دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲
شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲
بعداز ظهر سر درد وحشتناکی داشتم و به همین خاطر نیم ساعت زودتر از کلاس الکترونیک بیرون اومدم، فقط می خواستم زودتر برسم خونه، توی تاکسی نشسته بودم که دو تا راننده تاکسی دعواشون شد.. منظره دعوا تقریبا روبروی من بود، همه چیزر ا کامل دیدم و شنیدم، از سر حرص و کاملا عصبی همدیگر را می زدند، به هم فحشهایی دادند که ..... از دعوا متنفرم، از صدای بلنذ می ترسم.......بعد از دعوا ماشین راه افتاد، در طول راه تمام صحبتهای مسافران و راننده درباره دعوا بود، یکی می گفت :" اون لاغره را دیدی؟ از قیافه اش معلوم بود که اهل عمله!" ( این یکی از جمله هایی بود که بعد از چند لحظه فکر کردن تازه فهمیدم یعنی چی!) یکی دیگه گفت: " خجالت نمی کشن اینا! حالا ما هیچی، این خانوم از اول ماجرا تو ماشین بود همه چیز را دید و شنید ، این درست نیست." ( منظورش از این خانوم من بودم!) نفر بعدی هم گفت:" می خوان مست کنن؟ خوب برن تو خونه هاشون، خیابون که جای بد مستی نیست!" خلاصه همینطور بحثها ادامه داشت، تنها کسی که توی بحثها شرکت نکرد من بودم، سرم داشت منفجر می شد و تو فکرهای خودم بودم، داشتم فکر می کردم خاک بر سر جامعه ای که توش دو نفر سر 300 تا تک تومانی اینطوری همدیگر ا می زنند و به هم فحش می دهند. اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟
جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۲
دیروز بعدازظهر تو قلعه مون نشسته بودم ، قلعه ما یکی از نیمکتهای دانشکده است ! جای ساکت و قشنگیه، داشتم چیزی میخوندم که چند تا از دخترهای دانشکده اومدن و کنارم نشستن، کارشون کاملا ناگهانی بود، نفر اول شونه به شونه من نشست و تقریبا منو کمی هل داد! اول فکر کردم شاید از دست استادی ، حل تمرینی کسی فرار کردند و برای اینکه دیده نشن دویدند اونجا ولی بعد از اینکه جمعشون کامل شد شروع کردند به گفتن و خندیدن، اونم بلند بلند! کمی جابجا شدم و نگاهشون کردم شاید متوجه بشن که من داشتم اینجا درس می خوندم مثلا، بعد یکیشون گفت " ا بچه ها این اینجا داشت درس می خوند..." پیش خودم گفتم آخیش بالاخره یکی نکته را گرفت! فکر کردم الان یا می رن یا حداقل سرو صداشون کم می شه ولی اشتباه می کردم، صداشون بلند تر هم شد، انگار نه انگار که من وجود خارجی دارم! خیلی عصبانی شدم، دلم می خواست سرشون داد بزنم این بود که وسائلم را جمع کردم و از اونجا رفتم.
می دونی چی ناراحتم میکنه؟ یا بهتره بگم آزارم میده؟ چرا آدمهای به این سن چیزی درباره حریم شخصی افراد نمی دونن؟ تازه اگر بگیم دریک جامعه شلوغ وپر جمعیت مثل ما حریم شخصی معنی خودش را از دست داده، حق و حقوق افراد چی؟ اگر هیچ جای دانشکده جا نبود که بنشینند حداقل می تونستن کمی آرام تر صحبت کنند!
می دونی چی ناراحتم میکنه؟ یا بهتره بگم آزارم میده؟ چرا آدمهای به این سن چیزی درباره حریم شخصی افراد نمی دونن؟ تازه اگر بگیم دریک جامعه شلوغ وپر جمعیت مثل ما حریم شخصی معنی خودش را از دست داده، حق و حقوق افراد چی؟ اگر هیچ جای دانشکده جا نبود که بنشینند حداقل می تونستن کمی آرام تر صحبت کنند!
جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۲
میدونی چقدر کیف داره وقتی بعد از 5 ماه بری شنا و یهو بپری تو آب ؟ بعدش هم چند بار عرض استخر را بری و بیای و کلی تو آب ورجه ورجه کنی؟ تا حالا رو آب دراز کشیدی و از آرامش و خنکی آب لذت بردی؟
شنا ورزش لذت بخشیه، خیلیییییییییییییییی ......
کنار فعالیتهای فکری به ورزش احتیاج داریم ، در واقع باید بین فعالیتهای فکری و فیزیکی تعادل برقرار باشه. همیشه موقعی که ورزش می کنم شادترم!
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲
از وب لاگ دلتنگستان:
.................آقاي پوشالي خيلي راحت خوشحال مي شود، نه نيازي به بحثهاي عميق فلسفي دارد، نه راهکاري براي مشکلات سياسي احتياج دارد و نه نگران تئوريهاي اجتماعی دنياست. او شايد براي پيشرفت جامعه ء خودش ارزشهاي بزرگي دارد؛ اما براي خوشبختي خودش - درست مثل من و شما و همه ء آدمهاي دنيا- فقط و فقط به آنهايي که دوستش دارند احتياج دارد، فقط خودش اين را نمي داند.
.................آقاي پوشالي خيلي راحت خوشحال مي شود، نه نيازي به بحثهاي عميق فلسفي دارد، نه راهکاري براي مشکلات سياسي احتياج دارد و نه نگران تئوريهاي اجتماعی دنياست. او شايد براي پيشرفت جامعه ء خودش ارزشهاي بزرگي دارد؛ اما براي خوشبختي خودش - درست مثل من و شما و همه ء آدمهاي دنيا- فقط و فقط به آنهايي که دوستش دارند احتياج دارد، فقط خودش اين را نمي داند.
سهشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۲
بستنی
امروز ساعت نهار با دو تا از دوستان تصمیم گرفتیم بریم از اون بستنی قیفیهای خنده دار با ارتفاع دو متر بخوریم، رفتیم نزدیک دانشگاه ولی چون با اون بستنیها هیچ جور نمی شد طرف دانشگاه بریم پیچیدیم تو یکی از کوچه های اطراف و یکبار طول کوچه را رفتیم و برگشتیم تا ارتفاع بستنیهامون به حد قابل قبولی برسه و بتونیم برگردیم دانشگاه!!!! اولش فکر کردیم این بستنیها مخصوص بچه هاست ولی بعد از اینکه بستنیهای کذایی تمام شدند به این نتیجه رسیدیم که اگر به فرض یه بچه بخواد یکی از این بستنیها را بخوره قبل از اینکه بستنی تموم بشه یا یخ زده یا خفه شده!!!!
کیک پانسمان شده!
1- اگر خواستید کیک بخورید دقت کنید که اندازه اش دو بربر اشتهای شما نباشه.
2- حالا گیریم اندازه اش دو برابر بود ، لا اقل کاغذش را طوری باز کنید که بعد از خوردن بشه بقیه اش را توی اون برگردوند و در کیف گذاشت.
3- اگر هیچ کدوم از مراحل قبل را انجام ندادید در انتخاب دوست دقت کنید تا دوستتون انقدر آینده نگر باشه که گاهی ته کیفش یک پلاستیک پیدا بشه.( ترجیحا به خانوم پرستار بعد از این نباشه!!! ;) )
اگر هیچ کدوم از کارهای بالا را انجام ندید دوستتتون هم بهارنارنج بود نتیجه این میشه که از توی کیفش یک چسب پانسمان در میاره و کاغذ کیک را پانسمان می کنه ، دیگه از من گفتن بود!!!
طفلکی کیکه انقدر قیافه اش خنده داره!!!
امروز ساعت نهار با دو تا از دوستان تصمیم گرفتیم بریم از اون بستنی قیفیهای خنده دار با ارتفاع دو متر بخوریم، رفتیم نزدیک دانشگاه ولی چون با اون بستنیها هیچ جور نمی شد طرف دانشگاه بریم پیچیدیم تو یکی از کوچه های اطراف و یکبار طول کوچه را رفتیم و برگشتیم تا ارتفاع بستنیهامون به حد قابل قبولی برسه و بتونیم برگردیم دانشگاه!!!! اولش فکر کردیم این بستنیها مخصوص بچه هاست ولی بعد از اینکه بستنیهای کذایی تمام شدند به این نتیجه رسیدیم که اگر به فرض یه بچه بخواد یکی از این بستنیها را بخوره قبل از اینکه بستنی تموم بشه یا یخ زده یا خفه شده!!!!
کیک پانسمان شده!
1- اگر خواستید کیک بخورید دقت کنید که اندازه اش دو بربر اشتهای شما نباشه.
2- حالا گیریم اندازه اش دو برابر بود ، لا اقل کاغذش را طوری باز کنید که بعد از خوردن بشه بقیه اش را توی اون برگردوند و در کیف گذاشت.
3- اگر هیچ کدوم از مراحل قبل را انجام ندادید در انتخاب دوست دقت کنید تا دوستتون انقدر آینده نگر باشه که گاهی ته کیفش یک پلاستیک پیدا بشه.( ترجیحا به خانوم پرستار بعد از این نباشه!!! ;) )
اگر هیچ کدوم از کارهای بالا را انجام ندید دوستتتون هم بهارنارنج بود نتیجه این میشه که از توی کیفش یک چسب پانسمان در میاره و کاغذ کیک را پانسمان می کنه ، دیگه از من گفتن بود!!!
طفلکی کیکه انقدر قیافه اش خنده داره!!!
دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲
فکر می کردم خیلی گردوخاک روش را گرفته انقدر که به این راحتیها پاک نمیشه ولی این فقط یک سد ذهنی بود که خودم ساخته بودم و می ترسیدم ازش رد بشم، از بعدازظهر شروع به گردگیری کردم، کم کم داره پاک میشه، خوشحالم!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
فکر می کردم خیلی گردوخاک روش را گرفته انقدر که به این راحتیها پاک نمیشه ولی این فقط یک سد ذهنی بود که خودم ساخته بودم و می ترسیدم ازش رد بشم، از بعدازظهر شروع به گردگیری کردم، کم کم داره پاک میشه، خوشحالم!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲
دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲
دیروز به این نتیجه رسیدم که اگر این کوچولوی شاد چند هفته دیگه هم ایران بمونه من می تونم بعدش یه کتاب در باره ماجراهای خودم و این کوچولو بنویسم! دیشب موقع خواب گفت فقط در صورتی می خوابه که من پیشش باشم و براش قصه بگم، من هم مجبور شدم قبول کنم! تازه وقتی قبول کردم یادم اومد که در عمرم همچین کاری نکردم و هرچی ذهنم را گشتم هیچ قصه کودکانه ای پیدا نکردم، در واقع مشکل اصلی همین بود! بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که از قصه های کودکی فقط سه شخصیت یادمه، شنگول، منگول و حبه انگور منتها مشکل بعدی این بود که تنها سایه ای از داستان در ذهنم بود در نتیجه مجبور شدم با این سه شخصیت یه داستان بسازم ، (فکر کنم داستانی که ساختم به داستان اصلی زیاد ربطی نداشت!). اولش فکر می کردم که با همان داستان عجیب و غریب شادی کوچولو می خوابه و همه چیز به خوبی تمام می شه ولی اشتباه می کردم ، پرت و پلاهای من که تمام شد دیدم هنوز با چشمهای کاملا باز و سرحال داره منو نگاه می کنه، یه قصه دیگه.....!!!!!!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲
یک کوچولوی شاد
چند روز پیش یه مهمان کوچولوداشتیم که اولین بارش بود به ایران آمده بود، فارسی را با لهجه آلمانی و لحن بچه گانه صحبت می کرد. اول که آمد با هیچ کس حرف نمی زد، صورتش را چسبانده بود به پاهای مادرش و گاهی سرش را بر می گردوند و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. بعد از اینکه بزرگترها دور هم نشستند و صحبتشون گل کرد، کم کم با این کوچولو دوست شدم، اول با من حرف نمی زد حتی اسمش را هم نمی گفت بعد وقتی پرسیدم شما چند سالته؟ چهار تا انگشتش را نشونم داد و با چشمهای کودکانه اش بهم خیره شد، بعد هم وقتی بهش گفتم که بالاخره به من اسمت را نگفتی ، یواش جواب داد، شادی! بعد از چند دقیقه کلی با من دوست شد و بقیه شب هم همبازیش بودم، اونم چه همبازی! تا حالا تو اتاق دنبال یه بچه 4 ساله دویدید؟ برای اینکه دوستیتون را ثابت کنید چهار دست .وپا زیر میز دنبالش رفتید؟ به قهقهه های کودکانه و شادش گوش کردید؟ تازه قسمت جالب ماجرا وقتی بود که می خواست عروسکهاش را به من معرفی کنه، یک سگ بامزه، یکی از شخصیتهای سسامی استریت، یک خرس، یک پنگوئن و یه زنبور چاق و تپل که قول داده بود من را نیش نزنه، همه هم اسمهای آلمانی و عجیب و غریب داشتند و دوست کوچولوی من انتظار داشت که اسمهاشونو یاد بگیرم!
دومین قسمت جالب ماجرا روز دوم بود ، وقتیکه این کوچولو داشت با یکی از هم سنهای خودش حافظه ( memory) بازی می کرد و سر اسم کارتها به توافق نمی رسیدند ، شادی اسم آلمانی را بلد بود و وقتی هم بازیش اسم فارسی آنها را می گفت هردو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند، صحنه بچه گانه و جالبی بود!
چند روز پیش یه مهمان کوچولوداشتیم که اولین بارش بود به ایران آمده بود، فارسی را با لهجه آلمانی و لحن بچه گانه صحبت می کرد. اول که آمد با هیچ کس حرف نمی زد، صورتش را چسبانده بود به پاهای مادرش و گاهی سرش را بر می گردوند و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. بعد از اینکه بزرگترها دور هم نشستند و صحبتشون گل کرد، کم کم با این کوچولو دوست شدم، اول با من حرف نمی زد حتی اسمش را هم نمی گفت بعد وقتی پرسیدم شما چند سالته؟ چهار تا انگشتش را نشونم داد و با چشمهای کودکانه اش بهم خیره شد، بعد هم وقتی بهش گفتم که بالاخره به من اسمت را نگفتی ، یواش جواب داد، شادی! بعد از چند دقیقه کلی با من دوست شد و بقیه شب هم همبازیش بودم، اونم چه همبازی! تا حالا تو اتاق دنبال یه بچه 4 ساله دویدید؟ برای اینکه دوستیتون را ثابت کنید چهار دست .وپا زیر میز دنبالش رفتید؟ به قهقهه های کودکانه و شادش گوش کردید؟ تازه قسمت جالب ماجرا وقتی بود که می خواست عروسکهاش را به من معرفی کنه، یک سگ بامزه، یکی از شخصیتهای سسامی استریت، یک خرس، یک پنگوئن و یه زنبور چاق و تپل که قول داده بود من را نیش نزنه، همه هم اسمهای آلمانی و عجیب و غریب داشتند و دوست کوچولوی من انتظار داشت که اسمهاشونو یاد بگیرم!
دومین قسمت جالب ماجرا روز دوم بود ، وقتیکه این کوچولو داشت با یکی از هم سنهای خودش حافظه ( memory) بازی می کرد و سر اسم کارتها به توافق نمی رسیدند ، شادی اسم آلمانی را بلد بود و وقتی هم بازیش اسم فارسی آنها را می گفت هردو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند، صحنه بچه گانه و جالبی بود!
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲
بیابان ،تنهایی، می دانی که چیست؟
تا حالا تو بیابان تنهات گذاشتن؟ تا حالا از نگاه کسی دردت اومده؟ رنجیدی؟
چرا آدما نمی دونن؟ چرا نمی دونن که بعضی رفتارها چه خراشهایی در ذهن دوستهاشون ایجاد می کنه؟ چرا نمی دونن که بعضی خراشها را با هیچ پاک کنی نمیشه پاک کرد؟ خراش درد داره، نه فقط خراش خودت، وقتی ذهن کسی را خراش می دی اونم دردش میاد چون مثل خودت انسانه.....چرا اینطوری با هم رفتار می کنیم؟ چرا؟ چرا رفتارهای اشتباه را تکرار می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم هیچ تغییری ایجاد کنیم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خوبه به نتیجه کارهامون فکر کنیم، گاهی بد نیست ببینیم روی نزدیکانمون چه اثری می ذاریم، ببخشید که بی ادب می شم ولی گاهی جدا لازمه فکر کنیم ببینیم چه غلطی داریم می کنیم!
