دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲

شب امتحان! :(( ....
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

یه نفر خوب یادشه این شعر را با هم کجا کشف کردیم.;)
مهندس!
فکر می کنی چه حسی بهت دست می ده وقتی موقع درس خواندن متوجه بشی که بوی سوختگی میاد و بعد که دنبال منبعش گشتی ببینی به جای لامپ 60 وات لامپ 100 توی چراغ مطالعه گذاشتی و بیچاره داره می سوزه؟!


شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲

LOST IN MY THOUGHTS
من اشتباه کردم که شروع کردم؟ چند ماه؟ چند روز؟ چقدر باید طول بکشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعداز ظهر سر درد وحشتناکی داشتم و به همین خاطر نیم ساعت زودتر از کلاس الکترونیک بیرون اومدم، فقط می خواستم زودتر برسم خونه، توی تاکسی نشسته بودم که دو تا راننده تاکسی دعواشون شد.. منظره دعوا تقریبا روبروی من بود، همه چیزر ا کامل دیدم و شنیدم، از سر حرص و کاملا عصبی همدیگر را می زدند، به هم فحشهایی دادند که ..... از دعوا متنفرم، از صدای بلنذ می ترسم.......بعد از دعوا ماشین راه افتاد، در طول راه تمام صحبتهای مسافران و راننده درباره دعوا بود، یکی می گفت :" اون لاغره را دیدی؟ از قیافه اش معلوم بود که اهل عمله!" ( این یکی از جمله هایی بود که بعد از چند لحظه فکر کردن تازه فهمیدم یعنی چی!) یکی دیگه گفت: " خجالت نمی کشن اینا! حالا ما هیچی، این خانوم از اول ماجرا تو ماشین بود همه چیز را دید و شنید ، این درست نیست." ( منظورش از این خانوم من بودم!) نفر بعدی هم گفت:" می خوان مست کنن؟ خوب برن تو خونه هاشون، خیابون که جای بد مستی نیست!" خلاصه همینطور بحثها ادامه داشت، تنها کسی که توی بحثها شرکت نکرد من بودم، سرم داشت منفجر می شد و تو فکرهای خودم بودم، داشتم فکر می کردم خاک بر سر جامعه ای که توش دو نفر سر 300 تا تک تومانی اینطوری همدیگر ا می زنند و به هم فحش می دهند. اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟

جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۲

خوبیش اینه که بعد از باران هوا صاف می شه!
امروز بارانی بود، هوا نه ، من!

چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۲

دیروز بعدازظهر تو قلعه مون نشسته بودم ، قلعه ما یکی از نیمکتهای دانشکده است ! جای ساکت و قشنگیه، داشتم چیزی میخوندم که چند تا از دخترهای دانشکده اومدن و کنارم نشستن، کارشون کاملا ناگهانی بود، نفر اول شونه به شونه من نشست و تقریبا منو کمی هل داد! اول فکر کردم شاید از دست استادی ، حل تمرینی کسی فرار کردند و برای اینکه دیده نشن دویدند اونجا ولی بعد از اینکه جمعشون کامل شد شروع کردند به گفتن و خندیدن، اونم بلند بلند! کمی جابجا شدم و نگاهشون کردم شاید متوجه بشن که من داشتم اینجا درس می خوندم مثلا، بعد یکیشون گفت " ا بچه ها این اینجا داشت درس می خوند..." پیش خودم گفتم آخیش بالاخره یکی نکته را گرفت! فکر کردم الان یا می رن یا حداقل سرو صداشون کم می شه ولی اشتباه می کردم، صداشون بلند تر هم شد، انگار نه انگار که من وجود خارجی دارم! خیلی عصبانی شدم، دلم می خواست سرشون داد بزنم این بود که وسائلم را جمع کردم و از اونجا رفتم.
می دونی چی ناراحتم میکنه؟ یا بهتره بگم آزارم میده؟ چرا آدمهای به این سن چیزی درباره حریم شخصی افراد نمی دونن؟ تازه اگر بگیم دریک جامعه شلوغ وپر جمعیت مثل ما حریم شخصی معنی خودش را از دست داده، حق و حقوق افراد چی؟ اگر هیچ جای دانشکده جا نبود که بنشینند حداقل می تونستن کمی آرام تر صحبت کنند!

جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۲

if you understand something in just one way, then you don't functionally understand it at all.
هیچ وقت انقدر خوش شانس نیستیم که ازدو روش استنتاج مختلف به نتایج مشابهی برسیم.
پیچ امین الدوله! این اسم عجیبی برای یک گیاه نیست؟!



پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۲



میدونی چقدر کیف داره وقتی بعد از 5 ماه بری شنا و یهو بپری تو آب ؟ بعدش هم چند بار عرض استخر را بری و بیای و کلی تو آب ورجه ورجه کنی؟ تا حالا رو آب دراز کشیدی و از آرامش و خنکی آب لذت بردی؟
شنا ورزش لذت بخشیه، خیلیییییییییییییییی ......
کنار فعالیتهای فکری به ورزش احتیاج داریم ، در واقع باید بین فعالیتهای فکری و فیزیکی تعادل برقرار باشه. همیشه موقعی که ورزش می کنم شادترم!
DON CAMILLO!

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲

از وب لاگ دلتنگستان:
.................آقاي پوشالي خيلي راحت خوشحال مي شود، نه نيازي به بحثهاي عميق فلسفي دارد، نه راهکاري براي مشکلات سياسي احتياج دارد و نه نگران تئوريهاي اجتماعی دنياست. او شايد براي پيشرفت جامعه ء‌ خودش ارزشهاي بزرگي دارد؛ اما براي خوشبختي خودش - درست مثل من و شما و همه ء‌ آدمهاي دنيا- فقط و فقط به آنهايي که دوستش دارند احتياج دارد،‌ فقط خودش اين را نمي داند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۲

قلب......... قلب همونیه که در سینه می تپه، قلب........ قلب همونیه که خیلی مهمه........کاش قلب مهربونش منظم بزنه.........

بستنی
امروز ساعت نهار با دو تا از دوستان تصمیم گرفتیم بریم از اون بستنی قیفیهای خنده دار با ارتفاع دو متر بخوریم، رفتیم نزدیک دانشگاه ولی چون با اون بستنیها هیچ جور نمی شد طرف دانشگاه بریم پیچیدیم تو یکی از کوچه های اطراف و یکبار طول کوچه را رفتیم و برگشتیم تا ارتفاع بستنیهامون به حد قابل قبولی برسه و بتونیم برگردیم دانشگاه!!!! اولش فکر کردیم این بستنیها مخصوص بچه هاست ولی بعد از اینکه بستنیهای کذایی تمام شدند به این نتیجه رسیدیم که اگر به فرض یه بچه بخواد یکی از این بستنیها را بخوره قبل از اینکه بستنی تموم بشه یا یخ زده یا خفه شده!!!!


کیک پانسمان شده!
1- اگر خواستید کیک بخورید دقت کنید که اندازه اش دو بربر اشتهای شما نباشه.
2- حالا گیریم اندازه اش دو برابر بود ، لا اقل کاغذش را طوری باز کنید که بعد از خوردن بشه بقیه اش را توی اون برگردوند و در کیف گذاشت.
3- اگر هیچ کدوم از مراحل قبل را انجام ندادید در انتخاب دوست دقت کنید تا دوستتون انقدر آینده نگر باشه که گاهی ته کیفش یک پلاستیک پیدا بشه.( ترجیحا به خانوم پرستار بعد از این نباشه!!! ;) )
اگر هیچ کدوم از کارهای بالا را انجام ندید دوستتتون هم بهارنارنج بود نتیجه این میشه که از توی کیفش یک چسب پانسمان در میاره و کاغذ کیک را پانسمان می کنه ، دیگه از من گفتن بود!!!
طفلکی کیکه انقدر قیافه اش خنده داره!!!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲


فکر می کردم خیلی گردوخاک روش را گرفته انقدر که به این راحتیها پاک نمیشه ولی این فقط یک سد ذهنی بود که خودم ساخته بودم و می ترسیدم ازش رد بشم، از بعدازظهر شروع به گردگیری کردم، کم کم داره پاک میشه، خوشحالم!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
فکر می کردم خیلی گردوخاک روش را گرفته انقدر که به این راحتیها پاک نمیشه ولی این فقط یک سد ذهنی بود که خودم ساخته بودم و می ترسیدم ازش رد بشم، از بعدازظهر شروع به گردگیری کردم، کم کم داره پاک میشه، خوشحالم!
سدهای ذهنی موجودات خوبی نیستند،مثل یه جور ترمز درونی هستند، خودت می سازیشون و قسمت مضحک ماجرا اینجاست که خودت هم می ترسی ازشون رد بشی!
نمیدونم استاد کنترل فازی ما ممکنه چه حسی بهش ست بده وقتی بفهمه که دوست من سر کلاسش به این نتیجه رسیده که کار با فازی شبیه آشپزیه!!!!!;)
خیلی وقته که چیزی که بشه بهش گفت نوشته ننوشتم، نه برای خودم نه برای شما.....

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲

FUZZIFICATION!!
- دلم می خواست......
- مگه مهمه؟
- آره!
- کی گفته هرچی دلت خواست باید اتفاق بیفته؟
- هیچ کس؟
- پس چی؟
- هیچی.....!
NO COMMENT!
دیروز، میدان هفت تیر، ساعت 3:40 بعد از ظهر:
پلیس مشغول چرخاندن عده ای به جرم مشروب خواری و....* در شهر بود!

*سوار تاکسی بودم و بقیه اتهامات را نشنیدم!

