جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

از اون روزهایی که کلی کار داری و همه هم با الویت 1، آخر سر هم کارهات تموم نمی شن!

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

فکر کنم این بود :

To achieve the impossible it is precisely the unthinkable that must be thought.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

می گویند خیلی وقت پیش آدم روی درخت ها زندگی می کرده است. به طور حتم یکی از آن ها از وضعش راضی نبوده، در غیر این صورت در حال حاضر پاهای شما روی زمین نبود.

شرق بهشت، جان اشتاین بک

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

تا چند وقت پیش خیلی از ایران موندن راضی نبودم. فکر می کردم هیچ جای رشدی اینجا باقی نمونده، از هیچ نظر. پارسال اتفاقات متفاوتی برام پیش اومد و باعث شد آدم های جدیدی وارد زندگیم بشن. یکیشون معلم فرانسه عزیزم بود. یک معلم فوق العاده خلاق، پر انرژی و سرشار از زندگی. سر کلاسش کلی فرانسه یاد گرفتم، کلی روش تدریس و کلی هم زندگی. دائم یاد اون دو تا کوچولویی بودم که یه مدت بهشون زبان درس داده بودم،با خودم فکر می کردم طفلکی ها چی کشیدن از دست من، این چه وضع درس دادن بود!
نفر دوم مربی کلاس هستی شناسی بود که من و آیدین با هم می رفتیم، اونم باعث شد اطرافم رو خیلی بهتر ببینم، یک نگاه تازه به من داد، نگاهی که تا حالا نداشتم. نفر سوم یکی از دوستان همون کلاس بود و نفر چهارم هم خانم دکتری بود که زندگی یکی از عزیزان رو نجات داد. جدا به همه ما در اوج نا امیدی یک تکون اساسی داد. تو این یک سالی که با این خانم آشنا شدیم خیلی چیزها در مورد تندرستی ازش یاد گرفتیم.
اتفاقاتی که پیش اومد و آدم هایی که شناختم باعث شد بفهمم که هنوز گوشه و کنار این جامعه آدم های نازنینی هستند که ارزش شناختن دارند. آدم هایی که با بودنشون تغییرات مثبتی در زندگی بقیه ایجاد می کنند. باید اعتراف کنم که هنوز دوست دارم یه مدت تو یک جامعه متفاوت زندگی کنم ولی از اینکه این مدت اینجا موندم و این آدم ها رو شناختم خوشحالم.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

Do you have an older digital camera that you’re about to replace with a new model? Before you do, consider giving your old one to your son or daughter or a child in the neighborhood....

به نظرم ایده جالبی اومد، یک نفر هم این کار رو کرده و دوربینش رو به بچه خودش داده و در مورد نتایجش مطلبی نوشته که اینجا می تونید ببینید.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

آدم می تواند به هر چیزی، اگر تنها چیزی است که دارد، افتخار کند. هرقدر تهیدست تر باشد، بیشتر لازم می شود به آنچه دارد ببالد.

شرق بهشت، جان اشتابن بک
امسال نوروز خوبی داشتیم و خوش گذشت. هفته اول یه روز کاشان بودیم. محو معماری خانه بروجردی و از آن بیشتر خانه طباطبایی شده بودم. نتیجه دیدن کاشان چند ساعت گردش و عکاسی لذت بخش بود. آخر سر که وقت کم آورده بودیم نمی دونستم بچرخم و ندیده ها رو تماشا کنم یا عکس بگیرم. بعد از رسیدن به سرو وضع فتوبلاگ حتما عکسها رو اونجا می ذارم تا همه ببینید. چند روزی هم شمال رفتیم و حسابی خوردیم و خوابیدیم!
بهترین عیدی که گرفتم کتاب شرق بهشت بود. چند وقتی بود دلم یک کتاب کلاسیک می خواست.

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

Nothing is as practical as a good theory.

Kurt Lewin

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

نوروز نزدیک است. نزدیکی نوروز رو می شه از هوای نوبهار، باد خنک و مطبوع 8 صبح، شلوغی خیابانها، تماشای مردم در حال خرید، فرشهای شسته شده و آویزان از پشت بام و تراس، 45 دقیقه منتظر تاکسی ماندن برای یک مسیر مستقیم و خلاصه بیکاری توی شرکت و وب لاگ نویسی موقع کار متوجه شد! این روزها به قول یکی از همکارا ساعت 5 بعد از ظهر انگار توی این شهر یک بمب ساعتی ( بمب انسانی! ) منفجر می شه.

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

یک سری از کارهام انجام شده و به نظر میاد سرم کمی خلوت می شه این روزها. بعد از مدتی وقتی پیدا می شه که با آیدین چند تا از این فیلم های ندیده مون رو ببینیم، و فیلم داشتنمون به فیلم دیدن تبدیل بشه! چند شب پیش انیمیشن پرسپولیس رو دیدیم، فیلم جالبی بود، خوشم اومد. من انقلاب رو ندیدم ولی ماجراهایی که از چشم مرجان کوچولو بیان شد شبیه تعریف هایی بود که از بزرگترها شنیده بودم. موقع جنگ هم بچه بودم ولی صداهای بلند، پناه گاه رفتن ها و ترس های بچه گانه خودم رو به خاطر دارم. کلا طرز بیان فیلم رو دوست داشتم. تازه هر جای فیلم که فرانسه اش رو متوجه می شدم، کلی ذوق می کردم!

