یاد داشتهای پریشب!
این قسمت ماجرا را دوست ندارم، اون قسمتی که آدمهای عزیز دور باشند.... فردا صبح داره می ره، کلی پیغام و کارت وچیزهای دیگه بود که می خواستم برسونه، از تمام اینها فقط پیغامها می رسند ( اگر یادش بمونه!)، اصل ماجرا کارت بود که نرسیدم بخرم، حتی یک خط نامه هم....! آدم بدی شدم تازگیها، انقدر سرگرم خودم بودم که دقیقه 90 باخبر شدم که بالاخره تصمیم گرفته بره. وقتایی که همه ایران جمع می شن و دور هم هستیم خوبه ولی وقتایی که نیستن اینجا سوت و کوره، متنفرم از این دوریها! یک نفر هم هست که از همه عزیز تره و خیلی دور، نگرانم براش، نمی دونم چرا اینطوری شده، طبیعیه که نمی تونم شرایطش را دقیقا درک کنم ، تا بحال نه انقدر تنها بودم نه انقدر دور، فقط می دونم که در شرایط خوبی نیست، اگر اینجا بود مطمئنم که می تونستم کمکش کنم ولی اینطوری کار زیادی از دستم بر نمیاد. کاش می تونستم............
گاهی مسوولیتهایی را قبول می کنی که در اون لحظه خاص مطمئن نیستی که بتونی کامل و درست انجامشون بدی حتی ممکنه نتیجه نگرانت کنه چون در اون لحظه در شرایط خاصی هستی، مثلا هیجانزده ای یا خجالت می کشی یا... . بعدا که انجامش دادی و چند روز بعد از بالا به قضیه نگاه کردی می بینی که خیلی هم مسئله بزرگی نبوده فقط در اون شرایط خاص بزرگ به نظر می رسیده. تازه وقتی بفهمی نتیجه کاملا خوب بوده و دوستت راضیه کلی هم خوشحال می شی و از نگرانی خودت خنده ات می گیره!
درصد شادی مردممون کمه، تو خیابانها که راه بری اینو با تمام وجود حس می کنی، ممکنه از پایین شهر که بالاتر بیای کمی شادی بیشتری ببینی ولی فقط کمی!
شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۲
پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲
این کریستین بوبن موجود جالبیه، این قسمت از کتاب غیر منتظره است:
در نقاشی لحظه ای فرا می رسد که نقاش می داند تابلوی اش تمام شده است. چرایش را نمی داند. تنها به ناتوانی ناگهانی اش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف می شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمک نمی کنند. وقتی که تابلو دیگر نمی تواند به نقاش چیزی ببخشد. وقتی که نقاش دیگر نمی تواند به تابلو چیزی ببخشد . یک اثر وقتی تمام می شود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق می رسد.
در نقاشی لحظه ای فرا می رسد که نقاش می داند تابلوی اش تمام شده است. چرایش را نمی داند. تنها به ناتوانی ناگهانی اش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف می شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمک نمی کنند. وقتی که تابلو دیگر نمی تواند به نقاش چیزی ببخشد. وقتی که نقاش دیگر نمی تواند به تابلو چیزی ببخشد . یک اثر وقتی تمام می شود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق می رسد.
دیروز از خودم مطمئن شدم که دیگه هیچی نیست، رفتم به احترام مسوول گروهمون، به خاطر چیزهایی که ازش یاد گرفتم. وقتی یاد دو سه ماه پیش افتادم خنده ام گرفت! گاهی آدمها به طرز شگفت انگیز و تلخی غافلگیرت می کنند! روزهای سخت و عجیب غریبی را گذروندم، می شه اینجوری توصیفشون کرد: تلخ! وقتی تصویر کسی در ذهنت خرد شد و فروریخت مدتی طول می کشه تا خرده ها کاملا از ذهنت بیرون برند، هیچ احساس خوبی هم نداره. اولین باره که تصویر ذهنی من انقدر از واقعیت دور بود که وقتی با واقعیت روبرو شدم اون تصویر کاملا خرد شد و فروریخت و من ماندم و یک ذهن پر از خرده های کسی که احترام زیادی براش قائل بودم! کاملا متعجب بودم و عصبی. زیاد به دوستانم چیزی نگفتم، به همه گفتم که خوبم یا حداکثر گفتم بد نیستم! اینجور روزهای منو زیاد کسی نمی بینه، فقط آدمهای خیلی نزدیک، البته در این یک مورد فکر کنم دوستانی که با هاشون کوه رفته بودم بخشی از این روزها را دیدند، مخصوصا اونی که اگر نبود من تو دره بودم!! شاید رد پاهایی هم اینجا بود، اما کم. وقتی جرات توصیف روزهای طوفانی را پیدا می کنم که اون روزها گذشته باشند. خوشبختانه اون روزها گذشتند و حالا می تونم راحت درباره شان بنویسم، نمی تونم بگم فقط گذشتند، هر تجربه ای اثر اتی روی زندگی می ذاره.. وقتی انقدر به ورودیها حساس هستی بهتره در انتخاب دوستانت بیشتر دقت کنی . تجربه ها شاید فراموش بشن ولی اثراتشون می مونه.
