یک روز مهیج
1- خیلی بده که آدم وسط خیابون متوجه بشه که کیف پولش هنوز خونه است.
2- برای رانندگی در تهران به یک چیز نیاز حیاتی دارید : پر رویی.
3- راننده خوب اونیه که به اینرسی سرنشینان ماشین احترام بذاره .
4- جهت سبقت در اتوبان از سمت راسته ، هرکی گفته سبقت از سمت چپ لابد دست چپ و راستش را بلد نبوده.
5- هنوز VISION !
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۲
باز هم یک چیزی را از یک جایی کش رفتم! ایندفعه لینک نوشته ای را که از وسطش اینو برداشتم را هم براتون می ذارم:
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
لینکش!
در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را دوست داريم
و در يك چشم بر هم زدن
يكديگر را ترك مي كنيم
در يك چشم بر هم زدن
كنار يكديگر ايستاده ايم
تنهاي تنها.
لینکش!
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲
جمعه، دی ۲۶، ۱۳۸۲
بعد از ظهر الیا کازان ، در بار انداز، آخر شب هم مارتین اسکورسیزی ، دارو دسته نیویورکی! به دانشجویی که جای درس خوندن روزی دو تا فیلم میبینه چی می گن؟؟؟نمونه؟ آره؟ کلمه اش همین بود؟! اونوقت نمونه در چی؟!! ;)
Gangs Of New York فیلم خوبی بود، آممممممم با اینکه چون از کشت و کشتار خوشم نمیاد مقدار زیادی سقف سینما فرهنگ را نگاه کردم (!) ولی فیلم خوبی بود! دو چیز فیلم را بیشتر از بقیه دوست داشتم موسیقیش و حالت چشمهای پسر کشیش.
راستی نکته جالب این بود، فیلمی را که در کانادا ، دیدنش برای آدمهای بالای 18 سال مجاز بوده کلی سانسور کرده بودند بعد برای همه در هر سنی آزاد شده بود، فکر کنم این وسط یادشون رفته بود که صحنه های خشن این فیلم ، حتی سانسور شده هاش برای بچه ها خوب نیست!
Gangs Of New York فیلم خوبی بود، آممممممم با اینکه چون از کشت و کشتار خوشم نمیاد مقدار زیادی سقف سینما فرهنگ را نگاه کردم (!) ولی فیلم خوبی بود! دو چیز فیلم را بیشتر از بقیه دوست داشتم موسیقیش و حالت چشمهای پسر کشیش.
راستی نکته جالب این بود، فیلمی را که در کانادا ، دیدنش برای آدمهای بالای 18 سال مجاز بوده کلی سانسور کرده بودند بعد برای همه در هر سنی آزاد شده بود، فکر کنم این وسط یادشون رفته بود که صحنه های خشن این فیلم ، حتی سانسور شده هاش برای بچه ها خوب نیست!
پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۲
این روزها زیاد قوی نیستم ، باد که می آید از زمین بلندم می کند، این روزها با غرورم که دعوا می کنیم ( ما خیلی با هم دعوا داریم!) در گوشهایم پنبه می گذارم ، زیاد حوصله جر و بحث ندارم ، غرورم این جمله را نمی فهمد:
No one can always be strong
حتی این جمله را به فارسی هم نمی فهمد! این روزها نگرانم ، می ترسم، نگرانی و ترس همراه هم هستند، مخلوط خوبی نیستند، اصلا! منتظرم، منتظر آخر هفته و هواپیمایی که تو را به تهران می رساند، به تمام مهربانی چشمهایت نیاز دارم، به شانه هایت هم همینطور، می خواهم اندازه یک نفس به آنها تکیه کنم، فقط یک نفس کافی است، یک نفس عمیق.
No one can always be strong
حتی این جمله را به فارسی هم نمی فهمد! این روزها نگرانم ، می ترسم، نگرانی و ترس همراه هم هستند، مخلوط خوبی نیستند، اصلا! منتظرم، منتظر آخر هفته و هواپیمایی که تو را به تهران می رساند، به تمام مهربانی چشمهایت نیاز دارم، به شانه هایت هم همینطور، می خواهم اندازه یک نفس به آنها تکیه کنم، فقط یک نفس کافی است، یک نفس عمیق.
جنس دوم!
از صبح با یکی از دوستان مشغول بدو بدو بودیم، باید پروژه کلاس کامپیوتر را تحویل می دادیم و ریزه کاریهاش مونده بود، کارمون که تمام شد نهار رفتیم بیرون، وارد رستوران که شدیم رفتم آبی به سر و صورتم بزنم ، یک خانومه جلو آینه ایستاده بود، مشغول تجدید رنگهای صورتش بود، صورتم را شستم، تو آینه نگاهش کردم ، کارش داشت تمام می شد ، صورتم را خشک کردم و برگشتم سر میز، خانومه پشت میز بغلی نشسته بود، روبروش یک آقاهه بود، خانومه مشغول لبخند زدن بود، یک لبخند نقاشی شده. رستوران خنده داری بود، محیط جالبی داشت، برای رفع خستگی جای خوبی بود، نهار که تمام شد رفتم دستهام را بشورم، یک خانوم دیگه جلو آینه بود، این یکی رنگ آمیزی صورت را بهتر بلد بود یا شاید هم بدتر ، چشمها و مژه هاش کاملا حالت مصنوعی داشتند، برگشتم پیش دوستم ، موقع رفتن دیدم خانوم دومی هم چند میز اونطرف تر روبروی آقای دومی نشسته، بازهم با همان لبخند، کمی مصنوعی تر! با خودم فکر کردم ، چرا انقدر تصنع؟!
به مدت دو ساعت با هم همسفر بودیم، هم به طور اتفاقی و هم اجباری، خانومه تقریبا همسن مادرم بود، روی داشبورد ماشینش عکس یک پسر کوچولو بود، پرسیدم : پسر شماست؟ گفت: نه نوه امه! با تعجب نگاهش کردم، وقتی سن خودش و دخترش را گفت تفاضل سنشون را چند بار حساب کردم، هر کاری کردم بیشتر از 15 نمی شد! تو ماشین کلی خوراکی داشت، هر با میوه ای چیزی می خورد، آینه اش را در می آورد و نگاهی به خودش می انداخت، تو اون دو ساعت حدود 5 بار این کار را تکرار کرد! دائم مواظب بود کمی رنگهای صورتش جابجا نشن یا خدای نکرده کم نشن! یک بار هم که به نظرش رسید در حال کم شدن هستند آنها را تجدید کرد.
یاد پاراگرافی از کتاب جنس دوم افتادم، پاراگرافی که خیلی عصبانیم کرد، پاراگراف این بود:
زن در برابر مرد پیوسته در حال نمایش است، دروغ می گوید و وانمود می کند که خود را به مثابه دیگری غیر اصلی می پذیرد و در حالیکه در برابر مرد در خلال تقلیدها و آرایشها و کلمه های هماهنگ شخصیتی تخیلی بر پا می دارد ، دروغ می گوید . این کمدی ها فشار دائمی ایجاد می کند؛ هر زنی کنار شوهرش ، معشوقش ، کم و بیش فکز می کند : (( من خودم نیستم. )) دنیای مردانه دنیایی سخت است ، زوایای تیز دارد ، صداها در آن خیلی طنین می اندازند، روشناییها شدیدند، زن در پس صحنه جای دارد، سلاحهای مردان را صیقل می دهد، در نبرد شرکت نمی جوید؛ آرایش خود را سر هم می کند، بزکش را ابداع می کند، حیله هایش را تدارک می بیند: پیش از آنکه وارد صحنه شود، با لباس خانه و سرپایی، در پشت صحنه گشتی می زند، این فضای ملایم، نرم و سست را دوست دارد.
