Sometimes you are still you but …………..
Fight Club
Fight Club فیلم جالبی بود، از اون قسمتی که Tyler تو خط خودش رانندگی نمی کرد و اون یکی وحشتزده سرش داد می زد که برگرد تو خط خودت ، خیلی خوشم اومد.
جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۲
دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۲
با اشکهای خودم سبک می شم ولی با اشکهای یک دوست.......، دیدن اشکهاش سخت بود، بعضی چشمها انقدر مهربان و عمیقند که دیدن اشکهاشون تلخه، از همونهایی که هیچ چیز نمی تواند تب زیبای عشق را از آنها برباید.
خودش گفت خسته است، آره خستگی را توی هق هقش دیدم، گریه معمولی نبود، فوران خستگی بود......... برگشتن توی ماشین یک چیزی تو گلوم گیر کرده بود وداشت خفه ام می کرد ، شیشه را تا آخر کشیدم پایین می خواستم هوای خنک اول شب به صورتم بخوره، نمی خواستم کسی متوجه بشه که یه چیزی تو گلوم داره خفه ام می کنه، هوای خنک حالم را بهتر کرد، بهانه روز انتخاب واحد هم باعث شد کسی به سکوتم شک نکنه
I know that there’s a reason why I need to be alone
I need to find a silent place that I can call my own.........
خودش گفت خسته است، آره خستگی را توی هق هقش دیدم، گریه معمولی نبود، فوران خستگی بود......... برگشتن توی ماشین یک چیزی تو گلوم گیر کرده بود وداشت خفه ام می کرد ، شیشه را تا آخر کشیدم پایین می خواستم هوای خنک اول شب به صورتم بخوره، نمی خواستم کسی متوجه بشه که یه چیزی تو گلوم داره خفه ام می کنه، هوای خنک حالم را بهتر کرد، بهانه روز انتخاب واحد هم باعث شد کسی به سکوتم شک نکنه
I know that there’s a reason why I need to be alone
I need to find a silent place that I can call my own.........
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
سهم آدمها از زندگی.........
چند شب پیش سینما فرهنگ بودیم، حدود 12 شب که برمی گشتیم ماشین چند دقیقه ای پشت چراغ قرمز میرداماد، سر ولیعصر ماند، کنار جدول خیابان یک دختر کوچولو داشت راه می رفت، یک تکه نان دستش بود و همینطور که کنار جدول قدم می زد مشغول خوردن تکه نانش بود، یک دامن گل بهی با بلوز سفید پوشیده بود ، لباسهاش پر از لکه و دستهاش کثیف بودند ، توجهی به محیط اطراف نداشت، یادم نیست کفش داشت یا نه ولی کفش بعیده شاید دمپایی داشت، شاید هم نه. همون موقع که داشت قدم می زد یک دختر کوچولوی دیگه ، تقریبا هم سن خودش از پشت شیشه یک پژو داشت نگاهش می کرد، دستها و صورتش را چسبانده بود به شیشه ماشین و به دختر کوچولوی کنار جدول خیره شده بود، در نگاهش چیزی شبیه یک جور تعجب یا نگرانی کودکانه بود، چراغ که سبز شد دختر کوچولوی کنار خیابان همانجا روی جدول نشست، همچنان توجهی به اطراف نداشت، انگار عادت کرده بود با صدای گاز ماشینها سر جایش بشیند . دختر کوچولوی توی ماشین هنوز با همان حالت محو تماشای او بود، اول از شیشه کناری و بعد هم از شیشه پشتی . انقدر نگاه کرد تا ماشین پیچید و دختر کوچولوی توی خیابان از نظرش پنهان شد. اون ساعت شب هنوز توی ولیعصر ترافیک بود، ماشین ما با ماشین آنها موازی بود تقریبا، دختر کوچولو توی ماشین ساکت نشسته بود و روبروشو نگاه می کرد. خیلی دلم می خواست توی ماشین ما بود و می تونستم با هاش صحبت کنم ببینم توی دنیای کودکانه اش چی دیده .
سهم متفاوت آدمها از زندگی ، گاهی این تفاوت خیلی متاثر کننده است.............
چند شب پیش سینما فرهنگ بودیم، حدود 12 شب که برمی گشتیم ماشین چند دقیقه ای پشت چراغ قرمز میرداماد، سر ولیعصر ماند، کنار جدول خیابان یک دختر کوچولو داشت راه می رفت، یک تکه نان دستش بود و همینطور که کنار جدول قدم می زد مشغول خوردن تکه نانش بود، یک دامن گل بهی با بلوز سفید پوشیده بود ، لباسهاش پر از لکه و دستهاش کثیف بودند ، توجهی به محیط اطراف نداشت، یادم نیست کفش داشت یا نه ولی کفش بعیده شاید دمپایی داشت، شاید هم نه. همون موقع که داشت قدم می زد یک دختر کوچولوی دیگه ، تقریبا هم سن خودش از پشت شیشه یک پژو داشت نگاهش می کرد، دستها و صورتش را چسبانده بود به شیشه ماشین و به دختر کوچولوی کنار جدول خیره شده بود، در نگاهش چیزی شبیه یک جور تعجب یا نگرانی کودکانه بود، چراغ که سبز شد دختر کوچولوی کنار خیابان همانجا روی جدول نشست، همچنان توجهی به اطراف نداشت، انگار عادت کرده بود با صدای گاز ماشینها سر جایش بشیند . دختر کوچولوی توی ماشین هنوز با همان حالت محو تماشای او بود، اول از شیشه کناری و بعد هم از شیشه پشتی . انقدر نگاه کرد تا ماشین پیچید و دختر کوچولوی توی خیابان از نظرش پنهان شد. اون ساعت شب هنوز توی ولیعصر ترافیک بود، ماشین ما با ماشین آنها موازی بود تقریبا، دختر کوچولو توی ماشین ساکت نشسته بود و روبروشو نگاه می کرد. خیلی دلم می خواست توی ماشین ما بود و می تونستم با هاش صحبت کنم ببینم توی دنیای کودکانه اش چی دیده .
سهم متفاوت آدمها از زندگی ، گاهی این تفاوت خیلی متاثر کننده است.............
! TIME FLIES
داشتم لیست واحدها را نگاه می کردم دیدم از این ترم دیگه تقریبا هرچی بخوام می تونم بردارم ( البته اگر کلاس پر نشده باشه!)، بعد با خودم فکر کردم چه زود گذشت، انگار دیروز بود که لیست واحدهای از پیش انتخاب شده را دادند دستمون ، چه انتخاب واحدی هم کرده بودند برامون! از ترم دوم هم که روزهای انتخاب واحد تبدیل شد به یکی از بدترین روزهای عمرم ........