تا حالا تو بیابان تنهات گذاشتن؟ تا حالا از نگاه کسی دردت اومده؟ رنجیدی؟
چرا آدما نمی دونن؟ چرا نمی دونن که بعضی رفتارها چه خراشهایی در ذهن دوستهاشون ایجاد می کنه؟ چرا نمی دونن که بعضی خراشها را با هیچ پاک کنی نمیشه پاک کرد؟ خراش درد داره، نه فقط خراش خودت، وقتی ذهن کسی را خراش می دی اونم دردش میاد چون مثل خودت انسانه.....چرا اینطوری با هم رفتار می کنیم؟ چرا؟ چرا رفتارهای اشتباه را تکرار می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم هیچ تغییری ایجاد کنیم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خوبه به نتیجه کارهامون فکر کنیم، گاهی بد نیست ببینیم روی نزدیکانمون چه اثری می ذاریم، ببخشید که بی ادب می شم ولی گاهی جدا لازمه فکر کنیم ببینیم چه غلطی داریم می کنیم!
می خواستم امشب براتون بنویسم که دیدم account ندارم، اینم از نتایج شراکت با داداشی! حالا از چی می خواستم بنویسم؟ از زندگی، روزمره گی، سمینار matlab ، هوای با طراوت، بهار، اردیبهشتتتتتتتتتتتتتتت، عذاب وجدان درسی، شیطنتتتتتتتت ، بازم عذاب وجدان درسی و لابد فکر می کنید بازم فاوست! ولی نه!این یکی نه، اگر نخوندینش خودتون برید سراغش، خیلی جالبه. خوب حالا که اینطور شد بهتره برم دنبال کارها و زندگیم. شانس آوردید، امشب از خواندن پرت و پلاهای من معاف هستید!
پنجشنبه 28/1/82
ساعت هم بزنم؟ باشه اینم ساعت:
10:45 شب.
پنجشنبه 28/1/82
ساعت هم بزنم؟ باشه اینم ساعت:
10:45 شب.
چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲
این نوشته اولش قرار بود عنوان داشته باشه ولی بعد عنوانهایی که به فکرم رسید کمی تعدادشون زیاد شد و تصمیم گرفتم بعضیهاشون را اینجا بنویسم تا هرکسی به سلیقه خودش هر کدوم را که دوست داشت به عنوان عنوان این نوشته در نظر بگیره! به این نوشته می تونم بگم:
یک مریم خیس!...... یک روز بارانی در تهران از اینور به اونور........شلپ شولوپ یا شالاپ شولوپ......موش آب کشیده.......خیابان یا رودخانه مسئله اینست، شاید هم مسئله این باشه تاکسی یا قایق موتوری ( قبول دارم، این یکی زیاد شبیه عنوان نیست!)..... از خیر بقیه هم بگذریم!
فکر می کنی چی میشه وقتی 5، 6 نفر بخوان در دوجهت مختلف از پیاده رو رد بشن ، همه هم با چتر؟! تازه این اولش بود! حالا فکر می کنی چقدر دچار هیجان می شی وقتی تو تاکسی کنار پنجره نشسته باشی شیشه هم تا آخر بالا باشه ، یه راننده با فرهنگ توی اتوبان پاشو بذاره روی گاز و با سرعت آنچنان از توی یه گودال آب ( وسط اتوبان!!) رد بشه که از پنجره بسته ماشین روت آب بپاشه و کاملا خیس بشی؟ خیس به معنای wet نه ها به معنای soaked! این از معجزات ایران خودرو و پیکان قشنگشونه به گمونم! تازه وقتی از تاکسی پیاده شدم احساس کردم لباسهام سنگین تر از حد معمول هستن ، دلیلش خیلی ساده بود، همشون خیس بودن! خیلی خنده داره که چتر دستت باشه ولی خیس خیس باشی..... خنده دار تر از اون وقتی بود که رسیدم سر میدان وخواستم از خیابان رد بشم، خوب وقتی تمام خیابان تبدیل به دریاچه شده باشه احتیاجی به فکر کردن نیست باید مثل اون دیوانه داستانها بزنی به آب، شلپ شولوپ یا شاید هم شالاپ شولوپ، به همین سادگی!
امشب تا وقتیکه رسیدم خونه تعداد زیادی صحنه های خنده دار دیدم، بعد با خودم فکر کردم یه عکاس حرفه ای می تونست کلی عکسهای بامزه از تهران بارانی بگیره البته اگر دوربینش زنده میموند یا حتی خودش!
راستی به نظرتون وضعیت یک موش آب کشیده بهتره یا یک مریم آب کشیده؟ خوب من فکر می کنم موش آب کشیده وضعیت بهتری داره چون احتمالا برای رسیدن به خونه مجبور نیست چند تا تاکسی سوار بشه و از خیابانهای پر از آب رد بشه!
اگر این باران زیبا همینطوری ادامه پیدا کنه احتمالا فردا برای رسیدن به دانشگاه و سمینار matlab باید از قایق استفاده کنم!
یک مریم خیس!...... یک روز بارانی در تهران از اینور به اونور........شلپ شولوپ یا شالاپ شولوپ......موش آب کشیده.......خیابان یا رودخانه مسئله اینست، شاید هم مسئله این باشه تاکسی یا قایق موتوری ( قبول دارم، این یکی زیاد شبیه عنوان نیست!)..... از خیر بقیه هم بگذریم!