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲
از وب لاگ دلتنگستان:
زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.
زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.
سهشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲
وقتی هر روز با چشمهای خودت ببینی که همکاران محترم چه جوری مشغول تلف کردن وقت، انرژی و سرمایه هستند، وقتی بعد از ظهر تو ترافیک ببینی که همه چقدر قشنگ رانندگی می کنند ، سر هم داد می زنند، فحش می دهندو......، وقتی کنار چهار راهها بچه های کوچولو را پابرهنه در حال فروختن آدامس و غیره میبینی، وقتی به چهره های کودکانه و آفتاب خورده شون نگاه می کنی، وقتی ساعت 8 صبح که منتظر تاکسی هستی می بینی که.....! وقتی ساعت 11 صبح تو پارک ساعی دو تا دختر دبیرستانی با لباس مدرسه را با دو تا پسر بزرگتر از خودشون که می بینی و از قیا فه هاشون هم مشخص باشه که وضعیتشون چیه ، وقتی............. وقتی...
اینجور موقعها شاید تو هم مثل من بعدازظهر که بر می گردی خونه دلت بخواد بیفتی تو تختت و سرت را فرو کنی تو بالشت و سعی کنی فقط برای چند ثانیه فکر نکنی تا شاید سردردت خوب بشه، بعدش هم یک ساعت بخوابی .
کوری، این روزها خیلی یاد این کتاب می افتم!
اینجور موقعها شاید تو هم مثل من بعدازظهر که بر می گردی خونه دلت بخواد بیفتی تو تختت و سرت را فرو کنی تو بالشت و سعی کنی فقط برای چند ثانیه فکر نکنی تا شاید سردردت خوب بشه، بعدش هم یک ساعت بخوابی .
کوری، این روزها خیلی یاد این کتاب می افتم!
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
دیروز چند دقیقه بعد از من رسید خونه، تازه از سفر برگشته بود، داشتیم با هم حرف می زدیم، چشمهاش خسته بودند و پر از محبت ، محبتی که بهش احتیاج داشتم، چشمهاش همیشه همینطورند ، این من بودم که این همه محبت برام عادی شده بود، بعد از مدتها توجهم به تمام مهربانی اون چشمها جلب شد، دلم می خواست تو چشمهاش غرق بشم.
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
نویسنده داشت دو تا داستان را موازی پیش می برد، با دو شخصیت اول متفاوت. من متوجه قضیه نبودم، طبق معمول خیلی حواسم به دوروبر نبود. داشت سعی می کرد بفهمه که کدوم داستان بهتر از آب در میاد، وقتی متوجه شدم تصمیم گرفتم از داستانش بیام بیرون، اون موقع نمی دونستم کدوم داستان را می خواد انتخاب کنه، فرقی هم نمی کرد، نمی خواستم تو داستان اینجور نویسنده ها باشم ، شخصیت اول خیلی براشون مهم نیست، مهم اینه که داستانشون خوب باشه. .وقتی هم که گفت می خواد حرف بزنه فکر کردم تصمیم گرفته بگه، نمی دونم نمی خواست بگه یا چی ، هنوز نفهمیدم چرا اون حرفها را زد، تا خودش چیزی نمی گفت من اشاره ای نمی کردم، نمی خواستم رو داستان دوم اثر بذارم، هنوز انقدر بدجنس نشدم! شاید داستان اصلیش را خیلی هم خوب بنویسه، من در این باره قضاوت نمی کنم . فقط امیدوارم بقیه شخصیتهای داستانش مواظب خودشون باشن، آخه این نویسنده بی فکر می نویسه، شاید به خاطر همین داستانهاش موازی می شن.
یار دبیرستانیییییییییی!
امروز عقد یار دبیرستانیه، اگر اون وقت که پشت اون نیمکتهای کذایی مشغول شیطنت بودیم بهمون می گفتند که انقدر زود از این اتفاقهای جدی برای یکیمون می افته احتمالا دوتایی از خنده دل درد می گرفتیم! پشت اون نیمکتها که باشی دنیای واقعی دور به نظر می رسه.
خوشحالم، وقتی هم که خبر را شنیدم کلی ذوق زده شدم. بعد از ظهر می رم تا در شادیشون شریک باشم، امیدوارم خوشبخت بشن.*
* چند هفته ای است که از این خبرها زیاد می شنوم ، تابستون جالبیه و کمی عجیب! ;)
امروز عقد یار دبیرستانیه، اگر اون وقت که پشت اون نیمکتهای کذایی مشغول شیطنت بودیم بهمون می گفتند که انقدر زود از این اتفاقهای جدی برای یکیمون می افته احتمالا دوتایی از خنده دل درد می گرفتیم! پشت اون نیمکتها که باشی دنیای واقعی دور به نظر می رسه.