زیاد منتظر نباشید که یک متن پر از حس نوستالوژی بخونید، فعلا از این خبرها نیست! دارم فکر می کنم ببینم چند واحد بردا رم که هم به درس برسم هم به زندگی، البته با وضعیت انتخاب واحد دانشگاه ما برنامه ریزی کمی خنده دار به نظر می رسه ولی خوب حداقل دوروز می شه با فکر برنامه ریزی کذایی خوشحال بود، 20% اش هم که اجرا بشه خودش کلیه!!!
داشتم لیست واحدها را نگاه می کردم دیدم از این ترم دیگه تقریبا هرچی بخوام می تونم بردارم ( البته اگر کلاس پر نشده باشه!)، بعد با خودم فکر کردم چه زود گذشت، انگار دیروز بود که لیست واحدهای از پیش انتخاب شده را دادند دستمون ، چه انتخاب واحدی هم کرده بودند برامون! از ترم دوم هم که روزهای انتخاب واحد تبدیل شد به یکی از بدترین روزهای عمرم ........
زیاد منتظر نباشید که یک متن پر از حس نوستالوژی بخونید، فعلا از این خبرها نیست! دارم فکر می کنم ببینم چند واحد بردا رم که هم به درس برسم هم به زندگی، البته با وضعیت انتخاب واحد دانشگاه ما برنامه ریزی کمی خنده دار به نظر می رسه ولی خوب حداقل دوروز می شه با فکر برنامه ریزی کذایی خوشحال بود، 20% اش هم که اجرا بشه خودش کلیه!!!
جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲
پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲
دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲
حسادت
خیلی وقت بود نسبت به هیچ چیز و هیچ کس انقدر حسادت نکرده بودم. کنار دریاچه ایستاده بودیم، چند تا از آقایون داشتند تو آب شنا می کردند، هوا گرم بود ، آب خنک و دریاچه آرام و زیبا. داشتم فکر می کردم پس من چی؟ یعنی سهم من از این همه زیبایی و خنکی فقط تماشاست؟ البته تماشا هم لذت بخش بود ولی........ .از همه بیشتر به اون آقایی که وسط دریاچه مشغول شنا بود حسودیم می شد! دور و برم رو نگاه کردم، یه دختر کوچولو با پدرش تو آب بود، خیلی وقته که دیگه به بهانه کوچک بودن هم نمی شه همچین کاری کرد، حداکثر کاری که می شد کرد قایق سواری روی دریاچه بود، این بود که با یکی از آشناها حدود نیم ساعت رفتیم قایق سواری. خیلی خوش گذشت، کلی خندیدیم ولی هنوز دلم می خواست بپرم تو آب ، حسادتم را با اون آشنا در میون گذاشتم، اول خندید بعد گفت حق داری این آب خیلی وسوسه انگیزه!
خیلی وقت بود نسبت به هیچ چیز و هیچ کس انقدر حسادت نکرده بودم. کنار دریاچه ایستاده بودیم، چند تا از آقایون داشتند تو آب شنا می کردند، هوا گرم بود ، آب خنک و دریاچه آرام و زیبا. داشتم فکر می کردم پس من چی؟ یعنی سهم من از این همه زیبایی و خنکی فقط تماشاست؟ البته تماشا هم لذت بخش بود ولی........ .از همه بیشتر به اون آقایی که وسط دریاچه مشغول شنا بود حسودیم می شد! دور و برم رو نگاه کردم، یه دختر کوچولو با پدرش تو آب بود، خیلی وقته که دیگه به بهانه کوچک بودن هم نمی شه همچین کاری کرد، حداکثر کاری که می شد کرد قایق سواری روی دریاچه بود، این بود که با یکی از آشناها حدود نیم ساعت رفتیم قایق سواری. خیلی خوش گذشت، کلی خندیدیم ولی هنوز دلم می خواست بپرم تو آب ، حسادتم را با اون آشنا در میون گذاشتم، اول خندید بعد گفت حق داری این آب خیلی وسوسه انگیزه!
گاهی اوقات می خوای از آدمهایی که دوستشون داری دفاع کنی، همیشه فکر می کنی آدمهایی که دوستشون داری از بقیه بهترند، کمتر اشتباه می کنند...... اول جلوشون ایستادم و ازش دفاع کردم، باورم نمی شد، بعد که برام تعریف کردند دیدم نه اشتباه کرده، بقیه را رنجونده ، لحظه تلخیه وقتیکه هیچ چیز برای دفاع باقی نمی مونه ، اینجور موقعها شاید خیلی گوشه و کنارهای ذهنت را بگردی تا شاید یک دلیل ، یک توجیه پیدا کنی، با خودت می گی حتی یکی، ولی گاهی حتی یکی هم پیدا نمی شه..........
چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲
سهشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۲
یوهوووووووو نامه!ُ
برام نامه نوشته، اونم بعد از یک سال و نیم....... کلی ذوق زده شدم، فکر می کردم فراموشم کرده، البته باید اعتراف کنم که منم زیاد به یادش نبودم. خیلی حس خوبی بود که دیدم بعد از این همه وقت به یادمه..... خیلی حس شیرینیه که با یک نامه غافلگیر بشی. نامه اش منو یاد روزهای خوبی انداخت، روزهای زیبا و شادی بودند. دوست ندارم با این لحن بنویسم، حتما بازهم روزهایی به اون شادی خواهم داشت، زندگی بالا و پایین زیاد داره.
برام نامه نوشته، اونم بعد از یک سال و نیم....... کلی ذوق زده شدم، فکر می کردم فراموشم کرده، البته باید اعتراف کنم که منم زیاد به یادش نبودم. خیلی حس خوبی بود که دیدم بعد از این همه وقت به یادمه..... خیلی حس شیرینیه که با یک نامه غافلگیر بشی. نامه اش منو یاد روزهای خوبی انداخت، روزهای زیبا و شادی بودند. دوست ندارم با این لحن بنویسم، حتما بازهم روزهایی به اون شادی خواهم داشت، زندگی بالا و پایین زیاد داره.
شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲
بعضی آدمها شما را از خودتان رها می کنند . به قدر دیدن یک درخت گیلاس پر شکوفه یا بچه گربه ای که دنبال دمش می دود، این کار را طبیعی انجام می دهند.حرفه اصلی این آدمها حضور داشتن است، کار دیگر را برای ظاهر سازی انجام می دهند........