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲

JUVE!
چرا نیستی؟ کجایی؟
من خوب می شم!
همیشه همینطوریه، یه نقطه پیک داره و بعدش اوضاع بهتر می شه.

قضاوت!
ما آدما عادت داریم زود قضاوت کنیم، بر اساس قضاوتهامون نتیجه گیری کنیم ورفتارمون با دیگران را بر اساس آنها تغییر بدهیم، شدیدا معتقدم که این کار اشتباهه، خیلییییییییییییی
show must go on on on on onnnnnnnnnnnnnnnnnnnn
این جمله ای که این پایین از همیلتون نوشتم خود خواهانه نیست؟
یکبار بهش گفتم frinds will be friends حتی اگر.......
ولی حالا دیگه مطمئن نیستم........

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲

روز خوبی نداشتم......
On earth there is nothing great but man; in man there is nothing great but mind.

William Hamilton
--Lectures on Metaphysics and Logic

با اجازه گروه یک لحظه فلسفه!
متولد شدم!
دیروز کلی کتاب و امروز هم بهار نارنج و بستنی شکلاتی!
از همتون ممنونم:)
همین است دیگر
زاهد پیر به سنگش تکیه داد
و آماده هزاران سال بعدی شد
که باید به تنهایی با خدایش حرف می زد
(( خدایا.... همیشه همینطور است!
پیرمردان یا جوانان با آن چشمان درخشان
همه مثل هم هستند
همیشه آسانتر است که به آنها چرند و پرند بفروشی
تا حقیقت را به آنها بگویی!))
شل سیلور استاین ، باغ وحش رویایی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲

اولین کادو تولد، اونم دو شب قبل از تولد! آی مزه می ده!!!!!!!!! D:
نتیجه هرچی که باشه یه جوری باهاش کنار میای، چاره ای نداری، این انتظاره که آدم را اذیت می کنه......

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲

Dream, when you're feeling blue
Dream, that's the thing to do
Just watch the smoke rings in the air
You'll find your share of memories there

So dream when the day is through
Dream, and they might come true
Things are never as bad as they seem
So dream, dream, dream

Frank Sinatra, Dream
چشمانش
روبرویم نشسته بود ، داشت با حرارت با من صحبت می کرد، به چشمهاش نگاه کردم، زیبا، شاد، پر شوق و شور، چیزی متفاوت در چشمانش بود، ذوق کودکانه، شادی ، ازجنسی که در دنیای آدم بزرگهاپیدا نمی شود. خیلی وقت است که دیگر از این چشمها در دنیای آدم بزرگها ندیدم....... کاش هیچ وقت چشمانش بزرگ نشوند.......

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲

یه مریم امتحان زده، یه مریم موج زده!
امتحان اصلا چیز خوبی نیست!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲

فرار
امروز از صبح داشتم فرار می کردم، از جمع دوستانم، از چشمهای بعضیهاشون، از سروصدا، از خودم، از تو، از همه جا و همه چیز...... روز عجیب و غریبی داشتم، تنها اتفاق مفید امروز کلاس منطق فازی بود، از درس دادن استاد لذت بردم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲

COMPACT LIFE
میدان... چهار فصل....امواج.....ابریشمیان....ویوالدی....... نه نه این دوتای آخر هیچ شباهتی به هم ندارند حتی هیچ ربطی هم ندارند!
میدان، امواج و چهارفصل!
خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که مطالعه بعضی درسها همراه با نوع خاصی موسیقی مفیده، چهارفصل ویوالدی با الکترونیک 1 و الکترومغناطیس خوب جواب داده بود امیدوام با میدان و امواج هم جواب بده!!!

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲

هوای صاف، آسمان آبیییییییییی
Thinking of………!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

یار دبیرستانی، یار دبیرستانیییییییییییییییییییییییییییییییی..............
بالاخره خواندن فاوست تمام شد!
دیروز به این نتیجه رسیدم که اگر این کوچولوی شاد چند هفته دیگه هم ایران بمونه من می تونم بعدش یه کتاب در باره ماجراهای خودم و این کوچولو بنویسم! دیشب موقع خواب گفت فقط در صورتی می خوابه که من پیشش باشم و براش قصه بگم، من هم مجبور شدم قبول کنم! تازه وقتی قبول کردم یادم اومد که در عمرم همچین کاری نکردم و هرچی ذهنم را گشتم هیچ قصه کودکانه ای پیدا نکردم، در واقع مشکل اصلی همین بود! بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که از قصه های کودکی فقط سه شخصیت یادمه، شنگول، منگول و حبه انگور منتها مشکل بعدی این بود که تنها سایه ای از داستان در ذهنم بود در نتیجه مجبور شدم با این سه شخصیت یه داستان بسازم ، (فکر کنم داستانی که ساختم به داستان اصلی زیاد ربطی نداشت!). اولش فکر می کردم که با همان داستان عجیب و غریب شادی کوچولو می خوابه و همه چیز به خوبی تمام می شه ولی اشتباه می کردم ، پرت و پلاهای من که تمام شد دیدم هنوز با چشمهای کاملا باز و سرحال داره منو نگاه می کنه، یه قصه دیگه.....!!!!!!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲


امشب دلتنگم ولی فقط کمی.....

یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲

تو هم گاهی فکر می کنی که در این هیاهوی دیوانه کننده و بی نظمی پر سردرد به دنبال چه هستی؟
امروز بعد از یک هفته تصمیم داشتم در حیاط دانشکده فاوست بخونم ولی خوب بعد ازکلی صحبت با دوستان آخرش نتیجه این شد که یک صفحه بیشتر نخوندم! اینم یک جمله از اون یک صفحه:
شاید که سرنوشت برای ما لحظه های زیباتری در چنته داشته باشد.

Cello songs for silence
کمی غمگین، خیلی آرامش بخش مخصوصا وقتیکه با صدای باران همراه باشه....
یک کوچولوی شاد
چند روز پیش یه مهمان کوچولوداشتیم که اولین بارش بود به ایران آمده بود، فارسی را با لهجه آلمانی و لحن بچه گانه صحبت می کرد. اول که آمد با هیچ کس حرف نمی زد، صورتش را چسبانده بود به پاهای مادرش و گاهی سرش را بر می گردوند و با تعجب دوروبرش را نگاه می کرد. بعد از اینکه بزرگترها دور هم نشستند و صحبتشون گل کرد، کم کم با این کوچولو دوست شدم، اول با من حرف نمی زد حتی اسمش را هم نمی گفت بعد وقتی پرسیدم شما چند سالته؟ چهار تا انگشتش را نشونم داد و با چشمهای کودکانه اش بهم خیره شد، بعد هم وقتی بهش گفتم که بالاخره به من اسمت را نگفتی ، یواش جواب داد، شادی! بعد از چند دقیقه کلی با من دوست شد و بقیه شب هم همبازیش بودم، اونم چه همبازی! تا حالا تو اتاق دنبال یه بچه 4 ساله دویدید؟ برای اینکه دوستیتون را ثابت کنید چهار دست .وپا زیر میز دنبالش رفتید؟ به قهقهه های کودکانه و شادش گوش کردید؟ تازه قسمت جالب ماجرا وقتی بود که می خواست عروسکهاش را به من معرفی کنه، یک سگ بامزه، یکی از شخصیتهای سسامی استریت، یک خرس، یک پنگوئن و یه زنبور چاق و تپل که قول داده بود من را نیش نزنه، همه هم اسمهای آلمانی و عجیب و غریب داشتند و دوست کوچولوی من انتظار داشت که اسمهاشونو یاد بگیرم!
دومین قسمت جالب ماجرا روز دوم بود ، وقتیکه این کوچولو داشت با یکی از هم سنهای خودش حافظه ( memory) بازی می کرد و سر اسم کارتها به توافق نمی رسیدند ، شادی اسم آلمانی را بلد بود و وقتی هم بازیش اسم فارسی آنها را می گفت هردو با تعجب همدیگر را نگاه می کردند، صحنه بچه گانه و جالبی بود!

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲

الان کشف کردم که برای خواندن بعضی از مقالات INDEPENDENT باید پول پرداخت کنیم به عنوان مثال برای خواندن مقالات ROBERT FISK! جالبه ، نه؟ من به طور خاص مقالات این شخص را دوست داشتم!!!
science has stolen most of our miracles.
MINORITY REPORT
امروز آسمان غروب تهران را دیدید؟ اگر دوستان من حالشون خوب بود می تونستم با اطمینان بگم که بهار امسال خیلی زیباست.........

یک تصویر
یک سرازیری سبز،باد، کسی که می دوید و باد توی موهاش میپیچید، می دوید رها و سبک.......

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲

می خواستم بنویسم، درباره یه کوچولوی شاد می خواستم براتون بنویسم ولی انقدر خسته و خواب آلودم که نای تایپ کردن هم ندارم.....پس باشه فردا ، آره به زودی براتون درباره یه شادی کوچولو می نویسم!

هر چیز سریع لزوما فروریختنی نیست ولی قابلیت فروریختنش بالاست..........
نگران،عصبانی،گیج، منگ، کم خواب، خسته..........نگران،نگران...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲

FRIENDS WILL BE FRIENDS..........

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲

گوش کن......... صدای باران..........
گوش کن......... صدای باران..........
تازگیها درباره نوار نغمه های سکوت با یک نفر زیاد شوخی کردیم، از شوخی گذشته با اینکه خودم تا حالا نغمه های سکوت را گوش نکردم ولی از اونجاییکه دو نفر از کسانی که به سلیقه موسیقیشون اعتماد دارم این مجموعه را دوست دارند فکر نمی کنم چیز بدی باشه، به زودی امتحانش می کنم!
اردیبهشت، بهشت بهشت.........!
از فردا اردیبهشت من شروع می شه. :)

پیاده روی زیر باران بدون چتر...... ......

