جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲

پیدا شد....پیدا شد، یوهووووووووووووووووووووووو
دانوب آبی من بالاخره پیدا شد، چند ماهی بود نمی دونستم کجاست . یک اجرای قدیمی دانوب آبی با کر آلمانی، خیلی زیباست. از اون موسیقیهایی که توش غرق می شی، دلت می خواد که تو باشی و موسیقی و یک سالن بزرگ برای رقصیدن، آزاد و رها، دانوب آبی پر از حس رهاییه.

عطر بهارنارنج
اوممممممممممممممم :)

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

هر کسی تو یه هفته شنبه میان ترم مدار مخابراتی داشته باشه و چهارشنبه میان ترم مخابرات 2 ، اون هفته ، هفته جهانی مخابراتشه........این هفته ، هفته جهانی مخابراتمه!

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲

هر کسی گاهی باید در زندگی جایش را عوض کند.

سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲

می آیی، می روی، به رد پاهایت نگاه هم نمی کنی، لابد حق هرگونه عبور را داری............
می آیم ، می روم، نگران به ردپاهایم خیره می شوم، نکند ذهنت را خراش داده باشم.

دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲

کلمات تب دار
همیشه نسبت به صدام حساسیت داشتم، چند dB بیشتر از حد معموله. اون موقعها که مدرسه می رفتم هروقت کلاس شلوغ بود یا کلاس بزرگ بود و معلم می خواست یک نفر از روی کتاب بخونه ، من باید می خوندم چون صدام تا سر کلاس می رسید ( ته کلاس می نشستم معمولا) . توی کلاس کنکور هم وضع همینطوری بود، حتی مسوول کلاس کنکور که روزهای آخر منو نگران دیده بود به شوخی بهم گفت:" نگران نباش اگر کنکور هم قبول نشی می تونی با این صدا خواننده بشی!" این قسمت خوب ماجراست ، خیلی وقتها موقع صحبت کردن با دوستان یهو متوجه می شم که تا شعاع خاصی همه می تونن صدای منو بشنون! خلاصه مواقع زیادی از دست صدای خودم شاکی بودم و این چند dB بیشتر جلو ناظم و معلم و استاد منو ضایع کرده.
سرما خوردگی که شدید می شه این چند dB بیشتر به جای تمام شکایتهایی که ازش داشتم با من قهر می کنه و تبدیل می شم به موجودی که فقط تصویر داره ولی از صدا خبری نیست! نمی دونم تو اون باند فرکانسی 0-16 کیلو هرتز کدوم فرکانسهاش مال من هستن فقط می دونم که اینجور موقعها دامنه همشون به نزدیکیهای صفر می رسه . اگر کسی باهام حرف بزنه حداکثر می تونم بهش لبخند بزنم . درسته که این چند dB بیشتر گاهی باعث دردسرم شده ولی تو این روزها دلم براش تنگ می شه. کلمات و صدا که نباشند دنیا پر از سکوت می شه ........

شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۲

اینجا خیلی بامزه بود. به اینا حسودیم شد، البته خیلی وقته که به اینا حسودیم می شه!

پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۲

زندگی در مد فشردگی!
Modularity
چقدر زندگی شیرین شد، چقدر برنامه نویسی آسون شد!

سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۲

امان از دست این جاذبه، گیرم آسمان زیبا بود و خواستی شیرجه بزنی در آسمان اونوقت چی؟!

شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲

دعا
اول از همه برای قلب مهربانی که بالا و پایین زندگی ضربانش را نامنظم می کند، همان که ضربانش آهنگ زندگی می نوازد،برای مهربانترین قلبی که تا بحال شناخته ام،همان که نخستین صدای آرامش بخش زندگیم بوده است، بعد برای یک عزیز دور و تنها، برای تسکین دردها و تنهاییهایش، برای تمام دوستان خوبم، برای اینکه همیشه قلبهایشان شاد و صورتهایشان خندان باشد، برای........
یک چیزی رو شونه هام سنگینی می کرد که حالا دیگه نیست، سبک شدم، خوشحال شدم.
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲

شادی : سیال شدن زمان، شفاف شدن هوا ، آسان شدن تنفس؛ بیش از این چیزی نمی خواهم.

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲

تا وقتیکه نگفته بود دلش تنگ شده نتونستم اعتراف کنم که من هم........این غرور احمقانه....آیییییییی
خیلی حس خوبی داره، دریافت یک کارت پستال گرم تو یه روز سرد پاییزی!

شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۲

وایسادم از بیرون دارم تماشاشون می کنم، گاهی هم می رم بینشون بهشون سر می زنم.......از بیرون چیزهای خوشایندی نمی بینم. حیف شد یک موقعی هم از بیرون زیبا و شاد بود هم از درون حالا هیچ کدومش خوب نیست.
از هم پاشیدگی، دلخوری، زخمهای تلخ......یعنی نتیجه اون همه زیبایی و شادی این بود؟ نمی دونم.........
همه از یک در اومدن تو، ولی موقع رفتن هر کسی باید از در مخصوص خودش بره بیرون، فاصله در ورود و خروج هیچ دو نفری یکی نیست. فاصله ای که بین این دو در طی می کنی خیلی به خودت مربوط می شه ولی یک قسمتش هم مربوط به محیط اطراف و آدمهای اطرافه .
برو جلو پنجره، اگر سرمایی نیستی یک کم بازش کن، اگر هم هستی همینجوری از پشت پنجره سرت را اونوری بچرخون.....نه انقدر زیاد، یک کم اینور تر........آهان ، حالا یک کم بالاتر......خوبه خوبه، ببینم حالا تو هم مثل من می بینیش؟ زیباست ، نه؟ یک ماه کامل و زیبا : )

چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲

این هفته:
اگر گفتید وقتی 10 تا کپسول تترا سایکلین و 100 سی سی شربت آلومینیم ام جی و یک شیشه دیفن هیدرامین را باهم قاطی کنید چی می شه و به چه درد می خوره؟!
اگر تنهایی به نتیجه ای نرسیدین می تونین از پرفسور اسنیپ، هرمیون یا یک دکتر دارو ساز بپرسید، البته فکر کنم دو مورد اول احتمال اینکه جواب سوالتون را بدونن بیشتره!