..........حالاست که وزن اشک را احساس می کند و از این حس پشیمان نیست، با خودش فکر می کند که لابد فرشته ها وزن اشک را حس نمی کنند. روح می درخشد، می تابد، می سوزد ولی گریه نمی کند. ما آدمها از فرشته ها که مطلقا از جنس روح هستند خوشبخت تریم.این فکرها از ذهن آرین، در حالیکه انگشتان تمشکی اش را با پیراهن ابی آسمانی اش پاک می کند، می گذرند. او به سمت افق چشم انداز پیش می رود. خندان و گریان از کوه بالا می رود.
برای پاک کردن کتابها کافی است آنها را باز نکنیم. آدمها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آنها صحبت نکنیم.
همه گرفتارند، کریستین بوبن
موقع امتحانات نمی شه فقط درس خوند، این کتاب بالا هم از نتایج این نتیجه گیری است! تو همین چند صفحه اول کلی از این شخصیت ( آرین) کتاب بوبن خوشم اومده.
خدا نتیجه امتحانا رو بخیر کنه!!!!
..........حالاست که وزن اشک را احساس می کند و از این حس پشیمان نیست، با خودش فکر می کند که لابد فرشته ها وزن اشک را حس نمی کنند. روح می درخشد، می تابد، می سوزد ولی گریه نمی کند. ما آدمها از فرشته ها که مطلقا از جنس روح هستند خوشبخت تریم.این فکرها از ذهن آرین، در حالیکه انگشتان تمشکی اش را با پیراهن ابی آسمانی اش پاک می کند، می گذرند. او به سمت افق چشم انداز پیش می رود. خندان و گریان از کوه بالا می رود.
برای پاک کردن کتابها کافی است آنها را باز نکنیم. آدمها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آنها صحبت نکنیم.
همه گرفتارند، کریستین بوبن
موقع امتحانات نمی شه فقط درس خوند، این کتاب بالا هم از نتایج این نتیجه گیری است! تو همین چند صفحه اول کلی از این شخصیت ( آرین) کتاب بوبن خوشم اومده.
خدا نتیجه امتحانا رو بخیر کنه!!!!
داشتم درباره یک کلاس زبان تحقیق می کردم یک نفر که اونجا درس می خوند گفت تعداد کمی را قبول می کنند و شرایطشون هم برای پذیرش یک کم سخته، باید براشون دلیل کافی بیاری که چرا می خوای آلمانی بخونی! فکر کردم حالا اگر بهشون بگم که با وجود کانون زبان و گوته ، اینجا را انتخاب کردم چون به دانشگاهمون نزدیکتره ، خوشحال می شن؟!!
پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲
راز بقا!
یادمه یکبار تلویزیون برنامه ای درباره خرسها پخش می کرد، نشون می داد که خرسها برای مشخص کردن قلمروشان روی تنه درختها را علامت گذاری می کنند تا بقیه خرسها بدونن که اون محدوده خاص قلمرو اونهاست و نزدیکش نشن....
بعضی آدمها وقتی کسی را دوست دارند یک خط قرمز اطرافش می کشند و طوری رفتار می کنند که اطرافیان اون خط قرمز را کاملا درک کنند..........تصاحب، حس مالکیت !
گاهی آدمها شبیه خرسها رفتار می کنند یا خرسها شبیه آدمها؟! شاید هم هردو مطابق طبیعتشون رفتار می کنند فقط خرسها بدون ادعای عقل و ما آدمها با کلی ادعا.....
یادمه یکبار تلویزیون برنامه ای درباره خرسها پخش می کرد، نشون می داد که خرسها برای مشخص کردن قلمروشان روی تنه درختها را علامت گذاری می کنند تا بقیه خرسها بدونن که اون محدوده خاص قلمرو اونهاست و نزدیکش نشن....
بعضی آدمها وقتی کسی را دوست دارند یک خط قرمز اطرافش می کشند و طوری رفتار می کنند که اطرافیان اون خط قرمز را کاملا درک کنند..........تصاحب، حس مالکیت !
گاهی آدمها شبیه خرسها رفتار می کنند یا خرسها شبیه آدمها؟! شاید هم هردو مطابق طبیعتشون رفتار می کنند فقط خرسها بدون ادعای عقل و ما آدمها با کلی ادعا.....
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲
از بس این روزا اینو گوش کردم گفتم متنش را براتون اینجا بذارم!
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
Along the Long Road and on down the causeway
Do they still meet there by the Cut
There was a ragged band that followed our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
Forever and ever
high hopes,pink floyd
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun
Along the Long Road and on down the causeway
Do they still meet there by the Cut
There was a ragged band that followed our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
Forever and ever
high hopes,pink floyd
پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲
چند وقتیه که دارم کتاب جنس دوم را می خونم، این کتاب بد جوری ذهنم را مشغول کرده، موقع خوندن دائم مشغول مقایسه هستم، مقایسه مطالبی که مطرح شده با چیزهایی که دور و بر خودم می بینم، با آدمها، با جامعه خودمون، با دوستانم ( هم پسرها هم دخترها) و با خودم! فکر کنم به خاطر امتحانات کم کم باید این کتاب را کنار بذارم، اگر اینطوری پیش بره سر امتحان ممکنه بتونم سوالهای استاد را از نظر روانشناسی بررسی کنم ولی اونوقت از جواب دادن به سوال شرمنده ام!!
نویسنده توی کتاب ، مخصوصا جلد دوم ( تجربه عینی) از نمونه کار روانشناسان و شخصیتهای بعضی از رمانها برای اثبات نظریاتش استفاده کرده ، از جمله این شخصیتها ناتاشا و کمتر سونیا دو تا از شخصیتهای جنگ وصلح هستند، این دو مورد ( به خصوص ناتاشا) برام به طور خاص جالب بودند. حدود دو سال پیش جنگ و صلح را خواندم، اون موقع از شخصیت پردازی تولستوی در مورد مردهای کتاب خوشم اومد ولی از زنهای کتاب بدم آمد، مثلا یکی از شخصیتهای زن کتاب که بیشتر از بقیه جلب توجه می کنه ناتاشا است ولی شخصیتش هیچ وقت به پای شاهزاده آندره یا برادرش نیکولا ( شخصیتهای مورد علاقه من) نمی رسه. برام جالب بود که تحلیلهایی درباره ناتاشا توی کتاب جنس دوم بخوانم!
.....من از زنها تجلیل به عمل نمی آورم، و نقص هایی را که وضع آنان ایجاب می کند توصیف کرده ام، اما امتیازها و ارزش های آنان را نیز نشان داده ام.