خوشحالم، وقتی هم که خبر را شنیدم کلی ذوق زده شدم. بعد از ظهر می رم تا در شادیشون شریک باشم، امیدوارم خوشبخت بشن.*
* چند هفته ای است که از این خبرها زیاد می شنوم ، تابستون جالبیه و کمی عجیب! ;)
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲
کارآموزی، سوال!
تو بخشی که ما هستیم، حداقل مسوولهای ما زیاد حوصله کار آموز ندارند، صبح می خواستیم یک سوال بپرسیم، نفر اول سوالمون را که جواب نداد هیچی خیلی راحت بهمون گفت خوب اگر کار سختیه نمی خواد انجامش بدین! کلی حالمون گرفته شد
رفتیم پیش نفر دوم اونم گفت از مهندس فلانی بپرسید اون مهندس فلانی هم تا آخر وقت اداری تشریف نیاورد! آخرهای وقت اداری قیافه های ما دیدنی بود، حوصله هیچی نداشتیم، برای اینکه خیلی هم بیکار نباشم روی اینترنت دنبال موضوعات مربوط به کارمون گشتم و چیزی که پیدا کردم کلی ذوق زده ام کرد، تمام خستگی روزم از بین رفت. شاد و با حوصله اومدم خونه.
تو بخشی که ما هستیم، حداقل مسوولهای ما زیاد حوصله کار آموز ندارند، صبح می خواستیم یک سوال بپرسیم، نفر اول سوالمون را که جواب نداد هیچی خیلی راحت بهمون گفت خوب اگر کار سختیه نمی خواد انجامش بدین! کلی حالمون گرفته شد
رفتیم پیش نفر دوم اونم گفت از مهندس فلانی بپرسید اون مهندس فلانی هم تا آخر وقت اداری تشریف نیاورد! آخرهای وقت اداری قیافه های ما دیدنی بود، حوصله هیچی نداشتیم، برای اینکه خیلی هم بیکار نباشم روی اینترنت دنبال موضوعات مربوط به کارمون گشتم و چیزی که پیدا کردم کلی ذوق زده ام کرد، تمام خستگی روزم از بین رفت. شاد و با حوصله اومدم خونه.
یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۲
پروژه اولی ما را لغو کرده بودند ، مسوولمون هم از صبح نیامده بود درنتیجه امروز از صبح تا وقتیکه مسوول گرامی ما بیاد من بیکار بودم و بیشتر وقتم پای اینترنت گذشت! این هم یکی از جاهایی بود که کشف کردم، جالب بود، مخصوصا برای وقتی که در محل کار آموزی کار خاصی برای انجام دادن نداری!!!
شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲
دیروز یک کارت عروسی دستم رسید ( از سوئد!!) ، برعکس کارتهای فارسی توش خبری از جملات ادبی و این حرفها نبود، کاملا ساده بود با ظاهری کاملا مطابق با کلمات داخلش. برای این دو تا عزیز قبلا توضیح داده بودم که امکان شرکت در مراسم برام نیست. تصمیم دارم براشون یک کارت تبریک بفرستم هنوز نمی دونم یک کارت معمولی با پست بفرستم یا یک E-Card بفرستم، به هر حال اگر سایت خوبی سراغ داشتید لینکش را برام بفرستید.
جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲
یک تصویر
مدتیه که داره شکل می گیره، اولش تار بود و غیر شفاف، باورش نمی کردم، نمی تونستم ، دقیق تر بگم نمی خواستم. از اون به بعد روز به روز واضح تر شد، کم کم روشنتر شد، رنگهاش مشخص شدن، صورتها را توش تشخیص دادم. دیدم، دیدم..... تصویر زشتی نیست ولی آزار دهنده است. دیگران را آزار نمی ده، تازه شاید از دیدنش شاد هم بشن حق هم دارن ولی خوب من هم حق دارم، حق دارم بگم که آزار دهنده است. دیگه تار نیست، دارم می بینمش، هنوز هم نمی خوام، قبول کردنش سخته ، تلخه، ولی هست. از واقعیت نمی شه فرار کرد، هرچه قدر هم سخت باید قبولش کرد.
مدتیه که داره شکل می گیره، اولش تار بود و غیر شفاف، باورش نمی کردم، نمی تونستم ، دقیق تر بگم نمی خواستم. از اون به بعد روز به روز واضح تر شد، کم کم روشنتر شد، رنگهاش مشخص شدن، صورتها را توش تشخیص دادم. دیدم، دیدم..... تصویر زشتی نیست ولی آزار دهنده است. دیگران را آزار نمی ده، تازه شاید از دیدنش شاد هم بشن حق هم دارن ولی خوب من هم حق دارم، حق دارم بگم که آزار دهنده است. دیگه تار نیست، دارم می بینمش، هنوز هم نمی خوام، قبول کردنش سخته ، تلخه، ولی هست. از واقعیت نمی شه فرار کرد، هرچه قدر هم سخت باید قبولش کرد.