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

بیابان ،تنهایی، می دانی که چیست؟
تا حالا تو بیابان تنهات گذاشتن؟ تا حالا از نگاه کسی دردت اومده؟ رنجیدی؟
چرا آدما نمی دونن؟ چرا نمی دونن که بعضی رفتارها چه خراشهایی در ذهن دوستهاشون ایجاد می کنه؟ چرا نمی دونن که بعضی خراشها را با هیچ پاک کنی نمیشه پاک کرد؟ خراش درد داره، نه فقط خراش خودت، وقتی ذهن کسی را خراش می دی اونم دردش میاد چون مثل خودت انسانه.....چرا اینطوری با هم رفتار می کنیم؟ چرا؟ چرا رفتارهای اشتباه را تکرار می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم هیچ تغییری ایجاد کنیم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خوبه به نتیجه کارهامون فکر کنیم، گاهی بد نیست ببینیم روی نزدیکانمون چه اثری می ذاریم، ببخشید که بی ادب می شم ولی گاهی جدا لازمه فکر کنیم ببینیم چه غلطی داریم می کنیم!
می خواستم امشب براتون بنویسم که دیدم account ندارم، اینم از نتایج شراکت با داداشی! حالا از چی می خواستم بنویسم؟ از زندگی، روزمره گی، سمینار matlab ، هوای با طراوت، بهار، اردیبهشتتتتتتتتتتتتتتت، عذاب وجدان درسی، شیطنتتتتتتتت ، بازم عذاب وجدان درسی و لابد فکر می کنید بازم فاوست! ولی نه!این یکی نه، اگر نخوندینش خودتون برید سراغش، خیلی جالبه. خوب حالا که اینطور شد بهتره برم دنبال کارها و زندگیم. شانس آوردید، امشب از خواندن پرت و پلاهای من معاف هستید!
پنجشنبه 28/1/82
ساعت هم بزنم؟ باشه اینم ساعت:
10:45 شب.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲

این نوشته اولش قرار بود عنوان داشته باشه ولی بعد عنوانهایی که به فکرم رسید کمی تعدادشون زیاد شد و تصمیم گرفتم بعضیهاشون را اینجا بنویسم تا هرکسی به سلیقه خودش هر کدوم را که دوست داشت به عنوان عنوان این نوشته در نظر بگیره! به این نوشته می تونم بگم:
یک مریم خیس!...... یک روز بارانی در تهران از اینور به اونور........شلپ شولوپ یا شالاپ شولوپ......موش آب کشیده.......خیابان یا رودخانه مسئله اینست، شاید هم مسئله این باشه تاکسی یا قایق موتوری ( قبول دارم، این یکی زیاد شبیه عنوان نیست!)..... از خیر بقیه هم بگذریم!

فکر می کنی چی میشه وقتی 5، 6 نفر بخوان در دوجهت مختلف از پیاده رو رد بشن ، همه هم با چتر؟! تازه این اولش بود! حالا فکر می کنی چقدر دچار هیجان می شی وقتی تو تاکسی کنار پنجره نشسته باشی شیشه هم تا آخر بالا باشه ، یه راننده با فرهنگ توی اتوبان پاشو بذاره روی گاز و با سرعت آنچنان از توی یه گودال آب ( وسط اتوبان!!) رد بشه که از پنجره بسته ماشین روت آب بپاشه و کاملا خیس بشی؟ خیس به معنای wet نه ها به معنای soaked! این از معجزات ایران خودرو و پیکان قشنگشونه به گمونم! تازه وقتی از تاکسی پیاده شدم احساس کردم لباسهام سنگین تر از حد معمول هستن ، دلیلش خیلی ساده بود، همشون خیس بودن! خیلی خنده داره که چتر دستت باشه ولی خیس خیس باشی..... خنده دار تر از اون وقتی بود که رسیدم سر میدان وخواستم از خیابان رد بشم، خوب وقتی تمام خیابان تبدیل به دریاچه شده باشه احتیاجی به فکر کردن نیست باید مثل اون دیوانه داستانها بزنی به آب، شلپ شولوپ یا شاید هم شالاپ شولوپ، به همین سادگی!
امشب تا وقتیکه رسیدم خونه تعداد زیادی صحنه های خنده دار دیدم، بعد با خودم فکر کردم یه عکاس حرفه ای می تونست کلی عکسهای بامزه از تهران بارانی بگیره البته اگر دوربینش زنده میموند یا حتی خودش!
راستی به نظرتون وضعیت یک موش آب کشیده بهتره یا یک مریم آب کشیده؟ خوب من فکر می کنم موش آب کشیده وضعیت بهتری داره چون احتمالا برای رسیدن به خونه مجبور نیست چند تا تاکسی سوار بشه و از خیابانهای پر از آب رد بشه!
اگر این باران زیبا همینطوری ادامه پیدا کنه احتمالا فردا برای رسیدن به دانشگاه و سمینار matlab باید از قایق استفاده کنم!
آدم وقتی سه شنبه از 8 صبح تا 7:30 بعد از ظهر دانشگاه باشه، چهارشنبه که خونه بمونه یا میخوابه، یا وب لاگ می نویسه، یا کتاب می خونه یا دلش می خواد بره پیاده روی یا........پس درس چی؟ فعلا هیچی!