وقتی دسته جمعی دو ر می فا سل لا سی می خوندیم یاد فیلم اشکها و لبخندها ( The Sound Of Music ) افتادم. حس جالبی بود. لذت بخش بود.
دو ر می فا سل لا سی دو سی لا سل فا می ر دو

دلتنگم، دلتنگم، خیلی برات دلتنگم............دلم برای لبخندت تنگ شده، زود باش بیا دانشگاه، نه اشتباه نکن، نمی خوام به خاطر دلتنگی من بیای، نمی خوام به خاطر تنهایی من بیای، به خاطر خودت بیا،............. دیدن اشکهات تلخه، دیدن دردهات سخته، .........بیا بیا بیاااااااااااا

نگران تو باشم یا تو یا تو یاتو یا..................!

آخر هفته هم باز من موندم و تمرینهای مخابرات و کلاس کامپیوتر و خونه مادربزرگ و یک کوه تند!
your dice is cast
از این ضرب المثل متنفرم!

جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

روی دیگر زندگی، روی تلخ و غمناک............تراژدی زندگی........
تا حالا دیده بودین تلویزیون آلزایمر بگیره؟! تلویزون ما آلزایمر گرفته!
یکی از اون روزهای بی حوصلگی............یک مریم بی حوصله!

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲

حالا دیگر هیچ کدام از علائم من در فضا باقی نمانده بودند. می توانستم یکی دیگر بکشم؛ اما دیگر می دانستم که علائم برای داوری در مورد کسی که آنها را می کشد هم به درد می خورند، و در فاصله یک سال کهکشانی سلیقه ها و دیدگاه ها فرصت تغییر دارند و شیوه نگاه کردن به آنچه اول می آید بستگی به آن چیزی دارد که بعدا می آید؛ در مجموع می ترسیدم آنچه که در آن لحظه به نظرم یک علامت بی نقص می رسد ، در ظرف دویست یا ششصد میلیون سال چهره نفرت انگیزی از من ارائه دهد. اما با تاسف زیاد متوجه شدم که زمان بر علامت اول که kgwgk به صورت مخربی خط زده بود، تاثیری نگذاشته است ، چون قبل از شروع پیدا شدن شکلها به وجود آمده بود و قاعدتا چیزی در خود داشت که از تمام شکل گیریها جان سالم به در برده بود، یعنی این را که فقط یک علامت بود و بس.کمدیهای کیهانی، ایتالو کالوینو

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۲

خنکی دلچسبی بود فقط شب موقع برگشتن از شدت دلچسبی داشتم یخ می زدم!

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲

life's just a show for free
come along and watch with me
خونه که رسید یک راست رفت جلو آینه، صورتش از کثیفیهای روز سیاه شده بود، صورتش را صابون زد و با آب سرد شست، صابون حس تمیزی داشت و آب سرد حس طراوت، آب کدر و سیاهی را که توی دستشویی چرخ می خورد و پایین می رفت تماشا کرد، اینها کثیفیهای روز بودند که شسته می شدند، چه حس سبکی بود حس آب سرد روی پوست صورتش. همون موقع آرزو کرد ای کاش می شد ذهن را هم به همین راحتی با آب سرد شست، آب سرد سرد............
پرسید چاق شدم؟
کمی نگاهش کردم و گفتم:" منکه متوجه تغییر خاصی نمی شم، چطور مگه؟"
گفت: " آخه بچه ها می گن چاق شدی ، دوست ندارم چاق بشم ، می ترشم!"
اول فکر کردم داره شوخی می کنه ، خندیدم . بعد متوجه شدم منظورش کاملا جدیه، اون موقع کلی عصبانی شدم، به خودش چیزی نگفتم ولی دلم می خواست سرش داد بزنم بهش بگم که فلسفه وجودی تو خواسته شدن نیست! من نمی دونم آمدنم بهر چه بود ولی مطمئنم بهر این یکی نبود! بعضیها فکر می کنند فلسفه وجودیشون خواسته شدنه.......... چه فلسفه سخت و حقیری است این زندگی کردن برای دیگران ، برای مورد پسند واقع شدن!

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲

یک نامه، تا حالا شده موقع خوندن یک نامه در حالیکه اشک تو چشمهات جمع شده بزنی زیر خنده؟