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲
چند هفته پیش به جای یک نفر امتحان دادم،امروز فهمیدم 19 شده با خودم فکر کردم کاش امتحانات خودمون برگزار شده بود! البته موضوع امتحانش اصلا به برق و مخابرات ربطی نداشت، امتحان فلسفه بود، باید قبل از امتحان 15 تا سوال فلسفی از خودش می پرسید و خودش هم جواب می داد، روالش هم اینطوری بود که باید یک سوال می پرسید ، جواب می داد ، به جواب شک می کرد یا نقضش می کرد و از اونجا به سوال بعدی می رسید. روز امتحان هم تنها کاری که داشت وارد کردن این سوال و جوابها از روی کاغذ به ورقه امتحانی بود که البته این قسمتش با خودش بود!
دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
اگر زن، خود را به مثابه عاملی غیر اصلی که هرگز به اصلی باز نمی گردد آشکار می کند، از آن رو است که خود به این بازگشت دست نمی زند.
جنس دوم، سیمون دوبووار
این هم جالب بود، از همان کتاب و از فصل دوم، نظر گاه روان کاوی.
طبیعت نیست که زن را تعریف می کند: بلکه خود زن است که با پذیرفتن طبیعت در عواطفش، خود را تعریف می کند.
فعلا درباره این کتاب نظری نمی دم، باید بیشتر پیش برم . تا به حال از سیمون دوبووار کتابی نخوانده بودم، هنوز برام ناآشناست.
جنس دوم، سیمون دوبووار
این هم جالب بود، از همان کتاب و از فصل دوم، نظر گاه روان کاوی.
طبیعت نیست که زن را تعریف می کند: بلکه خود زن است که با پذیرفتن طبیعت در عواطفش، خود را تعریف می کند.
فعلا درباره این کتاب نظری نمی دم، باید بیشتر پیش برم . تا به حال از سیمون دوبووار کتابی نخوانده بودم، هنوز برام ناآشناست.
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲
امروز صبح امیر آباد کار داشتم، کجا؟ خیابان بیستم! از شب قبل یکی دو نفر از اطرافیان پیشنهاد کردند که به خاطر 18 تیر بودن امروز و باقی قضایا با من بیان تا یکبار اتفاقی نیفته!!! ...... صبح که سوار تاکسی شدم راننده تاکسی داشت برای آقایی که جلو نشسته بود تعریف می کرد که از صبح تعدادی موتور سوار با باتوم را دیده که به طرف امیر آباد می رفتند خلاصه آقاهه یه جوری تعریف می کرد که من فکر کردم دارم میرم میدون جنگ! .... توی امیر آباد از تاکسی که پیاده شدم وضعیت دنیا کاملا عادی بود، هیچ خبر خاصی نبود و همه چی امن و امان بود.
دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲
یک صدای آشنا شنیدم، آره خودش بود، این صدا را در تمام زمستان، تقریبا هفته ای یکبار یا بیشتر شنیده بودم. صداش گرم و مهربان ، نگاهش با هوش و مو شکاف است، کمتر کسی را موقع حرف زدن انقدر با اعتماد به نفس دیده بودم . اون موقع برام یک موجود جالب بود، البته از بعضی خصوصیات اخلاقیش خوشم نمی آمد، تا آخرین ملاقات هم که آخرهای اسفند بوداکثرا با هم انگلیسی صحبت می کردیم، این چیزی بود که خودش خواست، یعنی بهتره بگم خودش شروع کرد و من هم مخالفتی نکردم. بیشتر از همه شخصیت مستقلش نظرم را جلب کرده بود ( از آدمهایی که دائم به بقیه تکیه می کنند خوشم نمیاد!) فقط یک بار نگران و بی حوصله دیدمش، دلیلش هم کاملا قابل توجیه بود، دفعه بعد که دیدمش مشکل را کاملا حل کرده بود و دوباره کاملا با انرژی و سر حال بود. به نظرش آدم عجیبی بودم، این مسئله را با یک سوال خنده دار بیان کرد:" تو چرا اینجوری هستی؟!" به سوالش کلی خندیدم! کاری را که قرار بود برای من انجام بده با تاخیر ولی کامل انجام داد.
امروز شنیدن صداش برام غیر منتظره بود، تمام زمستان از جلو چشمانم گذشت، مثل یک فیلم که با دور تند پخش بشود. بعضی آدمها سریع از کنارم رد می شوند ولی فراموش نمی شوند.
