چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲
دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲
دیروز به این نتیجه رسیدم که اگر این کوچولوی شاد چند هفته دیگه هم ایران بمونه من می تونم بعدش یه کتاب در باره ماجراهای خودم و این کوچولو بنویسم! دیشب موقع خواب گفت فقط در صورتی می خوابه که من پیشش باشم و براش قصه بگم، من هم مجبور شدم قبول کنم! تازه وقتی قبول کردم یادم اومد که در عمرم همچین کاری نکردم و هرچی ذهنم را گشتم هیچ قصه کودکانه ای پیدا نکردم، در واقع مشکل اصلی همین بود! بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که از قصه های کودکی فقط سه شخصیت یادمه، شنگول، منگول و حبه انگور منتها مشکل بعدی این بود که تنها سایه ای از داستان در ذهنم بود در نتیجه مجبور شدم با این سه شخصیت یه داستان بسازم ، (فکر کنم داستانی که ساختم به داستان اصلی زیاد ربطی نداشت!). اولش فکر می کردم که با همان داستان عجیب و غریب شادی کوچولو می خوابه و همه چیز به خوبی تمام می شه ولی اشتباه می کردم ، پرت و پلاهای من که تمام شد دیدم هنوز با چشمهای کاملا باز و سرحال داره منو نگاه می کنه، یه قصه دیگه.....!!!!!!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲
یک کوچولوی شاد
چند روز پیش یه مهمان کوچولوداشتیم که اولین بارش بود به ایران آمده بود، فارسی را با لهجه آلمانی و لحن بچه گانه صحبت می کرد. اول که آمد با هیچ کس حرف نمی زد، صورتش را چسبانده بود به پاهای مادرش و گاهی سرش را بر می گردوند و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. بعد از اینکه بزرگترها دور هم نشستند و صحبتشون گل کرد، کم کم با این کوچولو دوست شدم، اول با من حرف نمی زد حتی اسمش را هم نمی گفت بعد وقتی پرسیدم شما چند سالته؟ چهار تا انگشتش را نشونم داد و با چشمهای کودکانه اش بهم خیره شد، بعد هم وقتی بهش گفتم که بالاخره به من اسمت را نگفتی ، یواش جواب داد، شادی! بعد از چند دقیقه کلی با من دوست شد و بقیه شب هم همبازیش بودم، اونم چه همبازی! تا حالا تو اتاق دنبال یه بچه 4 ساله دویدید؟ برای اینکه دوستیتون را ثابت کنید چهار دست .وپا زیر میز دنبالش رفتید؟ به قهقهه های کودکانه و شادش گوش کردید؟ تازه قسمت جالب ماجرا وقتی بود که می خواست عروسکهاش را به من معرفی کنه، یک سگ بامزه، یکی از شخصیتهای سسامی استریت، یک خرس، یک پنگوئن و یه زنبور چاق و تپل که قول داده بود من را نیش نزنه، همه هم اسمهای آلمانی و عجیب و غریب داشتند و دوست کوچولوی من انتظار داشت که اسمهاشونو یاد بگیرم!
دومین قسمت جالب ماجرا روز دوم بود ، وقتیکه این کوچولو داشت با یکی از هم سنهای خودش حافظه ( memory) بازی می کرد و سر اسم کارتها به توافق نمی رسیدند ، شادی اسم آلمانی را بلد بود و وقتی هم بازیش اسم فارسی آنها را می گفت هردو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند، صحنه بچه گانه و جالبی بود!
چند روز پیش یه مهمان کوچولوداشتیم که اولین بارش بود به ایران آمده بود، فارسی را با لهجه آلمانی و لحن بچه گانه صحبت می کرد. اول که آمد با هیچ کس حرف نمی زد، صورتش را چسبانده بود به پاهای مادرش و گاهی سرش را بر می گردوند و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. بعد از اینکه بزرگترها دور هم نشستند و صحبتشون گل کرد، کم کم با این کوچولو دوست شدم، اول با من حرف نمی زد حتی اسمش را هم نمی گفت بعد وقتی پرسیدم شما چند سالته؟ چهار تا انگشتش را نشونم داد و با چشمهای کودکانه اش بهم خیره شد، بعد هم وقتی بهش گفتم که بالاخره به من اسمت را نگفتی ، یواش جواب داد، شادی! بعد از چند دقیقه کلی با من دوست شد و بقیه شب هم همبازیش بودم، اونم چه همبازی! تا حالا تو اتاق دنبال یه بچه 4 ساله دویدید؟ برای اینکه دوستیتون را ثابت کنید چهار دست .وپا زیر میز دنبالش رفتید؟ به قهقهه های کودکانه و شادش گوش کردید؟ تازه قسمت جالب ماجرا وقتی بود که می خواست عروسکهاش را به من معرفی کنه، یک سگ بامزه، یکی از شخصیتهای سسامی استریت، یک خرس، یک پنگوئن و یه زنبور چاق و تپل که قول داده بود من را نیش نزنه، همه هم اسمهای آلمانی و عجیب و غریب داشتند و دوست کوچولوی من انتظار داشت که اسمهاشونو یاد بگیرم!
دومین قسمت جالب ماجرا روز دوم بود ، وقتیکه این کوچولو داشت با یکی از هم سنهای خودش حافظه ( memory) بازی می کرد و سر اسم کارتها به توافق نمی رسیدند ، شادی اسم آلمانی را بلد بود و وقتی هم بازیش اسم فارسی آنها را می گفت هردو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند، صحنه بچه گانه و جالبی بود!
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲
بیابان ،تنهایی، می دانی که چیست؟
تا حالا تو بیابان تنهات گذاشتن؟ تا حالا از نگاه کسی دردت اومده؟ رنجیدی؟
چرا آدما نمی دونن؟ چرا نمی دونن که بعضی رفتارها چه خراشهایی در ذهن دوستهاشون ایجاد می کنه؟ چرا نمی دونن که بعضی خراشها را با هیچ پاک کنی نمیشه پاک کرد؟ خراش درد داره، نه فقط خراش خودت، وقتی ذهن کسی را خراش می دی اونم دردش میاد چون مثل خودت انسانه.....چرا اینطوری با هم رفتار می کنیم؟ چرا؟ چرا رفتارهای اشتباه را تکرار می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم هیچ تغییری ایجاد کنیم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خوبه به نتیجه کارهامون فکر کنیم، گاهی بد نیست ببینیم روی نزدیکانمون چه اثری می ذاریم، ببخشید که بی ادب می شم ولی گاهی جدا لازمه فکر کنیم ببینیم چه غلطی داریم می کنیم!