مشکل بزرگ فقط این نیست که عادت کرده ایم دنیا را برامون تعریف کنند، مشکل بزرگ اینه که می ذاریم خودمون را هم برامون تعریف کنند.
از صبح با یکی از دوستان مشغول بدو بدو بودیم، باید پروژه کلاس کامپیوتر را تحویل می دادیم و ریزه کاریهاش مونده بود، کارمون که تمام شد نهار رفتیم بیرون، وارد رستوران که شدیم رفتم آبی به سر و صورتم بزنم ، یک خانومه جلو آینه ایستاده بود، مشغول تجدید رنگهای صورتش بود، صورتم را شستم، تو آینه نگاهش کردم ، کارش داشت تمام می شد ، صورتم را خشک کردم و برگشتم سر میز، خانومه پشت میز بغلی نشسته بود، روبروش یک آقاهه بود، خانومه مشغول لبخند زدن بود، یک لبخند نقاشی شده. رستوران خنده داری بود، محیط جالبی داشت، برای رفع خستگی جای خوبی بود، نهار که تمام شد رفتم دستهام را بشورم، یک خانوم دیگه جلو آینه بود، این یکی رنگ آمیزی صورت را بهتر بلد بود یا شاید هم بدتر ، چشمها و مژه هاش کاملا حالت مصنوعی داشتند، برگشتم پیش دوستم ، موقع رفتن دیدم خانوم دومی هم چند میز اونطرف تر روبروی آقای دومی نشسته، بازهم با همان لبخند، کمی مصنوعی تر! با خودم فکر کردم ، چرا انقدر تصنع؟!
به مدت دو ساعت با هم همسفر بودیم، هم به طور اتفاقی و هم اجباری، خانومه تقریبا همسن مادرم بود، روی داشبورد ماشینش عکس یک پسر کوچولو بود، پرسیدم : پسر شماست؟ گفت: نه نوه امه! با تعجب نگاهش کردم، وقتی سن خودش و دخترش را گفت تفاضل سنشون را چند بار حساب کردم، هر کاری کردم بیشتر از 15 نمی شد! تو ماشین کلی خوراکی داشت، هر با میوه ای چیزی می خورد، آینه اش را در می آورد و نگاهی به خودش می انداخت، تو اون دو ساعت حدود 5 بار این کار را تکرار کرد! دائم مواظب بود کمی رنگهای صورتش جابجا نشن یا خدای نکرده کم نشن! یک بار هم که به نظرش رسید در حال کم شدن هستند آنها را تجدید کرد.
یاد پاراگرافی از کتاب جنس دوم افتادم، پاراگرافی که خیلی عصبانیم کرد، پاراگراف این بود:
زن در برابر مرد پیوسته در حال نمایش است، دروغ می گوید و وانمود می کند که خود را به مثابه دیگری غیر اصلی می پذیرد و در حالیکه در برابر مرد در خلال تقلیدها و آرایشها و کلمه های هماهنگ شخصیتی تخیلی بر پا می دارد ، دروغ می گوید . این کمدی ها فشار دائمی ایجاد می کند؛ هر زنی کنار شوهرش ، معشوقش ، کم و بیش فکز می کند : (( من خودم نیستم. )) دنیای مردانه دنیایی سخت است ، زوایای تیز دارد ، صداها در آن خیلی طنین می اندازند، روشناییها شدیدند، زن در پس صحنه جای دارد، سلاحهای مردان را صیقل می دهد، در نبرد شرکت نمی جوید؛ آرایش خود را سر هم می کند، بزکش را ابداع می کند، حیله هایش را تدارک می بیند: پیش از آنکه وارد صحنه شود، با لباس خانه و سرپایی، در پشت صحنه گشتی می زند، این فضای ملایم، نرم و سست را دوست دارد.
مشکل بزرگ فقط این نیست که عادت کرده ایم دنیا را برامون تعریف کنند، مشکل بزرگ اینه که می ذاریم خودمون را هم برامون تعریف کنند.
دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲
شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۲
جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲
کیک کنترلی!
بعد از کمی کنترل خوندن تصمیم گرفتم کیک درست کنم ، تمام پارامترهای کیکم مطابق میلم کنترل شدند و همه چیز به خوبی پیش رفت و کیکه خوشمزه از آب دراومد. فقط یکی از پارامترهای کنترلیش کمتر از مقدار مطلوب شد اونم به خاطر یک فیدبک منفی بود که هر دفعه از جلو آشپزخونه رد می شد سیبها را چپ چپ نگاه می کرد و با صدای بلند اعلام می کرد که سیب دوست نداره!
بعد از کمی کنترل خوندن تصمیم گرفتم کیک درست کنم ، تمام پارامترهای کیکم مطابق میلم کنترل شدند و همه چیز به خوبی پیش رفت و کیکه خوشمزه از آب دراومد. فقط یکی از پارامترهای کنترلیش کمتر از مقدار مطلوب شد اونم به خاطر یک فیدبک منفی بود که هر دفعه از جلو آشپزخونه رد می شد سیبها را چپ چپ نگاه می کرد و با صدای بلند اعلام می کرد که سیب دوست نداره!
سهشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۲
در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلب هایمان خونی دو گانه ، شادی همراه با رنج، خنده همراه با اندوه، مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هریک دیوانه وار ارابه را به سوی خود می کشند . پس در جاده ای برفی ، سوارکارانی هستیم که در جستجوی ردپایی ، در جستجوی اندیشه ای سلیم، پیش می تازیم و زیبایی گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سیلی می زند ، و زیبایی گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش می برد و گلویمان را پاره می کند.
دیوانه وار، کریستین بوبن
دیوانه وار، کریستین بوبن
یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۲
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
علوم انسانی.........!
دیروز رفته بودیم بازدید از یک آنتنستان ، اونجا دو چیز زیاد بود آنتن و حلزون! بعد از دیدن چند نکته خنده دار ( از زاویه منطقی هم گریه دار!) به این نتیجه رسیدیم که اگر جامعه شناسشون بیشتر فکر کرده بود کار مهندسشون کمتر می شد ، پول کمتری هم تو سطل آشغال می ریختند!
سیاره اونا و سیاره ما
تو سیاره شون هرکس حرف هوشمندانه یا خنده داری بزنه بهش تعظیم می کنند ، کجاشو دیده سیاره ما خیلی جای هیجان انگیز تریه ، حداقل در این گوشه از سیارمون که من می بینم هرکس حرف هوشمندانه ای بزنه لهش می کنند ، هیجان از این بیشتر؟!
9-2=11!
پروژه ات را که تحویل بدی دلت می خواد بگی آخیسشششششش ولی وقتی یادت بیاد که شنبه باید 11 تا گزارش کار تحویل بدی که تا حالا 2 تاش را نوشتی اصلا نمی تونی از ته دل بگی آخیش!