جنس دوم، سیمون دوبووار
نویسنده توی کتاب ، مخصوصا جلد دوم ( تجربه عینی) از نمونه کار روانشناسان و شخصیتهای بعضی از رمانها برای اثبات نظریاتش استفاده کرده ، از جمله این شخصیتها ناتاشا و کمتر سونیا دو تا از شخصیتهای جنگ وصلح هستند، این دو مورد ( به خصوص ناتاشا) برام به طور خاص جالب بودند. حدود دو سال پیش جنگ و صلح را خواندم، اون موقع از شخصیت پردازی تولستوی در مورد مردهای کتاب خوشم اومد ولی از زنهای کتاب بدم آمد، مثلا یکی از شخصیتهای زن کتاب که بیشتر از بقیه جلب توجه می کنه ناتاشا است ولی شخصیتش هیچ وقت به پای شاهزاده آندره یا برادرش نیکولا ( شخصیتهای مورد علاقه من) نمی رسه. برام جالب بود که تحلیلهایی درباره ناتاشا توی کتاب جنس دوم بخوانم!
.....من از زنها تجلیل به عمل نمی آورم، و نقص هایی را که وضع آنان ایجاب می کند توصیف کرده ام، اما امتیازها و ارزش های آنان را نیز نشان داده ام.
جنس دوم، سیمون دوبووار
سهشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
یک هفته ای هست که تمام فعالیتهای روزانه ام توی کوله پشتیمه و خودم هم دقیقا یادم نیست چند شب خونه خودمون بودم و چند شب خونه مادربزرگ! این موقعیت باعث شده احساس یک توریست را داشته باشم، یک کم سخته که همه چیز را توی یک کوله پشتی جا داد و دائم در رفت و آمد بود مخصوصا اینکه تو این هفته کذایی بخوای با دوستات سینما بری به مراسم وب لاگ بندون برسی و برای تبریک خونه جدید هم به دوستت سر بزنی!
یک جورایی این هفته خیلی آرامش نداشتم، فقط یکبار بعد از خداحافظی از دوستان تو خیابان ولیعصر احساس کردم احتیاج به پیاده روی دارم، نه تند تند و با عجله، با آرامش و تنها ، این بود که چند دقیقه ای تو ولیعصر پیاده روی کردم، خیابان ولیعصر را خیلی دوست دارم......فکر کنم فردا این وضعیت توریستی تمام بشه.....
یک جورایی این هفته خیلی آرامش نداشتم، فقط یکبار بعد از خداحافظی از دوستان تو خیابان ولیعصر احساس کردم احتیاج به پیاده روی دارم، نه تند تند و با عجله، با آرامش و تنها ، این بود که چند دقیقه ای تو ولیعصر پیاده روی کردم، خیابان ولیعصر را خیلی دوست دارم......فکر کنم فردا این وضعیت توریستی تمام بشه.....
چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۲
دنیا، رنگها،لکه ها
دنیاش همیشه رنگیه، پر از رنگهای شاد و تیره ، متنوع. از اول دنیا را اینطوری دیده بود، موقعی هم که شروع کرد به ساختن قسمتهای مختلفش باز هم رنگها را فراموش نکرد. اولین بار که هوا ابری شد و کمی بارون اومد، جای سایه ابرها روی بعضی از رنگهای تیره باقی موند و تیره ترشون کرد به خاطر همین بعد از طوفان قلموش را برداشت و جای لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کرد. کم کم یاد گرفت که بعد از طوفان بعضی رنگها ممکنه لکه دار بشن و اگر بخواد دنیاش رنگی بمونه باید قلموش را برداره و لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کنه. خوبیش این بود که بیشتر رنگهای تیره لکه دار می شدند و رنگهای روشن سر جای خودشون می موندند.
دفعه آخر طوفان خیلی شدید بود، هم رعد و برق داشت، هم باران هم تگرگ، طوفان که تمام شد وسط دنیایش چهار زانو نشسته بود، دستهاش را زده بود زیر چونه اش و داشت اطراف را تما شا می کرد،این دفعه لکه ها خیلی زیاد بودند ، فقط هم روی رنگهای تیره نبودند، رنگهای روشن هم پر از لکه های تیره شده بودند. مدتی همونطور نشست تا هوا آفتابی بشه و سرما فروکش کنه بعد دوباره قلموش را برداشت و شروع به رنگ آمیزی کرد ، اون گوشه های ذهنش هنوز نگران بود ، نکنه اون دور دورها هم پر از لکه شده باشه ؟ همیشه همینطوری بود، نگران اون دور دورها ، آخه قدش به تمام دنیاش که نمی رسید ، تا یه جایی را می تونست ببینه ، همیشه هم بعد از طوفان روی پنجه پاهاش بلند شده بود تا ببینه اون دور دورها لکه ای مانده یا نه ولی هیچ وقت چیزی ندیده بود، تا جایی که می تونست ببینه رنگها سر جاشون بودند و از لکه ها خبری نبود، این دفعه هم روی پنجه پا بلند شد، چند بار هم بالاو پایین پرید تا بهتر ببینه، تا جایی که می دید رنگها همه مشکل داشتند، این دفعه به یک نردبان احتیاج داشت و یک دوست خوب که نردبان را براش نگه داره............
دنیاش همیشه رنگیه، پر از رنگهای شاد و تیره ، متنوع. از اول دنیا را اینطوری دیده بود، موقعی هم که شروع کرد به ساختن قسمتهای مختلفش باز هم رنگها را فراموش نکرد. اولین بار که هوا ابری شد و کمی بارون اومد، جای سایه ابرها روی بعضی از رنگهای تیره باقی موند و تیره ترشون کرد به خاطر همین بعد از طوفان قلموش را برداشت و جای لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کرد. کم کم یاد گرفت که بعد از طوفان بعضی رنگها ممکنه لکه دار بشن و اگر بخواد دنیاش رنگی بمونه باید قلموش را برداره و لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کنه. خوبیش این بود که بیشتر رنگهای تیره لکه دار می شدند و رنگهای روشن سر جای خودشون می موندند.