ميدوني دلم چي ميخواد؟ دلم ميخواد يکبار ديگه باز هم با هم بريم کوه.بشيم همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش قديم.دوباره با هم آواز بخونيم.صدامون بپيچه توي کوه."but if i let you go..." .از سرما يخ بزنم .خودم رو روي نيمکت نمناک به تو بچسبونم و تو بهم لبخند بزني و لبخندت،همون لبخند قديمي باشه.همون که وقتي ميديدمش تمام وجودم پر از شادي ميشد.ديگه جلو جلو نميرم تا توي سراشيبي لغزنده کوه باعث زمين خوردن بقيه بشم .ديگه اونقدر عقب نموني که کسي بخواد از من بگيردت.دلم ميخواد دوباره وسط زمين واليبال قراربگيرم و وقتي سرم رو برميگردونم تو اونجا کنار خط نيم خيز نشسته باشي و صداي حمايت گرمت رو بشنوم.بدونم اگه ببازيم تو گريه نميکني.دلم ميخواد باز توي راه توچال از بالا بدوم و بپرم روي شونه هات و با هم جيغ بکشيم و برسيم اون پايين،جايي که بابات مي ايستاد تا ما بهش برسيم.دلم ميخواد باز هم شيشه بازي کنيم و من باز هم ببازم و تو مجبورم کني بلوزم رو پشت و رو بپوشم.يادت مياد اونشب چقدر خنديديم؟ هرچي دغدغه بود توي صداي خنده هامون محو ميشد،حل ميشد.دلم ميخواد باز زنگ بخوره،معلم تاريخ بياد، تو بياي توي نيمکت ما، کتابهاي زبانمون رو دربياريم و بجاي خوندنشون بنشينيم بزرگان تاريخ رو با مسخره ترين حالت نقاشي کنيم و ته کلاس از خنده ريسه بريم واعصاب نازبانو از دستمون خرد بشه و چندتا بدوبيراه با نمک نثارمون کنه.يادته شبي رو که خونه ژينوس بوديم،دوتايي پيتزاي قارچ و سوسيس سفارش داديم.سحر دربه در دنبال پيتزاي مخلوطش بود وآخرهم پيداش نکرد. بعد وقتي نصف بيشتر پيتزا رو خورديم فهميديم که درواقع ما پيتزاي سحر رو خورده بوديم.يادته چطور سر ميز شام مشکوک ميزديم؟يادته سر امتحان زيست همه رديفها شدند 4.75؟ يادته ميگفتي سرامتحان فارسي اسم حافظ يادت رفته بود؟ صدرالدين يا شمس الدين؟يادته هرکاري کردي که يه معادله رو درست توي مغزم فرو کنم ،نشد؟و تو عصباني نميشدي.هيچ وقت...هميشه لبخند ميزدي.و لبخندت...دلم ميخواد دوباره اون لبخند قشنگ رو روي لبهات ببينم.همونطور ساده و صميمي و ناب!
شيرين ميگفت: "اگه 20 سال از هم جدا بيفتيم و بعد دوباره باز دورهم جمعمون کنم، همين دخترکوچولوهايي هستيم که براي اولين بار همديگر رو ديده بوديم." اي کاش همينطور باشه.اي کاش عوض نشيم.بيا نگذاريم سختيها عوضمون کنه.بيا نگذاريم کينه هاي آدم بزرگها، اين دخترکوچولوهاي توي ذهنمون رو ازمون دور کنه.بيا دست کم ،من و تو ، 20 سال ديگه همون دوتا دختر خل و چل و الکي خوش توي کوه باشيم.
تمرینهای مخابرات+تمرینهای مخابرات + بازهم تمرینهای مخابرات!!!

سه‌شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۲

همیشه دنبال راههای تازه است، برای علامت سوالهای ذهنش دنبال جواب می گرده ، به سوالهای قدیمی هم فکر می کنه و سعی می کنه براشون جوابهای تازه پیدا کنه ، هر بار ایده تازه ای به ذهنش می رسه اون ایده را خوب و مرتب بسته بندی می کنه ، گاهی حتی کادو پیچش می کنه یا یه روبان خوشگل دور بسته اش می بنده و میگذاردش گوشه اتاق. چند وقتیه که هرکس وارد اتاقش می شه چشمش به یک گوشه پر از ایده های نو می افته ، ایده های خواب آلود ، یک سری ایده بسته بندی شده که اگر خوب گوشهات را تیز کنی صدای خر و پفشون را می شنوی ، نه اینکه ایده های خوبی نباشند ، نه! ایده هاش عادت کردن تو بسته هاشون بمونن چون او ایده های نو را فقط برای بسته بندی می خواد، عادت کرده با همان جوابهای قدیمی زندگی کنه.
کدوم آدم عاقلی در یک ترم 4 واحد آزمایشگاه برمی داره؟ ;)

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

بهترین جمله ای که می شه اوضاع را باهاش توصیف کرد همین بود: هرکسی مشغول به خودش.........

دنیای کودکان دنیایی پر از نتیجه گیریهای ساده و با مزه
ما همه گاهی دعا می کنیم، گاهی زندگی که خیلی سخت می شه ممکنه زیاد هم دعا کنیم. تا حالا فکر کردی بچه ها چه جوری دعا می کنند؟ یک دختر کوچولوی 4 ساله هست که کلی دعا کرده و بعد وقتی دیده هیچ اتفاق خاصی نمی افته به این نتیجه رسیده که خدا فارسی بلد نیست و تصمیم گرفته به آلمانی دعا کنه منتها کمی نگرانه که خدا آلمانی هم بلد نباشه اونوقت دیگه هیچ راهی برای دعا کردن بلد نیست چون فقط فارسی و آلمانی بلده!
سرماخوردگی آدم را بی حوصله می کنه، خواب آلود و بی حوصله که باشی از خیر کلاس 8 صبح می گذری . از سرما خوردگی هم که بگذریم جدا کم کم دارم نسبت به آنتنهای روی پشت بامهای خونه های مردم حساسیت پیدا می کنم، آنتن درس خوبیه ولی هر چیزی حدی داره، هفته ای سه جلسه هر جلسه هم یک ربع اضافه!*

!!!یه اعترافی بکنم اینجا، هر درسی را نخونی و رو هم جمع بشه نسبت بهش حساسیت پیدا نکنی عجیبه *

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

imagine all the people living their life in peace.......

اهدای جایزه صلح نوبل به خانم شیرین عبادی را به خود ایشان و بقیه ایرانیان تبریک می گم. :)

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

موهبتی باارزش است که انسان بتواند در خود به صید بپردازد و احساس های کاملا زنده ای را به سطح زبان بیاورد.

کلمه (( متصنع )) ، هرچند مقداری عادی شده، هنوز هم طنینهای ناگواری بر می انگیزد.


جنس دوم ، سیمون دوبووار
یک گزارش کارآموزی چاقالو + یک کار ترجمه کوچولو + n صفحه جزوه آنتن نخونده + کلاس برنامه نویسی + همچنان جنس دوم + یک تمرین غلط حل شده هنوز صحیح نشده + کمی مهمانی+ سرما خوردگی و گلو درد

امروز صندلیها و اتاق و آدم روبرومون همون قبلیها بودند ولی ما آدمهای قبلی نبودیم، هم دیدمون نسبت به موضوع تغییر کرده بود، هم کلی بزرگتر شده بودیم ، فقط جالبه که اون آدم روبرومون ما را شناخت، یکی دو درصد احتمال می دادم که ببینیمش ولی اصلا انتظار نداشتم که ما را یادش باشه اونم بین این همه شاگرد!