دیروز رفته بودیم بازدید از یک آنتنستان ، اونجا دو چیز زیاد بود آنتن و حلزون! بعد از دیدن چند نکته خنده دار ( از زاویه منطقی هم گریه دار!) به این نتیجه رسیدیم که اگر جامعه شناسشون بیشتر فکر کرده بود کار مهندسشون کمتر می شد ، پول کمتری هم تو سطل آشغال می ریختند!
سیاره اونا و سیاره ما
تو سیاره شون هرکس حرف هوشمندانه یا خنده داری بزنه بهش تعظیم می کنند ، کجاشو دیده سیاره ما خیلی جای هیجان انگیز تریه ، حداقل در این گوشه از سیارمون که من می بینم هرکس حرف هوشمندانه ای بزنه لهش می کنند ، هیجان از این بیشتر؟!
9-2=11!
پروژه ات را که تحویل بدی دلت می خواد بگی آخیسشششششش ولی وقتی یادت بیاد که شنبه باید 11 تا گزارش کار تحویل بدی که تا حالا 2 تاش را نوشتی اصلا نمی تونی از ته دل بگی آخیش!
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲
بازی، زندگی، عمو، من.....
داشتند عمو زنجیرباف بازی می کردند، دلم می خواست بازی کنم، آسان ترین کار دنیا این بود که دستشان را بگیری و همراهشان بزنی زیر آواز....عمو زنجیر باف.....یک قدم جلو رفتم، اما دوباره برگشتم، می دانی عمو را دوست دارم ولی از زنجیر بیزارم، از عمویی که زنجیر می بافد بیزارتر .... شاید هم آنقدرها از او که زنجیر می بافد بیزار نیستم، نمی دانم، می دانی به این نتیجه رسیده ام که عمو آنقدرها هم مقصر نیست ، نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه*........شاید اگر عمو کمی فکر می کرد و اسیر جامعه ای که زنجیر بافتن را برایش تعریف کرده نمی بود آنقدرها هم از او بیزار نبودم......کاش به جای زنجیر بافتن شغل دیگری انتخاب می کرد، کاش شما انقدر مجذوب عمو زنجیر باف و زنجیرش نبودید، آنوقت شاید طور دیگری آواز می خواندید ، آنوقت شاید من هم آزادانه دست شما را می گرفتم و با هم می زدیم زیر آواز......چه می خواندیم؟ نمی دانم، از کودکی جز عمو زنجیرباف چیزی به ما نیاموخته اند، کاش خودمان شعر جدیدی می ساختیم، شعری که عمو داشته باشد اما زنجیر نه.......شاید اگر شغل عمو را عوض می کردیم او هم شادتر بود، می دانی آخر او فقط برای دیگران زنجیر نمی بافد ، خوب که نگاه کنی خودش هم گرفتار است، گفتم که نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه!*
می دانی دلم می خواهد شعر کودکان اطرافم را عوض کنم ، دلم می خواهد بساط زنجیر عمو را از شعرهایشان برچینم ، شاید آنها و عمویشان شادتر زندگی کنند.
کاش از کودکی به ما و عموها یاد داده بودند که یکدیگر را مساوی ببینیم ، آنوقت شاید مینشستیم دور هم و هر شعری که می خواستیم می ساختیم ، شعری که زنجیر نداشته باشد. می دانی عمو همیشه فکر می کند که اگر زنجیر را حذف کنی چیزی از او کم شده چون همیشه او را با زنجیرش شناخته اند ، دیگر نمی داند که تو برای خودت و او زندگی شاد و سبک می خواهی. فقط اگر عمو با زنجیرش شاد نبود، اگر انقدر خود خواه نبود شاید .............بگذریم، دلم برایتان تنگ می شود ولی وارد بازی نمی شوم ، من از زنجیر بیزارم............
*ژان پل سارتر
داشتند عمو زنجیرباف بازی می کردند، دلم می خواست بازی کنم، آسان ترین کار دنیا این بود که دستشان را بگیری و همراهشان بزنی زیر آواز....عمو زنجیر باف.....یک قدم جلو رفتم، اما دوباره برگشتم، می دانی عمو را دوست دارم ولی از زنجیر بیزارم، از عمویی که زنجیر می بافد بیزارتر .... شاید هم آنقدرها از او که زنجیر می بافد بیزار نیستم، نمی دانم، می دانی به این نتیجه رسیده ام که عمو آنقدرها هم مقصر نیست ، نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه*........شاید اگر عمو کمی فکر می کرد و اسیر جامعه ای که زنجیر بافتن را برایش تعریف کرده نمی بود آنقدرها هم از او بیزار نبودم......کاش به جای زنجیر بافتن شغل دیگری انتخاب می کرد، کاش شما انقدر مجذوب عمو زنجیر باف و زنجیرش نبودید، آنوقت شاید طور دیگری آواز می خواندید ، آنوقت شاید من هم آزادانه دست شما را می گرفتم و با هم می زدیم زیر آواز......چه می خواندیم؟ نمی دانم، از کودکی جز عمو زنجیرباف چیزی به ما نیاموخته اند، کاش خودمان شعر جدیدی می ساختیم، شعری که عمو داشته باشد اما زنجیر نه.......شاید اگر شغل عمو را عوض می کردیم او هم شادتر بود، می دانی آخر او فقط برای دیگران زنجیر نمی بافد ، خوب که نگاه کنی خودش هم گرفتار است، گفتم که نیمی شریک جرم نیمی قربانی مثل همه!*
می دانی دلم می خواهد شعر کودکان اطرافم را عوض کنم ، دلم می خواهد بساط زنجیر عمو را از شعرهایشان برچینم ، شاید آنها و عمویشان شادتر زندگی کنند.
کاش از کودکی به ما و عموها یاد داده بودند که یکدیگر را مساوی ببینیم ، آنوقت شاید مینشستیم دور هم و هر شعری که می خواستیم می ساختیم ، شعری که زنجیر نداشته باشد. می دانی عمو همیشه فکر می کند که اگر زنجیر را حذف کنی چیزی از او کم شده چون همیشه او را با زنجیرش شناخته اند ، دیگر نمی داند که تو برای خودت و او زندگی شاد و سبک می خواهی. فقط اگر عمو با زنجیرش شاد نبود، اگر انقدر خود خواه نبود شاید .............بگذریم، دلم برایتان تنگ می شود ولی وارد بازی نمی شوم ، من از زنجیر بیزارم............
*ژان پل سارتر
یک لحظه دلتنگی
یک چیز هیجان انگیز کشف کرده بودم، یهو دلم خواست هیجان و ذوق زدگیم را باهاش تقسیم کنم، هیجانم مربوط به یک علاقه مشترک بود، تا خواستم این کار را بکنم سرم خورد به سدی که بینمون ساخته شده بود، سرم را بلند کردم وبه سد نگاهی انداختم ، با خودم گفتم ا یادم نبود تو اینجایی........ برای یک لحظه دلتنگ شدم، ولی فقط یک دلتنگی لحظه ای بود، سرم با موضوع هیجان انگیز کذایی گرم شد و هیجانم را با یک دوست دیگر تقسیم کردم و به بقیه کارهام رسیدم.