دفعه آخر طوفان خیلی شدید بود، هم رعد و برق داشت، هم باران هم تگرگ، طوفان که تمام شد وسط دنیایش چهار زانو نشسته بود، دستهاش را زده بود زیر چونه اش و داشت اطراف را تما شا می کرد،این دفعه لکه ها خیلی زیاد بودند ، فقط هم روی رنگهای تیره نبودند، رنگهای روشن هم پر از لکه های تیره شده بودند. مدتی همونطور نشست تا هوا آفتابی بشه و سرما فروکش کنه بعد دوباره قلموش را برداشت و شروع به رنگ آمیزی کرد ، اون گوشه های ذهنش هنوز نگران بود ، نکنه اون دور دورها هم پر از لکه شده باشه ؟ همیشه همینطوری بود، نگران اون دور دورها ، آخه قدش به تمام دنیاش که نمی رسید ، تا یه جایی را می تونست ببینه ، همیشه هم بعد از طوفان روی پنجه پاهاش بلند شده بود تا ببینه اون دور دورها لکه ای مانده یا نه ولی هیچ وقت چیزی ندیده بود، تا جایی که می تونست ببینه رنگها سر جاشون بودند و از لکه ها خبری نبود، این دفعه هم روی پنجه پا بلند شد، چند بار هم بالاو پایین پرید تا بهتر ببینه، تا جایی که می دید رنگها همه مشکل داشتند، این دفعه به یک نردبان احتیاج داشت و یک دوست خوب که نردبان را براش نگه داره............
دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲
یاد داشتهای پریشب!
این قسمت ماجرا را دوست ندارم، اون قسمتی که آدمهای عزیز دور باشند.... فردا صبح داره می ره، کلی پیغام و کارت وچیزهای دیگه بود که می خواستم برسونه، از تمام اینها فقط پیغامها می رسند ( اگر یادش بمونه!)، اصل ماجرا کارت بود که نرسیدم بخرم، حتی یک خط نامه هم....! آدم بدی شدم تازگیها، انقدر سرگرم خودم بودم که دقیقه 90 باخبر شدم که بالاخره تصمیم گرفته بره. وقتایی که همه ایران جمع می شن و دور هم هستیم خوبه ولی وقتایی که نیستن اینجا سوت و کوره، متنفرم از این دوریها! یک نفر هم هست که از همه عزیز تره و خیلی دور، نگرانم براش، نمی دونم چرا اینطوری شده، طبیعیه که نمی تونم شرایطش را دقیقا درک کنم ، تا بحال نه انقدر تنها بودم نه انقدر دور، فقط می دونم که در شرایط خوبی نیست، اگر اینجا بود مطمئنم که می تونستم کمکش کنم ولی اینطوری کار زیادی از دستم بر نمیاد. کاش می تونستم............
گاهی مسوولیتهایی را قبول می کنی که در اون لحظه خاص مطمئن نیستی که بتونی کامل و درست انجامشون بدی حتی ممکنه نتیجه نگرانت کنه چون در اون لحظه در شرایط خاصی هستی، مثلا هیجانزده ای یا خجالت می کشی یا... . بعدا که انجامش دادی و چند روز بعد از بالا به قضیه نگاه کردی می بینی که خیلی هم مسئله بزرگی نبوده فقط در اون شرایط خاص بزرگ به نظر می رسیده. تازه وقتی بفهمی نتیجه کاملا خوب بوده و دوستت راضیه کلی هم خوشحال می شی و از نگرانی خودت خنده ات می گیره!
درصد شادی مردممون کمه، تو خیابانها که راه بری اینو با تمام وجود حس می کنی، ممکنه از پایین شهر که بالاتر بیای کمی شادی بیشتری ببینی ولی فقط کمی!
این قسمت ماجرا را دوست ندارم، اون قسمتی که آدمهای عزیز دور باشند.... فردا صبح داره می ره، کلی پیغام و کارت وچیزهای دیگه بود که می خواستم برسونه، از تمام اینها فقط پیغامها می رسند ( اگر یادش بمونه!)، اصل ماجرا کارت بود که نرسیدم بخرم، حتی یک خط نامه هم....! آدم بدی شدم تازگیها، انقدر سرگرم خودم بودم که دقیقه 90 باخبر شدم که بالاخره تصمیم گرفته بره. وقتایی که همه ایران جمع می شن و دور هم هستیم خوبه ولی وقتایی که نیستن اینجا سوت و کوره، متنفرم از این دوریها! یک نفر هم هست که از همه عزیز تره و خیلی دور، نگرانم براش، نمی دونم چرا اینطوری شده، طبیعیه که نمی تونم شرایطش را دقیقا درک کنم ، تا بحال نه انقدر تنها بودم نه انقدر دور، فقط می دونم که در شرایط خوبی نیست، اگر اینجا بود مطمئنم که می تونستم کمکش کنم ولی اینطوری کار زیادی از دستم بر نمیاد. کاش می تونستم............
گاهی مسوولیتهایی را قبول می کنی که در اون لحظه خاص مطمئن نیستی که بتونی کامل و درست انجامشون بدی حتی ممکنه نتیجه نگرانت کنه چون در اون لحظه در شرایط خاصی هستی، مثلا هیجانزده ای یا خجالت می کشی یا... . بعدا که انجامش دادی و چند روز بعد از بالا به قضیه نگاه کردی می بینی که خیلی هم مسئله بزرگی نبوده فقط در اون شرایط خاص بزرگ به نظر می رسیده. تازه وقتی بفهمی نتیجه کاملا خوب بوده و دوستت راضیه کلی هم خوشحال می شی و از نگرانی خودت خنده ات می گیره!
درصد شادی مردممون کمه، تو خیابانها که راه بری اینو با تمام وجود حس می کنی، ممکنه از پایین شهر که بالاتر بیای کمی شادی بیشتری ببینی ولی فقط کمی!
شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۲
پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲
این کریستین بوبن موجود جالبیه، این قسمت از کتاب غیر منتظره است:
در نقاشی لحظه ای فرا می رسد که نقاش می داند تابلوی اش تمام شده است. چرایش را نمی داند. تنها به ناتوانی ناگهانی اش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف می شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمک نمی کنند. وقتی که تابلو دیگر نمی تواند به نقاش چیزی ببخشد. وقتی که نقاش دیگر نمی تواند به تابلو چیزی ببخشد . یک اثر وقتی تمام می شود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق می رسد.
در نقاشی لحظه ای فرا می رسد که نقاش می داند تابلوی اش تمام شده است. چرایش را نمی داند. تنها به ناتوانی ناگهانی اش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف می شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمک نمی کنند. وقتی که تابلو دیگر نمی تواند به نقاش چیزی ببخشد. وقتی که نقاش دیگر نمی تواند به تابلو چیزی ببخشد . یک اثر وقتی تمام می شود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق می رسد.