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶

طرف رو شیشه ویترین مغازه اش بزرگ نوشته بود Digital !
لابد Digital فروشی هم حرفه جدیده!
با اینکه برام آدم باارزشیه و به سهم خودش خیلی زحمت کشیده، بهش گفتم "نه" و خودم رو خلاص کردم. بعدش واقعا رها شدم، "نه" لازم بود. چند روزی ازش خبری نشد، فکر کردم قهر کرده، امروز صبح ای میل زده بود، خوشحال شدم، قهر نکرده!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

گاهی اوقات با یک نفر که صحبت می کنی، انگار تو سرت یه جرقه می زنه : آهان اشکال کارم اینه...!
صحبت با این دوست جدید رو دوست دارم، باعث می شه بهتر خودم رو ببینم.
Valentine's day!
پنجشنبه من تو بیمارستان گذشت. یکی از عزیزان عمل جراحی داشت و منم تو بخش راه نداده بودند، پایین تو سالن بیمارستان نشسته بودم و با موبایل از بابا که تو بخش رفته بود خبر می گرفتم. چند ساعت تنهایی تو سالن بیمارستان به نگرانی و تماشای مردم گذشت. خودم می دونستم که بیخودی انقدر مضطرب و نگرانم ولی کاریش هم نمی شد کرد. تا بعدازظهر که عزیز ما عملش تموم بشه و به هوش بیاد، سخت گذشت.
خوشبختانه همه چیز به خیر گذشت.
بالاخره بعد از مدتها تونستم بدون فیلتر شکن اینجا سر بزنم. خوشحالم، دلم تنگ شده بود!
بالاخره منم فوق لانس شدم. ماه پیش دفاع کردم و تموم شد. جلسه دفاع فوق رو بیشتر از دفاع لیسانس دوست داشتم، از کاری که انجام داده بودم و نتایجش خیلی راضی بودم، ( استادها هم همینطور!) و خلاصه اینکه خوشحالم که تموم شد و خوشحالم که خوب تموم شد. :)

یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

At night when all the world's asleep
The questions run so deep........
And even when the song is over
Where have I been
Was it just a dream?
And though your door is always open
Where do I begin
May I please come in?

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

توحش تو شهر ما موضوع عجیبی نیست. وحشی ها همه جا هستند، بدون شاخ و دم!

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

امروز از صبح فقط تصویر داشتم. باز از اون سرما خوردگی هایی که صدا رو با خودش می بره. نکته اش اینجا بود که فردا مهلت تحویل پروژه است و از صبح باید با مدیر کنترل پروژه و مدیر عامل و بقیه آدمهای مربوط و حتی نامربوط صحبت می کردم . هرکدوم اول با تعجب نگاهم می کردند، منم مجبور بودم با ایما و اشاره بهشون بفهمونم که امروز فقط تصویر دارم!
نه وقتی برای نوشتن، نه برای فکر کردن. نه وقتی برای پیاده روی، نه شنا.
نه وقتی برای دیدن دوستان، نه حتی وقتی برای با هم بودن.
همش درس و کار و مقاله!

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶

بعضی وقتها دوست داری آخر هفته، دو هفته استراحت کنی! آخرهای این هفته با آیدین به این نتیجه رسیده بودیم که کاش آدمیزاد هم می تونست TDMA بشه!
درست وقتی فکر می کنی توقعات استاد در حال تمام شدنه و داری به دفاع نزدیک می شی ، می فهمی که اشتباه فکر کردی!
دوست داشتم:

youth has no age.
Pablo Picasso

People talk about the meaning of life; there is no meaning of life, there are lots of meanings of different lives, and you must decide what you want your own to be.
Joseph Campbell

I say that the strongest principle of growth lies in human choice.
George Eliot

A mind always employed is always happy. This is the true secret, the grand recipe for felicity. Thomas Jefferson

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

دیشب داشتم یک کتاب پزشکی می خوندم یاد سالهای دبیرستان افتادم، اون موقع از زیست بدم میومد، ولی دیشب حسابی لذت بردم.

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

فکر نمی کردم فرانسه یاد گرفتن انقدر لذت بخش باشه، بعد از یک هفته ریاضی و بحث فنی و... کلاس فرانسه آخر هفته یک استراحت ذهنی لذت بخشه.
یک شغل لوس بی مزه، یک پروژه فوق لیسانس هیجان انگیز، زندگی باید متعادل باشه!

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

مقاله اول رو submit کردم، ترم اول کلاس فرانسه و کلاس GSM تموم شدن ، فکر کنم اینجا بیشتر به روز بشه!

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

امروز اول مهر است، امروز اول مهر است و بعد از 19 سال من هیچ کلاسی ندارم! حس عجیبیه.......
اگر وسوسه استاد و خانواده بالاخره کار خودش رو بکنه شاید باز هم اول مهر کلاس اولی بشم، ولی خیلی هم مطمئن نیستم.

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

"So, whatever you want to do, just do it....Making a damn fool of yourself is absolutely essential."
Gloria Steinem

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

زندگی از اون زاویه

آقای تاجر: الان رو چی کار می کنی؟ پروژه ات در چه زمینه ایه؟
وقتی یک نفر که هم رشته ات نیست و میدونی به احتمال زیاد فارسی تخصصی اش هم تعریفی نداره، این سوال رو می پرسه ، می مونی که چه جوری ساده براش بگی ماجرا چیه. البته من زیاد زحمت نکشیدم یک عنوان کلی انگلیسی تحویلش دادم.
- statistical signal processing!
- فوری گفت به DSP هم مربوط میشه؟
خوشم اومد، خوب باهوش بود.
- آره، یه جورایی.
- فکر کنم DSP چیز خوب و پر کاربردی باشه، نه؟
- آره، چطور مگه؟
- آخه chip هاش خوب فروش می ره!
جالب بود تا حالا ازاین زاویه دنیا رو نگاه نکرده بودم!