این جمله را یکی از شخصیتهای فاوست راجع به انسان گفته:
موجوداتی که جان می کنند تا با خدایان برابر شوند، ولی همواره محکوم اند که همان که هستند بمانند!


تازه کجاشو دیده ، حتی جرات ندارند همان که هستند باشند!

بازهم از فاوست:
و چندان بازیچه امواج گشت که دریا او را سرانجام بسی دیر به ساحل آرزویش رساند.


let's take the minutes as they speed away!
هوای تهران امروز هوای پیاده رویه........

سه‌شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲

در میان شلوغیها
در این همه شلوغی گاهی دلت یک نگاه ، یک لبخند گرم ومهربان می خواهد، مهربانی که در چشمهای دوستانت پیدا می کنی، نگاهی اطمینان بخش که باعث آرامشت می شود. وقتی خسته ای و هنور هم باید بدوی گاهی نگاه یک دوست مهربان هم کافیست تا کمی خستگیهایت کمتر شوند، مثل دونده ای که قسمتی از راه را پیموده واندیشه باقی مانده راه خستگیهایش را دو برابر کرده و تنها یک نگاه دوستانه و اطمینان بخش کافیست تا به ادامه راه امیدوار شود..........

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۲

چه باران زیبایی بود امروز...... پر طراوت......بهاریییییییییییییییی

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

از غریبه ها هرجور انتظاری میشه داشت ولی از آشناها چی؟ از آشناها می شه دلگیر شد یا فقط از کنارشون رد شد. تو کدوم را انتخاب می کنی؟ شاید هم راه سومی باشه........

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲

instruction!
خیلی فاجعه است که دوستانت نشناسنت، خیلی فاجعه است که مجبور باشی برای شناختنت به دوستانت دستورالعمل بدی ، اینجور مواقع یاد شیشه های دارو می افتم اونم از نوع خطرناکش! هرچه هم که خطرناکتر باشند بیشتر و محتاط تر مجبوری دستورالعمل را بخوانی.... یعنی هرکس که کم حرف بود .............. آره شاید باید همه چیز را با کلمات گفت! کلمات...!!!!!!


پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۲

چرا اینطوریه امروز؟
من الان باید خوشحال باشم یا نگران؟ برای یک دوست خوشحال باشم و برای یک دوست دیگر نگران یا برای هردوشون نگران باشم؟ اصلا من نگران دوستانم هستم یا نگران رابطه خودم با دوستانم؟ من خود خواهم؟ اصلا من خوبم؟
با رامین موافقم، یه جوریه وقتی همه وب لاگ آدم را بخونند، اونوقت نمی تونی بعضی چیزها را بنویسی.
اصلا فکر کنم بهتره من نگران خودم باشم با این فشار خون تابلو! پرستارم ( بهار نارنج) صبح تشخیص داد که این فشار خون دیگه مربوط به ساکنان این دنیا نیست! ولی خوب من هنوز می نویسم پس هستم......

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲


چه کسی می تواند اندیشه ای ،ابلهانه یا عاقلانه، داشته باشد که پیش از او در گذشته به خاطر کسی نرسیده باشد!

فاوست،گوته

به این می گن بهبود؟ مهم نیست چی بهش می گن، مهم اینه که بعد از سه روز می تونم بگم خوبم!

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۲

ابتذال
زندگی گاهی اوقات برای لحظاتی مبتذل می شه. درست مثل یه فیلم سینمایی که قبلا دیدی و ازش متنفری، درست مثل پوچی که دیگران را گرفتارش می دونستی ولی حالا ......! وقتی از دیدن این همه پوچی و ابتذال احساس خفگی می کنی اگر یه دوست خوب نباشه که باهات صحبت کنه و دیوانگیهات را باهاش تقسیم کنی،ممکنه جدی جدی خفه بشی! آره زندگی گاهی واقعا مبتذله ........

