش تنگ میشد، دبیرستان که بودم مدرسه ام را عوض کردم و از تمام دوستام جدا شدم، ترم اول خیلی دلتنگشون بودم ، تبدیل شده بودم به یه موجود اخمو و بد اخلاق ، تو مدرسه جدید زیاد راحت نبودم تازه آخر ترم هم که داشتم کم کم باهاشون جور میشدم یه اتفاقی افتاد که دوباره از من دورشون کرد ، متاسفانه شاگرد اول شدم! از اول دبستان این دومین باری بود که این اتفاق می افتاد و توی مدرسه ها هم که بچه ها معمولا جواب سلام شاگرد اول را نمی دهند چه برسه به اینکه تازه وارد هم باشه!خلاصه تو این جور موقعیتها هر دفعه یه جوری با دلتنگی کنار اومدم، حالا که دلم برای تو تنگ می شه چی؟ فعلا تبدیل شدم به یه موجود تناوبی ، یه جور سیگنال تناوبی با دوره تناوب تصادفی! خوب خوب بد بد بد بد خوب بد خوب خوب خوب بد خوب......! اصلا همچین سیگنالی وجود داره؟ نمیدونم به هرحال اگر هم نباشه میتونن از روی من مدلسازیش کنن اگر هم هست یکی تحلیلشو به من نشون بده ببینم امیدش چقدره!!! حالا میدونی با این موقعیت چی کارمی کنم؟ هیچی میام اینجا چند خط مینویسم و بعد هم مثل بچه های خوب میرم درس بخونم تا فردا سر امتحان دوباره با پریسا ترانزیستور روcommon zero (صفر مشترک) نبندیم!!!
ببخشید اینجا اصطلاحات برقی زیاد شد، وقتی صبح مخابرات داشته باشم ظهر حل تمرین مخابرات و سه شنبه هم میان ترم مخابرات نوشته هام اینطوری از آب در میان(نه اینکه قبلا قابل خوندن بودن!) :)

راستی کمی هم حافظ
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و زسر حد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
این همه راه..............!

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱

می خواستم یه چیزی بنویسم ولی..... هیچی اصلا اینو ننویسم بهتره!
یه روز خوب.......!!! فقط یه چیزی واقعا فاجعه است که یه استاد با حاضر غایب دانشجوها رو وادار کنه که بیان سر کلاس.

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۱

سلام!
چند وقته بهتون سلام نکردم، پس بازم سلام! چند روزی پر از فریاد بودم به همین خاطر اینجا سر نزدم، نمی خواستم سرتون داد بزنم. در واقع روزها مشغول تماشای یه شمع بودم و شبها کابوس شمع میدیدم ، اوضاع خوبی نبود ، مثل این بود که شمع را دو دستی بگیری تا شاید نسوزه بدون اینکه فکر کنی که تحمل اشکهای شمعه را داری یا نه............ به هر حال صبر کردم تا طوفان تموم بشه بعد اینجا سر بزنم.


تا حالا شده فکر کنید که یه نفر را خوب میشناسید ولی بعد از یه اتفاق ساده متوجه بشید که اصلا نمیشناختیدش؟! آره من کسی را که تظاهر میکرد هست دیده بودم نه اون کسی را که واقعا بود ، تقصیر من نبود هرکی جای من بود اونطوری میدیدش ، از بچگی اونطوری شناخته بودمش ولی........دیگه برام به یه غریبه تبدیل شده، یه غریبه که ............. گاهی موفقیت میتونه امتحان بزرگی باشه، بزرگتر از اونی که هرکسی از پسش بر بیاد! الان اون بالا بالاهاست به یه بادکنک پر باد تبدیل شده ولی هر بادکنکی یه روز برمیگرده رو زمین ، هیچ دلم نمی خواد روزی را که برمیگرده رو زمین ببینم............

چندوقت پیش به سپیده گفتم که زیاد فکر کردن میتونه خطرناک باشه، این هفته جدی جدی داشتم تو استخر فکر و خیالات غرق میشدم!
راستی اخبار را گوش کردین؟! تزریق سرم حیوانی به انسانها ، حکم تبعید و زندان وشلاق و اعدام هم برای.... من نفهمیدم اول تبعید میشه بعد میره زندان بعد اعدام میشه یا اول اعدام بعد تبعید و بعد زندان یا اول زندان بعد....یا هر ترتیب دیگه ای که بشه با این احکام نوشت؟!!!

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۱

اطمینان یعنی..........آرامش! آ ر ا م ش!!! چی میشه گفت؟
You found your way into my head
امروز برای چند دقیقه دختر بد اخلاقی شدم ، در چه حد؟
در حد فراموش کردن آداب معاشرت! یه جورایی دچار وجدان درد شدم ولی فکر کنم فهمیدی چرا، نه؟......
لابد فکر میکنی آرامش و وجدان درد چه جوری با هم جور در میان؟! همینطوری دیگه!!!