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

سهمیه بندی بنزین

بعد از شنیدن خبر هرچی تلویزیون خودمون رو این کانال اون کانال کردم همه جا امن و امان بود و هیچ خبری از آشوب و آتش سوزی نبود . امروز صبح خبر زیر رو در روز آنلاین دیدم:

از آنجا كه سهميه بندي بنزين واكنش ها و تبعات متفاوتي به دنبال داشته و حجم تخريب ها و ضايعات انساني بسيار زياد بوده، از سوي شوراي امنيت ملي به تمام رسانه ها اعلام شده از انعكاس تخريب ها خودداري كنند. در اين بخشنامه به رسانه ها دستور داده شده از درج هر خبري مبني بر تخريب، كشته شدن افراد و آتش سوزي در اين زمينه پرهيز نمايند.

این جور مواقع آدم یاد کارتون رابین هود می افته. ........ ساعت 1 نصف شب، همه جا امن و امانه.......!
بنزین بازی ابراهیم نبوی هم جالب بود امروز، البته با این مطلب که سهمیه بندی اثر چندانی بر زندگی مردم نداره موافق نیستم، فکر نمی کنم اینقدر ها هم بی اثر باشه.

پ.ن. :چند وقته برای باز کردن لینک هایی که اینجا می ذارم باید از فیلتر شکن استفاده کرد .خودم چند وقته با Tor زندگی می کنم وگرنه هیچی باز نمی شه!

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

Lots of Bonjovi!

The Last Night

I know, you, heard it all before
There's nothing worse than living less
When you yearn for something more
Makes no sense, its, hard to understand
When there's something that should fill you up
Keeps slipping through your hands

Lost Highway
Life changes like the weather

You grow up, grow old or hit the road ’round here
So I drive, watching white lines passing by

Everybody's Broken
It's ok, to be a little broken

Everybody's broken, in this life
It's ok, to feel a little broken
Everybody's broken, your alright
It's just life

........................





چند روز پیش تو میدون محسنی ایستاده بودیم، یکی از این غیر مجاز فروش ها (!) رد شد، نوار جدید، فیلم جدید..... . آلبوم جدید Bonjovi رو می خواستم، یک نگاهی به یارو انداختم بعد با خودم فکر کردم چه کاریه خوب downloadش می کنم. این اینتر نت همراه با نرم افزارهای file sharing هم چیز خوبیه!
هیچ وقت از این غیر مجاز فروشی ها چیزی نمی خرم، همیشه فکر می کنم اگر نوار یا سی دی خراب یا خالی بهم فروخت فردا باز هم اینجا هست یا نه!

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد....
هر روز اتفاقاتی میفته که دلم بخواد درباره اش بنویسم ولی آخر روز می بینم وقت نشد، هر شب هم می گم بمونه فردا، این فردا هم معلوم نیست کی می رسه!

هر ماه بالاخره یکی دو نفر از دوستان و آشنا ها بودند که بخوام تولدشون رو تلفنی تبریک بگم یا براشون هدیه بخرم، چند وقته که دوستام در حال مهاجرتند، دیگه بیشتر ای میل می زنم .....
تمام اون روزهایی که رفتی دفتر استاد و به جوابها یا روشت ایراد گرفته ( نه اینکه ایراد نداشتند!) یک طرف، اون روزی که می ری دفترش و بهت می گه عالیه ، یک طرف دیگه! بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدم. حالا باید برم مرحله بعد.

شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶

بازهم یک هکر دیگه، یا شاید همون اولی، این دفعه همه لیست yahoo messenger و آدرس ها رو پاک کرده!

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

هرازگاهی به نظر می رسید که همه چیز دارد حل می شود،اما بعد دوباره پیچیدگی ها شروع می شدند.....

کلاغ آخر از همه می رسد، ایتالو کالوینو

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

روش های علمی این عیب را دارند که غالبا موثر نیستند،روش های موثر هم گاهی علمی نیستند؛ ولی این عیبشان محسوب نمی شود.
................................
اصولا نویسندگان بزرگ را نباید ملاقات کرد، همان خواندن آثارشان کافی است.

................................
فردریک به ادبیات خیلی علاقه داشت ، منتها نه به آن اندازه که آن را به حال خودش بگذارد.