تا حالا تو بیابان تنهات گذاشتن؟ تا حالا از نگاه کسی دردت اومده؟ رنجیدی؟
چرا آدما نمی دونن؟ چرا نمی دونن که بعضی رفتارها چه خراشهایی در ذهن دوستهاشون ایجاد می کنه؟ چرا نمی دونن که بعضی خراشها را با هیچ پاک کنی نمیشه پاک کرد؟ خراش درد داره، نه فقط خراش خودت، وقتی ذهن کسی را خراش می دی اونم دردش میاد چون مثل خودت انسانه.....چرا اینطوری با هم رفتار می کنیم؟ چرا؟ چرا رفتارهای اشتباه را تکرار می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم هیچ تغییری ایجاد کنیم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خوبه به نتیجه کارهامون فکر کنیم، گاهی بد نیست ببینیم روی نزدیکانمون چه اثری می ذاریم، ببخشید که بی ادب می شم ولی گاهی جدا لازمه فکر کنیم ببینیم چه غلطی داریم می کنیم!
می خواستم امشب براتون بنویسم که دیدم account ندارم، اینم از نتایج شراکت با داداشی! حالا از چی می خواستم بنویسم؟ از زندگی، روزمره گی، سمینار matlab ، هوای با طراوت، بهار، اردیبهشتتتتتتتتتتتتتتت، عذاب وجدان درسی، شیطنتتتتتتتت ، بازم عذاب وجدان درسی و لابد فکر می کنید بازم فاوست! ولی نه!این یکی نه، اگر نخوندینش خودتون برید سراغش، خیلی جالبه. خوب حالا که اینطور شد بهتره برم دنبال کارها و زندگیم. شانس آوردید، امشب از خواندن پرت و پلاهای من معاف هستید!
پنجشنبه 28/1/82
ساعت هم بزنم؟ باشه اینم ساعت:
10:45 شب.
پنجشنبه 28/1/82
ساعت هم بزنم؟ باشه اینم ساعت:
10:45 شب.
چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲
این نوشته اولش قرار بود عنوان داشته باشه ولی بعد عنوانهایی که به فکرم رسید کمی تعدادشون زیاد شد و تصمیم گرفتم بعضیهاشون را اینجا بنویسم تا هرکسی به سلیقه خودش هر کدوم را که دوست داشت به عنوان عنوان این نوشته در نظر بگیره! به این نوشته می تونم بگم:
یک مریم خیس!...... یک روز بارانی در تهران از اینور به اونور........شلپ شولوپ یا شالاپ شولوپ......موش آب کشیده.......خیابان یا رودخانه مسئله اینست، شاید هم مسئله این باشه تاکسی یا قایق موتوری ( قبول دارم، این یکی زیاد شبیه عنوان نیست!)..... از خیر بقیه هم بگذریم!
فکر می کنی چی میشه وقتی 5، 6 نفر بخوان در دوجهت مختلف از پیاده رو رد بشن ، همه هم با چتر؟! تازه این اولش بود! حالا فکر می کنی چقدر دچار هیجان می شی وقتی تو تاکسی کنار پنجره نشسته باشی شیشه هم تا آخر بالا باشه ، یه راننده با فرهنگ توی اتوبان پاشو بذاره روی گاز و با سرعت آنچنان از توی یه گودال آب ( وسط اتوبان!!) رد بشه که از پنجره بسته ماشین روت آب بپاشه و کاملا خیس بشی؟ خیس به معنای wet نه ها به معنای soaked! این از معجزات ایران خودرو و پیکان قشنگشونه به گمونم! تازه وقتی از تاکسی پیاده شدم احساس کردم لباسهام سنگین تر از حد معمول هستن ، دلیلش خیلی ساده بود، همشون خیس بودن! خیلی خنده داره که چتر دستت باشه ولی خیس خیس باشی..... خنده دار تر از اون وقتی بود که رسیدم سر میدان وخواستم از خیابان رد بشم، خوب وقتی تمام خیابان تبدیل به دریاچه شده باشه احتیاجی به فکر کردن نیست باید مثل اون دیوانه داستانها بزنی به آب، شلپ شولوپ یا شاید هم شالاپ شولوپ، به همین سادگی!
امشب تا وقتیکه رسیدم خونه تعداد زیادی صحنه های خنده دار دیدم، بعد با خودم فکر کردم یه عکاس حرفه ای می تونست کلی عکسهای بامزه از تهران بارانی بگیره البته اگر دوربینش زنده میموند یا حتی خودش!
راستی به نظرتون وضعیت یک موش آب کشیده بهتره یا یک مریم آب کشیده؟ خوب من فکر می کنم موش آب کشیده وضعیت بهتری داره چون احتمالا برای رسیدن به خونه مجبور نیست چند تا تاکسی سوار بشه و از خیابانهای پر از آب رد بشه!
اگر این باران زیبا همینطوری ادامه پیدا کنه احتمالا فردا برای رسیدن به دانشگاه و سمینار matlab باید از قایق استفاده کنم!
یک مریم خیس!...... یک روز بارانی در تهران از اینور به اونور........شلپ شولوپ یا شالاپ شولوپ......موش آب کشیده.......خیابان یا رودخانه مسئله اینست، شاید هم مسئله این باشه تاکسی یا قایق موتوری ( قبول دارم، این یکی زیاد شبیه عنوان نیست!)..... از خیر بقیه هم بگذریم!
فکر می کنی چی میشه وقتی 5، 6 نفر بخوان در دوجهت مختلف از پیاده رو رد بشن ، همه هم با چتر؟! تازه این اولش بود! حالا فکر می کنی چقدر دچار هیجان می شی وقتی تو تاکسی کنار پنجره نشسته باشی شیشه هم تا آخر بالا باشه ، یه راننده با فرهنگ توی اتوبان پاشو بذاره روی گاز و با سرعت آنچنان از توی یه گودال آب ( وسط اتوبان!!) رد بشه که از پنجره بسته ماشین روت آب بپاشه و کاملا خیس بشی؟ خیس به معنای wet نه ها به معنای soaked! این از معجزات ایران خودرو و پیکان قشنگشونه به گمونم! تازه وقتی از تاکسی پیاده شدم احساس کردم لباسهام سنگین تر از حد معمول هستن ، دلیلش خیلی ساده بود، همشون خیس بودن! خیلی خنده داره که چتر دستت باشه ولی خیس خیس باشی..... خنده دار تر از اون وقتی بود که رسیدم سر میدان وخواستم از خیابان رد بشم، خوب وقتی تمام خیابان تبدیل به دریاچه شده باشه احتیاجی به فکر کردن نیست باید مثل اون دیوانه داستانها بزنی به آب، شلپ شولوپ یا شاید هم شالاپ شولوپ، به همین سادگی!
امشب تا وقتیکه رسیدم خونه تعداد زیادی صحنه های خنده دار دیدم، بعد با خودم فکر کردم یه عکاس حرفه ای می تونست کلی عکسهای بامزه از تهران بارانی بگیره البته اگر دوربینش زنده میموند یا حتی خودش!