امروز شنیدن صداش برام غیر منتظره بود، تمام زمستان از جلو چشمانم گذشت، مثل یک فیلم که با دور تند پخش بشود. بعضی آدمها سریع از کنارم رد می شوند ولی فراموش نمی شوند.
بعضی از آدمها اینگونه اند: تا وقتی بچه هستند با اسباب بازیهاشون بازی می کنند، بزرگ که شدند اسباب بازیها را می ذارند کنار با بقیه آدمها بازی می کنند.!این وسط یک نکته را فراموش کردند ، آدمها وسیله بازی نیستند، زندگی هم زمین بازی دوره کودکی نیست.
فقط اگر کمی آدمها می دونستند که چگونه با هم رفتار کنند دنیا خیلی جای بهتری بود!
فقط اگر کمی آدمها می دونستند که چگونه با هم رفتار کنند دنیا خیلی جای بهتری بود!
شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲
این دو جمله از فیلم های سه رنگ یادم مانده، اولیش از فیلم قرمز است و دومی از آبی:
People are not bad , they may become weak sometimes….
No love, no friends, they are all traps!
موقعی که فیلم نامه را می خواندم با اولی موافق بودم ولی حالا دیگه مطمئن نیستم. جمله دوم را کلا قبول ندارم، تازه اگر هم کسی این جمله را قبول داشته باشه فکر نکنم بتونه انکار کنه که آدمها گاهی اوقات به trap احتیاج دارند!
People are not bad , they may become weak sometimes….
No love, no friends, they are all traps!
موقعی که فیلم نامه را می خواندم با اولی موافق بودم ولی حالا دیگه مطمئن نیستم. جمله دوم را کلا قبول ندارم، تازه اگر هم کسی این جمله را قبول داشته باشه فکر نکنم بتونه انکار کنه که آدمها گاهی اوقات به trap احتیاج دارند!
پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲
Hogwarts school of witchcraft and wizardry
چند روزیه دارم با هری مذاکره می کنم که منو ببره هاگوارتز ، گوش نمی کنه که، می گه همون KNT خودتون بیشتر خوش می گذره! صبر کن تابستون تموم بشه برگرد مدرسه خودتون!!! فعلا که هری پیش منه، اینطوری که پیش می ره فکر کنم یک هفته دیگه هم اینجا باشه. : )
برای توصیف فیلم سیزدهمین جنگجو یک کلمه بیشتر نمی شه گفت:
DISGUSTING!
بابت توصیف انگلیسی معذرت می خوام، آخه فیلم زبان اصلی بود!
چند روزیه دارم با هری مذاکره می کنم که منو ببره هاگوارتز ، گوش نمی کنه که، می گه همون KNT خودتون بیشتر خوش می گذره! صبر کن تابستون تموم بشه برگرد مدرسه خودتون!!! فعلا که هری پیش منه، اینطوری که پیش می ره فکر کنم یک هفته دیگه هم اینجا باشه. : )
برای توصیف فیلم سیزدهمین جنگجو یک کلمه بیشتر نمی شه گفت:
DISGUSTING!
بابت توصیف انگلیسی معذرت می خوام، آخه فیلم زبان اصلی بود!
شراکت!
چیزهای زیادی هستند که با دوستان تقسیم می کنیم، احساسات و لحظات زیادی هستند که با آنها شریک می شویم. شراکت یکی از جنبه های زیبای دوستی است ولی بعضی احساسات و لحظه ها هستند که نمی توان در آنها شریک شد. گاهی اوقات خیلی ساده نمی خواهی تقسیم کنی ، هیچ چیز را ، حتی کلماتت را. می خواهی فقط خودت باشی ، تنهای تنها ، دور از تمام احوالپرسیها و نگاههای دوستانه......
چیزهای زیادی هستند که با دوستان تقسیم می کنیم، احساسات و لحظات زیادی هستند که با آنها شریک می شویم. شراکت یکی از جنبه های زیبای دوستی است ولی بعضی احساسات و لحظه ها هستند که نمی توان در آنها شریک شد. گاهی اوقات خیلی ساده نمی خواهی تقسیم کنی ، هیچ چیز را ، حتی کلماتت را. می خواهی فقط خودت باشی ، تنهای تنها ، دور از تمام احوالپرسیها و نگاههای دوستانه......
پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲
چهارشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۲
Decoder
Decoding کار مهمیه، چند وقته کشف کردم که decoder من درست کار نمی کنه، گاهی با حرفهام بقیه را می رنجانم ، از کلمات برای بیان منظورم خوب و کامل استفاده نمی کنم و این باعث می شه دیگران منظورم را بد بفهمند و دچار سوء تفاهم بشن. این مشکل با فکر کردن کمتر می شه، اگر قبل از حرف زدن بیشتر فکر کنم و کلمات را با دقت بیشتری انتخاب کنم کمتر دیگران را می رنجانم.