چنین کنند بزرگان، ویل کاپی، ترجمه نجف دریابندری

این کتاب رو هرچند بار که بخونی بازهم مزه می ده!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

از بچه گی متنفر بودم از اینکه بهم بگن چه جوری لباس بپوش. این حس تنفر از وقتی شروع شد که به خاطر بلندتر بودن قدم از هم سن و سالهام ، تو خیابون هی جلو مامان رو می گرفتند و بهش می گفتند چرا دختر شما مانتو نپوشیده.
از وقتی طرح جدید مبارزه با بد حجابی شروع شده خوشبختانه تا امروز اثری ازشون تو مسیرهای رفت و آمدم ندیدم ( مسیر خونه به دانشگاه و برعکس!) ولی هر وقت گزارشها و عکس هاشو می بینم یاد اون نفرت قدیمی می افتم. به غیر از اون حس قدیمی، نسبت به خیابونها یه حس نامنی دارم، نمی دونم شاید من زیاد سخت می گیرم، شاید هم این حس ناامنی طبیعی باشه!
دیروز بیشترش به فیلم گذشت، اول Walk The Line ، بعداز ظهر هم چون هنوز برنامه ام جواب خوبی نداشت حوصله ام سر رفت و AS Good As It Gets تماشا کردم!
اولی خوب بود، دومی عالی بود. نتیجه دو تا فیلم در یک روز هم این شد که از صبح دارم Johnny Cash گوش می کنم و برنامه ام هم هنوز جواب خوبی نداره!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

چقدر شهامت علمی داری؟ وقتی نتایجت با چیزی که استاد گفته متفاوتند، چقدر به نتیجه ها شک داری؟ چقدر طول می کشه تا بری پیش استاد؟ تو دانشگاه چقدر شهامت علمی یاد گرفتی؟
؟؟؟؟

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

تنها در آنجا که ریشه های واقعی داری ، می توانی برگ و میوه بدهی.

ایتالو کالوینو، کلاغ آخر از همه می رسد

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

اعتراض
نمره ها رو زده بود به برد کنار اتاقش و زیرش هم نوشته بود که اگر به نمره تون اعتراض دارید به من ای میل بزنید. بعد از دو روز که جوابی نیومد، و بعد از کلی گشتن دنبال استاد محترم بالاخره پیداش کردم و در مورد نمره و اعتراض پرسیدم ، اول کمی رفت تو فکر بعدش گفت، آهان! حالا یادم اومد، من که نمی رسم ای میل ها رو نگاه کنم، نمره ها هم تغییری نمی کنه!
باید چی می گفتم؟ ممنون؟!!!
دیدی بعضی آدمها نسبت به محیط احساس ناامنی دارند؟ دائما حس می کنند بقیه می خوان سرشون کلاه بگذارند یا یه جوری بهشون ضرر بزنند. زندگی با این حس باید خیلی سخت باشه.
Overreaction?
Phobia?
which one?

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

دیروز بالاخره اون برگه رو امضا کردیم، چقدر هم امضا داشت! آیدین تا چهل تاشو شمرد!

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

وقتی 10 سالم بود فکر می کردم تا 15 سالگی این بحث ها ادامه داره و بعدش تموم می شه، 15 سالم که شد فکر می کردم تا 20 سالگی دیگه تمومه، تو 24 سالگی که می بینم هنوز ادامه داره به این نتیجه می رسم که تا من هستم و تو هستی این بحث ها هم هست. اختلاف نظرمون که از بین نمی ره، تو کوتاه نمیای منم که کار خودمو می کنم. فقط موندم بعد از این همه سال حرف گوش نکردن من چطور خسته نشدی.....

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

سیزده به در خوبی بود، فقط خیلی خیس بود، بزن و برقص هم نداشتیم! با اینکه بارون و روزهای بارونی رو خیلی دوست دارم ولی سیزده به در خشکش خوبه!

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

قراره بهینه سازی انجام بدم ولی به روابطی رسیدم که نشون می ده بهینه سازی ممکن نیست. هه هه باز تعطیلات تموم شد من موندم و یک پیک شادی نیمه کاره!

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

این روزها همش دنبال مقدمات عقد هستیم. یکی از این مقدمات آزمایشگاه و کلاس آموزشی(!) بعدش بود. نمی شه گفت کلاس غیر مفیدی بود، ولی خنده دار هم بود. آخرهای کلاس آقایون رو می فرستند بیرون و یک نفر روشهای پیشگیری رو با جزئیات بیشتر می گه و بعدش هرکس هر سوالی داشت می پرسه، از بعضی سوالها تعجب می کردم، تا قبلش فکر می کردم متوسط اطلاعات هم سن و سالهای من بیشتر از این حرفها باشه!
پیاده روی دیروز
دیروز رفته بودم دنبال کارهام، تاکسی هم که پیدا نمی شد، بعد از عمری کلی پیاده روی کردم، یه جایی نزدیک خیابان فاطمی حسابی تشنه ام شده بود، یک شیر کاکائو خریدم و به پیاده روی ادامه دادم. شیر کاکائو که تموم شد دنبال یک سطل آشغال بودم، از دور یکی دیدم، نزدیک سطل آشغال که رسیدم یک نفر با یک کیسه بزرگ اومد دم سطل و شروع به گشتن تو آشغالها کرد، روم نشد جای شیر کاکائو را تو سطل بندازم، به راهم ادامه دادم، نزدیکیهای خیابون اصلی یک سطل دیگه بود، بازهم هنوز به سطل نرسیده بودم که یک نفر دیگه با یک کیسه بزرگ سر رسید، باز هم نتونستم آشغالم رو بندازم.... رسیده بودم نزدیک یوسف آباد، یک خانوم پیر اومد جلو، می خواست که براش داروهاش رو از داروخانه بخرم، کمی بهش پول دادم....
زیر آسمون این شهر چه خبره؟!

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

مهمونی میریم، مهمون میاد، بعدش دوباره ما مهمونی میریم، بازهم مهمون میاد.........من کی به کارهام برسم؟!
When you lose, don’t lose the lesson.