فکر می کنی چی میشه وقتی 5، 6 نفر بخوان در دوجهت مختلف از پیاده رو رد بشن ، همه هم با چتر؟! تازه این اولش بود! حالا فکر می کنی چقدر دچار هیجان می شی وقتی تو تاکسی کنار پنجره نشسته باشی شیشه هم تا آخر بالا باشه ، یه راننده با فرهنگ توی اتوبان پاشو بذاره روی گاز و با سرعت آنچنان از توی یه گودال آب ( وسط اتوبان!!) رد بشه که از پنجره بسته ماشین روت آب بپاشه و کاملا خیس بشی؟ خیس به معنای wet نه ها به معنای soaked! این از معجزات ایران خودرو و پیکان قشنگشونه به گمونم! تازه وقتی از تاکسی پیاده شدم احساس کردم لباسهام سنگین تر از حد معمول هستن ، دلیلش خیلی ساده بود، همشون خیس بودن! خیلی خنده داره که چتر دستت باشه ولی خیس خیس باشی..... خنده دار تر از اون وقتی بود که رسیدم سر میدان وخواستم از خیابان رد بشم، خوب وقتی تمام خیابان تبدیل به دریاچه شده باشه احتیاجی به فکر کردن نیست باید مثل اون دیوانه داستانها بزنی به آب، شلپ شولوپ یا شاید هم شالاپ شولوپ، به همین سادگی!
امشب تا وقتیکه رسیدم خونه تعداد زیادی صحنه های خنده دار دیدم، بعد با خودم فکر کردم یه عکاس حرفه ای می تونست کلی عکسهای بامزه از تهران بارانی بگیره البته اگر دوربینش زنده میموند یا حتی خودش!
راستی به نظرتون وضعیت یک موش آب کشیده بهتره یا یک مریم آب کشیده؟ خوب من فکر می کنم موش آب کشیده وضعیت بهتری داره چون احتمالا برای رسیدن به خونه مجبور نیست چند تا تاکسی سوار بشه و از خیابانهای پر از آب رد بشه!
اگر این باران زیبا همینطوری ادامه پیدا کنه احتمالا فردا برای رسیدن به دانشگاه و سمینار matlab باید از قایق استفاده کنم!
آدم وقتی سه شنبه از 8 صبح تا 7:30 بعد از ظهر دانشگاه باشه، چهارشنبه که خونه بمونه یا میخوابه، یا وب لاگ می نویسه، یا کتاب می خونه یا دلش می خواد بره پیاده روی یا........پس درس چی؟ فعلا هیچی!
این جمله را یکی از شخصیتهای فاوست راجع به انسان گفته:
موجوداتی که جان می کنند تا با خدایان برابر شوند، ولی همواره محکوم اند که همان که هستند بمانند!
تازه کجاشو دیده ، حتی جرات ندارند همان که هستند باشند!
بازهم از فاوست:
و چندان بازیچه امواج گشت که دریا او را سرانجام بسی دیر به ساحل آرزویش رساند.
این جمله را یکی از شخصیتهای فاوست راجع به انسان گفته:
موجوداتی که جان می کنند تا با خدایان برابر شوند، ولی همواره محکوم اند که همان که هستند بمانند!
تازه کجاشو دیده ، حتی جرات ندارند همان که هستند باشند!
بازهم از فاوست:
و چندان بازیچه امواج گشت که دریا او را سرانجام بسی دیر به ساحل آرزویش رساند.
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲
در میان شلوغیها
در این همه شلوغی گاهی دلت یک نگاه ، یک لبخند گرم ومهربان می خواهد، مهربانی که در چشمهای دوستانت پیدا می کنی، نگاهی اطمینان بخش که باعث آرامشت می شود. وقتی خسته ای و هنور هم باید بدوی گاهی نگاه یک دوست مهربان هم کافیست تا کمی خستگیهایت کمتر شوند، مثل دونده ای که قسمتی از راه را پیموده واندیشه باقی مانده راه خستگیهایش را دو برابر کرده و تنها یک نگاه دوستانه و اطمینان بخش کافیست تا به ادامه راه امیدوار شود..........
در این همه شلوغی گاهی دلت یک نگاه ، یک لبخند گرم ومهربان می خواهد، مهربانی که در چشمهای دوستانت پیدا می کنی، نگاهی اطمینان بخش که باعث آرامشت می شود. وقتی خسته ای و هنور هم باید بدوی گاهی نگاه یک دوست مهربان هم کافیست تا کمی خستگیهایت کمتر شوند، مثل دونده ای که قسمتی از راه را پیموده واندیشه باقی مانده راه خستگیهایش را دو برابر کرده و تنها یک نگاه دوستانه و اطمینان بخش کافیست تا به ادامه راه امیدوار شود..........
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲
instruction!
خیلی فاجعه است که دوستانت نشناسنت، خیلی فاجعه است که مجبور باشی برای شناختنت به دوستانت دستورالعمل بدی ، اینجور مواقع یاد شیشه های دارو می افتم اونم از نوع خطرناکش! هرچه هم که خطرناکتر باشند بیشتر و محتاط تر مجبوری دستورالعمل را بخوانی.... یعنی هرکس که کم حرف بود .............. آره شاید باید همه چیز را با کلمات گفت! کلمات...!!!!!!
خیلی فاجعه است که دوستانت نشناسنت، خیلی فاجعه است که مجبور باشی برای شناختنت به دوستانت دستورالعمل بدی ، اینجور مواقع یاد شیشه های دارو می افتم اونم از نوع خطرناکش! هرچه هم که خطرناکتر باشند بیشتر و محتاط تر مجبوری دستورالعمل را بخوانی.... یعنی هرکس که کم حرف بود .............. آره شاید باید همه چیز را با کلمات گفت! کلمات...!!!!!!
پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۲
چرا اینطوریه امروز؟
من الان باید خوشحال باشم یا نگران؟ برای یک دوست خوشحال باشم و برای یک دوست دیگر نگران یا برای هردوشون نگران باشم؟ اصلا من نگران دوستانم هستم یا نگران رابطه خودم با دوستانم؟ من خود خواهم؟ اصلا من خوبم؟
با رامین موافقم، یه جوریه وقتی همه وب لاگ آدم را بخونند، اونوقت نمی تونی بعضی چیزها را بنویسی.