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

زیاد به این مساله فکر نکرده بودم که مثلا سال بالایی شدیم و بچه های سال اول ودوم ما را به چشم آدم بزرگ می بینند! چه آدم بزرگهایی هم!امروز سر یکی از کلاسهای آزمایشگاه با یکی از دخترهای سال دوم هم گروه شدم ، پرسید شما چندی هستید، منم بی خیال جوابش را دادم ، با شنیدن جوابم ابروهاش بالا رفتند بعد گفت یعنی سال آخر دیگه؟ گفتم تقریبا! از عکس العملش تعجب کردم فکر نمی کردم چندی بودنم خیلی مهم باشه ولی این تازه اول ماجرا بود، اولین واحد آزمایشگاهی بود که برداشته بود، تو آزمایشگاه فکر می کرد من همه چیز را بلدم ، موقع بیرون اومدن از آزمایشگاه با هم به در رسیدیم، ایستاد کنار و گفت اول شما بفرمایید، یه جوری نگاهم کرد که داشتم از خنده منفجر می شدم! فکر کنم من هم که سال اول بودم فکر می کردم بچه های سال سوم و چهارم خیلی بزرگند ولی حالا که سال آخرم و از اینور به قضیه نگاه می کنم می دونم که زیاد هم خبری نیست!

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲

افکار پراکنده
وقتی از مسائلی که به نظر دیگران کوچک است می رنجی و از کلمات و رفتاری که به نظر اطرافیان عادی است ناراحت می شوی، لابد تعریف کوچک و بزرگ و عادی و غیر عادی از نظر تو و آنها باهم متفاوت است. اگر از لبخند مصنوعی و نگاه معنی دار متنفری لابد اشکال از خودته چون از این لبخندها و نگاه ها همیشه به اندازه کافی وجود داره! اگر از پیدا کردن تنفر و پوزخند در نگاه آدمها سردت می شه بهتره چشمهای آدمها را زیاد نگاه نکنی و نگاهشان را نخوانی ، یک ضرب المثل قدیمی هست که می گه ،" مگه مجبوری؟!!"

وقتی میدونی که از احوالپرسی زیاد خوشش نمیاد چیزی نمی پرسی، وقتی جلوت نشسته ولی نگاهش نگاه همیشگی نیست، وقتی پای تلفن صداش پر از دلتنگیه، وقتی براش نگرانی، وقتی........وقتی یاد نگاه همیشگیش میفتی، همونی که خیلی وقته می شناسی، وقتی صدای همیشگیش را به خاطر میاری........ وقتی این دو وضعیت را با هم مقایسه می کنی..........
Take care it’s such a lonely sky……..

در یک جامعه بیمار داشتن روابط انسانی سالم خیلی سخته.

وقتی از یکی از افراد یک گروه خاطره بدی داشته باشی، تا یه مدت نسبت به هیچ کدومشون نظر خوبی نداری، در اینجور مواقع اگر یکیشون بخواد نیم قدم بیاد جلوتر تو یک قدم می ری عقب.

وقتی از ساعت 8 صبح کلاس داشته باشی شب قبلش زیاد نمی تونی به پرت و پلا نویسی ادامه بدی!

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

باران، باد، طراوت.......و یک دوست که لذتش از ادبیات را با تو تقسیم می کنه

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

دیگه حتی اگر حواس فروشی هم پیدا کنم فایده نداره، حواسم به کلی uninstall شده، فکر نمی کنم فعلا هم قابلیت install شدن داشته باشه!
زیستن به تنهایی کفایت نمی کند، در غیر این صورت ، خلق کردن نیز کاری زاید خواهد بود.
…………………………
وقتی انسان همه چیز را می دهد، هرگز در عوض به اندازه کافی نمی گیرد.


جنس دوم ، سیمون دوبووار

جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲

When the night is all gone
You may rise
To find the sun

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

گاهی احساس می کنی زندگی و رفتار بعضی آدمها شبیه کتابهای داستانه، بعد با خودت می گی شاید اگر بعضی از آدمها بعضی از داستانها را بخوانند بهتر زندگی کنند!
به همین سادگی
ممنون که هستی
:)
موقع تماشای فیلم نفس عمیق دیدیم بعضیها خوابشون برده ، فیلم که تمام شد کمی همدیگر را نگاه کردیم، می خواستیم بدونیم کی تو جمعمون چیزی از فیلم فهمیده، یک کم درباره اش حرف زدیم ، احساس می کردم کارگردان خودش را گذاشته بود سر کار یا ما را؟! امروز تو فکرهای خودم که بودم برای خودم چیزهایی را که دیده بودم تحلیل کردم، نتیجه اش را اینجا براتون می نویسم، اگر هنوز فیلم را ندیدید خوندنش را زیاد توصیه نمی کنم، خودم همیشه دوست دارم اول فیلم را ببینم بعد مطلبی درباره اش بخونم، اگر شما هم طرفدار این طرز فکر هستید بقیه این نوشته را نخونید!