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵


نوروز مبارک :)
مراسم نوروز مقدمات زیادی داره، خرید و خونه تکونی و ....، از همه اینها چیدن هفت سین و خریدن گل رو بیشتر از همه دوست دارم. برای خرید گل هم چون از شلوغی خوشم نمیاد، دقیقه نود می رم گل فروشی! امروز نزدیک های غروب رفتم گل فروشی نزدیک خونه، بوی گل های سنبل تو مغازه اش پیچیده بود، مشتری دیگه ای هم نداشت و کاملا خلوت بود، با خیال راحت گشتم و گل انتخاب کردم. خوش گذشت!

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

زندگی
زندگی دانشجویی یه جورایی همیشه فشرده است، دوره لیسانس امتحانات که تموم می شد یه نفسی می کشیدیم، ولی حالا امتحان هم که نباشه پروژه هست، نه اینکه بد باشه ، مواقعی که جواب می گیری خوبه وقتی هم جواب نمی ده و گیج می زنی، سخته! این روزها گاهی جواب می گیرم، گاهی هم گیج می زنم. به غیر از این طبق معمول کتاب هم می خونم. گاهی هم به آقای دکتر گردن درد سر می زنم، هر دفعه هم می گه زیاد پای کامپیوتر نشین، فکر کنم آخرش باید یه جلسه مشترک بین آقای دکتر و استاد راهنما بذارم!
هوای تهران این روزها زیاد بوی دود نمی ده، کم کم بوی بهار هم می ده. بازهم نوبهار شده، من یه جا بند نیستم.

زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیز از آن ارزشمند تر نیست. سالها پیش، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری، با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از اینهاست. فقط مرغهای دریایی هستند که از توفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرو نشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمانها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریایی نیست. مرغ دریایی در اوج می میرد، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن میکند تا سقوط را نبیند.
آندره مالرو

زندگی این گونه می گذرد: انسان تصور میکند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند، و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد.
میلان کوندرا، عشق های خنده دار

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

ریاضیدان ها و مهندس ها!
امروز به این نتیجه رسیدم که اگر از اول به جای اون کتاب با دید مهندسی این کتاب با دید ریاضی رو خونده بودم پروژه ام اصلا پیش نمی رفت! آقای ریاضیدان محترم تا جایی که تونسته لقمه رو دور سرش چرخونده!
گاهی تلفن رو بر می داری ولی نمی دونی چی بگی ، گاهی هم دلت می خواد یه چیزهایی بگی ولی جرات نمی کنی.

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

بعضی آدمها انقدر عزیزند که وقتی غصه دارند، تو هم غصه داری.........

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

امروز بعد از مدتها یه دوست قدیمی رو دیدم، از اون آدمهایی که همیشه از دیدنشون خوشحال می شی. آخرین باری که ازش خبر داشتم گرفتاری داشت و اوضاع روحیش زیاد خوب نبود، امروز اونقدر وقت نشد همدیگر رو ببینیم ولی شیطنت گذشته باز تو چشمهاش بود، از دیدنش کلی ذوق کردم !
عکس های ماه گرفتگی دیشب رو می تونید اینجا ببینید.

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

بی خوابی
ساعت 2 از خواب پریدم، فکر کنم کابوس دیده بودم چون صدای قلبم میومد، باز هم فکرهایی که تموم نمی شن، مدتی از این دنده به اون دنده گذشت، فایده نداشت، بلند شدم، کمی قدم زدم، سردرد هم به بی خوابی اضافه شد، یک مسکن خوردم،باز کمی قدم زدم،آخر سر نشستم دم پنجره، بارون میومد، بارون رو خیلی دوست دارم، مدتی هم به تماشای بارون گذشت، آخر سر برگشتم تو تخت، این فکرها کی تموم می شن؟! تا سپیده صبح بیدار بودم، بارون هم تبدیل به برف شده بود.........
خواب بهترین خورش خوان این جهان است!

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

Computer Sickness!

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

1-کانال SFI سوييس جلسات World Economic Forum رو مستقيم پخش می کنه. امروز بعدازظهر جلسه ای بود در مورد آينده خاورميانه، آقای خاتمی هم در اون جلسه بودند. بحثها جالب بود، البته جالب تر اينه که واقعا نتيجه ای هم داشته باشه. آخرهای جلسه يه نفر ( نمی دونم کی چون از وسطهای برنامه تلويزيون رو روشن کردم!) يه جمله ای گفت که به نظرم ما ايرانيها بايد يادمون باشه :
A great nation is great by its actions not by its history alone.

2-يادداشتهای جادی در مورد سفر کنيا جالبند، تو اون يکی وب لاگش می تونيد اين يادداشت ها رو ببينيد.

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

موسيقی اينجا عوض شد. اين آهنگ تو يکی از سی دی های داداشی بود، ازش خوشم اومد، آرامش بخشه . متاسفانه اسمش رو نمی دونم!

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

اينطور که پيش می ره هفته جهانی گزارش پروژه حالا حالا ها ادامه داره!
مامان : ارمنی ها آدم های خوبی هستند.
يه بنده خدايی : ارمنی ها شيعه اند يا سنی؟
من و مامان با هم : جانم؟!!!