راستی به نظرتون وضعیت یک موش آب کشیده بهتره یا یک مریم آب کشیده؟ خوب من فکر می کنم موش آب کشیده وضعیت بهتری داره چون احتمالا برای رسیدن به خونه مجبور نیست چند تا تاکسی سوار بشه و از خیابانهای پر از آب رد بشه!
اگر این باران زیبا همینطوری ادامه پیدا کنه احتمالا فردا برای رسیدن به دانشگاه و سمینار matlab باید از قایق استفاده کنم!
آدم وقتی سه شنبه از 8 صبح تا 7:30 بعد از ظهر دانشگاه باشه، چهارشنبه که خونه بمونه یا میخوابه، یا وب لاگ می نویسه، یا کتاب می خونه یا دلش می خواد بره پیاده روی یا........پس درس چی؟ فعلا هیچی!
این جمله را یکی از شخصیتهای فاوست راجع به انسان گفته:
موجوداتی که جان می کنند تا با خدایان برابر شوند، ولی همواره محکوم اند که همان که هستند بمانند!
تازه کجاشو دیده ، حتی جرات ندارند همان که هستند باشند!
بازهم از فاوست:
و چندان بازیچه امواج گشت که دریا او را سرانجام بسی دیر به ساحل آرزویش رساند.
این جمله را یکی از شخصیتهای فاوست راجع به انسان گفته:
موجوداتی که جان می کنند تا با خدایان برابر شوند، ولی همواره محکوم اند که همان که هستند بمانند!
تازه کجاشو دیده ، حتی جرات ندارند همان که هستند باشند!
بازهم از فاوست:
و چندان بازیچه امواج گشت که دریا او را سرانجام بسی دیر به ساحل آرزویش رساند.
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲
در میان شلوغیها
در این همه شلوغی گاهی دلت یک نگاه ، یک لبخند گرم ومهربان می خواهد، مهربانی که در چشمهای دوستانت پیدا می کنی، نگاهی اطمینان بخش که باعث آرامشت می شود. وقتی خسته ای و هنور هم باید بدوی گاهی نگاه یک دوست مهربان هم کافیست تا کمی خستگیهایت کمتر شوند، مثل دونده ای که قسمتی از راه را پیموده واندیشه باقی مانده راه خستگیهایش را دو برابر کرده و تنها یک نگاه دوستانه و اطمینان بخش کافیست تا به ادامه راه امیدوار شود..........
در این همه شلوغی گاهی دلت یک نگاه ، یک لبخند گرم ومهربان می خواهد، مهربانی که در چشمهای دوستانت پیدا می کنی، نگاهی اطمینان بخش که باعث آرامشت می شود. وقتی خسته ای و هنور هم باید بدوی گاهی نگاه یک دوست مهربان هم کافیست تا کمی خستگیهایت کمتر شوند، مثل دونده ای که قسمتی از راه را پیموده واندیشه باقی مانده راه خستگیهایش را دو برابر کرده و تنها یک نگاه دوستانه و اطمینان بخش کافیست تا به ادامه راه امیدوار شود..........
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲
instruction!
خیلی فاجعه است که دوستانت نشناسنت، خیلی فاجعه است که مجبور باشی برای شناختنت به دوستانت دستورالعمل بدی ، اینجور مواقع یاد شیشه های دارو می افتم اونم از نوع خطرناکش! هرچه هم که خطرناکتر باشند بیشتر و محتاط تر مجبوری دستورالعمل را بخوانی.... یعنی هرکس که کم حرف بود .............. آره شاید باید همه چیز را با کلمات گفت! کلمات...!!!!!!
خیلی فاجعه است که دوستانت نشناسنت، خیلی فاجعه است که مجبور باشی برای شناختنت به دوستانت دستورالعمل بدی ، اینجور مواقع یاد شیشه های دارو می افتم اونم از نوع خطرناکش! هرچه هم که خطرناکتر باشند بیشتر و محتاط تر مجبوری دستورالعمل را بخوانی.... یعنی هرکس که کم حرف بود .............. آره شاید باید همه چیز را با کلمات گفت! کلمات...!!!!!!
پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۲
چرا اینطوریه امروز؟
من الان باید خوشحال باشم یا نگران؟ برای یک دوست خوشحال باشم و برای یک دوست دیگر نگران یا برای هردوشون نگران باشم؟ اصلا من نگران دوستانم هستم یا نگران رابطه خودم با دوستانم؟ من خود خواهم؟ اصلا من خوبم؟
با رامین موافقم، یه جوریه وقتی همه وب لاگ آدم را بخونند، اونوقت نمی تونی بعضی چیزها را بنویسی.
اصلا فکر کنم بهتره من نگران خودم باشم با این فشار خون تابلو! پرستارم ( بهار نارنج) صبح تشخیص داد که این فشار خون دیگه مربوط به ساکنان این دنیا نیست! ولی خوب من هنوز می نویسم پس هستم......
من الان باید خوشحال باشم یا نگران؟ برای یک دوست خوشحال باشم و برای یک دوست دیگر نگران یا برای هردوشون نگران باشم؟ اصلا من نگران دوستانم هستم یا نگران رابطه خودم با دوستانم؟ من خود خواهم؟ اصلا من خوبم؟
با رامین موافقم، یه جوریه وقتی همه وب لاگ آدم را بخونند، اونوقت نمی تونی بعضی چیزها را بنویسی.
اصلا فکر کنم بهتره من نگران خودم باشم با این فشار خون تابلو! پرستارم ( بهار نارنج) صبح تشخیص داد که این فشار خون دیگه مربوط به ساکنان این دنیا نیست! ولی خوب من هنوز می نویسم پس هستم......
سهشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲
دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۲
ابتذال
زندگی گاهی اوقات برای لحظاتی مبتذل می شه. درست مثل یه فیلم سینمایی که قبلا دیدی و ازش متنفری، درست مثل پوچی که دیگران را گرفتارش می دونستی ولی حالا ......! وقتی از دیدن این همه پوچی و ابتذال احساس خفگی می کنی اگر یه دوست خوب نباشه که باهات صحبت کنه و دیوانگیهات را باهاش تقسیم کنی،ممکنه جدی جدی خفه بشی! آره زندگی گاهی واقعا مبتذله ........
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم!