دیروز از خودم مطمئن شدم که دیگه هیچی نیست، رفتم به احترام مسوول گروهمون، به خاطر چیزهایی که ازش یاد گرفتم. وقتی یاد دو سه ماه پیش افتادم خنده ام گرفت! گاهی آدمها به طرز شگفت انگیز و تلخی غافلگیرت می کنند! روزهای سخت و عجیب غریبی را گذروندم، می شه اینجوری توصیفشون کرد: تلخ! وقتی تصویر کسی در ذهنت خرد شد و فروریخت مدتی طول می کشه تا خرده ها کاملا از ذهنت بیرون برند، هیچ احساس خوبی هم نداره. اولین باره که تصویر ذهنی من انقدر از واقعیت دور بود که وقتی با واقعیت روبرو شدم اون تصویر کاملا خرد شد و فروریخت و من ماندم و یک ذهن پر از خرده های کسی که احترام زیادی براش قائل بودم! کاملا متعجب بودم و عصبی. زیاد به دوستانم چیزی نگفتم، به همه گفتم که خوبم یا حداکثر گفتم بد نیستم! اینجور روزهای منو زیاد کسی نمی بینه، فقط آدمهای خیلی نزدیک، البته در این یک مورد فکر کنم دوستانی که با هاشون کوه رفته بودم بخشی از این روزها را دیدند، مخصوصا اونی که اگر نبود من تو دره بودم!! شاید رد پاهایی هم اینجا بود، اما کم. وقتی جرات توصیف روزهای طوفانی را پیدا می کنم که اون روزها گذشته باشند. خوشبختانه اون روزها گذشتند و حالا می تونم راحت درباره شان بنویسم، نمی تونم بگم فقط گذشتند، هر تجربه ای اثر اتی روی زندگی می ذاره.. وقتی انقدر به ورودیها حساس هستی بهتره در انتخاب دوستانت بیشتر دقت کنی . تجربه ها شاید فراموش بشن ولی اثراتشون می مونه.
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲
از وب لاگ دلتنگستان:
زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.
زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.
سهشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲
وقتی هر روز با چشمهای خودت ببینی که همکاران محترم چه جوری مشغول تلف کردن وقت، انرژی و سرمایه هستند، وقتی بعد از ظهر تو ترافیک ببینی که همه چقدر قشنگ رانندگی می کنند ، سر هم داد می زنند، فحش می دهندو......، وقتی کنار چهار راهها بچه های کوچولو را پابرهنه در حال فروختن آدامس و غیره میبینی، وقتی به چهره های کودکانه و آفتاب خورده شون نگاه می کنی، وقتی ساعت 8 صبح که منتظر تاکسی هستی می بینی که.....! وقتی ساعت 11 صبح تو پارک ساعی دو تا دختر دبیرستانی با لباس مدرسه را با دو تا پسر بزرگتر از خودشون که می بینی و از قیا فه هاشون هم مشخص باشه که وضعیتشون چیه ، وقتی............. وقتی...
اینجور موقعها شاید تو هم مثل من بعدازظهر که بر می گردی خونه دلت بخواد بیفتی تو تختت و سرت را فرو کنی تو بالشت و سعی کنی فقط برای چند ثانیه فکر نکنی تا شاید سردردت خوب بشه، بعدش هم یک ساعت بخوابی .
کوری، این روزها خیلی یاد این کتاب می افتم!
اینجور موقعها شاید تو هم مثل من بعدازظهر که بر می گردی خونه دلت بخواد بیفتی تو تختت و سرت را فرو کنی تو بالشت و سعی کنی فقط برای چند ثانیه فکر نکنی تا شاید سردردت خوب بشه، بعدش هم یک ساعت بخوابی .
کوری، این روزها خیلی یاد این کتاب می افتم!
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
دیروز چند دقیقه بعد از من رسید خونه، تازه از سفر برگشته بود، داشتیم با هم حرف می زدیم، چشمهاش خسته بودند و پر از محبت ، محبتی که بهش احتیاج داشتم، چشمهاش همیشه همینطورند ، این من بودم که این همه محبت برام عادی شده بود، بعد از مدتها توجهم به تمام مهربانی اون چشمها جلب شد، دلم می خواست تو چشمهاش غرق بشم.
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
نویسنده داشت دو تا داستان را موازی پیش می برد، با دو شخصیت اول متفاوت. من متوجه قضیه نبودم، طبق معمول خیلی حواسم به دوروبر نبود. داشت سعی می کرد بفهمه که کدوم داستان بهتر از آب در میاد، وقتی متوجه شدم تصمیم گرفتم از داستانش بیام بیرون، اون موقع نمی دونستم کدوم داستان را می خواد انتخاب کنه، فرقی هم نمی کرد، نمی خواستم تو داستان اینجور نویسنده ها باشم ، شخصیت اول خیلی براشون مهم نیست، مهم اینه که داستانشون خوب باشه. .وقتی هم که گفت می خواد حرف بزنه فکر کردم تصمیم گرفته بگه، نمی دونم نمی خواست بگه یا چی ، هنوز نفهمیدم چرا اون حرفها را زد، تا خودش چیزی نمی گفت من اشاره ای نمی کردم، نمی خواستم رو داستان دوم اثر بذارم، هنوز انقدر بدجنس نشدم! شاید داستان اصلیش را خیلی هم خوب بنویسه، من در این باره قضاوت نمی کنم . فقط امیدوارم بقیه شخصیتهای داستانش مواظب خودشون باشن، آخه این نویسنده بی فکر می نویسه، شاید به خاطر همین داستانهاش موازی می شن.
یار دبیرستانیییییییییی!
امروز عقد یار دبیرستانیه، اگر اون وقت که پشت اون نیمکتهای کذایی مشغول شیطنت بودیم بهمون می گفتند که انقدر زود از این اتفاقهای جدی برای یکیمون می افته احتمالا دوتایی از خنده دل درد می گرفتیم! پشت اون نیمکتها که باشی دنیای واقعی دور به نظر می رسه.
خوشحالم، وقتی هم که خبر را شنیدم کلی ذوق زده شدم. بعد از ظهر می رم تا در شادیشون شریک باشم، امیدوارم خوشبخت بشن.*
* چند هفته ای است که از این خبرها زیاد می شنوم ، تابستون جالبیه و کمی عجیب! ;)
امروز عقد یار دبیرستانیه، اگر اون وقت که پشت اون نیمکتهای کذایی مشغول شیطنت بودیم بهمون می گفتند که انقدر زود از این اتفاقهای جدی برای یکیمون می افته احتمالا دوتایی از خنده دل درد می گرفتیم! پشت اون نیمکتها که باشی دنیای واقعی دور به نظر می رسه.
خوشحالم، وقتی هم که خبر را شنیدم کلی ذوق زده شدم. بعد از ظهر می رم تا در شادیشون شریک باشم، امیدوارم خوشبخت بشن.*
* چند هفته ای است که از این خبرها زیاد می شنوم ، تابستون جالبیه و کمی عجیب! ;)
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲
کارآموزی، سوال!