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

هفته جهانی گزارش پروژه
هنوز گزارش پروژه اول تموم نشده، اون يکی استاد ايميل فرستاده که زودتر گزارش پيشرفت پروژه رو بيار ببينم!
از وقتی به دوستانم گفتم بعد از عيد اون برگه رو امضا می کنم، هرکدوم يک چيزی گفتند، بعضيها تبريک گفتند، بعضيها شاخ درآوردند، بعضيها هم شاخ درآوردند هم تبريک گفتند.اين وسط عکس العمل يکیشون شاهکار بود:
گفت : يعنی می خوای با اولين دوست پسرت ازدواج کنی؟!
خنده ام گرفته بود، ياد اون بازيه افتادم، پس چند تا؟!

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

با دو جمله اش خيلی موافق بودم :
1- اينکه ايران داره غير قابل زندگی می شه.
2- اگر يه روزی بچه داشته باشم دلم نمی خواد اينجا بزرگ بشه.
خيلی بد که آدم در مورد خونه اش به اين نتيجه برسه ولی متاسفانه اوضاع خوب نيست !
اين نتيجه گيری باعث می شه تو فکر برم و دلتنگ بشم!

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

خيلی چيزها رو تو مدرسه ياد نگرفتم، يکیش زيست شناسيه،از اون چيزهايی که وقتی بزرگتر شدم لزوم بلد بودنش رو حس کردم. آدميزاد بايد بدونه تو شکمش چه خبره! نه اينکه همه دکتر باشند ولی بالاخره يک حداقلی برای همه لازمه. چند سال پيش تو مسافرت يکی از همراهان يه جای دلش رو نشون داد و گفت دلم درد می کنه،من حدس می زدم معده اش باشه، يکی از عموها می گفت کليه اشه اون يکی هم می گفت از طحالشه، اين سه تا هم هيچ ربطی به هم ندارند!
يکی ديگه از چيزهايی که ياد نگرفتم تاريخ بود. تو مدرسه هميشه از تاريخ ايران بدم ميومد و سر کلاس تاريخ يه سرگرمی همراهم بود که حوصله ام سر نره. البته هر وقت بزرگترها درباره تاريخ ايران بحث می کردند، چيزهايی که در مورد تاريخ معاصر می گفتند با مطالبی که تو کتابهامون نوشته بود، فرق داشت. تو اون مواقعی که مجبور می شدم گوش بدم معلم چی می گه ،يکبار شنيدم که گفت در مورد فلان شخصيت تاريخی تو کتابهاتون اشتباه نوشتند و از اين حرفا! خلاصه اينکه تا قبل از خوندن کتاب امينه زياد ايده ای از دوران صفويه و بعدش نداشتم و با خوندن يه کتاب داستان تازه کمی تاريخ ياد گرفتم!
امروز داشتم به يکی ديگه از فايلهای کلاس مقدمه ای بر روانشناسی MIT گوش می کردم و واسه خودم يادداشت بر می داشتم ، با ، با خودم فکر کردم چه خوب می شد اگر تو دبيرستان کمی هم روانشناسی می خونديم. روانشناسی هم از اون موضوعاتيه که به نظر من يه حداقلی ازش برای همه لازمه.
البته منظور من اين نيست که آدم خودش نبايد دنبال يادگيری موضوعی باشه و همش بايد به کلاس درس اکتفا کنه ،ولی فکر می کنم هدف از کلاسهای دبيرستان اين بود که ما با يک کلياتی آشنا بشيم تا هم در حد لازم مهارتهای زندگی رو کسب کنيم و اطلاعات عمومی داشته باشيم و هم بتونيم در مورد شغل آينده مون تصميم بگيريم. به نظرم بعضی از کلاسها برای اين منظور ( يا اصولا هيچ منظور منطقی ) کارايی لازم رو نداشتند، جای بعضی درسها هم تو برنامه مون خالی بود.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

يادمه يه بار به يکی از دوستان که خيلی تو فکر بود گفتم آدم ممکنه يه موقعی سرش رو بلند کنه، ببينه بيشتر از اينکه زندگی کرده باشه به زندگی فکر کرده. حالا انگار خودم دارم زيادی فکر می کنم، شايد هم واسه همين خوابهای عجيب غريب می بينم! خواب هام شبيه اين پارچه های چهل تکه اند، از شب تا صبح در مورد همه چی خواب می بينم، همه اتفاقات کوچک و بزرگ. کلی مسائل نامربوط و مربوط شب تا صبح از جلو چشمم ( ذهنم ) رد می شن.
هم خدا رو می خوام هم خرما، دو تاش هم با هم جمع نمی شه، به زور که نمی شه آخه!
پريشب يه خوابی ديدم که به حرفهای امروز مربوط شد، ضمير ناخودآگاه آدميزاد غير عليه؟!

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

امروز هوای تهران عالی بود، آسمان آبی و هوای تميز..... تو اين شهر دودی از اين روزها کم داريم!

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

Do you know where you're going to?
Do you like the things that life is showing you
Where are you going to?
Do you know...?
امروز امتحانات شروع شد، امروز امتحانات تموم شد!

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵

ما يک کتاب شجره نامه خانوادگی داريم که به قول آيدين قطرش از کتاب مايکروويو هم بيشتره! تاليف کتاب سالها پيش تموم شده و اطلاعات فاميلها تا نسل مادر پدرهای ما توش هست. امروز کتاب رو باز کردم داشتم قسمتی که درباره پدربزرگ بود رو نگاه می کردم. تاليف کتاب قبل از فوت پدربزرگ تموم شده، توش نوشته بود که در حال حاضر در شيراز دفتر وکالت دارن . وقتی خوندمش دلم برای پدربزرگ تنگ شد. دفتر وکالت بابابزرگ تو خيابون زند شيراز بود ، يک دفتر کوچيک و ساده. موقعی که می رفتيم شيراز ، هر وقت من و مامان می رفتيم بيرون يه سر هم می رفتيم دفتر بابابزرگ، اگر سرش خلوت بود می نشستيم با هم يه چايی می خورديم و گپ می زديم.