یک چیز هیجان انگیز کشف کرده بودم، یهو دلم خواست هیجان و ذوق زدگیم را باهاش تقسیم کنم، هیجانم مربوط به یک علاقه مشترک بود، تا خواستم این کار را بکنم سرم خورد به سدی که بینمون ساخته شده بود، سرم را بلند کردم وبه سد نگاهی انداختم ، با خودم گفتم ا یادم نبود تو اینجایی........ برای یک لحظه دلتنگ شدم، ولی فقط یک دلتنگی لحظه ای بود، سرم با موضوع هیجان انگیز کذایی گرم شد و هیجانم را با یک دوست دیگر تقسیم کردم و به بقیه کارهام رسیدم.
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
امشب همه دور هم بودیم، بابا 50 ساله شد. موقع آوردن کیک تازه منوجه شدیم که شمع یادمون رفته، تو خونه شمع تزئینی زیاد بود ولی انقدر چاق و چله و پر ناز و ادا بودند که هیچ کدوم تو کیک جا نمی شدند، یکیشون یک ستاره نقره ای بود ، اون یکی یک گلوله سبز بعدی هم یک استوانه که بوی هندوانه می داد، اون یکی هم یک شمع مغرور و خوش تیپ قرمز بود که سرش را مغرورانه بالا گرفته بود ، چند تای دیگه هم بودند که همگی عاقل اندر سفیه به من نگاه می کردند ! آخر سر یک شمع ساده سرمه ای دیدم که آروم تو جاش نشسته بود، با پایه اش گذاشتمش کنار کیک و قرار شد همونجا تو پایه اش روشنش کنم . شمع خوبی بود، نه ناز و ادا داشت نه ابعادش برای منظور من نامتناسب بود، خلاصه خوب با هم کنار اومدیم !
مروز فقط می خوام استراحت کنم، آخرین کتابی که خوندم کمدیهای کیهانی ایتالو کالوینو بود، کتاب هیجان انگیزی بود، یک کتاب پر از خلاقیت، موجودات غیر بشری پر از احساسات بشری. واقعا ازش لذت بردم، امروز یک کتاب دیگه را شروع کردم، مثل آب برای شکلات اثر لورا اسکوئیول .
این هوا را دوست دارم، من بهش می گم، هوای سرحال و تر و تازه! البته سرحال سرد!
یه چیز دیگه هم هست که این روزها خیلی هست، یعنی چند وقتیه که هست ولی این روزها .......شماها خیلی تغییر کردین، انقدر عوض شدین که دیگه نمیشناسمتون، می دونین تغییرتون منو تنها کرده........
این هوا را دوست دارم، من بهش می گم، هوای سرحال و تر و تازه! البته سرحال سرد!
یه چیز دیگه هم هست که این روزها خیلی هست، یعنی چند وقتیه که هست ولی این روزها .......شماها خیلی تغییر کردین، انقدر عوض شدین که دیگه نمیشناسمتون، می دونین تغییرتون منو تنها کرده........
پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۲
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲
دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲
کلمات تب دار
همیشه نسبت به صدام حساسیت داشتم، چند dB بیشتر از حد معموله. اون موقعها که مدرسه می رفتم هروقت کلاس شلوغ بود یا کلاس بزرگ بود و معلم می خواست یک نفر از روی کتاب بخونه ، من باید می خوندم چون صدام تا سر کلاس می رسید ( ته کلاس می نشستم معمولا) . توی کلاس کنکور هم وضع همینطوری بود، حتی مسوول کلاس کنکور که روزهای آخر منو نگران دیده بود به شوخی بهم گفت:" نگران نباش اگر کنکور هم قبول نشی می تونی با این صدا خواننده بشی!" این قسمت خوب ماجراست ، خیلی وقتها موقع صحبت کردن با دوستان یهو متوجه می شم که تا شعاع خاصی همه می تونن صدای منو بشنون! خلاصه مواقع زیادی از دست صدای خودم شاکی بودم و این چند dB بیشتر جلو ناظم و معلم و استاد منو ضایع کرده.
سرما خوردگی که شدید می شه این چند dB بیشتر به جای تمام شکایتهایی که ازش داشتم با من قهر می کنه و تبدیل می شم به موجودی که فقط تصویر داره ولی از صدا خبری نیست! نمی دونم تو اون باند فرکانسی 0-16 کیلو هرتز کدوم فرکانسهاش مال من هستن فقط می دونم که اینجور موقعها دامنه همشون به نزدیکیهای صفر می رسه . اگر کسی باهام حرف بزنه حداکثر می تونم بهش لبخند بزنم . درسته که این چند dB بیشتر گاهی باعث دردسرم شده ولی تو این روزها دلم براش تنگ می شه. کلمات و صدا که نباشند دنیا پر از سکوت می شه ........
همیشه نسبت به صدام حساسیت داشتم، چند dB بیشتر از حد معموله. اون موقعها که مدرسه می رفتم هروقت کلاس شلوغ بود یا کلاس بزرگ بود و معلم می خواست یک نفر از روی کتاب بخونه ، من باید می خوندم چون صدام تا سر کلاس می رسید ( ته کلاس می نشستم معمولا) . توی کلاس کنکور هم وضع همینطوری بود، حتی مسوول کلاس کنکور که روزهای آخر منو نگران دیده بود به شوخی بهم گفت:" نگران نباش اگر کنکور هم قبول نشی می تونی با این صدا خواننده بشی!" این قسمت خوب ماجراست ، خیلی وقتها موقع صحبت کردن با دوستان یهو متوجه می شم که تا شعاع خاصی همه می تونن صدای منو بشنون! خلاصه مواقع زیادی از دست صدای خودم شاکی بودم و این چند dB بیشتر جلو ناظم و معلم و استاد منو ضایع کرده.
سرما خوردگی که شدید می شه این چند dB بیشتر به جای تمام شکایتهایی که ازش داشتم با من قهر می کنه و تبدیل می شم به موجودی که فقط تصویر داره ولی از صدا خبری نیست! نمی دونم تو اون باند فرکانسی 0-16 کیلو هرتز کدوم فرکانسهاش مال من هستن فقط می دونم که اینجور موقعها دامنه همشون به نزدیکیهای صفر می رسه . اگر کسی باهام حرف بزنه حداکثر می تونم بهش لبخند بزنم . درسته که این چند dB بیشتر گاهی باعث دردسرم شده ولی تو این روزها دلم براش تنگ می شه. کلمات و صدا که نباشند دنیا پر از سکوت می شه ........
شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۲
سهشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۲
شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲
دعا
اول از همه برای قلب مهربانی که بالا و پایین زندگی ضربانش را نامنظم می کند، همان که ضربانش آهنگ زندگی می نوازد،برای مهربانترین قلبی که تا بحال شناخته ام،همان که نخستین صدای آرامش بخش زندگیم بوده است، بعد برای یک عزیز دور و تنها، برای تسکین دردها و تنهاییهایش، برای تمام دوستان خوبم، برای اینکه همیشه قلبهایشان شاد و صورتهایشان خندان باشد، برای........
اول از همه برای قلب مهربانی که بالا و پایین زندگی ضربانش را نامنظم می کند، همان که ضربانش آهنگ زندگی می نوازد،برای مهربانترین قلبی که تا بحال شناخته ام،همان که نخستین صدای آرامش بخش زندگیم بوده است، بعد برای یک عزیز دور و تنها، برای تسکین دردها و تنهاییهایش، برای تمام دوستان خوبم، برای اینکه همیشه قلبهایشان شاد و صورتهایشان خندان باشد، برای........
یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲
شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۲
وایسادم از بیرون دارم تماشاشون می کنم، گاهی هم می رم بینشون بهشون سر می زنم.......از بیرون چیزهای خوشایندی نمی بینم. حیف شد یک موقعی هم از بیرون زیبا و شاد بود هم از درون حالا هیچ کدومش خوب نیست.
از هم پاشیدگی، دلخوری، زخمهای تلخ......یعنی نتیجه اون همه زیبایی و شادی این بود؟ نمی دونم.........
همه از یک در اومدن تو، ولی موقع رفتن هر کسی باید از در مخصوص خودش بره بیرون، فاصله در ورود و خروج هیچ دو نفری یکی نیست. فاصله ای که بین این دو در طی می کنی خیلی به خودت مربوط می شه ولی یک قسمتش هم مربوط به محیط اطراف و آدمهای اطرافه .
از هم پاشیدگی، دلخوری، زخمهای تلخ......یعنی نتیجه اون همه زیبایی و شادی این بود؟ نمی دونم.........
همه از یک در اومدن تو، ولی موقع رفتن هر کسی باید از در مخصوص خودش بره بیرون، فاصله در ورود و خروج هیچ دو نفری یکی نیست. فاصله ای که بین این دو در طی می کنی خیلی به خودت مربوط می شه ولی یک قسمتش هم مربوط به محیط اطراف و آدمهای اطرافه .
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
این هفته:
اگر گفتید وقتی 10 تا کپسول تترا سایکلین و 100 سی سی شربت آلومینیم ام جی و یک شیشه دیفن هیدرامین را باهم قاطی کنید چی می شه و به چه درد می خوره؟!
اگر تنهایی به نتیجه ای نرسیدین می تونین از پرفسور اسنیپ، هرمیون یا یک دکتر دارو ساز بپرسید، البته فکر کنم دو مورد اول احتمال اینکه جواب سوالتون را بدونن بیشتره!
وقتی دسته جمعی دو ر می فا سل لا سی می خوندیم یاد فیلم اشکها و لبخندها ( The Sound Of Music ) افتادم. حس جالبی بود. لذت بخش بود.
دو ر می فا سل لا سی دو سی لا سل فا می ر دو
دلتنگم، دلتنگم، خیلی برات دلتنگم............دلم برای لبخندت تنگ شده، زود باش بیا دانشگاه، نه اشتباه نکن، نمی خوام به خاطر دلتنگی من بیای، نمی خوام به خاطر تنهایی من بیای، به خاطر خودت بیا،............. دیدن اشکهات تلخه، دیدن دردهات سخته، .........بیا بیا بیاااااااااااا
نگران تو باشم یا تو یا تو یاتو یا..................!
آخر هفته هم باز من موندم و تمرینهای مخابرات و کلاس کامپیوتر و خونه مادربزرگ و یک کوه تند!
اگر گفتید وقتی 10 تا کپسول تترا سایکلین و 100 سی سی شربت آلومینیم ام جی و یک شیشه دیفن هیدرامین را باهم قاطی کنید چی می شه و به چه درد می خوره؟!
اگر تنهایی به نتیجه ای نرسیدین می تونین از پرفسور اسنیپ، هرمیون یا یک دکتر دارو ساز بپرسید، البته فکر کنم دو مورد اول احتمال اینکه جواب سوالتون را بدونن بیشتره!
وقتی دسته جمعی دو ر می فا سل لا سی می خوندیم یاد فیلم اشکها و لبخندها ( The Sound Of Music ) افتادم. حس جالبی بود. لذت بخش بود.
دو ر می فا سل لا سی دو سی لا سل فا می ر دو
دلتنگم، دلتنگم، خیلی برات دلتنگم............دلم برای لبخندت تنگ شده، زود باش بیا دانشگاه، نه اشتباه نکن، نمی خوام به خاطر دلتنگی من بیای، نمی خوام به خاطر تنهایی من بیای، به خاطر خودت بیا،............. دیدن اشکهات تلخه، دیدن دردهات سخته، .........بیا بیا بیاااااااااااا
نگران تو باشم یا تو یا تو یاتو یا..................!
آخر هفته هم باز من موندم و تمرینهای مخابرات و کلاس کامپیوتر و خونه مادربزرگ و یک کوه تند!
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲
حالا دیگر هیچ کدام از علائم من در فضا باقی نمانده بودند. می توانستم یکی دیگر بکشم؛ اما دیگر می دانستم که علائم برای داوری در مورد کسی که آنها را می کشد هم به درد می خورند، و در فاصله یک سال کهکشانی سلیقه ها و دیدگاه ها فرصت تغییر دارند و شیوه نگاه کردن به آنچه اول می آید بستگی به آن چیزی دارد که بعدا می آید؛ در مجموع می ترسیدم آنچه که در آن لحظه به نظرم یک علامت بی نقص می رسد ، در ظرف دویست یا ششصد میلیون سال چهره نفرت انگیزی از من ارائه دهد. اما با تاسف زیاد متوجه شدم که زمان بر علامت اول که kgwgk به صورت مخربی خط زده بود، تاثیری نگذاشته است ، چون قبل از شروع پیدا شدن شکلها به وجود آمده بود و قاعدتا چیزی در خود داشت که از تمام شکل گیریها جان سالم به در برده بود، یعنی این را که فقط یک علامت بود و بس.کمدیهای کیهانی، ایتالو کالوینو
یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲
خونه که رسید یک راست رفت جلو آینه، صورتش از کثیفیهای روز سیاه شده بود، صورتش را صابون زد و با آب سرد شست، صابون حس تمیزی داشت و آب سرد حس طراوت، آب کدر و سیاهی را که توی دستشویی چرخ می خورد و پایین می رفت تماشا کرد، اینها کثیفیهای روز بودند که شسته می شدند، چه حس سبکی بود حس آب سرد روی پوست صورتش. همون موقع آرزو کرد ای کاش می شد ذهن را هم به همین راحتی با آب سرد شست، آب سرد سرد............
پرسید چاق شدم؟
کمی نگاهش کردم و گفتم:" منکه متوجه تغییر خاصی نمی شم، چطور مگه؟"
گفت: " آخه بچه ها می گن چاق شدی ، دوست ندارم چاق بشم ، می ترشم!"
اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، خندیدم . بعد متوجه شدم منظورش کاملا جدیه، اون موقع کلی عصبانی شدم، به خودش چیزی نگفتم ولی دلم می خواست سرش داد بزنم بهش بگم که فلسفه وجودی تو خواسته شدن نیست! من نمی دونم آمدنم بهر چه بود ولی مطمئنم بهر این یکی نبود! بعضیها فکر می کنند فلسفه وجودیشون خواسته شدنه.......... چه فلسفه سخت و حقیری است این زندگی کردن برای دیگران ، برای مورد پسند واقع شدن!
کمی نگاهش کردم و گفتم:" منکه متوجه تغییر خاصی نمی شم، چطور مگه؟"
گفت: " آخه بچه ها می گن چاق شدی ، دوست ندارم چاق بشم ، می ترشم!"
اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، خندیدم . بعد متوجه شدم منظورش کاملا جدیه، اون موقع کلی عصبانی شدم، به خودش چیزی نگفتم ولی دلم می خواست سرش داد بزنم بهش بگم که فلسفه وجودی تو خواسته شدن نیست! من نمی دونم آمدنم بهر چه بود ولی مطمئنم بهر این یکی نبود! بعضیها فکر می کنند فلسفه وجودیشون خواسته شدنه.......... چه فلسفه سخت و حقیری است این زندگی کردن برای دیگران ، برای مورد پسند واقع شدن!
جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲
یک نامه، تا حالا شده موقع خوندن یک نامه در حالیکه اشک تو چشمهات جمع شده بزنی زیر خنده؟
ميدوني دلم چي ميخواد؟ دلم ميخواد يکبار ديگه باز هم با هم بريم کوه.بشيم همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش قديم.دوباره با هم آواز بخونيم.صدامون بپيچه توي کوه."but if i let you go..." .از سرما يخ بزنم .خودم رو روي نيمکت نمناک به تو بچسبونم و تو بهم لبخند بزني و لبخندت،همون لبخند قديمي باشه.همون که وقتي ميديدمش تمام وجودم پر از شادي ميشد.ديگه جلو جلو نميرم تا توي سراشيبي لغزنده کوه باعث زمين خوردن بقيه بشم .ديگه اونقدر عقب نموني که کسي بخواد از من بگيردت.دلم ميخواد دوباره وسط زمين واليبال قراربگيرم و وقتي سرم رو برميگردونم تو اونجا کنار خط نيم خيز نشسته باشي و صداي حمايت گرمت رو بشنوم.بدونم اگه ببازيم تو گريه نميکني.دلم ميخواد باز توي راه توچال از بالا بدوم و بپرم روي شونه هات و با هم جيغ بکشيم و برسيم اون پايين،جايي که بابات مي ايستاد تا ما بهش برسيم.دلم ميخواد باز هم شيشه بازي کنيم و من باز هم ببازم و تو مجبورم کني بلوزم رو پشت و رو بپوشم.يادت مياد اونشب چقدر خنديديم؟ هرچي دغدغه بود توي صداي خنده هامون محو ميشد،حل ميشد.دلم ميخواد باز زنگ بخوره،معلم تاريخ بياد، تو بياي توي نيمکت ما، کتابهاي زبانمون رو دربياريم و بجاي خوندنشون بنشينيم بزرگان تاريخ رو با مسخره ترين حالت نقاشي کنيم و ته کلاس از خنده ريسه بريم واعصاب نازبانو از دستمون خرد بشه و چندتا بدوبيراه با نمک نثارمون کنه.يادته شبي رو که خونه ژينوس بوديم،دوتايي پيتزاي قارچ و سوسيس سفارش داديم.سحر دربه در دنبال پيتزاي مخلوطش بود وآخرهم پيداش نکرد. بعد وقتي نصف بيشتر پيتزا رو خورديم فهميديم که درواقع ما پيتزاي سحر رو خورده بوديم.يادته چطور سر ميز شام مشکوک ميزديم؟يادته سر امتحان زيست همه رديفها شدند 4.75؟ يادته ميگفتي سرامتحان فارسي اسم حافظ يادت رفته بود؟ صدرالدين يا شمس الدين؟يادته هرکاري کردي که يه معادله رو درست توي مغزم فرو کنم ،نشد؟و تو عصباني نميشدي.هيچ وقت...هميشه لبخند ميزدي.و لبخندت...دلم ميخواد دوباره اون لبخند قشنگ رو روي لبهات ببينم.همونطور ساده و صميمي و ناب!
شيرين ميگفت: "اگه 20 سال از هم جدا بيفتيم و بعد دوباره باز دورهم جمعمون کنم، همين دخترکوچولوهايي هستيم که براي اولين بار همديگر رو ديده بوديم." اي کاش همينطور باشه.اي کاش عوض نشيم.بيا نگذاريم سختيها عوضمون کنه.بيا نگذاريم کينه هاي آدم بزرگها، اين دخترکوچولوهاي توي ذهنمون رو ازمون دور کنه.بيا دست کم ،من و تو ، 20 سال ديگه همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش توي کوه باشيم.
ميدوني دلم چي ميخواد؟ دلم ميخواد يکبار ديگه باز هم با هم بريم کوه.بشيم همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش قديم.دوباره با هم آواز بخونيم.صدامون بپيچه توي کوه."but if i let you go..." .از سرما يخ بزنم .خودم رو روي نيمکت نمناک به تو بچسبونم و تو بهم لبخند بزني و لبخندت،همون لبخند قديمي باشه.همون که وقتي ميديدمش تمام وجودم پر از شادي ميشد.ديگه جلو جلو نميرم تا توي سراشيبي لغزنده کوه باعث زمين خوردن بقيه بشم .ديگه اونقدر عقب نموني که کسي بخواد از من بگيردت.دلم ميخواد دوباره وسط زمين واليبال قراربگيرم و وقتي سرم رو برميگردونم تو اونجا کنار خط نيم خيز نشسته باشي و صداي حمايت گرمت رو بشنوم.بدونم اگه ببازيم تو گريه نميکني.دلم ميخواد باز توي راه توچال از بالا بدوم و بپرم روي شونه هات و با هم جيغ بکشيم و برسيم اون پايين،جايي که بابات مي ايستاد تا ما بهش برسيم.دلم ميخواد باز هم شيشه بازي کنيم و من باز هم ببازم و تو مجبورم کني بلوزم رو پشت و رو بپوشم.يادت مياد اونشب چقدر خنديديم؟ هرچي دغدغه بود توي صداي خنده هامون محو ميشد،حل ميشد.دلم ميخواد باز زنگ بخوره،معلم تاريخ بياد، تو بياي توي نيمکت ما، کتابهاي زبانمون رو دربياريم و بجاي خوندنشون بنشينيم بزرگان تاريخ رو با مسخره ترين حالت نقاشي کنيم و ته کلاس از خنده ريسه بريم واعصاب نازبانو از دستمون خرد بشه و چندتا بدوبيراه با نمک نثارمون کنه.يادته شبي رو که خونه ژينوس بوديم،دوتايي پيتزاي قارچ و سوسيس سفارش داديم.سحر دربه در دنبال پيتزاي مخلوطش بود وآخرهم پيداش نکرد. بعد وقتي نصف بيشتر پيتزا رو خورديم فهميديم که درواقع ما پيتزاي سحر رو خورده بوديم.يادته چطور سر ميز شام مشکوک ميزديم؟يادته سر امتحان زيست همه رديفها شدند 4.75؟ يادته ميگفتي سرامتحان فارسي اسم حافظ يادت رفته بود؟ صدرالدين يا شمس الدين؟يادته هرکاري کردي که يه معادله رو درست توي مغزم فرو کنم ،نشد؟و تو عصباني نميشدي.هيچ وقت...هميشه لبخند ميزدي.و لبخندت...دلم ميخواد دوباره اون لبخند قشنگ رو روي لبهات ببينم.همونطور ساده و صميمي و ناب!
شيرين ميگفت: "اگه 20 سال از هم جدا بيفتيم و بعد دوباره باز دورهم جمعمون کنم، همين دخترکوچولوهايي هستيم که براي اولين بار همديگر رو ديده بوديم." اي کاش همينطور باشه.اي کاش عوض نشيم.بيا نگذاريم سختيها عوضمون کنه.بيا نگذاريم کينه هاي آدم بزرگها، اين دخترکوچولوهاي توي ذهنمون رو ازمون دور کنه.بيا دست کم ،من و تو ، 20 سال ديگه همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش توي کوه باشيم.
سهشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۲
همیشه دنبال راههای تازه است، برای علامت سوالهای ذهنش دنبال جواب می گرده ، به سوالهای قدیمی هم فکر می کنه و سعی می کنه براشون جوابهای تازه پیدا کنه ، هر بار ایده تازه ای به ذهنش می رسه اون ایده را خوب و مرتب بسته بندی می کنه ، گاهی حتی کادو پیچش می کنه یا یه روبان خوشگل دور بسته اش می بنده و میگذاردش گوشه اتاق. چند وقتیه که هرکس وارد اتاقش می شه چشمش به یک گوشه پر از ایده های نو می افته ، ایده های خواب آلود ، یک سری ایده بسته بندی شده که اگر خوب گوشهات را تیز کنی صدای خر و پفشون را می شنوی ، نه اینکه ایده های خوبی نباشند ، نه! ایده هاش عادت کردن تو بسته هاشون بمونن چون او ایده های نو را فقط برای بسته بندی می خواد، عادت کرده با همان جوابهای قدیمی زندگی کنه.
دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲
دنیای کودکان دنیایی پر از نتیجه گیریهای ساده و با مزه
ما همه گاهی دعا می کنیم، گاهی زندگی که خیلی سخت می شه ممکنه زیاد هم دعا کنیم. تا حالا فکر کردی بچه ها چه جوری دعا می کنند؟ یک دختر کوچولوی 4 ساله هست که کلی دعا کرده و بعد وقتی دیده هیچ اتفاق خاصی نمی افته به این نتیجه رسیده که خدا فارسی بلد نیست و تصمیم گرفته به آلمانی دعا کنه منتها کمی نگرانه که خدا آلمانی هم بلد نباشه اونوقت دیگه هیچ راهی برای دعا کردن بلد نیست چون فقط فارسی و آلمانی بلده!
ما همه گاهی دعا می کنیم، گاهی زندگی که خیلی سخت می شه ممکنه زیاد هم دعا کنیم. تا حالا فکر کردی بچه ها چه جوری دعا می کنند؟ یک دختر کوچولوی 4 ساله هست که کلی دعا کرده و بعد وقتی دیده هیچ اتفاق خاصی نمی افته به این نتیجه رسیده که خدا فارسی بلد نیست و تصمیم گرفته به آلمانی دعا کنه منتها کمی نگرانه که خدا آلمانی هم بلد نباشه اونوقت دیگه هیچ راهی برای دعا کردن بلد نیست چون فقط فارسی و آلمانی بلده!
سرماخوردگی آدم را بی حوصله می کنه، خواب آلود و بی حوصله که باشی از خیر کلاس 8 صبح می گذری . از سرما خوردگی هم که بگذریم جدا کم کم دارم نسبت به آنتنهای روی پشت بامهای خونه های مردم حساسیت پیدا می کنم، آنتن درس خوبیه ولی هر چیزی حدی داره، هفته ای سه جلسه هر جلسه هم یک ربع اضافه!*
!!!یه اعترافی بکنم اینجا، هر درسی را نخونی و رو هم جمع بشه نسبت بهش حساسیت پیدا نکنی عجیبه *
!!!یه اعترافی بکنم اینجا، هر درسی را نخونی و رو هم جمع بشه نسبت بهش حساسیت پیدا نکنی عجیبه *
شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
یک گزارش کارآموزی چاقالو + یک کار ترجمه کوچولو + n صفحه جزوه آنتن نخونده + کلاس برنامه نویسی + همچنان جنس دوم + یک تمرین غلط حل شده هنوز صحیح نشده + کمی مهمانی+ سرما خوردگی و گلو درد
امروز صندلیها و اتاق و آدم روبرومون همون قبلیها بودند ولی ما آدمهای قبلی نبودیم، هم دیدمون نسبت به موضوع تغییر کرده بود، هم کلی بزرگتر شده بودیم ، فقط جالبه که اون آدم روبرومون ما را شناخت، یکی دو درصد احتمال می دادم که ببینیمش ولی اصلا انتظار نداشتم که ما را یادش باشه اونم بین این همه شاگرد!
امروز صندلیها و اتاق و آدم روبرومون همون قبلیها بودند ولی ما آدمهای قبلی نبودیم، هم دیدمون نسبت به موضوع تغییر کرده بود، هم کلی بزرگتر شده بودیم ، فقط جالبه که اون آدم روبرومون ما را شناخت، یکی دو درصد احتمال می دادم که ببینیمش ولی اصلا انتظار نداشتم که ما را یادش باشه اونم بین این همه شاگرد!
دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲
زیاد به این مساله فکر نکرده بودم که مثلا سال بالایی شدیم و بچه های سال اول ودوم ما را به چشم آدم بزرگ می بینند! چه آدم بزرگهایی هم!امروز سر یکی از کلاسهای آزمایشگاه با یکی از دخترهای سال دوم هم گروه شدم ، پرسید شما چندی هستید، منم بی خیال جوابش را دادم ، با شنیدن جوابم ابروهاش بالا رفتند بعد گفت یعنی سال آخر دیگه؟ گفتم تقریبا! از عکس العملش تعجب کردم فکر نمی کردم چندی بودنم خیلی مهم باشه ولی این تازه اول ماجرا بود، اولین واحد آزمایشگاهی بود که برداشته بود، تو آزمایشگاه فکر می کرد من همه چیز را بلدم ، موقع بیرون اومدن از آزمایشگاه با هم به در رسیدیم، ایستاد کنار و گفت اول شما بفرمایید، یه جوری نگاهم کرد که داشتم از خنده منفجر می شدم! فکر کنم من هم که سال اول بودم فکر می کردم بچه های سال سوم و چهارم خیلی بزرگند ولی حالا که سال آخرم و از اینور به قضیه نگاه می کنم می دونم که زیاد هم خبری نیست!
یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲
افکار پراکنده
وقتی از مسائلی که به نظر دیگران کوچک است می رنجی و از کلمات و رفتاری که به نظر اطرافیان عادی است ناراحت می شوی، لابد تعریف کوچک و بزرگ و عادی و غیر عادی از نظر تو و آنها باهم متفاوت است. اگر از لبخند مصنوعی و نگاه معنی دار متنفری لابد اشکال از خودته چون از این لبخندها و نگاه ها همیشه به اندازه کافی وجود داره! اگر از پیدا کردن تنفر و پوزخند در نگاه آدمها سردت می شه بهتره چشمهای آدمها را زیاد نگاه نکنی و نگاهشان را نخوانی ، یک ضرب المثل قدیمی هست که می گه ،" مگه مجبوری؟!!"
وقتی میدونی که از احوالپرسی زیاد خوشش نمیاد چیزی نمی پرسی، وقتی جلوت نشسته ولی نگاهش نگاه همیشگی نیست، وقتی پای تلفن صداش پر از دلتنگیه، وقتی براش نگرانی، وقتی........وقتی یاد نگاه همیشگیش میفتی، همونی که خیلی وقته می شناسی، وقتی صدای همیشگیش را به خاطر میاری........ وقتی این دو وضعیت را با هم مقایسه می کنی..........