اصلا فکر کنم بهتره من نگران خودم باشم با این فشار خون تابلو! پرستارم ( بهار نارنج) صبح تشخیص داد که این فشار خون دیگه مربوط به ساکنان این دنیا نیست! ولی خوب من هنوز می نویسم پس هستم......
من الان باید خوشحال باشم یا نگران؟ برای یک دوست خوشحال باشم و برای یک دوست دیگر نگران یا برای هردوشون نگران باشم؟ اصلا من نگران دوستانم هستم یا نگران رابطه خودم با دوستانم؟ من خود خواهم؟ اصلا من خوبم؟
با رامین موافقم، یه جوریه وقتی همه وب لاگ آدم را بخونند، اونوقت نمی تونی بعضی چیزها را بنویسی.
اصلا فکر کنم بهتره من نگران خودم باشم با این فشار خون تابلو! پرستارم ( بهار نارنج) صبح تشخیص داد که این فشار خون دیگه مربوط به ساکنان این دنیا نیست! ولی خوب من هنوز می نویسم پس هستم......
سهشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲
دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۲
ابتذال
زندگی گاهی اوقات برای لحظاتی مبتذل می شه. درست مثل یه فیلم سینمایی که قبلا دیدی و ازش متنفری، درست مثل پوچی که دیگران را گرفتارش می دونستی ولی حالا ......! وقتی از دیدن این همه پوچی و ابتذال احساس خفگی می کنی اگر یه دوست خوب نباشه که باهات صحبت کنه و دیوانگیهات را باهاش تقسیم کنی،ممکنه جدی جدی خفه بشی! آره زندگی گاهی واقعا مبتذله ........
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم!
اگر این کویر مهربون امروز نبود مرا باد برده بود! مرسی.....:)
کودکانه خواستن، کودکانه دل بستن
مثل همه بچه های دیگه اونم شکلات دوست داشت،خیلی زیاد. موقعی که بچه های دیگه پاهاشون می کوبیدند زمین و برای شکلات و اسباب بازی بهانه می گرفتند یه گوشه ساکت می ایستاد و دندانهاشو بهم فشار می داد و اشک در چشمهاش جمع می شد ، هیچ وقت برای هیچی بهانه نمی گرفت وسر و صدا نمی کرد، هیچ وقت نمی گفت که چقدر شکلات می خواد چون فکر میکرد بقیه می گن چقدر بچه است! ولی آخه جدی جدی یه بچه بود مثل بقیه بچه ها! وقتی شکلات می خواست اول کلی از دور نگاهش می کرد، بعد کم کم و قدم به قدم می رفت طرف شکلات تا به اون برسه. وقتی به شکلاتش می رسید کلی ذوق می کرد، تو هر قدم شیرینی شکلات را زیر زبانش حس کرده بود حتی گاهی چشمهاش را بسته بود و شکلات را در دستهای کوچکش حس کرده بود،حالا که بهش رسیده بود دلش نمیومد شکلات را درسته توی دهانش بذاره، آخه برای رسیدن بهش کلی صبر کرده بود. آرام و یواش یواش شکلات را گاز می زد تا با تمام وجود مزه اش را حس کنه. کم کم با اسباب بازیهاش هم همینطوری رفتار می کرد، فقط یه اشکال کوچک وجود داشت، با این رفتار لزوما به تمام خواسته هاش نمی رسید چون گاهی وقتی که داشت یواش یواش به طرف شکلاتش می رفت یک بچه دیگر سریع می دوید و اونو بر میداشت، اونوقت اون می موند و کلی غصه و خیال یه شکلات که حالا در دهان یه نفر دیگه بود! هیچ وقت به اون دیگری اعتراض نمی کرد چون تقصیر خودش بود ، کند خواستن خودش بود که باعث از دست رفتن شکلات شده بود.
وقتی هم که بزرگ شد برای رسیدن به خواسته هاش آرام آرام گام برمیداشت. وقتی به کوچکترین خواسته اش می رسید از شادی بال در می آورد ، دیگران بهش حسودی می کردند آخه نمی دونستند که اینگونه خواستن چقدر براش دردناک بوده، هر قدمش پر از اضطراب و نگرانی بود، کلی می گشت تا چیزی را می خواست ولی موقعی که به سمتش می رفت هیچ تضمینی نبود که دیگری زودتر نرسد و اکثرا هم دیگری زودتر میرسید.....
خالا او یک آدم بزرگ شده، گاهی از شلوغی دنیایی که واردش شده سرگیجه می گیره، اینجا همه برای هر چیز می دوند . امروز دیگر موضوع خواستن اسباب بازی و شکلات نیست ،موضوع کاملا فرق کرده ولی یه چیز دیگر هست که هنوز تغییر نکرده، او هنوز کودکانه می خواهد وکودکانه دل می بندد!
زندگی گاهی اوقات برای لحظاتی مبتذل می شه. درست مثل یه فیلم سینمایی که قبلا دیدی و ازش متنفری، درست مثل پوچی که دیگران را گرفتارش می دونستی ولی حالا ......! وقتی از دیدن این همه پوچی و ابتذال احساس خفگی می کنی اگر یه دوست خوب نباشه که باهات صحبت کنه و دیوانگیهات را باهاش تقسیم کنی،ممکنه جدی جدی خفه بشی! آره زندگی گاهی واقعا مبتذله ........
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم!