امروز با مامان به اين نتيجه رسيديم که يه نفر بايد اين کتاب رو به روز کنه.

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵

برعکس ترم دوم فوق ليسانس، اين ترم آروم بود، کلاس particle filter دکتر مقدم جو عالی بود، از اون کلاسهايی که هميشه يادم می مونه. هم خوب ياد گرفتيم ، هم آرامش داشتيم و کارهامونو به موقع تحويل داديم. امتحان معقول بود پروژه ها هم همينطور. از دوره ليسانس تا اين ترم که آخرين درسهای فوق هم تموم شدن، کلاس اينطوری کم داشتم.

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

خيلی وقت بود از خوندن داستانی انقدر لذت نبرده بودم. داستان امينه رو خيلی دوست داشتم، جالبه که بدونی تو تاريخ مردسالار و پر حرمسراي ايران همچين زنی بوده.
من زياد فکر می کنم، زياد خودم رو اذيت می کنم، زياد تو رو اذيت می کنم.
صدام اعدام شد
بچه بودم ولی هنوز يادمه، اون صداهای بلند، تو زير زمين رفتنها، تو پناه گاه رفتنها، اون حس نا امنی وحشتناک که همش می ترسيدم يکی از اون موشکها بخوره به خونمون، همه اينها رو هنوز يادمه. اون خانوم مهربون، همون که موقع جنگ تو قطاری بود که عراقيها زدند، همون که هر سال می ريم اهواز خونشون و دست پختش حرف نداره، همون که هنوز هم بابت اون ماجرا می لنگه...... چشمهای قرمز دايی وقتی بهش خبر دادن که دوستش تو بمباران تهران کشته شده........ اينها و خيلی چيزهای ديگه رو يادمه.........

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

امروز کلاس زبان ما يک عضو جديد داشت، فيلی! خودم هم دقيق نمی دونم وسيله کمک آموزشی بود يا عضو جديد، چون بعد از اينکه برای درس دادن ازش استفاده کردم، کوچولوها همونجا رو صندلی نشوندنش و تا آخر کلاس با ما بود. فيلی يک عروسک فيل بزرگ بامزه بود. خودمم يکی هوس کردم!
يه کم غر غر
از صبح که دنبال 3، 4 تا کار بودم، تقريبا دويدوم تا به کلاس اولم رسيدم ، بعدش هم که بلافاصله کلاس دوم، بعدش هم با يکی از بچه های کلاس رفتيم سايت، هفته ديگه ارائه سمينار داره، زياد ايده ای از particle filter نداشت، طفلکی يک مقاله سخت هم انتخاب کرده بود، خلاصه نيم ساعتی يا بيشترهم به کشتی گرفتن با مقاله اش گذشت. بعدش هم يه نهار تند و تدريس زبان. اين دو تا کوچولو هم امروز خوب پدر منو درآوردند! از اون موقعهايی که بعد از کلاس به اين نتيجه می رسی که مردم لابد ديوانه اند که بچه دار می شن!

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

منم بازی!
يکی از دوستان منو دعوت کرد که تو بازی که انگار از شب يلدا شروع شده ، شرکت کنم ، بازی جالبيه پس منم بازی! اينطور که فهميدم بايد 5 نکته در مورد خودم بنويسم که کسی نمی دونسته، چيزهايی که من نوشتم بيشتر شبيه خاطره نکته دارن.

1- هميشه به آدمهای خوش خط حسوديم می شه! بعد از کنکور ليسانس يک سری کتاب آموزش خط خريدم و چند روزی هم تمرين کردم ولی بعدش حوصله ام سر رفت و بی خيالش شدم. نتيجه اش هم اين شد که هنوز بدخطم و ترجيح می دم گزارشهام رو تايپ کنم.

2- به اين نتيجه رسيده بودم ( هنوز هم سر حرفم هستم ) که خانومها تو ايران برگه عقد رو که امضا می کنند از حقوق انسانی محروم می شن، ولی خودم چند ماه ديگه اين برگه رو امضا می کنم!

3- شايد اصلا به قيافه ام نياد ولی دوم ، سوم راهنمايی که بودم با يکی از پسرهای فاميل دعوام شد و کارمون به کتک کاری کشيد! اون کلاس کنگ فو می رفت و حسابی ادعای زور بازو داشت ، منم که هيچ وقت نه زور بازو داشتم نه ادعاشو، ولی خوب اون روز حسابی لجم رو درآورد و نتيجه اش هم کتک کاری بود. هنوز وقتی يادم می ياد خنده ام می گيره و تعجب می کنم که اين چه کاری بود! سه، چهار سال پيش اين فاميل کذايی قطعات کامپيوتر خريد و فروش می کرد، کامپيوترم خراب شده بود، مامان بهش زنگ زد و اومد اون قطعه خراب رو برام عوض کرد، موقعی که رفت مامان گفت عجيبه نمی دونم چرا حس می کنم فلانی از تو حساب می بره!