Take care it’s such a lonely sky……..
در یک جامعه بیمار داشتن روابط انسانی سالم خیلی سخته.
وقتی از یکی از افراد یک گروه خاطره بدی داشته باشی، تا یه مدت نسبت به هیچ کدومشون نظر خوبی نداری، در اینجور مواقع اگر یکیشون بخواد نیم قدم بیاد جلوتر تو یک قدم می ری عقب.
وقتی از ساعت 8 صبح کلاس داشته باشی شب قبلش زیاد نمی تونی به پرت و پلا نویسی ادامه بدی!
وقتی از مسائلی که به نظر دیگران کوچک است می رنجی و از کلمات و رفتاری که به نظر اطرافیان عادی است ناراحت می شوی، لابد تعریف کوچک و بزرگ و عادی و غیر عادی از نظر تو و آنها باهم متفاوت است. اگر از لبخند مصنوعی و نگاه معنی دار متنفری لابد اشکال از خودته چون از این لبخندها و نگاه ها همیشه به اندازه کافی وجود داره! اگر از پیدا کردن تنفر و پوزخند در نگاه آدمها سردت می شه بهتره چشمهای آدمها را زیاد نگاه نکنی و نگاهشان را نخوانی ، یک ضرب المثل قدیمی هست که می گه ،" مگه مجبوری؟!!"
وقتی میدونی که از احوالپرسی زیاد خوشش نمیاد چیزی نمی پرسی، وقتی جلوت نشسته ولی نگاهش نگاه همیشگی نیست، وقتی پای تلفن صداش پر از دلتنگیه، وقتی براش نگرانی، وقتی........وقتی یاد نگاه همیشگیش میفتی، همونی که خیلی وقته می شناسی، وقتی صدای همیشگیش را به خاطر میاری........ وقتی این دو وضعیت را با هم مقایسه می کنی..........
Take care it’s such a lonely sky……..
در یک جامعه بیمار داشتن روابط انسانی سالم خیلی سخته.
وقتی از یکی از افراد یک گروه خاطره بدی داشته باشی، تا یه مدت نسبت به هیچ کدومشون نظر خوبی نداری، در اینجور مواقع اگر یکیشون بخواد نیم قدم بیاد جلوتر تو یک قدم می ری عقب.
وقتی از ساعت 8 صبح کلاس داشته باشی شب قبلش زیاد نمی تونی به پرت و پلا نویسی ادامه بدی!
شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲
جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲
جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲
پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲
موقع تماشای فیلم نفس عمیق دیدیم بعضیها خوابشون برده ، فیلم که تمام شد کمی همدیگر را نگاه کردیم، می خواستیم بدونیم کی تو جمعمون چیزی از فیلم فهمیده، یک کم درباره اش حرف زدیم ، احساس می کردم کارگردان خودش را گذاشته بود سر کار یا ما را؟! امروز تو فکرهای خودم که بودم برای خودم چیزهایی را که دیده بودم تحلیل کردم، نتیجه اش را اینجا براتون می نویسم، اگر هنوز فیلم را ندیدید خوندنش را زیاد توصیه نمی کنم، خودم همیشه دوست دارم اول فیلم را ببینم بعد مطلبی درباره اش بخونم، اگر شما هم طرفدار این طرز فکر هستید بقیه این نوشته را نخونید!
بعد از فیلم که باهم صحبت می کردیم چیزی که همه می پرسیدند این بود که بالاخره کی بود که مرد؟ اون دوتا شخصیت اصلی بودند یا دو نفر دیگه ، داشتم فکر می کردم مگر فرقی هم می کنه؟ دو نفر مردند و دو نفر دیگه هم توی مه به راهشون ادامه دادند، شاید ایده پرسیدن این سوال بود که واقعا زندگی در مهی به اون غلیظی با مرگ فرق چندانی داره؟ مثل همون صحنه اول فیلم که فکر می کردی هنر پیشه توی آب غرق شده و بعد معلوم می شد نفس عمیق گرفته و رفته زیر آب! بعضیها گاهی از آب میان بیرون و نفسی تازه می کنند بعضیها هم انقدر زیر آب می مانند تا خفه می شوند. شاید برای بعضی آدمها زندگی با مرگ فرق ( در مواردی هم فاصله )چندانی نداشته باشه.
راستی دوست دارم اده های بقیه را هم بدونم.*
*فیلم یک نکته دیگه هم داشت که فقط دانشجوهای KNT می تونن بفهمن!!! ;)
بعد از فیلم که باهم صحبت می کردیم چیزی که همه می پرسیدند این بود که بالاخره کی بود که مرد؟ اون دوتا شخصیت اصلی بودند یا دو نفر دیگه ، داشتم فکر می کردم مگر فرقی هم می کنه؟ دو نفر مردند و دو نفر دیگه هم توی مه به راهشون ادامه دادند، شاید ایده پرسیدن این سوال بود که واقعا زندگی در مهی به اون غلیظی با مرگ فرق چندانی داره؟ مثل همون صحنه اول فیلم که فکر می کردی هنر پیشه توی آب غرق شده و بعد معلوم می شد نفس عمیق گرفته و رفته زیر آب! بعضیها گاهی از آب میان بیرون و نفسی تازه می کنند بعضیها هم انقدر زیر آب می مانند تا خفه می شوند. شاید برای بعضی آدمها زندگی با مرگ فرق ( در مواردی هم فاصله )چندانی نداشته باشه.
راستی دوست دارم اده های بقیه را هم بدونم.*
*فیلم یک نکته دیگه هم داشت که فقط دانشجوهای KNT می تونن بفهمن!!! ;)
دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲
شرایط نسبتا مشابه بود و داشت اشتباه منو تکرار می کرد، شاید اگر شرایط کاملا مشابه بود انقدر نگرانش نمی شدم. این نسبتا مشابه بودن بیشتر باعث نگرانیم شده بود، چون دیدم اگر اشتباه منو تکرار کنه بهای سنگین تری باید بپردازه. بالاخره امروز باهاش صحبت کردم ، فقط امیدوارم صحبتهام اثر کرده باشند و دوستم بهای اشتباهی را نپردازه که من یکبار پرداختم.
شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲
FRESH START
آنتن + مخابرات 2 ، فکر می کنم ترم جالبی بشه. جالبه که جلسه اول سر کلاس مخابرات 2 چیزهای جدیدی درباره کارآموزی کشف کنی و اینکه یک درس موجی دیگه و یک استاد موجی دیگه ، ولی مثل اینکه نشانه های موجی بودن این یکی از قبلی کمتره! اینم از کلمات قصار استاد موجی این ترم:
دنیا بچه بازیه فقط اسباب بازیهای هرکسی فرق می کنند!
آنتن + مخابرات 2 ، فکر می کنم ترم جالبی بشه. جالبه که جلسه اول سر کلاس مخابرات 2 چیزهای جدیدی درباره کارآموزی کشف کنی و اینکه یک درس موجی دیگه و یک استاد موجی دیگه ، ولی مثل اینکه نشانه های موجی بودن این یکی از قبلی کمتره! اینم از کلمات قصار استاد موجی این ترم:
دنیا بچه بازیه فقط اسباب بازیهای هرکسی فرق می کنند!
اشتراک در:
پستها (Atom)