اگر این کویر مهربون امروز نبود مرا باد برده بود! مرسی.....:)
کودکانه خواستن، کودکانه دل بستن
مثل همه بچه های دیگه اونم شکلات دوست داشت،خیلی زیاد. موقعی که بچه های دیگه پاهاشون می کوبیدند زمین و برای شکلات و اسباب بازی بهانه می گرفتند یه گوشه ساکت می ایستاد و دندانهاشو بهم فشار می داد و اشک در چشمهاش جمع می شد ، هیچ وقت برای هیچی بهانه نمی گرفت وسر و صدا نمی کرد، هیچ وقت نمی گفت که چقدر شکلات می خواد چون فکر میکرد بقیه می گن چقدر بچه است! ولی آخه جدی جدی یه بچه بود مثل بقیه بچه ها! وقتی شکلات می خواست اول کلی از دور نگاهش می کرد، بعد کم کم و قدم به قدم می رفت طرف شکلات تا به اون برسه. وقتی به شکلاتش می رسید کلی ذوق می کرد، تو هر قدم شیرینی شکلات را زیر زبانش حس کرده بود حتی گاهی چشمهاش را بسته بود و شکلات را در دستهای کوچکش حس کرده بود،حالا که بهش رسیده بود دلش نمیومد شکلات را درسته توی دهانش بذاره، آخه برای رسیدن بهش کلی صبر کرده بود. آرام و یواش یواش شکلات را گاز می زد تا با تمام وجود مزه اش را حس کنه. کم کم با اسباب بازیهاش هم همینطوری رفتار می کرد، فقط یه اشکال کوچک وجود داشت، با این رفتار لزوما به تمام خواسته هاش نمی رسید چون گاهی وقتی که داشت یواش یواش به طرف شکلاتش می رفت یک بچه دیگر سریع می دوید و اونو بر میداشت، اونوقت اون می موند و کلی غصه و خیال یه شکلات که حالا در دهان یه نفر دیگه بود! هیچ وقت به اون دیگری اعتراض نمی کرد چون تقصیر خودش بود ، کند خواستن خودش بود که باعث از دست رفتن شکلات شده بود.
وقتی هم که بزرگ شد برای رسیدن به خواسته هاش آرام آرام گام برمیداشت. وقتی به کوچکترین خواسته اش می رسید از شادی بال در می آورد ، دیگران بهش حسودی می کردند آخه نمی دونستند که اینگونه خواستن چقدر براش دردناک بوده، هر قدمش پر از اضطراب و نگرانی بود، کلی می گشت تا چیزی را می خواست ولی موقعی که به سمتش می رفت هیچ تضمینی نبود که دیگری زودتر نرسد و اکثرا هم دیگری زودتر میرسید.....
خالا او یک آدم بزرگ شده، گاهی از شلوغی دنیایی که واردش شده سرگیجه می گیره، اینجا همه برای هر چیز می دوند . امروز دیگر موضوع خواستن اسباب بازی و شکلات نیست ،موضوع کاملا فرق کرده ولی یه چیز دیگر هست که هنوز تغییر نکرده، او هنوز کودکانه می خواهد وکودکانه دل می بندد!
زندگی گاهی اوقات برای لحظاتی مبتذل می شه. درست مثل یه فیلم سینمایی که قبلا دیدی و ازش متنفری، درست مثل پوچی که دیگران را گرفتارش می دونستی ولی حالا ......! وقتی از دیدن این همه پوچی و ابتذال احساس خفگی می کنی اگر یه دوست خوب نباشه که باهات صحبت کنه و دیوانگیهات را باهاش تقسیم کنی،ممکنه جدی جدی خفه بشی! آره زندگی گاهی واقعا مبتذله ........
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم!
اگر این کویر مهربون امروز نبود مرا باد برده بود! مرسی.....:)
کودکانه خواستن، کودکانه دل بستن
مثل همه بچه های دیگه اونم شکلات دوست داشت،خیلی زیاد. موقعی که بچه های دیگه پاهاشون می کوبیدند زمین و برای شکلات و اسباب بازی بهانه می گرفتند یه گوشه ساکت می ایستاد و دندانهاشو بهم فشار می داد و اشک در چشمهاش جمع می شد ، هیچ وقت برای هیچی بهانه نمی گرفت وسر و صدا نمی کرد، هیچ وقت نمی گفت که چقدر شکلات می خواد چون فکر میکرد بقیه می گن چقدر بچه است! ولی آخه جدی جدی یه بچه بود مثل بقیه بچه ها! وقتی شکلات می خواست اول کلی از دور نگاهش می کرد، بعد کم کم و قدم به قدم می رفت طرف شکلات تا به اون برسه. وقتی به شکلاتش می رسید کلی ذوق می کرد، تو هر قدم شیرینی شکلات را زیر زبانش حس کرده بود حتی گاهی چشمهاش را بسته بود و شکلات را در دستهای کوچکش حس کرده بود،حالا که بهش رسیده بود دلش نمیومد شکلات را درسته توی دهانش بذاره، آخه برای رسیدن بهش کلی صبر کرده بود. آرام و یواش یواش شکلات را گاز می زد تا با تمام وجود مزه اش را حس کنه. کم کم با اسباب بازیهاش هم همینطوری رفتار می کرد، فقط یه اشکال کوچک وجود داشت، با این رفتار لزوما به تمام خواسته هاش نمی رسید چون گاهی وقتی که داشت یواش یواش به طرف شکلاتش می رفت یک بچه دیگر سریع می دوید و اونو بر میداشت، اونوقت اون می موند و کلی غصه و خیال یه شکلات که حالا در دهان یه نفر دیگه بود! هیچ وقت به اون دیگری اعتراض نمی کرد چون تقصیر خودش بود ، کند خواستن خودش بود که باعث از دست رفتن شکلات شده بود.
وقتی هم که بزرگ شد برای رسیدن به خواسته هاش آرام آرام گام برمیداشت. وقتی به کوچکترین خواسته اش می رسید از شادی بال در می آورد ، دیگران بهش حسودی می کردند آخه نمی دونستند که اینگونه خواستن چقدر براش دردناک بوده، هر قدمش پر از اضطراب و نگرانی بود، کلی می گشت تا چیزی را می خواست ولی موقعی که به سمتش می رفت هیچ تضمینی نبود که دیگری زودتر نرسد و اکثرا هم دیگری زودتر میرسید.....
خالا او یک آدم بزرگ شده، گاهی از شلوغی دنیایی که واردش شده سرگیجه می گیره، اینجا همه برای هر چیز می دوند . امروز دیگر موضوع خواستن اسباب بازی و شکلات نیست ،موضوع کاملا فرق کرده ولی یه چیز دیگر هست که هنوز تغییر نکرده، او هنوز کودکانه می خواهد وکودکانه دل می بندد!
یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲
چقدر خوبه که بتونی یک گوش شنوای خوب باشی، اگر خوب گوش کنی نوبت تو هم که رسید دیگران خوب به حرفهات گوش می دهند، ولی اگر بلد نبودی خوب گوش کنی اونوقت نوبت خودت هم که رسید تنها می مونی، هیچ کس نیست که گوش شنوای تو بشه..... به آدمهایی که راحت می توانند با دیگران درددل کنند حسودیم میشه! شاید این تنها موردی باشه که خیلی جدی باعث حسادت من می شه.( داره کم کم شبیه اعتراف می شه!)