Decoding کار مهمیه، چند وقته کشف کردم که decoder من درست کار نمی کنه، گاهی با حرفهام بقیه را می رنجانم ، از کلمات برای بیان منظورم خوب و کامل استفاده نمی کنم و این باعث می شه دیگران منظورم را بد بفهمند و دچار سوء تفاهم بشن. این مشکل با فکر کردن کمتر می شه، اگر قبل از حرف زدن بیشتر فکر کنم و کلمات را با دقت بیشتری انتخاب کنم کمتر دیگران را می رنجانم.
دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲
یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۲
شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲
گرفتم! امروز بعد از مدتها رفتم کانون و مدرکم را گرفتم، فکر کنم اصولا آخرین باری بود که آنجا می رفتم، گرچه از اون ساختمان خیلی هم خوشم نمیومد! فقط چیزهایی که آنجا یاد گرفتم ولحظات خوبی را که با دوستانم داشتم برام با ارزشند. باید اعتراف کنم که محیط آنجا را زیاد دوست نداشتم، از میان استادهام هم فقط یک نفر بود که یادم می ماند!
دستهایم
نمی خوام همیشه یه چیزی را محکم توی دستهام نگه دارم، اگر این کار را بکنم دستهام آزاد نیستند، ذهنم هم آزاد نیست، مجبورم بخشی از ذهنم را متوجه دستهام کنم تا اون چیزی که توشونه از دست ندم، نه زندگی را اینطوری نمی خوام، می خوام دستهام آزاد باشند ، ذهنم هم همینطور، برای زندگی به آنها احتیاج دارم، شاید برای همینه که از اصرار یا خواهش بدم میاد، آره به همین دلیل با اینکه از بودن دوستام خوشحال می شم هیچ وقت ازشون نمی خوام که بمونن. اینجوری سبک تر زندگی می کنم، اونا هم همینطور.
نمی خوام همیشه یه چیزی را محکم توی دستهام نگه دارم، اگر این کار را بکنم دستهام آزاد نیستند، ذهنم هم آزاد نیست، مجبورم بخشی از ذهنم را متوجه دستهام کنم تا اون چیزی که توشونه از دست ندم، نه زندگی را اینطوری نمی خوام، می خوام دستهام آزاد باشند ، ذهنم هم همینطور، برای زندگی به آنها احتیاج دارم، شاید برای همینه که از اصرار یا خواهش بدم میاد، آره به همین دلیل با اینکه از بودن دوستام خوشحال می شم هیچ وقت ازشون نمی خوام که بمونن. اینجوری سبک تر زندگی می کنم، اونا هم همینطور.
پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲
آپارتمانت ، جایی است که در آن کتاب می خوانی و می تواند جایی را که کتابها در زندگی تو دارند به ما بگوید. شاید آنها دفاعی باشند که تو در برابر زندگی خارج گرفته ای یا خیالی هستند که جذبش شده ای، انگار جذب ما ده مخدر شده باشی و شاید به عکس، پلهای فراوا نی اند که به سوی دنیای خارج کشیده ای . به سوی دنیایی که آنچنان به آن جلب شده ای که به همت کتابها می خواهی آنرا افزون تر کنی و ابعاد گسترده تری به آن بدهی.
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، ایتالو کالوینو
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، ایتالو کالوینو
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲
هفته پیش درباره داوکینز و یکی از کتابهاش ، ژن خودخواه، مقاله ای در روزنامه همشهری خواندم، اول قسمتهایی از اون مقاله:
داوکینز در کتاب ژن خودخواه پیشنهاد کرد که حیات جانوران صرفا به خاطر حفظ و تکثیر ژن است. در سراسر کتاب با استفاده از یک تمثیل ماشین، به جانوران به عنوان ماشینهای بقای یکبار مصرف ژنها نگریسته می شود که درگیر رقابتی وحشیانه، بی رحمانه، استثمارگرانه و فریب کارانه ( چه شود!) برای بقا هستند...........
... فداکاری حقیقی وجود ندارد ، رفتار توسط ژنها و دقیقا برای منافع خودخواهانه آنها رمز گذاری می شود.برای مثال بسیاری از رفتارهای به ظاهر فداکارانه به نفع خویشاوندی است که ژن های همانندی دارد . این رفتار تکثیر آن ژن را تضمین می کند. بعید است که یک جانور رفتاری لز خود نشان دهد که بقای یک خویشاوند پیرتر را تضمین کند.ژن بیشتر به تضمین بقای خویشاوندی علاقه مند است که هنوز از نظر تولید مثلی فعال بوده و به این وسیله شانس بقای خویش را افزایش می دهد...........ژن به آن علت رفتار مادرانه را رمز گذاری می کند که انجام این کار تکثیر خودش را تضمین می کند.......