تو بخشی که ما هستیم، حداقل مسوولهای ما زیاد حوصله کار آموز ندارند، صبح می خواستیم یک سوال بپرسیم، نفر اول سوالمون را که جواب نداد هیچی خیلی راحت بهمون گفت خوب اگر کار سختیه نمی خواد انجامش بدین! کلی حالمون گرفته شد
رفتیم پیش نفر دوم اونم گفت از مهندس فلانی بپرسید اون مهندس فلانی هم تا آخر وقت اداری تشریف نیاورد! آخرهای وقت اداری قیافه های ما دیدنی بود، حوصله هیچی نداشتیم، برای اینکه خیلی هم بیکار نباشم روی اینترنت دنبال موضوعات مربوط به کارمون گشتم و چیزی که پیدا کردم کلی ذوق زده ام کرد، تمام خستگی روزم از بین رفت. شاد و با حوصله اومدم خونه.
تو بخشی که ما هستیم، حداقل مسوولهای ما زیاد حوصله کار آموز ندارند، صبح می خواستیم یک سوال بپرسیم، نفر اول سوالمون را که جواب نداد هیچی خیلی راحت بهمون گفت خوب اگر کار سختیه نمی خواد انجامش بدین! کلی حالمون گرفته شد
رفتیم پیش نفر دوم اونم گفت از مهندس فلانی بپرسید اون مهندس فلانی هم تا آخر وقت اداری تشریف نیاورد! آخرهای وقت اداری قیافه های ما دیدنی بود، حوصله هیچی نداشتیم، برای اینکه خیلی هم بیکار نباشم روی اینترنت دنبال موضوعات مربوط به کارمون گشتم و چیزی که پیدا کردم کلی ذوق زده ام کرد، تمام خستگی روزم از بین رفت. شاد و با حوصله اومدم خونه.
یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۲
پروژه اولی ما را لغو کرده بودند ، مسوولمون هم از صبح نیامده بود درنتیجه امروز از صبح تا وقتیکه مسوول گرامی ما بیاد من بیکار بودم و بیشتر وقتم پای اینترنت گذشت! این هم یکی از جاهایی بود که کشف کردم، جالب بود، مخصوصا برای وقتی که در محل کار آموزی کار خاصی برای انجام دادن نداری!!!
شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲
دیروز یک کارت عروسی دستم رسید ( از سوئد!!) ، برعکس کارتهای فارسی توش خبری از جملات ادبی و این حرفها نبود، کاملا ساده بود با ظاهری کاملا مطابق با کلمات داخلش. برای این دو تا عزیز قبلا توضیح داده بودم که امکان شرکت در مراسم برام نیست. تصمیم دارم براشون یک کارت تبریک بفرستم هنوز نمی دونم یک کارت معمولی با پست بفرستم یا یک E-Card بفرستم، به هر حال اگر سایت خوبی سراغ داشتید لینکش را برام بفرستید.
جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲
یک تصویر
مدتیه که داره شکل می گیره، اولش تار بود و غیر شفاف، باورش نمی کردم، نمی تونستم ، دقیق تر بگم نمی خواستم. از اون به بعد روز به روز واضح تر شد، کم کم روشنتر شد، رنگهاش مشخص شدن، صورتها را توش تشخیص دادم. دیدم، دیدم..... تصویر زشتی نیست ولی آزار دهنده است. دیگران را آزار نمی ده، تازه شاید از دیدنش شاد هم بشن حق هم دارن ولی خوب من هم حق دارم، حق دارم بگم که آزار دهنده است. دیگه تار نیست، دارم می بینمش، هنوز هم نمی خوام، قبول کردنش سخته ، تلخه، ولی هست. از واقعیت نمی شه فرار کرد، هرچه قدر هم سخت باید قبولش کرد.
مدتیه که داره شکل می گیره، اولش تار بود و غیر شفاف، باورش نمی کردم، نمی تونستم ، دقیق تر بگم نمی خواستم. از اون به بعد روز به روز واضح تر شد، کم کم روشنتر شد، رنگهاش مشخص شدن، صورتها را توش تشخیص دادم. دیدم، دیدم..... تصویر زشتی نیست ولی آزار دهنده است. دیگران را آزار نمی ده، تازه شاید از دیدنش شاد هم بشن حق هم دارن ولی خوب من هم حق دارم، حق دارم بگم که آزار دهنده است. دیگه تار نیست، دارم می بینمش، هنوز هم نمی خوام، قبول کردنش سخته ، تلخه، ولی هست. از واقعیت نمی شه فرار کرد، هرچه قدر هم سخت باید قبولش کرد.
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲
چند هفته پیش به جای یک نفر امتحان دادم،امروز فهمیدم 19 شده با خودم فکر کردم کاش امتحانات خودمون برگزار شده بود! البته موضوع امتحانش اصلا به برق و مخابرات ربطی نداشت، امتحان فلسفه بود، باید قبل از امتحان 15 تا سوال فلسفی از خودش می پرسید و خودش هم جواب می داد، روالش هم اینطوری بود که باید یک سوال می پرسید ، جواب می داد ، به جواب شک می کرد یا نقضش می کرد و از اونجا به سوال بعدی می رسید. روز امتحان هم تنها کاری که داشت وارد کردن این سوال و جوابها از روی کاغذ به ورقه امتحانی بود که البته این قسمتش با خودش بود!
دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
اگر زن، خود را به مثابه عاملی غیر اصلی که هرگز به اصلی باز نمی گردد آشکار می کند، از آن رو است که خود به این بازگشت دست نمی زند.
جنس دوم، سیمون دوبووار
این هم جالب بود، از همان کتاب و از فصل دوم، نظر گاه روان کاوی.
طبیعت نیست که زن را تعریف می کند: بلکه خود زن است که با پذیرفتن طبیعت در عواطفش، خود را تعریف می کند.
فعلا درباره این کتاب نظری نمی دم، باید بیشتر پیش برم . تا به حال از سیمون دوبووار کتابی نخوانده بودم، هنوز برام ناآشناست.
جنس دوم، سیمون دوبووار
این هم جالب بود، از همان کتاب و از فصل دوم، نظر گاه روان کاوی.
طبیعت نیست که زن را تعریف می کند: بلکه خود زن است که با پذیرفتن طبیعت در عواطفش، خود را تعریف می کند.
فعلا درباره این کتاب نظری نمی دم، باید بیشتر پیش برم . تا به حال از سیمون دوبووار کتابی نخوانده بودم، هنوز برام ناآشناست.