اگر این کویر مهربون امروز نبود مرا باد برده بود! مرسی.....:)
کودکانه خواستن، کودکانه دل بستن
مثل همه بچه های دیگه اونم شکلات دوست داشت،خیلی زیاد. موقعی که بچه های دیگه پاهاشون می کوبیدند زمین و برای شکلات و اسباب بازی بهانه می گرفتند یه گوشه ساکت می ایستاد و دندانهاشو بهم فشار می داد و اشک در چشمهاش جمع می شد ، هیچ وقت برای هیچی بهانه نمی گرفت وسر و صدا نمی کرد، هیچ وقت نمی گفت که چقدر شکلات می خواد چون فکر میکرد بقیه می گن چقدر بچه است! ولی آخه جدی جدی یه بچه بود مثل بقیه بچه ها! وقتی شکلات می خواست اول کلی از دور نگاهش می کرد، بعد کم کم و قدم به قدم می رفت طرف شکلات تا به اون برسه. وقتی به شکلاتش می رسید کلی ذوق می کرد، تو هر قدم شیرینی شکلات را زیر زبانش حس کرده بود حتی گاهی چشمهاش را بسته بود و شکلات را در دستهای کوچکش حس کرده بود،حالا که بهش رسیده بود دلش نمیومد شکلات را درسته توی دهانش بذاره، آخه برای رسیدن بهش کلی صبر کرده بود. آرام و یواش یواش شکلات را گاز می زد تا با تمام وجود مزه اش را حس کنه. کم کم با اسباب بازیهاش هم همینطوری رفتار می کرد، فقط یه اشکال کوچک وجود داشت، با این رفتار لزوما به تمام خواسته هاش نمی رسید چون گاهی وقتی که داشت یواش یواش به طرف شکلاتش می رفت یک بچه دیگر سریع می دوید و اونو بر میداشت، اونوقت اون می موند و کلی غصه و خیال یه شکلات که حالا در دهان یه نفر دیگه بود! هیچ وقت به اون دیگری اعتراض نمی کرد چون تقصیر خودش بود ، کند خواستن خودش بود که باعث از دست رفتن شکلات شده بود.
وقتی هم که بزرگ شد برای رسیدن به خواسته هاش آرام آرام گام برمیداشت. وقتی به کوچکترین خواسته اش می رسید از شادی بال در می آورد ، دیگران بهش حسودی می کردند آخه نمی دونستند که اینگونه خواستن چقدر براش دردناک بوده، هر قدمش پر از اضطراب و نگرانی بود، کلی می گشت تا چیزی را می خواست ولی موقعی که به سمتش می رفت هیچ تضمینی نبود که دیگری زودتر نرسد و اکثرا هم دیگری زودتر میرسید.....
خالا او یک آدم بزرگ شده، گاهی از شلوغی دنیایی که واردش شده سرگیجه می گیره، اینجا همه برای هر چیز می دوند . امروز دیگر موضوع خواستن اسباب بازی و شکلات نیست ،موضوع کاملا فرق کرده ولی یه چیز دیگر هست که هنوز تغییر نکرده، او هنوز کودکانه می خواهد وکودکانه دل می بندد!
یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲
چقدر خوبه که بتونی یک گوش شنوای خوب باشی، اگر خوب گوش کنی نوبت تو هم که رسید دیگران خوب به حرفهات گوش می دهند، ولی اگر بلد نبودی خوب گوش کنی اونوقت نوبت خودت هم که رسید تنها می مونی، هیچ کس نیست که گوش شنوای تو بشه..... به آدمهایی که راحت می توانند با دیگران درددل کنند حسودیم میشه! شاید این تنها موردی باشه که خیلی جدی باعث حسادت من می شه.( داره کم کم شبیه اعتراف می شه!)
امروز بعد از خواندن روزنامه همشهری یه سوال برام پیش آمد، سوال اینه:
بزرگ شدن در مکانهای مختلف باعث می شه که دائره علائق شخص گسترده بشه؟
امروز بعد از خواندن روزنامه همشهری یه سوال برام پیش آمد، سوال اینه:
بزرگ شدن در مکانهای مختلف باعث می شه که دائره علائق شخص گسترده بشه؟
شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲
عجب روزی!
چه حسی پیدا می کردید اگر روز اول بعد از تعطیلات هرکدوم از دوستانتون با گوشه و کنایه های مختلف بهتون اظهار لطف می کردند؟ تقریبا هرکسی که رد شد و روش می شد یه جوری به من فهموند که.........! شاید دوستان من اگر از این طرفها رد بشن فکرکنند من ناراحت شدم، نه! من به این می گم محبت خشن! تا برای کسی مهم نباشی اینطوری باهات صحبت نمی کنه!:)
It,s just a simple fact of life that can happen to anyone!
مهم اینه که تو چه جوری با قضیه برخورد می کنی، البته شرایط اطراف هم روی برخورد تو با این قضیه تاثیر می گذارند.....
چه حسی پیدا می کردید اگر روز اول بعد از تعطیلات هرکدوم از دوستانتون با گوشه و کنایه های مختلف بهتون اظهار لطف می کردند؟ تقریبا هرکسی که رد شد و روش می شد یه جوری به من فهموند که.........! شاید دوستان من اگر از این طرفها رد بشن فکرکنند من ناراحت شدم، نه! من به این می گم محبت خشن! تا برای کسی مهم نباشی اینطوری باهات صحبت نمی کنه!:)
It,s just a simple fact of life that can happen to anyone!
مهم اینه که تو چه جوری با قضیه برخورد می کنی، البته شرایط اطراف هم روی برخورد تو با این قضیه تاثیر می گذارند.....