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم!
اگر این کویر مهربون امروز نبود مرا باد برده بود! مرسی.....:)
کودکانه خواستن، کودکانه دل بستن
مثل همه بچه های دیگه اونم شکلات دوست داشت،خیلی زیاد. موقعی که بچه های دیگه پاهاشون می کوبیدند زمین و برای شکلات و اسباب بازی بهانه می گرفتند یه گوشه ساکت می ایستاد و دندانهاشو بهم فشار می داد و اشک در چشمهاش جمع می شد ، هیچ وقت برای هیچی بهانه نمی گرفت وسر و صدا نمی کرد، هیچ وقت نمی گفت که چقدر شکلات می خواد چون فکر میکرد بقیه می گن چقدر بچه است! ولی آخه جدی جدی یه بچه بود مثل بقیه بچه ها! وقتی شکلات می خواست اول کلی از دور نگاهش می کرد، بعد کم کم و قدم به قدم می رفت طرف شکلات تا به اون برسه. وقتی به شکلاتش می رسید کلی ذوق می کرد، تو هر قدم شیرینی شکلات را زیر زبانش حس کرده بود حتی گاهی چشمهاش را بسته بود و شکلات را در دستهای کوچکش حس کرده بود،حالا که بهش رسیده بود دلش نمیومد شکلات را درسته توی دهانش بذاره، آخه برای رسیدن بهش کلی صبر کرده بود. آرام و یواش یواش شکلات را گاز می زد تا با تمام وجود مزه اش را حس کنه. کم کم با اسباب بازیهاش هم همینطوری رفتار می کرد، فقط یه اشکال کوچک وجود داشت، با این رفتار لزوما به تمام خواسته هاش نمی رسید چون گاهی وقتی که داشت یواش یواش به طرف شکلاتش می رفت یک بچه دیگر سریع می دوید و اونو بر میداشت، اونوقت اون می موند و کلی غصه و خیال یه شکلات که حالا در دهان یه نفر دیگه بود! هیچ وقت به اون دیگری اعتراض نمی کرد چون تقصیر خودش بود ، کند خواستن خودش بود که باعث از دست رفتن شکلات شده بود.
وقتی هم که بزرگ شد برای رسیدن به خواسته هاش آرام آرام گام برمیداشت. وقتی به کوچکترین خواسته اش می رسید از شادی بال در می آورد ، دیگران بهش حسودی می کردند آخه نمی دونستند که اینگونه خواستن چقدر براش دردناک بوده، هر قدمش پر از اضطراب و نگرانی بود، کلی می گشت تا چیزی را می خواست ولی موقعی که به سمتش می رفت هیچ تضمینی نبود که دیگری زودتر نرسد و اکثرا هم دیگری زودتر میرسید.....
خالا او یک آدم بزرگ شده، گاهی از شلوغی دنیایی که واردش شده سرگیجه می گیره، اینجا همه برای هر چیز می دوند . امروز دیگر موضوع خواستن اسباب بازی و شکلات نیست ،موضوع کاملا فرق کرده ولی یه چیز دیگر هست که هنوز تغییر نکرده، او هنوز کودکانه می خواهد وکودکانه دل می بندد!

یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲

چقدر خوبه که بتونی یک گوش شنوای خوب باشی، اگر خوب گوش کنی نوبت تو هم که رسید دیگران خوب به حرفهات گوش می دهند، ولی اگر بلد نبودی خوب گوش کنی اونوقت نوبت خودت هم که رسید تنها می مونی، هیچ کس نیست که گوش شنوای تو بشه..... به آدمهایی که راحت می توانند با دیگران درددل کنند حسودیم میشه! شاید این تنها موردی باشه که خیلی جدی باعث حسادت من می شه.( داره کم کم شبیه اعتراف می شه!)

امروز بعد از خواندن روزنامه همشهری یه سوال برام پیش آمد، سوال اینه:
بزرگ شدن در مکانهای مختلف باعث می شه که دائره علائق شخص گسترده بشه؟

شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲

عجب روزی!
چه حسی پیدا می کردید اگر روز اول بعد از تعطیلات هرکدوم از دوستانتون با گوشه و کنایه های مختلف بهتون اظهار لطف می کردند؟ تقریبا هرکسی که رد شد و روش می شد یه جوری به من فهموند که.........! شاید دوستان من اگر از این طرفها رد بشن فکرکنند من ناراحت شدم، نه! من به این می گم محبت خشن! تا برای کسی مهم نباشی اینطوری باهات صحبت نمی کنه!:)


It,s just a simple fact of life that can happen to anyone!
مهم اینه که تو چه جوری با قضیه برخورد می کنی، البته شرایط اطراف هم روی برخورد تو با این قضیه تاثیر می گذارند.....

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲


هابل!

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۲

یک طوفان کامل با تمام خصوصیات آن......
Up and down , up and down
Going up to the top, falling down to the ground!
آنچه لرزه بر تن می نشاند،برای آدمی همان بهترین چیز است.
وآنوقت چه اهمیت دارد که مردم چه نامهایی بر آن چیز می نهند!
میتوان از ته دل آنچه را که بزرگ و غول آساست حس کرد.