بعد از فیلم که باهم صحبت می کردیم چیزی که همه می پرسیدند این بود که بالاخره کی بود که مرد؟ اون دوتا شخصیت اصلی بودند یا دو نفر دیگه ، داشتم فکر می کردم مگر فرقی هم می کنه؟ دو نفر مردند و دو نفر دیگه هم توی مه به راهشون ادامه دادند، شاید ایده پرسیدن این سوال بود که واقعا زندگی در مهی به اون غلیظی با مرگ فرق چندانی داره؟ مثل همون صحنه اول فیلم که فکر می کردی هنر پیشه توی آب غرق شده و بعد معلوم می شد نفس عمیق گرفته و رفته زیر آب! بعضیها گاهی از آب میان بیرون و نفسی تازه می کنند بعضیها هم انقدر زیر آب می مانند تا خفه می شوند. شاید برای بعضی آدمها زندگی با مرگ فرق ( در مواردی هم فاصله )چندانی نداشته باشه.
راستی دوست دارم اده های بقیه را هم بدونم.*

*فیلم یک نکته دیگه هم داشت که فقط دانشجوهای KNT می تونن بفهمن!!! ;)

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲

سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۲

پاییز..........

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲

اگر خوابهایی که شبها می بینی به اتفاقات روز مربوط بشه ، زندگی یکنواخت می شه، خوبه برای تنوع هم که شده شبها خوابهایی ببینی که زیاد به روزها مربوط نباشه!

آخرهای کتاب هری پاتر منو یاد کتاب فاوست انداخت! قبول دارم کمی عجیبه که آدم از هری به فاوست برسه ولی خوب دیگه ! ;)

Life waits for nobody
شرایط نسبتا مشابه بود و داشت اشتباه منو تکرار می کرد، شاید اگر شرایط کاملا مشابه بود انقدر نگرانش نمی شدم. این نسبتا مشابه بودن بیشتر باعث نگرانیم شده بود، چون دیدم اگر اشتباه منو تکرار کنه بهای سنگین تری باید بپردازه. بالاخره امروز باهاش صحبت کردم ، فقط امیدوارم صحبتهام اثر کرده باشند و دوستم بهای اشتباهی را نپردازه که من یکبار پرداختم.

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲

FRESH START
آنتن + مخابرات 2 ، فکر می کنم ترم جالبی بشه. جالبه که جلسه اول سر کلاس مخابرات 2 چیزهای جدیدی درباره کارآموزی کشف کنی و اینکه یک درس موجی دیگه و یک استاد موجی دیگه ، ولی مثل اینکه نشانه های موجی بودن این یکی از قبلی کمتره! اینم از کلمات قصار استاد موجی این ترم:
دنیا بچه بازیه فقط اسباب بازیهای هرکسی فرق می کنند!
Sometimes you are still you but …………..
Fight Club

Fight Club فیلم جالبی بود، از اون قسمتی که Tyler تو خط خودش رانندگی نمی کرد و اون یکی وحشتزده سرش داد می زد که برگرد تو خط خودت ، خیلی خوشم اومد.

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۲

تابستون بالاخره تمام شد، از فردا باید بریم پیشواز سال تحصیلی!

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۲

با اشکهای خودم سبک می شم ولی با اشکهای یک دوست.......، دیدن اشکهاش سخت بود، بعضی چشمها انقدر مهربان و عمیقند که دیدن اشکهاشون تلخه، از همونهایی که هیچ چیز نمی تواند تب زیبای عشق را از آنها برباید.
خودش گفت خسته است، آره خستگی را توی هق هقش دیدم، گریه معمولی نبود، فوران خستگی بود......... برگشتن توی ماشین یک چیزی تو گلوم گیر کرده بود وداشت خفه ام می کرد ، شیشه را تا آخر کشیدم پایین می خواستم هوای خنک اول شب به صورتم بخوره، نمی خواستم کسی متوجه بشه که یه چیزی تو گلوم داره خفه ام می کنه، هوای خنک حالم را بهتر کرد، بهانه روز انتخاب واحد هم باعث شد کسی به سکوتم شک نکنه
I know that there’s a reason why I need to be alone
I need to find a silent place that I can call my own.........
یک دادگاه یک نفره......... وقتیکه قاضی و متهم یک نفر باشند طبیعیه که حکم تبرئه صادر می شه ولی اون وقت دیگه اسمش تبرئه نیست، توجیه است، گاهی اوقات هم خیلی خطرناک است ، اگر عادت کنی دائم خودت را توجیه کنی ممکنه چیزهای زیادی را از دست بدی.

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲

سهم آدمها از زندگی.........
چند شب پیش سینما فرهنگ بودیم، حدود 12 شب که برمی گشتیم ماشین چند دقیقه ای پشت چراغ قرمز میرداماد، سر ولیعصر ماند، کنار جدول خیابان یک دختر کوچولو داشت راه می رفت، یک تکه نان دستش بود و همینطور که کنار جدول قدم می زد مشغول خوردن تکه نانش بود، یک دامن گل بهی با بلوز سفید پوشیده بود ، لباسهاش پر از لکه و دستهاش کثیف بودند ، توجهی به محیط اطراف نداشت، یادم نیست کفش داشت یا نه ولی کفش بعیده شاید دمپایی داشت، شاید هم نه. همون موقع که داشت قدم می زد یک دختر کوچولوی دیگه ، تقریبا هم سن خودش از پشت شیشه یک پژو داشت نگاهش می کرد، دستها و صورتش را چسبانده بود به شیشه ماشین و به دختر کوچولوی کنار جدول خیره شده بود، در نگاهش چیزی شبیه یک جور تعجب یا نگرانی کودکانه بود، چراغ که سبز شد دختر کوچولوی کنار خیابان همانجا روی جدول نشست، همچنان توجهی به اطراف نداشت، انگار عادت کرده بود با صدای گاز ماشینها سر جایش بشیند . دختر کوچولوی توی ماشین هنوز با همان حالت محو تماشای او بود، اول از شیشه کناری و بعد هم از شیشه پشتی . انقدر نگاه کرد تا ماشین پیچید و دختر کوچولوی توی خیابان از نظرش پنهان شد. اون ساعت شب هنوز توی ولیعصر ترافیک بود، ماشین ما با ماشین آنها موازی بود تقریبا، دختر کوچولو توی ماشین ساکت نشسته بود و روبروشو نگاه می کرد. خیلی دلم می خواست توی ماشین ما بود و می تونستم با هاش صحبت کنم ببینم توی دنیای کودکانه اش چی دیده .
سهم متفاوت آدمها از زندگی ، گاهی این تفاوت خیلی متاثر کننده است.............
! TIME FLIES
داشتم لیست واحدها را نگاه می کردم دیدم از این ترم دیگه تقریبا هرچی بخوام می تونم بردارم ( البته اگر کلاس پر نشده باشه!)، بعد با خودم فکر کردم چه زود گذشت، انگار دیروز بود که لیست واحدهای از پیش انتخاب شده را دادند دستمون ، چه انتخاب واحدی هم کرده بودند برامون! از ترم دوم هم که روزهای انتخاب واحد تبدیل شد به یکی از بدترین روزهای عمرم ........
زیاد منتظر نباشید که یک متن پر از حس نوستالوژی بخونید، فعلا از این خبرها نیست! دارم فکر می کنم ببینم چند واحد بردا رم که هم به درس برسم هم به زندگی، البته با وضعیت انتخاب واحد دانشگاه ما برنامه ریزی کمی خنده دار به نظر می رسه ولی خوب حداقل دوروز می شه با فکر برنامه ریزی کذایی خوشحال بود، 20% اش هم که اجرا بشه خودش کلیه!!!