امروز بعد از خواندن روزنامه همشهری یه سوال برام پیش آمد، سوال اینه:
بزرگ شدن در مکانهای مختلف باعث می شه که دائره علائق شخص گسترده بشه؟
امروز بعد از خواندن روزنامه همشهری یه سوال برام پیش آمد، سوال اینه:
بزرگ شدن در مکانهای مختلف باعث می شه که دائره علائق شخص گسترده بشه؟
شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲
عجب روزی!
چه حسی پیدا می کردید اگر روز اول بعد از تعطیلات هرکدوم از دوستانتون با گوشه و کنایه های مختلف بهتون اظهار لطف می کردند؟ تقریبا هرکسی که رد شد و روش می شد یه جوری به من فهموند که.........! شاید دوستان من اگر از این طرفها رد بشن فکرکنند من ناراحت شدم، نه! من به این می گم محبت خشن! تا برای کسی مهم نباشی اینطوری باهات صحبت نمی کنه!:)
It,s just a simple fact of life that can happen to anyone!
مهم اینه که تو چه جوری با قضیه برخورد می کنی، البته شرایط اطراف هم روی برخورد تو با این قضیه تاثیر می گذارند.....
چه حسی پیدا می کردید اگر روز اول بعد از تعطیلات هرکدوم از دوستانتون با گوشه و کنایه های مختلف بهتون اظهار لطف می کردند؟ تقریبا هرکسی که رد شد و روش می شد یه جوری به من فهموند که.........! شاید دوستان من اگر از این طرفها رد بشن فکرکنند من ناراحت شدم، نه! من به این می گم محبت خشن! تا برای کسی مهم نباشی اینطوری باهات صحبت نمی کنه!:)
It,s just a simple fact of life that can happen to anyone!
مهم اینه که تو چه جوری با قضیه برخورد می کنی، البته شرایط اطراف هم روی برخورد تو با این قضیه تاثیر می گذارند.....
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲
پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۲
چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲
این نتیجه گیری قابل قبولی نیست، حتی توجیه خوبی هم نیست ولی خوب منم یه آدم هستم مثل بقیه آدمها! شاید تا حالا دوره تناوب نوشتن من را کشف کرده باشد، یه مدت کم می نویسم، بعد نمی نویسم و بعدش دوباره بر می گردم. اینبار هم نوشته ها دارن قطع می شن، نمی دونم نوشته بعدی را کی می نویسم، ولی می دونم که بر می گردم.........
یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲
آبشار زمزمه گر که می توان روانش دید،
هنگامی که از فرودی به فرود دیگر و از تخته سنگی به سنگ دیگر
سیلابش در هزارها جویبار پخش می شود
و کف آن تا دور جایی در هوا شتک می زند،
من آنرا با نشاطی تمام نظاره می کنم.
از این خیزابه که در هم می شکند، با چه شکوهی،
آنجا ثابت و اینجا گونه گون شونده، کمان هفت رنگ بر می جهد،
که گاه خطی است مشخص و گاه از وزش باد در گریز،
و از آن در لرزه ای سبک بخار بر می آید!
این آدمی و تلاش اوست که کمان مجسم می دارد.
بدان خوب فکر کن ای اندیشه گر پرسنده:
این پرتو رنگارنگ چیزی جز زندگی نیست.
فاوست،گوته
هنگامی که از فرودی به فرود دیگر و از تخته سنگی به سنگ دیگر
سیلابش در هزارها جویبار پخش می شود
و کف آن تا دور جایی در هوا شتک می زند،
من آنرا با نشاطی تمام نظاره می کنم.
از این خیزابه که در هم می شکند، با چه شکوهی،
آنجا ثابت و اینجا گونه گون شونده، کمان هفت رنگ بر می جهد،
که گاه خطی است مشخص و گاه از وزش باد در گریز،
و از آن در لرزه ای سبک بخار بر می آید!
این آدمی و تلاش اوست که کمان مجسم می دارد.
بدان خوب فکر کن ای اندیشه گر پرسنده:
این پرتو رنگارنگ چیزی جز زندگی نیست.
فاوست،گوته
پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲
In many situations it is our sense of the unknown, the hidden
,that provokes us to think, that draws out our thinking and
pulls us towards the not-yet-thought.
این مطلب هم از همون کتابی است که در ترجمه قسمتی آن مشغول کمک هستم، اونم چه کمکی!! توی کتاب بحث می کنه که اصلا می شه روشهای اندیشیدن را تدریس کرد یا نه ؟ چیزی که از محتوای کتاب متوجه شدم این است که با درست اندیشیدن کودکان فردای بهتری را خواهند ساخت. منم امیدوارم که این امر ممکن باشه. البته شک دارم این دنیای شیر تو شیر قابلیت بهبود داشته باشه!
,that provokes us to think, that draws out our thinking and
pulls us towards the not-yet-thought.
این مطلب هم از همون کتابی است که در ترجمه قسمتی آن مشغول کمک هستم، اونم چه کمکی!! توی کتاب بحث می کنه که اصلا می شه روشهای اندیشیدن را تدریس کرد یا نه ؟ چیزی که از محتوای کتاب متوجه شدم این است که با درست اندیشیدن کودکان فردای بهتری را خواهند ساخت. منم امیدوارم که این امر ممکن باشه. البته شک دارم این دنیای شیر تو شیر قابلیت بهبود داشته باشه!
اگر یک نفر بهت بگه سرم درد میکنه ، بهش می گی یک مسکن بخوره و کمی بخوابه تا حالش خوب بشه، اگر بهت بگه که گلوش درد می کنه بهش می گی که چیزی نیست و به زودی حالش خوب میشه ولی اگر یک نفر درباره بیماری و دردی باتو صحبت کنه که درمان نداره، اونوقت چی؟ اونوقت نمی تونی بهش بگی که مسکن بخوره و کمی استراحت کنه حتی نمی تونی بهش بگی که چیزی نیست و به زودی خوب می شه ، نه اون موقع باید دنبال کلمات دیگری بگردی. میدونی کی کارت سخت می شه؟ وقتیکه کلمات را گم کنی وتازه ناشیانه سعی کنی چیزهایی را که توی چشمات هست پنهان کنی چون طرف مقابل ت در خوا ندن چشم آدمها استاده، پس باید خیلی مراقب باشی....
همیشه از چشمهای آدمها میشه فهمید که چشم خوانی بلدند یا نه، یه موقعی هروقت میدیدم که طرف مقابلم هنگام گوش کردن به کلماتم داره چشمهام را هم جستجو میکنه سعی میکردم یه جوری نگذارم از تو اون پنجره ها چیزی را ببینه ولی الان چند وقته که این کار را نمی کنم، می گذارم از توی پنجره جواب سوالاتشون را پیدا کنند ولی اینبار خیلی ناشیانه سعی کردم جلو اینکار را بگیرم ............. خیلی ناشیانه.........