فاوست، گوته
خسته ام، از بعضی آدمها، از بعضی رفتارها، از خودخواهیها....... حتی از دست خودمهم خسته شدم! دلم می خواد برم یه جای دور، جاییکه هیچ کدوم از این آدمها و رفتارهاشون آنجا نباشن، حتی خودم هم نباشم! دارم هذیون میگم نه؟
...........!

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲

باشه دوست عزیز ، باشه برگشتم!

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲

این نتیجه گیری قابل قبولی نیست، حتی توجیه خوبی هم نیست ولی خوب منم یه آدم هستم مثل بقیه آدمها! شاید تا حالا دوره تناوب نوشتن من را کشف کرده باشد، یه مدت کم می نویسم، بعد نمی نویسم و بعدش دوباره بر می گردم. اینبار هم نوشته ها دارن قطع می شن، نمی دونم نوشته بعدی را کی می نویسم، ولی می دونم که بر می گردم.........

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲

عقل آمریکاییها دست انگلیسیهاست! اینم از نتیجه بحث مهمانهای امشب ما!


دانوب آبی من گم شده........ کسی دانوب آبی من را ندیده؟!

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲

موسیقی
موسیقی مسکن خوبی است، ایندفعه This Is My Song بود که سردردم را تسکین داد.
من فکر می کنم اینجا یه چیزی کمه....... آها! می دونی چی کمه؟ هوای تازه! آره هوای تازه.......
آبشار زمزمه گر که می توان روانش دید،
هنگامی که از فرودی به فرود دیگر و از تخته سنگی به سنگ دیگر
سیلابش در هزارها جویبار پخش می شود
و کف آن تا دور جایی در هوا شتک می زند،
من آنرا با نشاطی تمام نظاره می کنم.
از این خیزابه که در هم می شکند، با چه شکوهی،
آنجا ثابت و اینجا گونه گون شونده، کمان هفت رنگ بر می جهد،
که گاه خطی است مشخص و گاه از وزش باد در گریز،
و از آن در لرزه ای سبک بخار بر می آید!
این آدمی و تلاش اوست که کمان مجسم می دارد.
بدان خوب فکر کن ای اندیشه گر پرسنده:
این پرتو رنگارنگ چیزی جز زندگی نیست.

فاوست،گوته

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲

بهار نارنج!

سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲

حوصله ام از تهران سر رفته، باغ ارم خونم کم شده! دلم برای خوزستان هم تنگ شده........
In many situations it is our sense of the unknown, the hidden
,that provokes us to think, that draws out our thinking and
pulls us towards the not-yet-thought.

این مطلب هم از همون کتابی است که در ترجمه قسمتی آن مشغول کمک هستم، اونم چه کمکی!! توی کتاب بحث می کنه که اصلا می شه روشهای اندیشیدن را تدریس کرد یا نه ؟ چیزی که از محتوای کتاب متوجه شدم این است که با درست اندیشیدن کودکان فردای بهتری را خواهند ساخت. منم امیدوارم که این امر ممکن باشه. البته شک دارم این دنیای شیر تو شیر قابلیت بهبود داشته باشه!
اگر یک نفر بهت بگه سرم درد میکنه ، بهش می گی یک مسکن بخوره و کمی بخوابه تا حالش خوب بشه، اگر بهت بگه که گلوش درد می کنه بهش می گی که چیزی نیست و به زودی حالش خوب میشه ولی اگر یک نفر درباره بیماری و دردی باتو صحبت کنه که درمان نداره، اونوقت چی؟ اونوقت نمی تونی بهش بگی که مسکن بخوره و کمی استراحت کنه حتی نمی تونی بهش بگی که چیزی نیست و به زودی خوب می شه ، نه اون موقع باید دنبال کلمات دیگری بگردی. میدونی کی کارت سخت می شه؟ وقتیکه کلمات را گم کنی وتازه ناشیانه سعی کنی چیزهایی را که توی چشمات هست پنهان کنی چون طرف مقابل ت در خوا ندن چشم آدمها استاده، پس باید خیلی مراقب باشی....
همیشه از چشمهای آدمها میشه فهمید که چشم خوانی بلدند یا نه، یه موقعی هروقت میدیدم که طرف مقابلم هنگام گوش کردن به کلماتم داره چشمهام را هم جستجو میکنه سعی میکردم یه جوری نگذارم از تو اون پنجره ها چیزی را ببینه ولی الان چند وقته که این کار را نمی کنم، می گذارم از توی پنجره جواب سوالاتشون را پیدا کنند ولی اینبار خیلی ناشیانه سعی کردم جلو اینکار را بگیرم ............. خیلی ناشیانه.........










دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲

This is the reality of war. We bomb. They suffer ....
این مقاله را بخوانید، ایندفعه جنگ ولی نه در جبهه، نزدیک خانه های مردم، آنجاست که جنگ واقعی را میبینید.......

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۲

this is a terrible business
this is war......
نگاه کنجکاو! این نگاه مخصوص آدمهای باهوشه؟