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲

تبادل اطلاعات
اگر کسی خواست بدونه چه جوری می تونه یک روزه همه پولهاشو خرج کنه بیاد من بهش می گم ( البته فکر کنم همه بلد باشند، کار سختی نیست!) اگر هم کسی می دونه چه جوری می شه تا آخر ماه با یک هسته خرما ( ترجیحا آلبالو!) زندگی کرد به من بگه!

پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲

این آخرین جمله ایه که از کتاب همه گرفتارند اینجا می نویسم، احساس می کنم بعضیهاتون وقتی اسم این کتاب را می بینید یاد گرفتاریهاتون می افتید!

آرین نگران شدت این عشق بود. آقای آرمان او را خاطر جمع کرد: در این دنیا هیچ وقت عشق به اندازه کافی وجود نخواهد داشت.
والیبال + چهارفصل ویوالدی ترکیب جالب و لذت بخشیه البته به شرط اینکه توپتون مثل سنگ نباشه و روزهای بعد دست درد نداشته باشید!

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲


صبح که بیدار شدم دلم می خواست کلی بنویسم، یادم اومد که هنوز جواب نامه را براش ننوشتم، کنار رودخانه نشستم و کلی براش نوشتم، صدای آب و باد و یک نامه مفصل برای یک دوست.......
حسادت
خیلی وقت بود نسبت به هیچ چیز و هیچ کس انقدر حسادت نکرده بودم. کنار دریاچه ایستاده بودیم، چند تا از آقایون داشتند تو آب شنا می کردند، هوا گرم بود ، آب خنک و دریاچه آرام و زیبا. داشتم فکر می کردم پس من چی؟ یعنی سهم من از این همه زیبایی و خنکی فقط تماشاست؟ البته تماشا هم لذت بخش بود ولی........ .از همه بیشتر به اون آقایی که وسط دریاچه مشغول شنا بود حسودیم می شد! دور و برم رو نگاه کردم، یه دختر کوچولو با پدرش تو آب بود، خیلی وقته که دیگه به بهانه کوچک بودن هم نمی شه همچین کاری کرد، حداکثر کاری که می شد کرد قایق سواری روی دریاچه بود، این بود که با یکی از آشناها حدود نیم ساعت رفتیم قایق سواری. خیلی خوش گذشت، کلی خندیدیم ولی هنوز دلم می خواست بپرم تو آب ، حسادتم را با اون آشنا در میون گذاشتم، اول خندید بعد گفت حق داری این آب خیلی وسوسه انگیزه!
دیشب برگشتم به شهر دودی خودمون، من اینطوری احساس می کنم یا جدی جدی تو این چند روزه که من نبودم دودهای شهرمون بیشتر شدن؟!
گاهی اوقات می خوای از آدمهایی که دوستشون داری دفاع کنی، همیشه فکر می کنی آدمهایی که دوستشون داری از بقیه بهترند، کمتر اشتباه می کنند...... اول جلوشون ایستادم و ازش دفاع کردم، باورم نمی شد، بعد که برام تعریف کردند دیدم نه اشتباه کرده، بقیه را رنجونده ، لحظه تلخیه وقتیکه هیچ چیز برای دفاع باقی نمی مونه ، اینجور موقعها شاید خیلی گوشه و کنارهای ذهنت را بگردی تا شاید یک دلیل ، یک توجیه پیدا کنی، با خودت می گی حتی یکی، ولی گاهی حتی یکی هم پیدا نمی شه..........

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲

گاهی چیزی که از دست می رود از آنچه به دست می آید مسرور کننده تر است.
همه گرفتارند، کریستین بوبن

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۲

یوهوووووووو نامه!ُ
برام نامه نوشته، اونم بعد از یک سال و نیم....... کلی ذوق زده شدم، فکر می کردم فراموشم کرده، البته باید اعتراف کنم که منم زیاد به یادش نبودم. خیلی حس خوبی بود که دیدم بعد از این همه وقت به یادمه..... خیلی حس شیرینیه که با یک نامه غافلگیر بشی. نامه اش منو یاد روزهای خوبی انداخت، روزهای زیبا و شادی بودند. دوست ندارم با این لحن بنویسم، حتما بازهم روزهایی به اون شادی خواهم داشت، زندگی بالا و پایین زیاد داره.

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲

بعضی آدمها شما را از خودتان رها می کنند . به قدر دیدن یک درخت گیلاس پر شکوفه یا بچه گربه ای که دنبال دمش می دود، این کار را طبیعی انجام می دهند.حرفه اصلی این آدمها حضور داشتن است، کار دیگر را برای ظاهر سازی انجام می دهند........