همیشه از چشمهای آدمها میشه فهمید که چشم خوانی بلدند یا نه، یه موقعی هروقت میدیدم که طرف مقابلم هنگام گوش کردن به کلماتم داره چشمهام را هم جستجو میکنه سعی میکردم یه جوری نگذارم از تو اون پنجره ها چیزی را ببینه ولی الان چند وقته که این کار را نمی کنم، می گذارم از توی پنجره جواب سوالاتشون را پیدا کنند ولی اینبار خیلی ناشیانه سعی کردم جلو اینکار را بگیرم ............. خیلی ناشیانه.........
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲
این مقاله را بخوانید، ایندفعه جنگ ولی نه در جبهه، نزدیک خانه های مردم، آنجاست که جنگ واقعی را میبینید.......
یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۱
خانه تکانی ذهنی
این رسم نوروز و نو شدن را خیلی دوست دارم، نمی خوام خود خواهانه قضاوت کنم ولی فکر می کنم زیباترین سال نو را ایرانیان دارند. البته چنین قضاوتی از یک ایرانی اصلا بعید نیست!
امروز بعدازظهر برای انجام چند کار بیرون رفته بودم و طبیعتا توی ترافیک گیر کردم. این ترافیک تهران اگر یک مزیت هم داشته باشه اینه که وقتی برای فکر کردن به آدم می ده ( توفیق اجباری!). این چند روزه داشتم سعی می کردم سال گذشته را بررسی کنم و ببینم چقدر تغییر کردم و چرا ( قابل توجه اونایی که تو کوه می گفتن چرا قیافه ات کمی توهم رفته؟!!)، این ترافیک امروز هم وقت مناسبی بود برای رسیدگی به فکرهای باقیمانده!
نمی تونم بگم سال خیلی شادی را داشتم، نه، ولی سال غمگینی هم نبود. سال عجیبی بود، از تعدادی از دوستانم دور شدم و به بعضی دیگر نزدیک. به طور خاص می تونم بگم که از دوستان دانشگاهی دور شدم و این خبر خوبی نیست. اما خبر خوب نزدیک شدن به چند نفر از آدمهایی بود که چیزهای زیادی از آنها یاد گرفتم. البته وضعیت دوری از دوستانم تو این هفته های آخر کمی تغییر کرد و از این موضوع خوشحالم،خوب که فکر می کنم می بینم شاید گاهی دوری هم باعث یادگیری بشه، به شرط اینکه بیش از حد طول نکشه.
امسال برای اولین بار به طور جدی راجع به بعضی مسائل فکر کردم، برای اولین بار اتفاقی برام افتاد که برای یه آدم مغرور نسبتا بزرگ بود، برای اولین بار یک عمل جراحی داشتم و تاثیر شرایط فیزیکی بر روی شرایط روحی را با تمام وجود درک کردم و برای اولین بار از ورقه های امتحانی که تحویل داده بودم خجالت کشیدم! این اتفاقات اکثرا خوشایند نبودند ولی به جای بهایی که برای تک تک آنها پرداختم چیزهای زیادی یاد گرفتم .
یه سوال:
شهری وجود داره که خیلی دوستش داشته باشید؟ این سوال را یه جور دیگه هم می تونم بپرسم ، از بودن در شهری احساس آرامش می کنید؟
حالا یک سوال دیگه:
اگر همچین شهری براتون وجود داره میتونید بگید چه حسی بهتون دست می ده وقتی جاهای دوست داشتنی این شهر را با دوستانتون تقسیم میکنید و تمام شهر را با آنها میگردید؟
اگر جواب این سوال را بدونید حتما میتونید بفهمید که تابستان امسال در شیراز چقدر به من خوش گذشت!
یه تجربه کاملا جدید هم وب لاگ نویسی بود، تا قبل از آن برای خودم زیاد نوشته بودم ، گاهی برای مجلات دانشگاه هم چیزهایی نوشته بودم ولی هیچ وقت نظرات و لحظات روزانه را با کسی تقسیم نکرده بودم. از این موضوع خوشحالم. مطلب دیگری که در اثر وب لاگ نوشتن و وب لاگ خواندن کشف کردم تفاوت آدمها و نوشته هاشون بود.
شاید امسال چگالی تلخیها از سالهای پیش بیشتر بود ولی چگالی یادگیریها هم خیلی بیشتر از سالهای پیش بود.
سال خوبی را برای همه شما، دوستان خوبم و خودم آرزو می کنم.
این رسم نوروز و نو شدن را خیلی دوست دارم، نمی خوام خود خواهانه قضاوت کنم ولی فکر می کنم زیباترین سال نو را ایرانیان دارند. البته چنین قضاوتی از یک ایرانی اصلا بعید نیست!
امروز بعدازظهر برای انجام چند کار بیرون رفته بودم و طبیعتا توی ترافیک گیر کردم. این ترافیک تهران اگر یک مزیت هم داشته باشه اینه که وقتی برای فکر کردن به آدم می ده ( توفیق اجباری!). این چند روزه داشتم سعی می کردم سال گذشته را بررسی کنم و ببینم چقدر تغییر کردم و چرا ( قابل توجه اونایی که تو کوه می گفتن چرا قیافه ات کمی توهم رفته؟!!)، این ترافیک امروز هم وقت مناسبی بود برای رسیدگی به فکرهای باقیمانده!
نمی تونم بگم سال خیلی شادی را داشتم، نه، ولی سال غمگینی هم نبود. سال عجیبی بود، از تعدادی از دوستانم دور شدم و به بعضی دیگر نزدیک. به طور خاص می تونم بگم که از دوستان دانشگاهی دور شدم و این خبر خوبی نیست. اما خبر خوب نزدیک شدن به چند نفر از آدمهایی بود که چیزهای زیادی از آنها یاد گرفتم. البته وضعیت دوری از دوستانم تو این هفته های آخر کمی تغییر کرد و از این موضوع خوشحالم،خوب که فکر می کنم می بینم شاید گاهی دوری هم باعث یادگیری بشه، به شرط اینکه بیش از حد طول نکشه.
امسال برای اولین بار به طور جدی راجع به بعضی مسائل فکر کردم، برای اولین بار اتفاقی برام افتاد که برای یه آدم مغرور نسبتا بزرگ بود، برای اولین بار یک عمل جراحی داشتم و تاثیر شرایط فیزیکی بر روی شرایط روحی را با تمام وجود درک کردم و برای اولین بار از ورقه های امتحانی که تحویل داده بودم خجالت کشیدم! این اتفاقات اکثرا خوشایند نبودند ولی به جای بهایی که برای تک تک آنها پرداختم چیزهای زیادی یاد گرفتم .
یه سوال:
شهری وجود داره که خیلی دوستش داشته باشید؟ این سوال را یه جور دیگه هم می تونم بپرسم ، از بودن در شهری احساس آرامش می کنید؟
حالا یک سوال دیگه:
اگر همچین شهری براتون وجود داره میتونید بگید چه حسی بهتون دست می ده وقتی جاهای دوست داشتنی این شهر را با دوستانتون تقسیم میکنید و تمام شهر را با آنها میگردید؟
اگر جواب این سوال را بدونید حتما میتونید بفهمید که تابستان امسال در شیراز چقدر به من خوش گذشت!