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲
امروز صبح امیر آباد کار داشتم، کجا؟ خیابان بیستم! از شب قبل یکی دو نفر از اطرافیان پیشنهاد کردند که به خاطر 18 تیر بودن امروز و باقی قضایا با من بیان تا یکبار اتفاقی نیفته!!! ...... صبح که سوار تاکسی شدم راننده تاکسی داشت برای آقایی که جلو نشسته بود تعریف می کرد که از صبح تعدادی موتور سوار با باتوم را دیده که به طرف امیر آباد می رفتند خلاصه آقاهه یه جوری تعریف می کرد که من فکر کردم دارم میرم میدون جنگ! .... توی امیر آباد از تاکسی که پیاده شدم وضعیت دنیا کاملا عادی بود، هیچ خبر خاصی نبود و همه چی امن و امان بود.
دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲
یک صدای آشنا شنیدم، آره خودش بود، این صدا را در تمام زمستان، تقریبا هفته ای یکبار یا بیشتر شنیده بودم. صداش گرم و مهربان ، نگاهش با هوش و مو شکاف است، کمتر کسی را موقع حرف زدن انقدر با اعتماد به نفس دیده بودم . اون موقع برام یک موجود جالب بود، البته از بعضی خصوصیات اخلاقیش خوشم نمی آمد، تا آخرین ملاقات هم که آخرهای اسفند بوداکثرا با هم انگلیسی صحبت می کردیم، این چیزی بود که خودش خواست، یعنی بهتره بگم خودش شروع کرد و من هم مخالفتی نکردم. بیشتر از همه شخصیت مستقلش نظرم را جلب کرده بود ( از آدمهایی که دائم به بقیه تکیه می کنند خوشم نمیاد!) فقط یک بار نگران و بی حوصله دیدمش، دلیلش هم کاملا قابل توجیه بود، دفعه بعد که دیدمش مشکل را کاملا حل کرده بود و دوباره کاملا با انرژی و سر حال بود. به نظرش آدم عجیبی بودم، این مسئله را با یک سوال خنده دار بیان کرد:" تو چرا اینجوری هستی؟!" به سوالش کلی خندیدم! کاری را که قرار بود برای من انجام بده با تاخیر ولی کامل انجام داد.
امروز شنیدن صداش برام غیر منتظره بود، تمام زمستان از جلو چشمانم گذشت، مثل یک فیلم که با دور تند پخش بشود. بعضی آدمها سریع از کنارم رد می شوند ولی فراموش نمی شوند.
امروز شنیدن صداش برام غیر منتظره بود، تمام زمستان از جلو چشمانم گذشت، مثل یک فیلم که با دور تند پخش بشود. بعضی آدمها سریع از کنارم رد می شوند ولی فراموش نمی شوند.
بعضی از آدمها اینگونه اند: تا وقتی بچه هستند با اسباب بازیهاشون بازی می کنند، بزرگ که شدند اسباب بازیها را می ذارند کنار با بقیه آدمها بازی می کنند.!این وسط یک نکته را فراموش کردند ، آدمها وسیله بازی نیستند، زندگی هم زمین بازی دوره کودکی نیست.
فقط اگر کمی آدمها می دونستند که چگونه با هم رفتار کنند دنیا خیلی جای بهتری بود!
فقط اگر کمی آدمها می دونستند که چگونه با هم رفتار کنند دنیا خیلی جای بهتری بود!
شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲
این دو جمله از فیلم های سه رنگ یادم مانده، اولیش از فیلم قرمز است و دومی از آبی:
People are not bad , they may become weak sometimes….
No love, no friends, they are all traps!
موقعی که فیلم نامه را می خواندم با اولی موافق بودم ولی حالا دیگه مطمئن نیستم. جمله دوم را کلا قبول ندارم، تازه اگر هم کسی این جمله را قبول داشته باشه فکر نکنم بتونه انکار کنه که آدمها گاهی اوقات به trap احتیاج دارند!
People are not bad , they may become weak sometimes….
No love, no friends, they are all traps!
موقعی که فیلم نامه را می خواندم با اولی موافق بودم ولی حالا دیگه مطمئن نیستم. جمله دوم را کلا قبول ندارم، تازه اگر هم کسی این جمله را قبول داشته باشه فکر نکنم بتونه انکار کنه که آدمها گاهی اوقات به trap احتیاج دارند!
پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲
Hogwarts school of witchcraft and wizardry
چند روزیه دارم با هری مذاکره می کنم که منو ببره هاگوارتز ، گوش نمی کنه که، می گه همون KNT خودتون بیشتر خوش می گذره! صبر کن تابستون تموم بشه برگرد مدرسه خودتون!!! فعلا که هری پیش منه، اینطوری که پیش می ره فکر کنم یک هفته دیگه هم اینجا باشه. : )
برای توصیف فیلم سیزدهمین جنگجو یک کلمه بیشتر نمی شه گفت:
DISGUSTING!
بابت توصیف انگلیسی معذرت می خوام، آخه فیلم زبان اصلی بود!
چند روزیه دارم با هری مذاکره می کنم که منو ببره هاگوارتز ، گوش نمی کنه که، می گه همون KNT خودتون بیشتر خوش می گذره! صبر کن تابستون تموم بشه برگرد مدرسه خودتون!!! فعلا که هری پیش منه، اینطوری که پیش می ره فکر کنم یک هفته دیگه هم اینجا باشه. : )
برای توصیف فیلم سیزدهمین جنگجو یک کلمه بیشتر نمی شه گفت:
DISGUSTING!
بابت توصیف انگلیسی معذرت می خوام، آخه فیلم زبان اصلی بود!
شراکت!
چیزهای زیادی هستند که با دوستان تقسیم می کنیم، احساسات و لحظات زیادی هستند که با آنها شریک می شویم. شراکت یکی از جنبه های زیبای دوستی است ولی بعضی احساسات و لحظه ها هستند که نمی توان در آنها شریک شد. گاهی اوقات خیلی ساده نمی خواهی تقسیم کنی ، هیچ چیز را ، حتی کلماتت را. می خواهی فقط خودت باشی ، تنهای تنها ، دور از تمام احوالپرسیها و نگاههای دوستانه......
چیزهای زیادی هستند که با دوستان تقسیم می کنیم، احساسات و لحظات زیادی هستند که با آنها شریک می شویم. شراکت یکی از جنبه های زیبای دوستی است ولی بعضی احساسات و لحظه ها هستند که نمی توان در آنها شریک شد. گاهی اوقات خیلی ساده نمی خواهی تقسیم کنی ، هیچ چیز را ، حتی کلماتت را. می خواهی فقط خودت باشی ، تنهای تنها ، دور از تمام احوالپرسیها و نگاههای دوستانه......
اشتراک در:
پستها (Atom)