..........حالاست که وزن اشک را احساس می کند و از این حس پشیمان نیست، با خودش فکر می کند که لابد فرشته ها وزن اشک را حس نمی کنند. روح می درخشد، می تابد، می سوزد ولی گریه نمی کند. ما آدمها از فرشته ها که مطلقا از جنس روح هستند خوشبخت تریم.این فکرها از ذهن آرین، در حالیکه انگشتان تمشکی اش را با پیراهن ابی آسمانی اش پاک می کند، می گذرند. او به سمت افق چشم انداز پیش می رود. خندان و گریان از کوه بالا می رود.


برای پاک کردن کتابها کافی است آنها را باز نکنیم. آدمها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آنها صحبت نکنیم
.

همه گرفتارند، کریستین بوبن

موقع امتحانات نمی شه فقط درس خوند، این کتاب بالا هم از نتایج این نتیجه گیری است! تو همین چند صفحه اول کلی از این شخصیت ( آرین) کتاب بوبن خوشم اومده.
خدا نتیجه امتحانا رو بخیر کنه!!!!
خیلی زور داره که تو تابستون مجبور بشی صبح زود پاشی درس بخونی!
داشتم درباره یک کلاس زبان تحقیق می کردم یک نفر که اونجا درس می خوند گفت تعداد کمی را قبول می کنند و شرایطشون هم برای پذیرش یک کم سخته، باید براشون دلیل کافی بیاری که چرا می خوای آلمانی بخونی! فکر کردم حالا اگر بهشون بگم که با وجود کانون زبان و گوته ، اینجا را انتخاب کردم چون به دانشگاهمون نزدیکتره ، خوشحال می شن؟!!

پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲

کمدی زندگی، زندگی کمدی ....
فرقی نمی کنه فقط گاهی از شدت خنده اشکهات در میاد، گاهی این کمدی خیلی حقیره،
بعضی قسمتهای داستان زندگی ما آدمها جدا حقیره.....
It's a wild world
فکر کنم امشب دارم بی ربط می نویسم، اینم از نتایج میدان و امواجه!
فکر می کنی چه حسی داره که 5 دقیقه آخر امتحان از استاد یک سوال بپرسی ، استاد هم بیاد بالا سرت یک نگاهی به ورقه ات بندازه و بگه " ببخشید اینجا چی نوشتید؟ نمی تونم اینو بخونم!"
wish you were here..............
راز بقا!
یادمه یکبار تلویزیون برنامه ای درباره خرسها پخش می کرد، نشون می داد که خرسها برای مشخص کردن قلمروشان روی تنه درختها را علامت گذاری می کنند تا بقیه خرسها بدونن که اون محدوده خاص قلمرو اونهاست و نزدیکش نشن....
بعضی آدمها وقتی کسی را دوست دارند یک خط قرمز اطرافش می کشند و طوری رفتار می کنند که اطرافیان اون خط قرمز را کاملا درک کنند..........تصاحب، حس مالکیت !
گاهی آدمها شبیه خرسها رفتار می کنند یا خرسها شبیه آدمها؟! شاید هم هردو مطابق طبیعتشون رفتار می کنند فقط خرسها بدون ادعای عقل و ما آدمها با کلی ادعا.....
The first step is always the hardest
می خوام دوباره شروع کنم، از اول. زبان یاد گرفتن را دوست دارم. هر زبان برای خودش یک دنیا است. دفعه اول یادم نیست چه جوری شروع کردم، شروع همیشه سخت به نظر می رسه ولی لذت بخشه.
دو جلسه بهش درس داده بودم، قرار بود بره تمرینهاش را حل کنه و اگر هنوز اشکال داشت خبرم کنه، زنگ زد، صداش خوشحال بود، گفت یاد گرفتم. از شنیدن این جمله واقعا شاد شدم. خانوم معلم بودن هم گاهی خوبه ها، حتی برای دو جلسه!

یکشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۲

شب شکن

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

از بس این روزا اینو گوش کردم گفتم متنش را براتون اینجا بذارم!


Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever

high hopes,pink floyd

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲

اول صبح پار ک جمشیدیه وکمدی زندگی، بعد از ظهر هم تراژدی زندگی، یک خانوم معلم مهربون روی تخت بیمارستان و اطرافیانش با لبخندهای نگران .......
و یه چیز دیگه:
I'm feeling down......
خیلی تو خرداد و تیر خوب امتحان می دادیم، حالا باید تو شهریور امتحان بدیم!!!!

چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲

one man's nightmare is another man's dream!
مجبوری؟ جدا مجبوری الکی به من لبخند بزنی؟ من یک اخم واقعی را به یک لبخند الکی ترجیح می دم......
کار آسانی است که انسان وقتی تنهاست خود را حکمروا بینگارد.

جنس دوم، سیمون دوبووار
چند وقتیه که دارم کتاب جنس دوم را می خونم، این کتاب بد جوری ذهنم را مشغول کرده، موقع خوندن دائم مشغول مقایسه هستم، مقایسه مطالبی که مطرح شده با چیزهایی که دور و بر خودم می بینم، با آدمها، با جامعه خودمون، با دوستانم ( هم پسرها هم دخترها) و با خودم! فکر کنم به خاطر امتحانات کم کم باید این کتاب را کنار بذارم، اگر اینطوری پیش بره سر امتحان ممکنه بتونم سوالهای استاد را از نظر روانشناسی بررسی کنم ولی اونوقت از جواب دادن به سوال شرمنده ام!!
نویسنده توی کتاب ، مخصوصا جلد دوم ( تجربه عینی) از نمونه کار روانشناسان و شخصیتهای بعضی از رمانها برای اثبات نظریاتش استفاده کرده ، از جمله این شخصیتها ناتاشا و کمتر سونیا دو تا از شخصیتهای جنگ وصلح هستند، این دو مورد ( به خصوص ناتاشا) برام به طور خاص جالب بودند. حدود دو سال پیش جنگ و صلح را خواندم، اون موقع از شخصیت پردازی تولستوی در مورد مردهای کتاب خوشم اومد ولی از زنهای کتاب بدم آمد، مثلا یکی از شخصیتهای زن کتاب که بیشتر از بقیه جلب توجه می کنه ناتاشا است ولی شخصیتش هیچ وقت به پای شاهزاده آندره یا برادرش نیکولا ( شخصیتهای مورد علاقه من) نمی رسه. برام جالب بود که تحلیلهایی درباره ناتاشا توی کتاب جنس دوم بخوانم!