یه تجربه کاملا جدید هم وب لاگ نویسی بود، تا قبل از آن برای خودم زیاد نوشته بودم ، گاهی برای مجلات دانشگاه هم چیزهایی نوشته بودم ولی هیچ وقت نظرات و لحظات روزانه را با کسی تقسیم نکرده بودم. از این موضوع خوشحالم. مطلب دیگری که در اثر وب لاگ نوشتن و وب لاگ خواندن کشف کردم تفاوت آدمها و نوشته هاشون بود.
شاید امسال چگالی تلخیها از سالهای پیش بیشتر بود ولی چگالی یادگیریها هم خیلی بیشتر از سالهای پیش بود.
سال خوبی را برای همه شما، دوستان خوبم و خودم آرزو می کنم.
سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱
امسال عید قراره در ترجمه دو فصل از یک کتاب به یک نفر کمک کنم. از ترجمه زیاد خوشم نمیاد ، دوست دارم هر مطلبی را به زبان اصلی نویسنده بخوانم و کاملا بدیهی است که امکان نداره تمام نوشته ها را به زبان اصلی که نوشته شده اند خواند( مگه من چند تا زبان بلدم؟!!!). اینبار موضوع ترجمه برام جالب بود ، اسم کتاب هست فلسفه برای کودکان ، تا بحال فقط چند صفحه اش را خواندم و ترجمه را شروع نکردم. این قسمت مخصوصا برام جالب بود:
From an early age , and provided they are not ignored, children ask questions with philosophical potential such as:
Am I real?
How do the thoughts get into my mind?
………
the horizons of such questions are not boundless but the mystification they express is profound. Part of the appeal of such questions is that thy are not drawn from within the confines of what, through schooling , we come to know as the ‘subjects’ within the framework of knowledge. They take us away from these narrow paths and beyond to bigger and deeper spaces of knowing and being, where the edges are blurred or beyond
our reckoning.
بابت انگلیسی بودن مطلب بالا معذرت می خوام، هنوز ترجمه را شروع نکردم و فکر کردم شاید شما هم مثل من دوست داشته باشید متن اصلی را بخوانید.
From an early age , and provided they are not ignored, children ask questions with philosophical potential such as:
Am I real?
How do the thoughts get into my mind?
………
the horizons of such questions are not boundless but the mystification they express is profound. Part of the appeal of such questions is that thy are not drawn from within the confines of what, through schooling , we come to know as the ‘subjects’ within the framework of knowledge. They take us away from these narrow paths and beyond to bigger and deeper spaces of knowing and being, where the edges are blurred or beyond
our reckoning.
بابت انگلیسی بودن مطلب بالا معذرت می خوام، هنوز ترجمه را شروع نکردم و فکر کردم شاید شما هم مثل من دوست داشته باشید متن اصلی را بخوانید.
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۱
یک روز پر از خنده و برف و کلکچال!!
خوبه که نزدیک عید باشه، نوبهار باشه و تو یک روز بارانی آدم با دوستاش بره یه کوه برفی و عوض تمام زمستون برف بازی کنه. خیلی خوش می گذره وقتی 8 تا هدف متحرک و یک هدف ثابت داشته باشی!*
عالی بود، کوه........برف........مه.......مناظر زیبا..........هوای تمیز و بقیه چیزهای خوبی که میشه از چنین روزی در کلکچال انتظار داشت.
*به اون هدف ثابت لینک نمیدم که آبروش نره!!!
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
Imagine--- John lenon
ولی چه بد که نوبهار باشه و مردم یک کشور دنیا در انتظار جنگ باشن و ندونن که فردا خونشون سر جاش هست یا نه. جنگ پدیده نفرت انگیزی است.........
خوبه که نزدیک عید باشه، نوبهار باشه و تو یک روز بارانی آدم با دوستاش بره یه کوه برفی و عوض تمام زمستون برف بازی کنه. خیلی خوش می گذره وقتی 8 تا هدف متحرک و یک هدف ثابت داشته باشی!*
عالی بود، کوه........برف........مه.......مناظر زیبا..........هوای تمیز و بقیه چیزهای خوبی که میشه از چنین روزی در کلکچال انتظار داشت.
*به اون هدف ثابت لینک نمیدم که آبروش نره!!!
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
Imagine--- John lenon
ولی چه بد که نوبهار باشه و مردم یک کشور دنیا در انتظار جنگ باشن و ندونن که فردا خونشون سر جاش هست یا نه. جنگ پدیده نفرت انگیزی است.........
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱
یک روز بامزه:
امروز هفده داستان کوتاه و دو بیت شعر عیدی گرفتم! هفده داستان را یک دوست عزیز بهم داد و دو بیت شعر را تابلوی ادبی دانشگاه! عجیب به نظر می رسه؟ تا حالا از یک تابلو عیدی نگرفتید؟ خوب منم تا حالا از یک تابلو عیدی نگرفته بودم ولی امروز گرفتم، الان هم می خوام با شماها تقسیمش کنم:
آمد بهار و شاهد گل گشت یار ما
وز دست رفت بار دگر اختیار ما
یک ره به سوی طره سنبل نظرفکن
کاشفته است، لیک نه چون روزگار ما
امروز هفده داستان کوتاه و دو بیت شعر عیدی گرفتم! هفده داستان را یک دوست عزیز بهم داد و دو بیت شعر را تابلوی ادبی دانشگاه! عجیب به نظر می رسه؟ تا حالا از یک تابلو عیدی نگرفتید؟ خوب منم تا حالا از یک تابلو عیدی نگرفته بودم ولی امروز گرفتم، الان هم می خوام با شماها تقسیمش کنم:
آمد بهار و شاهد گل گشت یار ما
وز دست رفت بار دگر اختیار ما
یک ره به سوی طره سنبل نظرفکن
کاشفته است، لیک نه چون روزگار ما
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱
آهای!
می خوای خودکشی کنی؟ خوب باشه ولی چرا اینطوری؟ راههای آسانتری به جز ویراژ دادن در اتوبان هم وجود داره، تازه گیریم تو می خوای خودکشی کنی، بقیه مردم تو اتوبان که نمی خوان بمیرن!
نوبهار
هی من میگم نوبهاره، دوستام می خندن میگن هنوز که بهار نشده. خوب هنوز بهار نشده ولی هوا که بهاری شده! تازه برای نوبهار شدن لزوما نباید بهار بشه که!!!
می خوای خودکشی کنی؟ خوب باشه ولی چرا اینطوری؟ راههای آسانتری به جز ویراژ دادن در اتوبان هم وجود داره، تازه گیریم تو می خوای خودکشی کنی، بقیه مردم تو اتوبان که نمی خوان بمیرن!