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲
پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۲
چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲
این نتیجه گیری قابل قبولی نیست، حتی توجیه خوبی هم نیست ولی خوب منم یه آدم هستم مثل بقیه آدمها! شاید تا حالا دوره تناوب نوشتن من را کشف کرده باشد، یه مدت کم می نویسم، بعد نمی نویسم و بعدش دوباره بر می گردم. اینبار هم نوشته ها دارن قطع می شن، نمی دونم نوشته بعدی را کی می نویسم، ولی می دونم که بر می گردم.........
یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲
آبشار زمزمه گر که می توان روانش دید،
هنگامی که از فرودی به فرود دیگر و از تخته سنگی به سنگ دیگر
سیلابش در هزارها جویبار پخش می شود
و کف آن تا دور جایی در هوا شتک می زند،
من آنرا با نشاطی تمام نظاره می کنم.
از این خیزابه که در هم می شکند، با چه شکوهی،
آنجا ثابت و اینجا گونه گون شونده، کمان هفت رنگ بر می جهد،
که گاه خطی است مشخص و گاه از وزش باد در گریز،
و از آن در لرزه ای سبک بخار بر می آید!
این آدمی و تلاش اوست که کمان مجسم می دارد.
بدان خوب فکر کن ای اندیشه گر پرسنده:
این پرتو رنگارنگ چیزی جز زندگی نیست.
فاوست،گوته
هنگامی که از فرودی به فرود دیگر و از تخته سنگی به سنگ دیگر
سیلابش در هزارها جویبار پخش می شود
و کف آن تا دور جایی در هوا شتک می زند،
من آنرا با نشاطی تمام نظاره می کنم.
از این خیزابه که در هم می شکند، با چه شکوهی،
آنجا ثابت و اینجا گونه گون شونده، کمان هفت رنگ بر می جهد،
که گاه خطی است مشخص و گاه از وزش باد در گریز،
و از آن در لرزه ای سبک بخار بر می آید!
این آدمی و تلاش اوست که کمان مجسم می دارد.
بدان خوب فکر کن ای اندیشه گر پرسنده:
این پرتو رنگارنگ چیزی جز زندگی نیست.
فاوست،گوته
پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲
In many situations it is our sense of the unknown, the hidden
,that provokes us to think, that draws out our thinking and
pulls us towards the not-yet-thought.
این مطلب هم از همون کتابی است که در ترجمه قسمتی آن مشغول کمک هستم، اونم چه کمکی!! توی کتاب بحث می کنه که اصلا می شه روشهای اندیشیدن را تدریس کرد یا نه ؟ چیزی که از محتوای کتاب متوجه شدم این است که با درست اندیشیدن کودکان فردای بهتری را خواهند ساخت. منم امیدوارم که این امر ممکن باشه. البته شک دارم این دنیای شیر تو شیر قابلیت بهبود داشته باشه!
,that provokes us to think, that draws out our thinking and
pulls us towards the not-yet-thought.
این مطلب هم از همون کتابی است که در ترجمه قسمتی آن مشغول کمک هستم، اونم چه کمکی!! توی کتاب بحث می کنه که اصلا می شه روشهای اندیشیدن را تدریس کرد یا نه ؟ چیزی که از محتوای کتاب متوجه شدم این است که با درست اندیشیدن کودکان فردای بهتری را خواهند ساخت. منم امیدوارم که این امر ممکن باشه. البته شک دارم این دنیای شیر تو شیر قابلیت بهبود داشته باشه!
اگر یک نفر بهت بگه سرم درد میکنه ، بهش می گی یک مسکن بخوره و کمی بخوابه تا حالش خوب بشه، اگر بهت بگه که گلوش درد می کنه بهش می گی که چیزی نیست و به زودی حالش خوب میشه ولی اگر یک نفر درباره بیماری و دردی باتو صحبت کنه که درمان نداره، اونوقت چی؟ اونوقت نمی تونی بهش بگی که مسکن بخوره و کمی استراحت کنه حتی نمی تونی بهش بگی که چیزی نیست و به زودی خوب می شه ، نه اون موقع باید دنبال کلمات دیگری بگردی. میدونی کی کارت سخت می شه؟ وقتیکه کلمات را گم کنی وتازه ناشیانه سعی کنی چیزهایی را که توی چشمات هست پنهان کنی چون طرف مقابل ت در خوا ندن چشم آدمها استاده، پس باید خیلی مراقب باشی....
همیشه از چشمهای آدمها میشه فهمید که چشم خوانی بلدند یا نه، یه موقعی هروقت میدیدم که طرف مقابلم هنگام گوش کردن به کلماتم داره چشمهام را هم جستجو میکنه سعی میکردم یه جوری نگذارم از تو اون پنجره ها چیزی را ببینه ولی الان چند وقته که این کار را نمی کنم، می گذارم از توی پنجره جواب سوالاتشون را پیدا کنند ولی اینبار خیلی ناشیانه سعی کردم جلو اینکار را بگیرم ............. خیلی ناشیانه.........
همیشه از چشمهای آدمها میشه فهمید که چشم خوانی بلدند یا نه، یه موقعی هروقت میدیدم که طرف مقابلم هنگام گوش کردن به کلماتم داره چشمهام را هم جستجو میکنه سعی میکردم یه جوری نگذارم از تو اون پنجره ها چیزی را ببینه ولی الان چند وقته که این کار را نمی کنم، می گذارم از توی پنجره جواب سوالاتشون را پیدا کنند ولی اینبار خیلی ناشیانه سعی کردم جلو اینکار را بگیرم ............. خیلی ناشیانه.........
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲
این مقاله را بخوانید، ایندفعه جنگ ولی نه در جبهه، نزدیک خانه های مردم، آنجاست که جنگ واقعی را میبینید.......
یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۲
اشتراک در:
پستها (Atom)