پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲

یکبار بهش گفتم frinds will be friends حتی اگر.......
ولی حالا دیگه مطمئن نیستم........

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲

روز خوبی نداشتم......
On earth there is nothing great but man; in man there is nothing great but mind.

William Hamilton
--Lectures on Metaphysics and Logic

با اجازه گروه یک لحظه فلسفه!
متولد شدم!
دیروز کلی کتاب و امروز هم بهار نارنج و بستنی شکلاتی!
از همتون ممنونم:)
همین است دیگر
زاهد پیر به سنگش تکیه داد
و آماده هزاران سال بعدی شد
که باید به تنهایی با خدایش حرف می زد
(( خدایا.... همیشه همینطور است!
پیرمردان یا جوانان با آن چشمان درخشان
همه مثل هم هستند
همیشه آسانتر است که به آنها چرند و پرند بفروشی
تا حقیقت را به آنها بگویی!))
شل سیلور استاین ، باغ وحش رویایی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲

اولین کادو تولد، اونم دو شب قبل از تولد! آی مزه می ده!!!!!!!!! D:
نتیجه هرچی که باشه یه جوری باهاش کنار میای، چاره ای نداری، این انتظاره که آدم را اذیت می کنه......

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲

Dream, when you're feeling blue
Dream, that's the thing to do
Just watch the smoke rings in the air
You'll find your share of memories there

So dream when the day is through
Dream, and they might come true
Things are never as bad as they seem
So dream, dream, dream

Frank Sinatra, Dream
چشمانش
روبرویم نشسته بود ، داشت با حرارت با من صحبت می کرد، به چشمهاش نگاه کردم، زیبا، شاد، پر شوق و شور، چیزی متفاوت در چشمانش بود، ذوق کودکانه، شادی ، ازجنسی که در دنیای آدم بزرگهاپیدا نمی شود. خیلی وقت است که دیگر از این چشمها در دنیای آدم بزرگها ندیدم....... کاش هیچ وقت چشمانش بزرگ نشوند.......

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲

یه مریم امتحان زده، یه مریم موج زده!
امتحان اصلا چیز خوبی نیست!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲

فرار
امروز از صبح داشتم فرار می کردم، از جمع دوستانم، از چشمهای بعضیهاشون، از سروصدا، از خودم، از تو، از همه جا و همه چیز...... روز عجیب و غریبی داشتم، تنها اتفاق مفید امروز کلاس منطق فازی بود، از درس دادن استاد لذت بردم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲

COMPACT LIFE
میدان... چهار فصل....امواج.....ابریشمیان....ویوالدی....... نه نه این دوتای آخر هیچ شباهتی به هم ندارند حتی هیچ ربطی هم ندارند!
میدان، امواج و چهارفصل!
خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که مطالعه بعضی درسها همراه با نوع خاصی موسیقی مفیده، چهارفصل ویوالدی با الکترونیک 1 و الکترومغناطیس خوب جواب داده بود امیدوام با میدان و امواج هم جواب بده!!!

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲

هوای صاف، آسمان آبیییییییییی
Thinking of………!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

یار دبیرستانی، یار دبیرستانیییییییییییییییییییییییییییییییی..............
بالاخره خواندن فاوست تمام شد!
دیروز به این نتیجه رسیدم که اگر این کوچولوی شاد چند هفته دیگه هم ایران بمونه من می تونم بعدش یه کتاب در باره ماجراهای خودم و این کوچولو بنویسم! دیشب موقع خواب گفت فقط در صورتی می خوابه که من پیشش باشم و براش قصه بگم، من هم مجبور شدم قبول کنم! تازه وقتی قبول کردم یادم اومد که در عمرم همچین کاری نکردم و هرچی ذهنم را گشتم هیچ قصه کودکانه ای پیدا نکردم، در واقع مشکل اصلی همین بود! بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که از قصه های کودکی فقط سه شخصیت یادمه، شنگول، منگول و حبه انگور منتها مشکل بعدی این بود که تنها سایه ای از داستان در ذهنم بود در نتیجه مجبور شدم با این سه شخصیت یه داستان بسازم ، (فکر کنم داستانی که ساختم به داستان اصلی زیاد ربطی نداشت!). اولش فکر می کردم که با همان داستان عجیب و غریب شادی کوچولو می خوابه و همه چیز به خوبی تمام می شه ولی اشتباه می کردم ، پرت و پلاهای من که تمام شد دیدم هنوز با چشمهای کاملا باز و سرحال داره منو نگاه می کنه، یه قصه دیگه.....!!!!!!!
جدی جدی کار داشت مشکل می شد ، اون داستان اولی را هم به زور ساخته بودم و حالا باید یکی دیگه سر هم می کردم. ایندفعه یاد یکی از کتابهای شادی افتادم، روز اول که وارد شدن تمام عروسکها و کتابهاش را به من نشون داده بود، کتاب آلمانی بود و مصور، من فقط عکسهاشو دیده بودم، سریع از روی اونا یک داستان دیگه جور کردم و کلی امیدواربودم که کار به سومی نکشه و خوش بختانه این اتفاق نیفتاد. داستان دوم که تمام شد، چشمهاش سنگین بود و خواب، کمی صبر کردم، کاملا خوابیده بود!
بچه ها شیرینند و بامزه ولی دوستی باهاشون مشکلات خاص خودشو داره!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲


امشب دلتنگم ولی فقط کمی.....