نوبهار
هی من میگم نوبهاره، دوستام می خندن میگن هنوز که بهار نشده. خوب هنوز بهار نشده ولی هوا که بهاری شده! تازه برای نوبهار شدن لزوما نباید بهار بشه که!!!
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۱
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱
زرشک یا .......، مسئله این است!
اگر سرگرم کتاب خوندن هستید، اونم از نوع دنیای سوفی سعی کنید سراغ آشپزی نرید چون مثل من ممکنه تصمیم بگیرید برای زرشک پلو زرشکها را آماده کنید ، بعد که آماده شدن ببینید قیافه شان اصلا آشنا نیست، هم چاقتر از زرشک هستن هم پررنگ تر! بعد هم بفهمید که اصلا زرشک نبودن که، کشمش بودن این بیچاره ها!!!
اگر سرگرم کتاب خوندن هستید، اونم از نوع دنیای سوفی سعی کنید سراغ آشپزی نرید چون مثل من ممکنه تصمیم بگیرید برای زرشک پلو زرشکها را آماده کنید ، بعد که آماده شدن ببینید قیافه شان اصلا آشنا نیست، هم چاقتر از زرشک هستن هم پررنگ تر! بعد هم بفهمید که اصلا زرشک نبودن که، کشمش بودن این بیچاره ها!!!
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۱
به یاد بیاور که تو جزئی ناچیز از کل حیات طبیعتی. بخشی از تمامی هستی عظیم.
دنیای سوفی، یوستین گردر
امروز دکتر ایرج ملک پور آمده بود دانشگاه ما، اگر اسمش را نشنیدید به صفحه های اول تقویم هاتون نگاه کنید، اونوقت می شناسید! قرار بود راجع به تحولات منظومه شمسی صحبت کنه، که این کار را هم کرد منتها چون روی اطلاعیه مربوط به این سخنرانی ساعت آنرا اشتباه نوشته بودند من فقط به یک ربع آخر تشکیل منظومه شمسی رسیدم!
آخر حرفهاش یه مطلب بامزه بود، گفت پیشرفتهای بشری را ، در واقع چکیده اطلاعاتی را که زمینیها تا به حال بهش رسیدند، به صورت امواج رادیویی و با یک فضاپیما به مقصد منطقه ای از فضا که دارای 250 هزار ستاره است فرستادند تا اگر انسانهایی آنجا زندگی میکنند به پیام ما پاسخ بدهند، فقط یه اشکال کوچیک وجود داره، اونم اینه که این پیام 450 هزار سال دیگه به منطقه مورد نظر می رسه!!! تو جلسه داشتم فکر می کردم تازه گیریم 450 هزار سال دیگه پیام ما به اونجا برسه و انسانهایی هم باشند که آنرا دریافت کنند، در این صورت از اطلاعات 450 هزار سال قبل ما خبر دار میشوند! ولی اگر خوش بین باشیم شاید بشه گفت تا 450 هزار سال دیگه بشر در زمینه مسافرتهای فضایی انقدر پیشرفت کرده باشه که زودتر از این پیام بتونه خودش را به اونجا برسونه!!!
دنیای سوفی، یوستین گردر
امروز دکتر ایرج ملک پور آمده بود دانشگاه ما، اگر اسمش را نشنیدید به صفحه های اول تقویم هاتون نگاه کنید، اونوقت می شناسید! قرار بود راجع به تحولات منظومه شمسی صحبت کنه، که این کار را هم کرد منتها چون روی اطلاعیه مربوط به این سخنرانی ساعت آنرا اشتباه نوشته بودند من فقط به یک ربع آخر تشکیل منظومه شمسی رسیدم!
آخر حرفهاش یه مطلب بامزه بود، گفت پیشرفتهای بشری را ، در واقع چکیده اطلاعاتی را که زمینیها تا به حال بهش رسیدند، به صورت امواج رادیویی و با یک فضاپیما به مقصد منطقه ای از فضا که دارای 250 هزار ستاره است فرستادند تا اگر انسانهایی آنجا زندگی میکنند به پیام ما پاسخ بدهند، فقط یه اشکال کوچیک وجود داره، اونم اینه که این پیام 450 هزار سال دیگه به منطقه مورد نظر می رسه!!! تو جلسه داشتم فکر می کردم تازه گیریم 450 هزار سال دیگه پیام ما به اونجا برسه و انسانهایی هم باشند که آنرا دریافت کنند، در این صورت از اطلاعات 450 هزار سال قبل ما خبر دار میشوند! ولی اگر خوش بین باشیم شاید بشه گفت تا 450 هزار سال دیگه بشر در زمینه مسافرتهای فضایی انقدر پیشرفت کرده باشه که زودتر از این پیام بتونه خودش را به اونجا برسونه!!!
یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۱
فهمیدم اشکال کار کجاست. اگردوروبرت اشتباهی دیدی بدترین کار اینه که یه گوشه وایسی ، تماشا کنی و غصه بخوری. برای ایجاد تغییر باید به آدما نزدیک بشی، باید تو لحظه هاشون شریک بشی، وقتی تمام شرایطشون را دیدی هم تو اونا را بهتر می فهمی هم اونا تو را. برای نزدیک شدن به آدما هم لازم نیست حتما مثل اونا بشی، می تونی خودت باشی و بهشون نزدیک بشی و باهاشون شریک بشی.
به این میگن مرض بهار؟؟!!
دوباره داره بهار میشه! من عاشق این موقع سالم، دقیقتر بگم، اوایل اسفند تا آخر اردیبهشت را خیلی دوست دارم. تو این بازه زمانی هوا بوی طراوت میده، همه چی شاداب و سرحاله. تو این بازه زمانی مگه میشه درس خوند؟!!!! میشه رفت کوه و پیاده روی اونم به مقدار زیاد، میشه کلی کتاب خواند،میشه کارهای متفرقه زیادی انجام داد ولی به هیچ وجه نمیشه درس خواند!!!!
این مرض چقدر عمومیت داره؟ شماها هم اینطوری هستین؟!
به این میگن مرض بهار؟؟!!
دوباره داره بهار میشه! من عاشق این موقع سالم، دقیقتر بگم، اوایل اسفند تا آخر اردیبهشت را خیلی دوست دارم. تو این بازه زمانی هوا بوی طراوت میده، همه چی شاداب و سرحاله. تو این بازه زمانی مگه میشه درس خوند؟!!!! میشه رفت کوه و پیاده روی اونم به مقدار زیاد، میشه کلی کتاب خواند،میشه کارهای متفرقه زیادی انجام داد ولی به هیچ وجه نمیشه درس خواند!!!!
این مرض چقدر عمومیت داره؟ شماها هم اینطوری هستین؟!
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱
اشتراک در:
پستها (Atom)