4- دبستان که بودم دوست داشتم معلم بشم، راهنمايی که بودم دوست داشتم نويسنده بشم يا فضانورد ( خودم می دونم اينها ربطی به هم ندارند!) ، دبيرستان که بودم به غير از دو تا شغل قبلی فيزيکدان ، مهندس برق و مهندس متالوژی رو هم دوست داشتم. سال دوم مهندسی برق به اين نتيجه رسيده بودم که مهندس نرم افزار بهتری می شدم،الان هم که دارم فوق ليسانس می خونم گاهی که از مشقها و پروژه ها خسته می شم می گم کاش راهنمای تور شده بودم يا عکاس خبری ( می دونم اينها هم خيلی با ربط نيستند). خلاصه اينکه من مهندس مخابرات هستم و ترم ديگه فوق ليسانس مخابرات سيستم رو تموم می کنم!

5- وقتی از قواعد يه بازی خوشم نياد يا حوصله ام سر بره تقلب می کنم! هيچ وقت خودم رو مجبور نمی بينم که موقع بازی کاملا قواعدش رو رعايت کنم. هنوز قيافه کسی رو که تو بطری بازی روبروی من نشسته بود يادم نمی ره ، اون بايد يک کاری می گفت و من انجام می دادم، از کارهايی که می گفت هيچ خوشم نمی یومد، بيچاره نمی دونم چند بار حرفش رو عوض کرد تا من بالاخره قبول کردم و بازی ادامه پيدا کرد!

حالا منم بايد اين توپ رو بندازم تو زمين 5 نفر ديگه : پرستار کوچولو، پيمان، بهاره، soie و يکی از دوستان someonelikeyou .

پ.ن.1 : می دونم وب لاگ بهاره تعطيله ولی خوب می تونه دوباره راهش بندازه!

پ.ن. 2 : چقدر ملت از سوسک خاطره دارن!

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

چند تا الگوريتم با جواب، يک الگوريتم بدون جواب، داستان امينه و.....اين آخر هفته هم اينطوری گذشت.
آدميزاد يک عمر - يعنی صدها عمر- است که می کوشد شايد مرز بين افسانه و تاريخ، قصه و واقعيت، راست و دروغ، حق و ناحق را معلوم کند. هنوز که هنوز است پيدا نشده....
امينه، مسعود بهنود

امينه و سرگذشتش انقدر برام جالبند که نمی خوام کتاب رو تند تند بخونم، مبادا زود تموم بشه!
امروز داداشی می گفت فمينيست که هستی از داستان اين خانومه هم که خوشت اومده، بعدا اسم بچه ات رو بذار فمينه!

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

رفته بودم بدمينتون بازی کنم، گوشه سالن توپهای واليبال يک چشمکی می زدند! چند سالی می شه که بازی نکردم، توپم گوشه کمد خاک گرفته، امروز هم همه برای بدمينتون اومده بودند، هيچ کس نبود که باهاش واليبال بازی کنم!
با ديدن توپها و زمين واليبال و بوی سالن ورزش ياد تيم واليبال مدرسمون افتادم، هم دلم برای بچه ها تنگ شد، هم بازی ، هم داد و فريادهای کنار زمين.
داشتم برای شاگردهام توضيح می دادم که اگر از يه چيزی يکی داشتيم، جمله مون اينطوری می شه، اگر چند تا داشتيم هم اينجوری، ديدم دختر کوچولو دستش را بلند کرد، نگاهش کردم، پرسيد اگر از يک چيزی هيچی نداشتيم چی می گيم؟!

بعد از دو سه ماه از درس دادن به بچه ها داره خوشم می ياد، اولش تو رودربايستی اين کار رو قبول کردم، ولی حالا خوشحالم که تو رودربايستی موندم!
جواب نمی ده، يک قسمت ساده پروژه شناسايی سيستم، جواب نمی ده!
از دست خانومها!
يه جوری راه می رفت، بهش گفتم بد نباشد ، شنيدم عمل جراحی داشتيد.
با نيش باز گفت: آره شکمم رو عمل کردم، انقدر خوب شده!

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

آن که در سر هوای پروازهای بلند دارد، بايد در بلند ترين قله خانه بسازد.
امينه، مسعود بهنود

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

بعد از امتحانا و ارائه سمينارها و بقيه شلوغيهای زندگی شايد يه وقتی هم برای ورزش پيدا کردم!

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

من اينجا کلی گل مريم دارم، خونه پر از عطر گلها شده.......... ممنون :)
من بايد دوشنبه سمينار ارائه بدم؟ آره خودم!

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

گاهی آدم لجش می گيره که به همه چی می شه زور گفت الا طبيعت! آهای با توام.............!

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵


کودکان خيابانی

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

تو شهر کتاب اول به قفسه کتابهايی که قديما می خوندم و حالا ديگه حوصله شون رو ندارم،يک نگاهی انداختم، بعد هم رفتم سراغ کتابهايی که يه موقعی نگاهشون هم نمی کردم ولی حالا موضوعشون،سبک نويسنده شون يا .... برام جالبه ، بعد با خودم فکر کردم از روی کتابهايی که می خونديم و می خونيم ، می شه فهميد چقدر نظراتمون تغيير کرده و ديدگاه هامون درباره موضوعات مختلف عوض شده.
خنده ام گرفته بود، يه جوری با تعجب نگاهم کرد انگار که تازه کشف کرده که اون دختر کوچولوهه ديگر اونقدرها هم کوچولو نيست!

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

وقتی تولد يک خانم دعوت می شی ممکنه شمع اين شکلی هم ببينی !