.....من از زنها تجلیل به عمل نمی آورم، و نقص هایی را که وضع آنان ایجاب می کند توصیف کرده ام، اما امتیازها و ارزش های آنان را نیز نشان داده ام.
جنس دوم، سیمون دوبووار

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲

بالاخره بعد از دو هفته کامپیوتر من برگشت خونه ، فعلا فقط ماوس نداره! جدی جدی داشتم از بی کامپیوتری خفه می شدم!!!
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت.......
روز مادر مبارک:)
my computer's back!!!

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

یک هفته ای هست که تمام فعالیتهای روزانه ام توی کوله پشتیمه و خودم هم دقیقا یادم نیست چند شب خونه خودمون بودم و چند شب خونه مادربزرگ! این موقعیت باعث شده احساس یک توریست را داشته باشم، یک کم سخته که همه چیز را توی یک کوله پشتی جا داد و دائم در رفت و آمد بود مخصوصا اینکه تو این هفته کذایی بخوای با دوستات سینما بری به مراسم وب لاگ بندون برسی و برای تبریک خونه جدید هم به دوستت سر بزنی!
یک جورایی این هفته خیلی آرامش نداشتم، فقط یکبار بعد از خداحافظی از دوستان تو خیابان ولیعصر احساس کردم احتیاج به پیاده روی دارم، نه تند تند و با عجله، با آرامش و تنها ، این بود که چند دقیقه ای تو ولیعصر پیاده روی کردم، خیابان ولیعصر را خیلی دوست دارم......فکر کنم فردا این وضعیت توریستی تمام بشه.....



چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۲

جنبه!
فیلم فرش باد را که می دیدم دلم درشکه می خواست با بستنی، جنبه ندارم دیگه!!!
oh the God of dust and rainbow
help us see
that without dust
the rainbow would not be!

زنجیر اگر تشخص بدهد، به زنجیر کشیدن افراد آسان تر است تا برداشتن زنجیر از آنان.

برنارد شاو
دنیا، رنگها،لکه ها

دنیاش همیشه رنگیه، پر از رنگهای شاد و تیره ، متنوع. از اول دنیا را اینطوری دیده بود، موقعی هم که شروع کرد به ساختن قسمتهای مختلفش باز هم رنگها را فراموش نکرد. اولین بار که هوا ابری شد و کمی بارون اومد، جای سایه ابرها روی بعضی از رنگهای تیره باقی موند و تیره ترشون کرد به خاطر همین بعد از طوفان قلموش را برداشت و جای لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کرد. کم کم یاد گرفت که بعد از طوفان بعضی رنگها ممکنه لکه دار بشن و اگر بخواد دنیاش رنگی بمونه باید قلموش را برداره و لکه ها را دوباره رنگ آمیزی کنه. خوبیش این بود که بیشتر رنگهای تیره لکه دار می شدند و رنگهای روشن سر جای خودشون می موندند.
دفعه آخر طوفان خیلی شدید بود، هم رعد و برق داشت، هم باران هم تگرگ، طوفان که تمام شد وسط دنیایش چهار زانو نشسته بود، دستهاش را زده بود زیر چونه اش و داشت اطراف را تما شا می کرد،این دفعه لکه ها خیلی زیاد بودند ، فقط هم روی رنگهای تیره نبودند، رنگهای روشن هم پر از لکه های تیره شده بودند. مدتی همونطور نشست تا هوا آفتابی بشه و سرما فروکش کنه بعد دوباره قلموش را برداشت و شروع به رنگ آمیزی کرد ، اون گوشه های ذهنش هنوز نگران بود ، نکنه اون دور دورها هم پر از لکه شده باشه ؟ همیشه همینطوری بود، نگران اون دور دورها ، آخه قدش به تمام دنیاش که نمی رسید ، تا یه جایی را می تونست ببینه ، همیشه هم بعد از طوفان روی پنجه پاهاش بلند شده بود تا ببینه اون دور دورها لکه ای مانده یا نه ولی هیچ وقت چیزی ندیده بود، تا جایی که می تونست ببینه رنگها سر جاشون بودند و از لکه ها خبری نبود، این دفعه هم روی پنجه پا بلند شد، چند بار هم بالاو پایین پرید تا بهتر ببینه، تا جایی که می دید رنگها همه مشکل داشتند، این دفعه به یک نردبان احتیاج داشت و یک دوست خوب که نردبان را براش نگه داره............

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲

اينجا کنار پنجره تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد اشنا کم است

من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخوا ند مرا کم است

بازا ببين که در اين شهر پر ملال

*احساس و عشق و عاطفه يا نيست يا کم است


* انقدر کیف داره که گاهی یک چیزایی را از یک جاهایی کش بری:D
یک چیزی مثل این نوشته را!



Hold out your hands because friends will be friends, right till the end


من خیلی خوشبختم که این همه بهار دارم؛ بهار با ه، بهار بدون ه، بهار+نارنج.... از دوستی قشنگتون ممنونم، دوستیتون یکی از زیباترین هدیه های زندگی منه، ممنون :)
high hopes+learning to fly+lost for words+a great day for freedom
تازه به این چرخه اگر کمی bon jovi و super tramp هم اضافه کنی......!!!
دیروز که حرف می زدیم چشمهات غمگین شدند، با حرفهام یاد یک نفر انداختمت، خودم متوجه شدم، نمی دونم از چشمهات معذرت خواهی کنم یا از خودت، به هر حال واقعا متاسفم.