دوم:
بعد از خواندن مقاله ای که قسمتهاییش را براتون نوشتم این سوال برام پیش آمد که با این نظریه خودکشی را چه جوری می شه توجیه کرد؟ اصلا می شه توجیه کرد؟!
هفته پیش درباره داوکینز و یکی از کتابهاش ، ژن خودخواه، مقاله ای در روزنامه همشهری خواندم، اول قسمتهایی از اون مقاله:
داوکینز در کتاب ژن خودخواه پیشنهاد کرد که حیات جانوران صرفا به خاطر حفظ و تکثیر ژن است. در سراسر کتاب با استفاده از یک تمثیل ماشین، به جانوران به عنوان ماشینهای بقای یکبار مصرف ژنها نگریسته می شود که درگیر رقابتی وحشیانه، بی رحمانه، استثمارگرانه و فریب کارانه ( چه شود!) برای بقا هستند...........
... فداکاری حقیقی وجود ندارد ، رفتار توسط ژنها و دقیقا برای منافع خودخواهانه آنها رمز گذاری می شود.برای مثال بسیاری از رفتارهای به ظاهر فداکارانه به نفع خویشاوندی است که ژن های همانندی دارد . این رفتار تکثیر آن ژن را تضمین می کند. بعید است که یک جانور رفتاری لز خود نشان دهد که بقای یک خویشاوند پیرتر را تضمین کند.ژن بیشتر به تضمین بقای خویشاوندی علاقه مند است که هنوز از نظر تولید مثلی فعال بوده و به این وسیله شانس بقای خویش را افزایش می دهد...........ژن به آن علت رفتار مادرانه را رمز گذاری می کند که انجام این کار تکثیر خودش را تضمین می کند.......
دوم:
بعد از خواندن مقاله ای که قسمتهاییش را براتون نوشتم این سوال برام پیش آمد که با این نظریه خودکشی را چه جوری می شه توجیه کرد؟ اصلا می شه توجیه کرد؟!
دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲
این چه وضعشه؟ هی آدم را از حس امتحانات پرت می کنند تو حس تابستان و دوباره برش می گردونن تو حس امتحانات! ا خوب آدم سرگیجه می گیره دیگه، حسهاش قاطی می شن!! من فکر می کنم تو همون حس تابستان بمونم بهتره، اونم چه تابستانی!
برای تنوع اگر خواستید کمی بخندین یا عصبانی بشین ( این کاملا به خودتون بستگی داره!) خبرهای تلویزیون دولتی ایران را گوش کنید ، بعدش بیاید روی اینترنت خبرها را بخوانید!!!
برای تنوع اگر خواستید کمی بخندین یا عصبانی بشین ( این کاملا به خودتون بستگی داره!) خبرهای تلویزیون دولتی ایران را گوش کنید ، بعدش بیاید روی اینترنت خبرها را بخوانید!!!
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲
شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲
امروز صبح امتحان الکترونیک داشتیم، به خاطر اتفاقاتی که توی کوی افتاده بود حدس می زدم که دانشگاه شلوغ باشه ولی نمی دونستم دقیقا اوضاع چه جوریه. راهرو طبقه اول کاملا شلوغ بود ، موقعی که من رسیدم یک سری اونجا داشتند داد می زدند و هو می کردند. ما رفتیم سر جلسه امتحان، ( هنوز هم معتقدم که امتحان ندادن راه درست اعتراض نیست) توی کلاس بودیم که رئیس دانشکده و گروهی از بچه های مخالف امتحان آمدند تو، تقریبا با ما دعوا کردند که چرا اینجا هستین و چرا با عقیده بقیه مخالفین، اون موقع احساس کردم یه نفر جلوم وایساده می خواد داد بزنه مثل من فکر نمی کنی؟ برو بمیر!
این تمام ماجرا نبود، امتحان یکی از کلاسها که برگزار شد، به در کلاس کوبیدند ، سروصدا راه انداختند وخلاصه هر جوری بود جلو برگزاری امتحان را گرفتند......... شیشه یکی از بردها را درسته از جا درآوردند.... توی راهرو صدای آهنگ یار دبستانی با صدای بلند می آمد یادم اومد که من فقط یه یار دبیرستانی دارم که تا حالا هم انقدر بلند صداش نکردم نمی دونم شاید هم لازمه یار دبستانیشون را بلند صدا کنن، انقدر بلند که امکان برگزاری هیچ جور امتحانی تو کلاسهای اون راهرو کذایی نباشه! .......... خیلی بد که آدم در دانشگاه احساس امنیت نکنه......... راه حلش امتحان ندادن نیست، راه حلش داد زدن سر هم دانشگاهی به خاطر متفاوت رفتار کردن نیست....... گاهی انقدر اوضاع پیچیده می شه که فاصله بین درستی و نادرستی کم می شه، خیلی کم.......
پراکنده و نامربوط نوشتم؟ ! فعلا اوضاع اینجوره....
اخبار کوی و امیر آباد را که دنبال می کنم نگران می شم، مثل اینکه روزهای سختی خواهیم داشت، خدا به خیر کنه، به خیر!
این تمام ماجرا نبود، امتحان یکی از کلاسها که برگزار شد، به در کلاس کوبیدند ، سروصدا راه انداختند وخلاصه هر جوری بود جلو برگزاری امتحان را گرفتند......... شیشه یکی از بردها را درسته از جا درآوردند.... توی راهرو صدای آهنگ یار دبستانی با صدای بلند می آمد یادم اومد که من فقط یه یار دبیرستانی دارم که تا حالا هم انقدر بلند صداش نکردم نمی دونم شاید هم لازمه یار دبستانیشون را بلند صدا کنن، انقدر بلند که امکان برگزاری هیچ جور امتحانی تو کلاسهای اون راهرو کذایی نباشه! .......... خیلی بد که آدم در دانشگاه احساس امنیت نکنه......... راه حلش امتحان ندادن نیست، راه حلش داد زدن سر هم دانشگاهی به خاطر متفاوت رفتار کردن نیست....... گاهی انقدر اوضاع پیچیده می شه که فاصله بین درستی و نادرستی کم می شه، خیلی کم.......
پراکنده و نامربوط نوشتم؟ ! فعلا اوضاع اینجوره....
اخبار کوی و امیر آباد را که دنبال می کنم نگران می شم، مثل اینکه روزهای سختی خواهیم داشت، خدا به خیر کنه، به خیر!
چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲
دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲
چی شده؟ دقیقا نمی دونم، چند وقتی است که تقریبا نمی نویسم ، فقط گاهی چند خطی برای خودم می نویسم که آن هم نسبت به گذشته خیلی کمتر شده، این روزها بیشتر می خوانم، بهتره بگم زیاد می خوانم، کتاب، مقاله، درس، خبر، وب لاگ، روزنامه و یادداشتهای چند ماه اخیر خودم .اشتباه نکن خسته یا افسرده نیستم،نه مشکل این نیست!
این چند ماه روزهای عجیبی داشتم، هم خوب هم بد، مثل زندگی، اما موضوع این هم نیست. موضوع هرچه که هست محیط اطراف، دوستانم و یک "تو" تاثیر زیادی بر شرایط فعلی داشتند شرایط فعلی چیه؟ سکوت، سکوت خفه کننده و زیاد از حد، حرف نزدن.... این آخری خیلی اشتباهه، گاهی جدا باید با دوستان حرف زد . گاهی حرف نمی زنی انقدر که کلمات ناگفته سنگینت می کنند و آنوقت همانجا می مانند و تا حد خفگی آزارت می دهند و نتیجه آن هم چیزی جز سکوت نیست، سکوتی آزار دهنده برای خودت و دوستانت. فعلا همین!
این چند ماه روزهای عجیبی داشتم، هم خوب هم بد، مثل زندگی، اما موضوع این هم نیست. موضوع هرچه که هست محیط اطراف، دوستانم و یک "تو" تاثیر زیادی بر شرایط فعلی داشتند شرایط فعلی چیه؟ سکوت، سکوت خفه کننده و زیاد از حد، حرف نزدن.... این آخری خیلی اشتباهه، گاهی جدا باید با دوستان حرف زد . گاهی حرف نمی زنی انقدر که کلمات ناگفته سنگینت می کنند و آنوقت همانجا می مانند و تا حد خفگی آزارت می دهند و نتیجه آن هم چیزی جز سکوت نیست، سکوتی آزار دهنده برای خودت و دوستانت. فعلا همین!
شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲
خواندن یعنی : چیزی آنجاست، چیزی که از نوشته ساخته شده، یک شیء سخت، مادی ، که نمی شود عوضش کرد، و از ورای این چیز می شود با چیز دیگری ارتباط برقرار کرد، چیزی که به دنیای غیر مادی تعلق دارد، نامرئی است. فقط به فکر می آید و به خیال. و یا شاید چون زمانی وجود داشته و دیگر نیست ، چون مال گذشته است و در دنیای مردگان گم شده ، درک نکردنی و ناپیداست.
- یا بهتر بگوییم، چون هنوز وجود ندارد. چیزی است که مراد یک هوس و هراس است، ممکن و ناممکن است، خواندن رفتن به دیدار چیزی است که دارد به وجود می آید و هیچ کس نمی داند چه از آب در می آید....
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، ایتالو کالوینو
- یا بهتر بگوییم، چون هنوز وجود ندارد. چیزی است که مراد یک هوس و هراس است، ممکن و ناممکن است، خواندن رفتن به دیدار چیزی است که دارد به وجود می آید و هیچ کس نمی داند چه از آب در می آید....
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، ایتالو کالوینو
جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲
پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۲
دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲
اشتراک در:
پستها (Atom)